4

خوبم الان. یه مقدار نگران آزمون جمعه ام و امیدوارم بتونم در حد قابل قبولی براش آماده باشم. بازی چلسی دورتموند رو دارم می‌بینم. یک گل زدیم و همچی مساویه فعلاً. و عجب بازی بود.

دیشب یه دوچرخه سواری نسبتا طولانی داشتم و کمی سبک شدم. نکات مهمی رو با خودم مرور کردم و خودمو به جلو هل دادم. جواب آزمایش های روتین مامان و بابا هم امروز اومد. جفتشون اوکی بودن بجز اینکه بابا چربیش بالا بود.

به نظرم اینکه امروزم رو خوب شروع کنم یا نه بستگی به نتیجه ی بازی امشب داره. اگه ببریم انرژی بیشتری می گیرم و سر حال تر خواهم بود.

و مرور یه نکته: زندگی در زمان حال و پرهیز از فکر کردن های زیاد!

3

بعد از فکر کنم یک هفته ننوشتن اومدم که بنویسم. اینجوری نبود که نخوام بنویسم، یادم می‌رفت که بنویسم!

تو این مدت از لحاظ درسی کمی نوسانی عمل کردم ولی از لحاظ دوچرخه سواری تجربه خوبی داشتم. همینطور کمی از نگرانی ها و استرس های خودم کم کردم و بیشتر به خودم تلقین کردم که در لحظه زندگی کنم و آنقدر حرص و جوش آینده رو نخورم. موثر بوده تا حد قابل قبولی. سعی کردم آسون تر بگیرم زندگی رو و اضطرابم رو کمتر کنم. برای خودم و کسانی که دوستشون دارم بیشتر وقت بذارم. بیشتر تلاش کنم.

و یه اخلاق نسبتا خوب در من تشدید پیدا کرده. اونم اینه که میتونم راحت تر بیخیال بشم و رها کنم. خوبه. عدم وابستگی.

2

امروز نتونستم زیاد بخونم و از این بابت کمی ناراحتم. ناراحتی هام به این یک مورد هم خلاصه نمیشه؛ مرگ پیروز و نتیجه ی کنکور رو هم باید بهش اضافه کنم. البته نتیجه ی کنکور با توجه به واقعیات موجود خیلی ناراحت کننده نبود و شاید کمی از انتظارم پایین‌ تر بود. امروز به میزانی سستی و رخوت و بی حالی احساس می‌کردم. چند وقتیه که دوچرخه سواری نمی‌کنم. باید شروع کنم تا از این طریق یک نشاطی داشته باشم.

دلم می‌خواد رژیم لاغری بگیرم. با توجه به فشردگی درس ها و انرژی که باید داشته باشم، فکر نکنم بتونم موفق باشم. ولی خیلی دوست دارم یه هیکل خوب و بدن سالم داشته باشم که هم خودم ازش راضی باشم و هم از کلی بیماری و اختلال دور باشم.

1

کاملا یهویی تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدیدی داشته باشم. که بتونم بنویسم و انتظار خونده شدن نداشته باشم. از این ماراتونی که دارم می‌گذرونم بنویسم و از حال و اوضاعی که دارم. از این بنویسم که چقدر خوبه آدم از هیچکس انتظار نداشته باشه. چقدر خوبه که رو کار خودش تمرکز کنه. چقدر خوبه که خیال‌بافی های فانتزی نکنه. چقدر خوبه جلو جلو ذوق نکنه. چقدر خوبه واقع بین باشه. چقدر خوبه که تلاش بکنه. چقدر خوبه که چشم داشتی نداشته باشه. چقدر خوبه که بتونه رها کنه و بره. چقدر خوبه متعلقاتی نداشته باشه. چقدر خوبه توقع نداشته باشه. توقع نداشته باشه. توقع نداشته باشه ...

واقعیتش کمی ناراحتم. از خوش خیالی خودم. شاید از بی مهری بعضی از دوستانم. شاید گاهی اوقات انتظار داشتم که یه تماس کوچیک دریافت کنم. توقع داشتم یه پیام کوچیک دریافت کنم. یه پیام کوچیک که حواس کسی رو پرت نمیکنه. نه؟! اصلا ببینن من زنده ام یا مرده. ناراحت کننده س برام. و تو این شرایطی که هستم بیشتر خودشو نشون میده. با این وجود من چندین بار پیش قدم شدم. که البته وظیفه ام بوده. من حال و احوال کردم، من پیام دادم، من زنگ زدم. و بعضی از دوستان طلبکار: که اصلا مگه میشه شما رو دید؟! شما که مشغول کار و درسی و از این جور حرفا ..

می‌نویسم که یادم باشه. و یادم نره یکی از بزرگترین درس هایی که به خودم دادم: کسی از تو خوشش نمیاد، تو جذابیت خیلی از جوون های این دوره زمونه رو نداری، تو، تو چیزایی خوب هستی که الان ارزش محسوب نمیشن، آدمای زیادی هستن که میتونن جاتو بگیرن، کسی کمکت نمیکنه فقط خودتیو خودت، تو یه چیزایی بدترین احتمال رو در نظر بگیر و خواهشاً خوشبین نباش که اگه اتفاقی خلاف میلت افتاد، تو جا نخوری. مثل حرفایی که توقع نداشتی کسی اونو بهت بگه ولی گفتن و از شانست تو جمع هم گفتن و تو داشتی از درون می مردی ولی خودتو خوب کنترل کردی؛ سعی کردی با یه خنده از اون ابهت و سنگینیش کم کنی و سعی کردی بغضت نگیره. که بعداً تو تنهایی خودت بغضت رو باز کنی. و با خودت هی بگی عیبی نداره عیبی نداره عیبی نداره ...