کاملا یهویی تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدیدی داشته باشم. که بتونم بنویسم و انتظار خونده شدن نداشته باشم. از این ماراتونی که دارم میگذرونم بنویسم و از حال و اوضاعی که دارم. از این بنویسم که چقدر خوبه آدم از هیچکس انتظار نداشته باشه. چقدر خوبه که رو کار خودش تمرکز کنه. چقدر خوبه که خیالبافی های فانتزی نکنه. چقدر خوبه جلو جلو ذوق نکنه. چقدر خوبه واقع بین باشه. چقدر خوبه که تلاش بکنه. چقدر خوبه که چشم داشتی نداشته باشه. چقدر خوبه که بتونه رها کنه و بره. چقدر خوبه متعلقاتی نداشته باشه. چقدر خوبه توقع نداشته باشه. توقع نداشته باشه. توقع نداشته باشه ...
واقعیتش کمی ناراحتم. از خوش خیالی خودم. شاید از بی مهری بعضی از دوستانم. شاید گاهی اوقات انتظار داشتم که یه تماس کوچیک دریافت کنم. توقع داشتم یه پیام کوچیک دریافت کنم. یه پیام کوچیک که حواس کسی رو پرت نمیکنه. نه؟! اصلا ببینن من زنده ام یا مرده. ناراحت کننده س برام. و تو این شرایطی که هستم بیشتر خودشو نشون میده. با این وجود من چندین بار پیش قدم شدم. که البته وظیفه ام بوده. من حال و احوال کردم، من پیام دادم، من زنگ زدم. و بعضی از دوستان طلبکار: که اصلا مگه میشه شما رو دید؟! شما که مشغول کار و درسی و از این جور حرفا ..
مینویسم که یادم باشه. و یادم نره یکی از بزرگترین درس هایی که به خودم دادم: کسی از تو خوشش نمیاد، تو جذابیت خیلی از جوون های این دوره زمونه رو نداری، تو، تو چیزایی خوب هستی که الان ارزش محسوب نمیشن، آدمای زیادی هستن که میتونن جاتو بگیرن، کسی کمکت نمیکنه فقط خودتیو خودت، تو یه چیزایی بدترین احتمال رو در نظر بگیر و خواهشاً خوشبین نباش که اگه اتفاقی خلاف میلت افتاد، تو جا نخوری. مثل حرفایی که توقع نداشتی کسی اونو بهت بگه ولی گفتن و از شانست تو جمع هم گفتن و تو داشتی از درون می مردی ولی خودتو خوب کنترل کردی؛ سعی کردی با یه خنده از اون ابهت و سنگینیش کم کنی و سعی کردی بغضت نگیره. که بعداً تو تنهایی خودت بغضت رو باز کنی. و با خودت هی بگی عیبی نداره عیبی نداره عیبی نداره ...