اول میخوام از دیشب و اتفاقات بعد از پست گذاشتن بگم. بگم از اینکه افکار مختلفی هجوم آوردن به ذهنم. بخشی از اون افکار، مربوط بود به اینکه من باید تلاش کنم باید موفق شم باید پولدار شم باید کاری کنم بابام یه ماشین خیلی خوبی سوار شه باید کاری کنم که موفق شم ..
روشنه که حتی فکر کردن به این موارد هم ازم انرژی میبرد. به خاطر اینکه یک انتظاری رو در ابتدای کار از من توقع داشت و این باعث میشد که من نتونم از مسیرم لذت ببرم و مدام ذهنم درگیر این بشه که نشد و نتونستم و نمیشه و ...
بخشی از افکارم مربوط به ف شد. اینکه بعد از مدت ها آیا باید خودمو به غریبی بزنم یا نه. آیا باید انتقام بگیرم یا نه. آیا باید سرد رفتار کنم یا نه. و فکر این ها ذهنم رو خورد و روح و روان نذاشت برام. که البته جواب خیلی غیر منتظره ای امروز گرفتم ...
امروز صبح به نسبت بد نبود. برگشتن به دانشگاه. و اتفاق خاصی هم نیفتاد. میل داشتم کارای مربوط به دفترخانه رو همین امروز انجام بدم که تموم بشه ولی ترافیک بود و بارون و نشد. بعد از ظهر تو یک خواب عمیق بودم که دکتر صادقی زنگ زد. هنوز دوزاریم جا نیفتاده بود! بعد از یکی دو دقیقه یهو به خودم اومدم و زنگ زدم. من از اینجور تماسا خوشم نمیاد. همینطور از اینکه کاری رو تو روزای آخرش انجام بدم. برای همین بعد از مکالمه، شرمندگی اینکه چرا کارشو زودتر انجام ندادم اومد سراغم و مجبور شدم دوباره به بچه ها پیام بدم که فردا بیارن فرم ها رو.
و اما بخش غیر قابل باور و عجیب و هرجور اسمی که مربوط به غم و ناراحتی و جاخوردن و از این قبیل چیزا میشه گذاشت. نمیدونم اسمشو خریت بذارم یا نه ولی تصمیم گرفتم اینستاگرام رو نصب کنم. و بعد یه پروفایل عجیب دیدم. غیر قابل باور و ناراحت کننده برام. رو عکس زوم کردم. خودش بود! با یه پسره کنارش. که فکر کنم آشناشون بود یعنی الان که فکر میکنم اسمشو قبلا هم شنیده بودم. ولی این عکس چه مفهومی میتونه داشته باشه؟ یا دوست دخترش شده یا نامزد و همسر. دیگه دو تا فامیل که عکسشونو نمیذارن پروفایل. خیلی رک بگم به محض دیدن این عکس نابود شدم. تا دو سه ساعت حالم بد بود. تمام افکار خوشی که داشتم به مدت بیش از یک سال، محبتی که تو دلم بهش داشتم، احساسی که بهش داشتم، مرور عکسایی که داشتم، مرور پیامهایی که داشتم و حالمو خوب میکرد، همه تو ذهنم مرور شد. احساس کردم پشتم خالی شد.
حتی الان هم نمیتونم حق مطلبم رو بیان کنم. نمیتونم دقیق حسم رو بگم. در همین حد میدونم که بعد از دو ساعت یه برگه در آوردم و توش نوشتم. نوشتم از اینکه نابود شدم. نوشتم از اینکه دوست داشتن و احساساتم بر پایه ی موارد اشتباهی بنا شده بود و اینکه به احتمال یک در میلیون این علاقه اگه دو طرفه بود، دوامی نمیداشت. نوشتم که باید بیخیالش بشم. ولی خیلی سخته. مگه به نوشتنه؟ هنوزم که هنوزه باورم نمیشه...
سعی کردم بسپارم به خدا قضایا رو. اتفاق خاصی تو این روز نیفتاد. جز اینکه از وضعیت سلامتی علی خیلی ناراحت شدم. امیدوارم اوضاعش به اون بدی که میگفتن نباشه.
ولی سوال اینه: من الان باید چیکار کنم؟ من میدونم این درد، یقه ی منو میگیره. اونم نه یکبار، چند بار. سر کلاس دانشگاه، موقع غذا خوردن، موقع راه رفتن، موقع خوابیدن. آه خوابیدن! مگه میتونم راحت بخوابم حالا؟