10

صبح امروز بد نبود. کفشام گلی بود که ناجور بود. بعد کلاس هم این دوندگی دنبال این و اون رفتن و فرم پر کردن، خسته ام کرد. ساندویچی که خوردم خوشمزه بود :) می طلبید انصافا. بعد از ظهر چیز خاصی نبود. فقط سر نمره ی آناتومی که من شوکه شدم. و تهش فهمیدم برام غیبت رد کرده. و خدا می‌دونه اگه من توضیح نمی‌دادم به نماینده، اصلا به من می‌گفت که برام غیبت رد کرده یا نه. حالا فردا باید برم استاد رو ببینم توضیح بدم که چی شده. امیدوارم مشکلی پیش نیاد و خوب پیش بره. خونه خاله فاطی هم خوب بود. معاشرت خوبی داشتیم. امیدوارم دادگاه فردا هم خوب پیش بره. خونه خاله هدی هم همینطور‌.

دلتنگم همچنان. نمی‌دونم باید چیکار کنم. در واقع، دلم تنگ شده ...

9

امروز بالاخره کارای مربوط به دفترخانه و دفتر حقوقی تمام شد. این مراحل قانونی انجام شد و از الان به بعد مسئولیتی سنگین رو دوشم هست. باید سعی کنم که نسبت به اهمیت اون آگاه باشم و در عین حال خیلی بهش فکر نکنم. صرفاً ادامه ی مسیرم رو برم و انقدر در موردش کند و کاو نکنم. دانشگاه هم اتفاق خاصی نیفتاد. تو مسیر برگشت صحبت های زیادی با خودم داشتم. صحبت های به ظاهر منطقی و درست که معلوم نیست بهشون گوش میدم یا نه. چون آدم که فقط بنده ی عقل نیست؛ احساسات هم وجود دارن. به هر حال، فعلا که کاری از دستم بر نمیاد. واقعیتش سپردم به خدا.

فیلمی که دو سه شب پیش شروع کرده بودم رو تموم کردم. در عین حال ابله رو هم دارم پیش می‌برم. امیدوارم تا زمان ملاقات بعدی (اگه ملاقاتی اتفاق بیفته!) یکی از کارهایی که انجام داده‌ام، تموم کردن یک سری کتابام باشه و اگه همشون رو بتونم مطالعه کرده باشم، بهتر میشه. می‌خوام یه تغییراتی کرده باشم. مثلا کتابام رو خونده باشم، نحوه ی صحبت و نوشتنم کمی تغییر بکنه، از لحاظ ظاهری مقداری تغییر بکنم، کلاس ها یا دوره های جدیدی ثبت نام کنم، چیزای جدیدی یاد بگیرم و خلاصه الکی نگذرونده باشم این مدت رو. از خودم انتظار دارم تو مواردی بهبود پیدا کرده باشم.

آه لعنت بهش! قرار بود اینقدر به آینده و اینکه لزوما یک ملاقاتی شکل می‌گیره و چجوری خودمو آماده کنم فکر نکنم! اما مثل اینکه نمیشه! نمی‌دونم چرا برام درس عبرت نمیشه که هر چی بهش فکر کنی و برنامه ریزی کنی، تهش یه اتفاقی میفته که اصلا با معادلات نمی‌خونه ...

8

اول می‌خوام از دیشب و اتفاقات بعد از پست گذاشتن بگم. بگم از اینکه افکار مختلفی هجوم آوردن به ذهنم. بخشی از اون افکار، مربوط بود به اینکه من باید تلاش کنم باید موفق شم باید پولدار شم باید کاری کنم بابام یه ماشین خیلی خوبی سوار شه باید کاری کنم که موفق شم ..

روشنه که حتی فکر کردن به این موارد هم ازم انرژی می‌برد. به خاطر اینکه یک انتظاری رو در ابتدای کار از من توقع داشت و این باعث میشد که من نتونم از مسیرم لذت ببرم و مدام ذهنم درگیر این بشه که نشد و نتونستم و نمیشه و ...

بخشی از افکارم مربوط به ف شد. اینکه بعد از مدت ها آیا باید خودمو به غریبی بزنم یا نه. آیا باید انتقام بگیرم یا نه. آیا باید سرد رفتار کنم یا نه. و فکر این ها ذهنم رو خورد و روح و روان نذاشت برام. که البته جواب خیلی غیر منتظره ای امروز گرفتم ...

امروز صبح به نسبت بد نبود. برگشتن به دانشگاه. و اتفاق خاصی هم نیفتاد. میل داشتم کارای مربوط به دفترخانه رو همین امروز انجام بدم که تموم بشه ولی ترافیک بود و بارون و نشد. بعد از ظهر تو یک خواب عمیق بودم که دکتر صادقی زنگ زد. هنوز دوزاریم جا نیفتاده بود! بعد از یکی دو دقیقه یهو به خودم اومدم و زنگ زدم. من از اینجور تماسا خوشم نمیاد. همینطور از اینکه کاری رو تو روزای آخرش انجام بدم. برای همین بعد از مکالمه، شرمندگی اینکه چرا کارشو زودتر انجام ندادم اومد سراغم و مجبور شدم دوباره به بچه ها پیام بدم که فردا بیارن فرم ها رو.

و اما بخش غیر قابل باور و عجیب و هرجور اسمی که مربوط به غم و ناراحتی و جاخوردن و از این قبیل چیزا میشه گذاشت. نمی‌دونم اسمشو خریت بذارم یا نه ولی تصمیم گرفتم اینستاگرام رو نصب کنم. و بعد یه پروفایل عجیب دیدم. غیر قابل باور و ناراحت کننده برام. رو عکس زوم کردم. خودش بود! با یه پسره کنارش. که فکر کنم آشناشون بود یعنی الان که فکر میکنم اسمشو قبلا هم شنیده بودم. ولی این عکس چه مفهومی می‌تونه داشته باشه؟ یا دوست دخترش شده یا نامزد و همسر. دیگه دو تا فامیل که عکسشونو نمی‌ذارن پروفایل. خیلی رک بگم به محض دیدن این عکس نابود شدم. تا دو سه ساعت حالم بد بود. تمام افکار خوشی که داشتم به مدت بیش از یک سال، محبتی که تو دلم بهش داشتم، احساسی که بهش داشتم، مرور عکسایی که داشتم، مرور پیام‌هایی که داشتم و حالمو خوب می‌کرد، همه تو ذهنم مرور شد. احساس کردم پشتم خالی شد.

حتی الان هم نمی‌تونم حق مطلبم رو بیان کنم. نمی‌تونم دقیق حسم رو بگم. در همین حد می‌دونم که بعد از دو ساعت یه برگه در آوردم و توش نوشتم. نوشتم از اینکه نابود شدم. نوشتم از اینکه دوست داشتن و احساساتم بر پایه ی موارد اشتباهی بنا شده بود و اینکه به احتمال یک در میلیون این علاقه اگه دو طرفه بود، دوامی نمی‌داشت. نوشتم که باید بیخیالش بشم‌. ولی خیلی سخته. مگه به نوشتنه؟ هنوزم که هنوزه باورم نمیشه...

سعی کردم بسپارم به خدا قضایا رو. اتفاق خاصی تو این روز نیفتاد. جز اینکه از وضعیت سلامتی علی خیلی ناراحت شدم. امیدوارم اوضاعش به اون بدی که میگفتن نباشه.

ولی سوال اینه: من الان باید چیکار کنم؟ من می‌دونم این درد، یقه ی منو می‌گیره. اونم نه یک‌بار، چند بار. سر کلاس دانشگاه، موقع غذا خوردن، موقع راه رفتن، موقع خوابیدن. آه خوابیدن! مگه می‌تونم راحت بخوابم حالا؟

7

صبح کمی زودتر از دو روز قبلی بیدار شدم. کار خاصی نکردم. ابله رو یه مقدار پیش بردم. دوباره زد به فکرم که غیبتم رو تمومش کنم. دلایلم این بود که چه فایده ای داره و کسی نمی‌فهمه و چه اتفاقی قراره بیفته که داری به خودت انقدر سختی میدی و البته کمی دلتنگی. و شاید یه مقدار خودمو مقصر کردم که همچی رو خیلی بزرگ میکنم. ولی خب احساس کردم که هر جور شده باید با این میل مقابله کنم و حتی اینستاگرام رو هم نصب نکنم‌‌. باید این تلخی رو تحمل کنم یه مدت و تاب بیارم. بعد از ظهر هم چیز خاصی نبود. خواب و آمادگی برای رفتن بابل. بابل هم اتفاق خاصی نیفتاد. قرار هم نبود جور خاصی پیش بره اصلا. فعلا کاملا معمولی.

باید خودمو آماده کنم برای چیزای جدید و ایده های نو و حساب کتاب کردنشون. دانشگاه فردا شروع میشه و شایدٍ شاید روحیه م یه مقداری تغییر بکنه.

6

صبح دیر از خواب پا شدم. البته نه با سر درد. ولی زیاد خوابیدن و دیر پا شدن چیزیه که من بهش مبتلا میشم ولی هیچوقت باهاش کنار نمیام. برای فروش خونه دست به اقدامات جدی تری زدیم و من آگهی رو گسترش بیشتری دادم. در کمال تعجب بعد از ظهر هم من خوابیدم. مطالعه ی کتاب ابله رو سرعت بیشتری دادم و واقعا چه کتابی! چند دقیقه ای هم فیلم دیدم و باید بگم واقعا دلم برای فیلم دیدن تنگ شده بود! دیشب گویا ولنتاین بود و فوتفان موزیک یه حرکت جالبی زده بود و از مردم خواسته بود آهنگ های خاطره انگیزشون رو براشون بفرستن تا با هشتگ قلب بذارن تو کانالشون. حرکت جالبی بود! آهنگای خیلی خوبی گوش دادم. جالبه گوش دادن به این آهنگا که بخشی از خاطره موسیقیایی بقیه محسوب میشه!

5

صبح با غر غر پا شدم و کلا صبح من تا قبل از خونه ی حاج بابا رفتن به درد بخور نبود. خونه ی حاج باباینا دایینا رو دیدم و البته بابت کاری که باید برام انجام می‌دادن کمی معذب بودم. البته کار متداولی‌ست ولی برای من انگار هنوز جا نیفتاده. خلاصه که این کار هم با سرعت و بدون مشکل خاصی انجام شد. از اینکه زندایی هم با چنین مشکل مشابهی درگیر شده بود برای من تسلی خاطر بود. بابت کار انتخاب واحدم زنگ زدم آموزش و راهنمایی گرفتم. گوشی مامان هم فعلا خوبه هرچند مصرف زیاد باتری نوعی ایراد جدید محسوب میشه که باید علت یابیش کنم. بعد از ظهر نتونستم خوب بخوابم و از این جهت خسته‌م. امیدوارم فردا روز اکتیو تری داشته باشم. شب حدودای نیم ساعتی دوچرخه سواری کردم و سعی کردم بیشتر اوقات روی دنده ی سنگین باشه. و با خودم حرف زدم و مسائلی که الان باهاش روبرو هستم رو برای خودم بیان کردم. برای خودم راه حل های مختلفی ارائه دادم و تلاشمو کردم که ذهن و قلب و فکرمو ازش دور کنم و به خودم توجه کنم. ولی مگه میشه؟! خونه که میای دوباره احساساتت میان سراغت. هر چقدر خواستی عاقلانه راه حل بدی و موضوع رو حل کنی، عواطف و احساسات میان سد میشن!

4

صبح کمی زودتر پا شدم. امروز در مجموع نسبت به دو سه روز قبل کمی بهتر بودم. کارای تلفنی مربوط به دفترخانه و انتخاب واحد دانشگاه رو انجام دادم. کمی از ابله خوندم و واقعا خوشم اومد. هنوز فرصت نکردم سریال ببینم. به پیشنهاد مامان، غروب خونه ی عمو رفتیم و هر چند از لحاظ گوارشی مشکل داشتم و حالم چندان مساعد نبود و علی رغم اینکه حرف های دلپذیری اونجا زده نشد، اما فکر می‌کنم برای روحیه م خوب بود. نمره ی زبانم به نسبت خوب شد و هر چند ۲۰ نشد ولی خیلی هم بد نشد. دارم تو گوگل در مورد فواید دوچرخه سواری سرچ می‌کنم. به مقدار کمی فکر باشگاه از سرم پریده و فکر می‌کنم باید دوچرخه سواری رو جدی تر دنبال کنم و متوجه تاثیراتش تو دراز مدت بشم.

امیدوارم فردا روز خوبی باشه چون یه نقطه عطفی تو آینده م هست.

3

دیشب خیلی به سختی خوابیدم. معده درد داشت دیوانه ام می‌کرد. چند بار از خواب پریدم. امروز هم به کسالت گذشت. بابت نرفتن به باشگاه اعصابم خورد شد. حالت تهوع داشتم و معده‌م همچنان درد می‌کرد. اتفاق خاصی نیفتاد. بعد از ظهر دوباره خوابشو دیدم. ف و خواهرش و مادرش کنار هم روی تراس خونه ای که انگار خونه ی خودشون بود به من نگاه می‌کردن. خونشون شبیه ما بود یعنی آپارتمانی و آنچنانی نبود. فقط چهره ها کمی فرق داشت با چیزی که من در واقعیت دیده بودم. البته خیلی موفق به دیدنشون نشدم ولی همون عکسایی که ازشون دیده بودم کمی با خواب من فرق داشت. برای فردا امیدوارم کارای دانشگاه خوب پیش بره و مشکلی پیش نیاد. حال منم یه مقدار بهتر بشه و از شر این معده درد و سوءهاضمه و پری معده راحت شم.

2

دیشب خواب خیلی بدی دیدم. با وحشت از خواب پریدم و چقدر خدا رو شکر کردم که فقط خواب بود. و چقدر بعد از اون بیشتر قدر خونواده رو فهمیدم. امروز در کل روز بسیار کسل کننده ای بود. هیچ تحرکی نداشتم. ساعات زیادی رو به خوابیدن اختصاص دادم. چند صفحه ای کتاب خوندم و یک اپیزود سریال دیدم. خواب بعد از ظهرم هم زمان شد با یک رویایی که کوتاه و نسبتا شیرین بود. من و ف و م کنار هم بودیم و قرار بود جایی بریم و واضحا من و ف خیلی بهم نزدیک بودیم. یک جورایی در آغوش هم. الان چیزی از اون رویا تو ذهنم باقی نمونده. خوبه که اشاره کنم که امروز افکار زیادی راجع به ف تو ذهنم اومد و به شدت منو درگیر خودش کرد. سناریو های مختلفی چیدم و مکالمه هایی برای آینده ی احتمالی آماده کردم. و همه ی این‌ها منو تو یک گودال عمیقی از غم فرو برد. نمی‌دونم فردا چه اتفاقی میفته و حتی نمی‌دونم امشب چه ساعتی خوابم میبره و اصلا آیا می‌تونم بخوابم یا نه. مدت خیلی کوتاهی از غیبتم گذشته ولی دلم تنگ شده. امان از این دل. باید یکجوری رامش کنم تا منو از این بیشتر زمین نزده. تقصیر خودمه که یه احتمال محال و نشدنی رو برای خودم شیرین و قابل انجام، تصور کردم.

از غروب به بعد حالم خیلی بد شد و احساس سبکی سر و تب می‌کردم. خودم حس کردم که دارم سکته می‌کنم! نمی‌دونم. باید ببینم چی میشه.

1

سعی کردم از امروز و در واقع از دیروز غروب، یه مدتی تو فضای مجازی نباشم. منظورم از فضای مجازی، اینستاگرام، تلگرام با اکانتی که دوستام دارن و توییتر هست. شماره های دوستامو بلاک کردم که زنگ نزنن به من. حالم خوب نیست. از لحاظ روحی احساس خوبی ندارم. احساس از دست دادن دارم. و یه جورایی شکست عاطفی. امیدوارم بتونم تو این دوران غیبتم به طور روزانه یادداشت هامو بارگذاری کنم.

هدفم اینه ک تو این دوران غیبتم به خودم توجه بیشتری بکنم. نمی‌دونم چه میزان موفق خواهم بود. دوست دارم روزی یک اپیزود پادکست گوش بدم، بهداشت دهان و دندان رو جدی تر از قبل دنبال کنم، به فکر کاهش وزن و ورزش و تحرک مداوم باشم، کتاب های نخونده م رو مطالعه کنم، پیوسته درس بخونم، اگه تونستم روزانه مدیتیشن داشته باشم، به فکر ایده ی جدید برای شروع یک کسب و کار باشم، زبان بخونم و تقویت کنم خودمو و نهایتاً خودمو از فکر وابستگی که حس میکنم در اون وجود دارم، بکشم بیرون.

امیدوارم بشه و بتونم کم رنگ ترش بکنم برای خودم. و امیدوارم پشتکار اینو داشته باشم که روزانه یادداشت هامو بنویسم تا روند تغییراتم رو متوجه بشم...