دیشب طی کنجکاوی بیمارگونهم، گردنم رو لمس کردم و تو سمت چپ گردنم، توده ی جدیدی رو حس کردم. هم خودم رو لعنت کردم که چرا کنجکاوی بیمارگونه م رو ارضا کردم و هم از بابت اینکه توده ی جدیدی پیدا کردم، یه احساس خیلی بدی پیدا کردم. هر چند حرفای پزشک خانواده و رادیولوژیست و همینطور یه سری کامنت و مطلبی که تو دنیای مجازی خونده بودم یادم بود، با این حال با حس اضطراب و تشویش شبم رو به پایان رسوندم. موقعی که برای سحر بیدار شدم کم حوصله و غرق در فکر بودم. فکر نمیکنم تو این روزایی که تو ماه رمضون گذروندم، یک سحر رو با اخلاق خوش از خواب بیدار شده باشم و سر سفره حاضر شده باشم. ساعت ۱۰:۳۰ صبح کلاس داشتم ولی از اونجایی که هفته ی پیش یه دفعه ای ساعت ۸:۳۰ برامون کلاس گذاشتن، ساعت ۸ صبح بیدار شدم. بیدار شدنم به نوعی عذاب آور بود. چون افکار دیشب، انگار به همراه من امروز صبح بیدار شدن و فکر و ذهنم رو مشغول کردن. کلاس فیزیو اعصاب رو استاد تقریباً ۲ ساعت فیکس درس داد. تو سما لایو بود ولی هر کاری میکردم، نمیرفت داخل و خیلیا مشکل منو داشتن. بعدش تو گوگل میت برگزار کردن. حین این کلاس طولانی، فکر و ذهنم مشغول بود. نمیدونستم چیکار کنم. بیخیال شم؟ یا پیش پزشک خانواده برم؟ پیش پزشک عفونی یا داخلی یا حتی هماتولوژی تو کلینیک چطور؟ یا اصلا میشه مستقیم رفت سونوگرافی بدون ارجاع پزشک؟ فکر آخر رو یه مقدار مناسب تر دیدم. چون خیالم راحت میشد و قرار نبود دوباره زمان زیادی رو با فکر مشغول به این مورد بگذرونم. حداقل تکلیفم روشن میشد. رفتم سونوگرافی های مختلفی رو دیدم. پیگیری کردم که اصلا میشه بدون ارجاع پزشک رفت؟ یکی دو جا سعی کردم تماس بگیرم اما گوشی نگرفتن. ولی یکی از اون دو جا، به من زنگ زدن و من سوالم رو پرسیدم. بله امکان پذیر بود بدون ارجاع پزشک. ولی با هزینه ی آزاد که وقتی پرسیدم مبلغش رو، متوجه شدم ۶۰۲ هزار تومان میشه. اختلاف دو سه برابری نسبت به حالت بیمه داشت اما من نمیخواستم خیلی معطل کنم و از طرفی، حساس بودنم به روم آورده بشه. یه نوبت اینترنتی ثبت کردم. حدودا ۲ ساعت مونده بود تا نوبتم و استرس و اضطرابم از نتیجه ی احتمالی، شروع شده بود و به سرعت پیش میرفت. به خونواده گفتم که میخوام برم برای یه کاری. نگفتم که میخوام برم سونوگرافی که مجدداً صفت حساس بودنم رو به روم نیارن. بالاخره راه افتادم. تو ماشین همچنان دغدغه داشتم. تو مطب دکتر میم ر هم همینطور. از شانسم دکتر نیومده بود و منم که باید بین مریض میرفتم. شاید حدوداً یک ساعتی منتظر دکتر بودیم. وقتی که دکتر اومد، به من گفته شد که بعد از دو تا مریض من باید برم. عجله هم داشتم. باید به موقع میرسیدم خونه که بقیه شک نکنن. این دقایق رو با اضطراب خیلی زیادی میگذروندم. بالاخره نوبتم شد. گوشیم رو خاموش کردم رفتم تو. نشسته رو تخت، سعی کردم توده رو پیدا کنم. سخت پیدا میشد. دراز کشیدم و توضیحات ابتدایی رو به دکتر دادم. دکتر خوش برخوردی بود. صرفا از روی شناخت همسرش و روابط و همینطور نوبت دهی زود، انتخابش کرده بودم. نظری در رابطه با تبحرش نداشتم. به من گفت چونهم رو بیارم بالا. چندین بار با پروب، سعی میکرد پیدا کنه. چندین بار هم ژل زد. قلبم داشت از قفسه سینه بیرون میزد. دست دکتر که روی قفسه ی سینه من بود، احتمالاً این شدت رو حس میکرد. باید اعتراف کنم که وقتی دستش از روی سینهم رد شده بود تا به گردنم برسه، یه مقدار حس دلگرمی گرفتم. دیکته کردن به دستیارش رو شروع کرد: اندازه رو گفت، محلش رو گفت و من پرسیدم ری اکتیوه؟ گفت آره. خیالم راحت شده بود. انگار تو همون احوال نفس راحتی کشیدم. اما تموم نشده بود. اولین بار بود که میدیدم رفت و دو طرف گردنم رو سونو کرد. چند جا اسم برد. تعجب کردم. این همه؟؟ و من پیدا نکرده بودم. امیدوار بودم ری اکتیو باشن. این موضوع یه جوری خیالم رو راحت میکرد؛ اینکه دو طرف گردنم رو داشت سونو میکرد. این موضوع، فارغ از نتیجه اش، برای من خیلی خوب بود چون خیالم هر چه بیشتر راحت میشد. اون تردید و منتظرِ جواب موندن یا منتظر کلامی که به دستیارش بگه، بسیار عذاب آور و حتی دلهره آور بود برام. به من گفت ری اکتیو هستن. نرمالن. یه مکالماتی هم رد و بدل شد که چون تو نوت گوشی نوشته بودم، همینجوری کپی پیست میکنم:
+ هممون این گره های لنفی رو داریم. (به این شکل منظورش بود)
+ گره های لنفی اولین سد مقابله با بیماری هستن. با یه سرماخوردگی عادی هم متورم میشن.
+ چرا بعد از چند سال نمیرن؟ ممکنه همونا نباشن. ممکنه گره های لنفاوی مجاورشون بزرگ شده باشن و خودشون به سایز عادی برگشته باشن.
+ آیا طبیعیه که قابل لمس هستن؟ بله مثلا ممکنه تو زیر بغل لمسشون کنی.
خیلی حالم بهتر شده بود. تو ریپورت نوشته شده اثری از مورد پاتولوژیک و یا کیست دیده نشده. با حال به مراتب بهتری مسیر برگشت رو رانندگی کردم. یه نذری هم کرده بودم که اگه مشکل خاصی نبود، اداش کنم. تقریباً بلافاصله بعد از اینکه خونه رسیدم این کارو کردم. ۱۰۰ تا صلوات بود. تو مسیر برگشت، رفتم پیگیر بازی کنسول شدم که فروشنده هنوز قیمتش رو در نیاورده بود. یه چیزایی در مورد اکانت قانونی گفت که یادم نیست. از شیرینی سرا بامیه دراز خریدم. زنگ زدم به مصیب که کتابای سیب سبز رو ازش بگیرم که قرار بود بره مهمونی و دیر میشد. نهایتاً اومدم نونوایی و نون رو گرفتم و رفتم خونه. بعد از اون اتفاق به خصوصی نیفتاد. فقط خیلی خسته ام و خوابم میاد. به لحاظ فکری و ذهنی که هم خیلی فرسوده شدم.