405

امروزم رو خوب شروع نکردم. اول اینکه نتونستم دیشب رو بیدار بمونم و بابت این موضوع خیلی خودم رو سرزنش کردم. دوم اینکه سحری رو هم هول هولکی خوردم. سوم اینکه وقتی صبح زود منو بیدار کردن، که اگه می‌خوام برم حمام زودتر برم، با بد اخلاقی پا شدم چون هم‌چنان خوابم می‌اومد و اصلا حوصله نداشتم. آخرای حضورم تو حمام، آب قطع شد و تقریبا ۳ ساعت داخل حموم موندم. خونواده هر چی گفتن بیا، نیومدم. حرص خیلی زیادی داشتم و حتی نمی‌دونستم چجوری باید تخلیه بکنم. به طرز عجیبی فرو خوردم حرصم رو. چندین بار برام آب گرم کردن و آوردن اما من اینجوری دلم راضی نمیشد. نهایتا چون نزدیک سال تحویل بود و همینطور بعد از گذشتن ساعت‌ها تنم خشک شده بود، یه لباسی پوشیدم و رفتم بیرون. بله لحظه ی سال تحویل رو به این شکل گذروندم. دقابقی بعد از لحظه‌ی سال تحویل، آب وصل شد و من بدو بدو رفتم و دوش گرفتم. تو گروه کلاسی پیام تبریک گذاشتم. یک‌سری ها پیش دستی کردن و به من پیام دادن و من هم تو پیام دادن به یک سریا پیش دستی کردم؛ چه بسا که من اگه اول پیام نمی‌دادم اونا هیچوقت تبریک نمی‌گفتن. نخواستم مقابله به مثل کنم. احتمال چنین رویدادی کم نبود ولی گفتم ایرادی نداره؛ این بار هم مثل خیلی از دفعات من پیشقدم میشم. به ف و مه پیام دادم. به اساتیدم، مامور پست، معلم های سابق (که بعضی هاشون خیلی خوشحال شدن)، دوستان و همکلاسی های قدیمی پیام دادم و تبریک گفتم. بعد از اون، تونستم یه مقدار بخوابم. بعد از بیداری، رفتم هایپر مارکت و شیر و ماست و تن ماهی خریدم. امشب سبزی پلو با ماهی داریم. بعدش هم رفتم نونوایی و به عمو و بابابزرگ تبریک گفتم. حین انتظار برای گرفتن نون، رفتن خونه ی بابابزرگ و به ننه هم تبریک گفتم. ۱۰۰ تومن به من عیدی داد و خوشحال شد از حضورم و با اصرارش، دو تا تخم مرغ آبپز رنگ شده گرفتم. تقریباً هر سال این کارو می‌کنه. به ر هم پیام تبریک فرستادم ولی خیلی رسمی و با ضمیر شما جوابم رو داد. کسی که همیشه با ضمیر تو راحت بود. متوجه شدم که گذر کرده. خواستم زنگ بزنم به دایی محمد ولی گوشیو نگرفت. برای فردا یه برنامه ی درسی برای خودم نوشتم. نمی‌دونم قادر به عمل کردنش هستم یا نه.

404

چی بگم از امروز؟ از آخرین روز سال ۱۴۰۳ به نوعی. می‌تونم بگم در مجموع، ۱۴۰۳ سال بسیار پر اضطراب و تنشی برای من بود. اکثر روزا حال دلم خوب نبود و غرق بودم در افکار بی انتها. اتفاقات خوب هم افتاد برام ولی تو سایه ی این اضطراب بسیار فراگیر، گم شد. خیلی دنبال آرامش ذهنی و سلامت جسمی بودم. خیلی زیاد. نمی‌دونم سال بعد چجوری پیش می‌ره ولی می‌دونم که امسالم رو طاقت فرسا گذروندم. هر چند که ممکنه من سطح تحملم پایین باشه و هنوز طعم اتفاقات واقعا تلخ رو نچشیده ام ...

بی حوصله بودم امروز رو. خیلی سرم تو گوشی بود. بخشی از خونه تکونی هم‌چنان ادامه داشت. اون اوایل من با اکراه کمک می‌کردم و هر چی که گذشت، یه مقداری از اکراه من کم شد. تو سبزی پلو با ماهی خوردن بین علما اختلاف نظر پیش اومد. من می‌گفتم امشب ولی وقتی از مادربزرگ هام سوال کردم، گفتن فردا شبه. کار خاصی نکردم. بعد از سحر یه مقدار دن آرام خوندم و تقریبا یک ساعت بعد از اذان خوابم برد. به طوری که روشن شدن هوا رو حس کردم. مابقیش هم همون‌جوری که ذکر شد. افطاری رو تو حیاط و رو تخت چوبی خوردیم. ماکارونی داشتیم که من پیشنهاد دادم از دیگ و ماهیتابه روی استفاده کنیم. سرد بود نسبتاً. ولی خب دلچسب بود.

دلم می‌خواد برای ۱۴۰۴ آرزو های خوبی داشته باشم، خواسته های خوبی رو بگم و بگم که این عادات بدم رو ترک کنم. ولی واقعاً احساس میکنم دلمرده ام. افسرده نیستم، بلکه اون اضطراب زیاد اجازه نمیده من از زندگیم لذت ببرم. عین برچسب یه پیراهن نو، که وقتی می‌پوشی، دائما پشتت رو خراش میده. حتی وقتی می‌خوام پیام بدم با خودم میگم: که چی؟ یعنی ته ته ته ذهنم، اون اضطرابه هست و کوفتم می‌کنه یه کار و عمل ساده رو. برای همین بزرگترین آرزویی که میتونم برای ۱۴۰۴ داشته باشم، و همینطور بزرگترین خواسته ام، سلامتی و آرامش ذهنی خودم و خونواده م و همه ی کساییه که به نوعی با این مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنن.

می‌دونم که احتمالا خواننده های ناشناسی دارم. سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم. امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشین❤️

403

سر دردم وقتی که صبح از خواب پا شدم بهتر شده بود. بابا اینا رفته بودن سه شنبه بازار و من نخواستم باهاشون برم. یه مقدار فیزیو اعصاب خوندم. رفتیم خونه ی حاج بابا اینا که دایی اینا رو ببینیم. یه دو سه ساعتی هم اونجا وقتمونو گذروندیم. با دایی رفتیم که نون بگیریم و دایی از وضعیت برادر خانمش و جراحی و به طور کل تخصص های جراحی گفت. بعد از نون گرفتن هم صحبت از خرید ماشین و گزینه های روی میز شد. دیروز و امروز هوا خیلی گرم تر شده. مثل دیروز ولی نه به اون شدت، امروز هم سر درد داشتم. موقع برگشتن، از باقلوا استانبولی 8 تا تیکه باقلوا گرفتم. خیلی شیرینی خور نیستیم و همینقدر هم شد حدودا 160 تومن. ولی خب خیلی وقت بود دلم میخواست بعد افطار چای و باقلوا بخوریم. شرایطی پیش اومد که یه کوچولو با سما صحبت کنم. دم دمای افطار هم زنگ زدم به دایی محمد که این روزا تنها شده و یه ربع، بیست دقیقه ای باهم صحبت کردیم. دلم نمی‌خواد فقط وقتی که باهاش کار دارم یا ازش سوال دارم بهش زنگ بزنم. همون‌جوری که من بدم میاد از نوع ارتباط، خودمم باید در رابطه با دیگران رعایت کنم. فکر کنم خوشحال شد از تماس من. کلا من و خواهرم رو دوست داره. خودم حس میکنم علاقه ش به ما نسبت به اون یکی خواهرزاده هاش، بیشتره. بهم گفت که ساندویچ کاپویی که پارسال معرفی کردی رو همون موقع خوردم و واقعا لذت بردم از طعمش. امشب چهارشنبه سوریه. محله ی ما که تقریبا از یک ماه پیش صدای تیر و ترقه ازش میاد. امشب هم بسیار پر سر و صداس. یه صدای آژیر هم شنیدم چند دقیقه ی پیش. برای حیوونا دلم می سوزه. خواهرم پیشنهاد داد که تو حیاط آتیش درست کنیم. رو تخت حیاط نشستیم و چای آتیشی خوردیم. یه مقدار عکس و فیلم هم گرفتیم. آجیل و مخلفات و البته باقلوا رو هم آوردیم. برامون این سوال پیش اومد که چرا بیشتر این کارو نمی‌کنیم ولی واقعیت اینه که تا وقتی که چیزی در دسترس‌مون هست، قدرش رو نمی‌دونیم. بی حوصلگی و تنبلی رو بهونه می‌کنیم.

402

صبح ساعت نه بیدار شدم. یه مقدار بیدار بودم. متوجه شدم بسته ی بازیم رسیده شهرمون. به باباینا که بیرون بودن، زنگ زدم که بگیرن بسته رو. باباینا رفته بودن بانک و دانشگاهِ بابا که یکسری کاراشونو انجام بدن. من بعدش یه مقدار خوابیدم و عجب خواب کسالت باری بود. یه مقدار دن آرام خوندم. بازی رسید دستم. اولین بازی دیسکیِ نویی که خریدم! با دقت آنباکسش کردم و از شدت نویی اون لذت بردم. منتظر نصب بازی شدم‌. و بعدش مات گرافیک بالا و واقع گرایانه ی این بازی شدم. بعد از ظهر دوش گرفتم و تقریباً بلافاصله بعد از اینکه خودمو خشک کردم، با دوچرخه رکاب زدم تا مغازه که شیر و نشاسته بگیرم. این احتمال رو می‌دادم که با این اوضاع، یا سرما می‌خورم یا سر درد میاد سراغم. همینم شد. من تو دقایق منتهی به افطار و همین طور بعد افطار، سردرد پیش رونده ای گرفتم. به سبک همون سردردهای معمولم که یک طرف چشمم رو می‌گرفت. سعی کردم کارامو انجام بدم و زودتر بخوابم اما مثل گذشته، خوابیدن با این شدت سر درد برای من بسیار سخت و طاقت فرسا بود. خیلی باید وول می‌خوردم تو جام که خوابم ببره. ساعت هشت و نیم شب نوبت آرایشگاه داشتم. با کمی تاخیر رسیدم چون مشغول آموزش نصب اپلیکیشن و افتتاح حساب مجازی برای بابا بودم. آرایشگرم تا ساعت دو نصفه شب و شاید بعد اون هم نوبت می‌داد. حتی شیش صبح هم نوبت داده بود. اصلاح موی سرم خوب بود و راضی بودم. یه پست هم گذاشتم اینستاگرام و از امسالم گفتم. با کپشن طولانی تر نسبت به پست های دیگه.

401

صبح بعد از اینکه بیدار شدم راه افتادم سمت دانشگاه تا منابع چاپی المپیاد رو تحویل بگیرم. تو دانشگاه استاد رفعتی، دکتر ذبیحی و دکتر اکبریان رو دیدم و سلام و علیک کردم. استاد رفعتی عید رو پیشاپیش تبریک گفت. بعد از تحویل گرفتن، سریع حرکت کردم سمت خونه. بعد از ظهر یه مقداری خوابیدم. به طاها هم زنگ زدم و پلن جنگل رو گفت بهم. بعد از عید منظورش بود. کار خاص و مفیدی نکردم امروز. تو مسیر برگشت، یه مقداری تو ماشین با خودم صحبت کردم و اوضاعی که پیش رومه رو شفاف تر تجسم کردم. تاثیرش کوتاه مدته البته.

400

چهارصدمین پست. چه سفر طولانی ...

شب قبل و صبح امروز، خواب ناآرومی داشتم. سناریو های جدیدی در مورد دستم به نظرم می‌رسید و چیزایی که کمی دلم رو بهشون گرم کرده بودم، کم کم کم‌رنگ تر می‌شدن. ساعت ۸ کلاس مجازی داشتم. اینقدر خسته ی خواب بودم، که کاملا خواب آلود سر کلاس مجازی حاضر بودم. در این حد که وقتی کلاس تموم شد، تا دقایق زیادی پس از اون من توی گوگل میت بودم و فهمیدم چند نفر دیگه هم مثل منن. خنده‌م گرفته بود از این اوضاعی که داشتم. خنده ی از ته دلی نبود، بیشتر از روی درماندگی بود. با دو نفر از اعضای خونواده به طور جدا در مورد دستم صحبت کردم. در مورد وقایع پیش و پس از سفر تابستونی ما. می‌خواستم یه سیر زمانی درست از وقایع داشته باشم. تو این صحبتا گاهی گیج می‌شدم گاهی هوشیار. گاهی ناامید و گاهی هم امیدوار. اینجوری که معلومه این قصه سر دراز داره. به این راحتی ها نمیشه از دستش خلاص شد، چون به همین آسونی وارد بطن قضیه نشدم. امروز افطاری مهمون داشتیم. بابا تخت حیاط رو مرتب کرد و قرار شد رو گاز حیاط، آبگوشت درست کنیم. خیلی وقت بود که روی تخت حیاطمون ننشسته بودم و دلم خواست که تو این ایام باقی مونده از ماه رمضون، یه سحر و افطار رو اونجا بشینیم. حال و هوای جالبی باید داشته باشه. در امر آبگوشت درست کردن مداخله کردم و یه سری نظرات کارشناسی می‌دادم. مثلاً پیشنهاد دادم که فلفل دلمه ای اضافه کنیم تا بوی خامی گوشت گرفته بشه و غلظت بهتری به آبگوشت بده. بعد از ظهر رفتم و یک‌سری از خریدای امشب رو انجام دادم. دقایق منتهی به افطار، کارا رو باید عجله ای انجام می‌دادیم؛ هرچند به گمان من و خواهرم، هنوز وقت داشتیم و نیازی به این همه عجله کردن نبود. تو اون تایم، کار مربوط به پادکست رو هم انجام دادم و توضیحات رو برای علی فرستادم. همینطور یه مقدار با خواهرم دو نفره Mortal Kombat بازی کردیم. خدا رو شکر مراسم افطاری خوب برگزار شد و آبگوشت هم جا افتاده و خوشمزه شد. همین که بابا به صورت خودجوش گفت که آبگوشت خوشمزه شد، یعنی کارمون رو درست انجام دادیم. من همیشه معتقد بودم نوع دیگی که برای پخت استفاده میشه، رو جا افتادن غذا تاثیر داره. به جای چدن از روی استفاده کردیم و به نظرم بی تاثیر نبود. عمه ی ننه هم اومده بود و قیافه‌ش بامزه بود. حین مراسم افطار، طاها بهم زنگ زد. جواب ندادم. آمادگی صحبت نداشتم. چند دقیقه ی بعد نوتیف پیامشو دیدم که منو دعوت کرد به جنگل توی این هفته. حقیقتا خیلی خوشحال بودم که به یادم بود ولی بعدش دیدم که پیامشو پاک کرد. منم از رو نوتیف فهمیده بودم قضیه رو. بهش تلگرام پیام دادم که امروز مهمون داشتیم و نتونستم تلفنش رو جواب بدم و فردا بهش زنگ می‌زنم و به روش نیاوردم که نوتیفت رو دیدم. بسته ی بازی من تحویل پست داده شد و امیدوارم به موقع برسه. کلی کار رو سرم ریخته ولی تنبلی و اضطراب و همینطور ترکیبی از بی حوصلگی و رخوت و غم و چیزای دیگه، اجازه نمیده که رو کارام تمرکز کنم و حتی شروع کنم به انجام دادنشون. مدام به تعویق میندازم کارا رو و این خیلی بده. عملاً حس میکنم تو این هفته هایی که دانشگاه نرفتم، هیچ توقیف و پیشرفتی نداشتم. برعکس، به شدت درمانده و در خود فرو رفته بودم و غم زیادی رو حس کرده و می‌کنم.

399

یه مقدار دن آرام خوندم. جلد دوم رو شروع کردم. یه مقدار کمی رکاب زدم. حین گشتن اینستاگرام، یه پست اومد برام از نقاشی کردن. هوس کردم نقاشی کنم و با خواهرم، رو دو تا کاغذ باطله نقاشی کردن رو شروع کردیم. الگو هامون رو از پینترست گرفتیم. طبق معمولا من همون نوبی هستم که بودم. هیچ استعدادی تو نقاشی و رنگ آمیزی ندارم ولی از طرفی نقاشی کردن رو دوست دارم و حس می‌کنم آرامش بخشه. بازی FC 25 رو از PSPro سفارش دادم. گرون بود و خودمم سختم بود خریدنش. دلم میخواد هر چه زودتر به درآمد خوبی برسم که بتونم مستقل تر تصمیم بگیرم. امیدوارم قبل عید بیاد‌‌ بازی. گفتم عید؛ امسال اصلا هیچ حس و حالی برای عید نیست. حتی بوی عید رو تو شهر هم چندان استشمام نمیکنم. البته خیلی داخل شهر نرفتم این اواخر ولی به هر حال. تو خونواده هم همینه. خودمم شخصاً هیچ ذوقی ندارم. به انتظار معجزه م انگار. که حال درونیم بهتر بشه.

398

امروز نسبت به روزای قبل، بیشتر خوابیدم. البته دیشب هم دیر خوابیدم و بازی رئال اتلتیکو رو تا آخر دیدم. صبح با بی حوصلگی بیدار شدم. قرار بود بریم خرید عید و من این بی حوصلگی و کسالت رو با خودم همراه کردم. حوصله ی لباس دیدن نداشتم و البته کتمان نمیکنم که این دو فروشگاهی که رفتیم، لباساش پسند من نبود و من تو این مورد تنها نبودم. پیش آقای فرجی رفتیم و کفش گرفتم. کفشم رو دوست دارم. در واقع مدت ها بود دنبال چنین مدلی بودم. آقای فرجی جلوی بابا از من پرسید که از بابا راضی هستی؟ گفتم بابا باید از ما راضی باشه. بعد با شوخی و خنده گفت که باهاش راه بیا! منم یه جمله ی تاثیر گذار گفتم: پدر مادر ها هم مثل ما اولین بارشونه که زندگی میکنن. بهشون سخت نگیریم. اونا هم مثل ما نمی‌دونن چجوریه و تجربه‌اش نداشتن. البته اولش گفتم که این جمله رو از جایی شنیدم ولی آقای فرجی خیلی از این جمله خوشش اومد و دو سه باری تکرار کرد که این جمله ی خوبی بود. بعد از ظهر دو سه ساعتی خوابیدم. تولد ط رو بهش تبریک گفتم و با چند تا استیکر، یه شبه چتی داشتیم. شاید تا سحر بیدار بمونم. الانم می‌خوایم بریم بخش دوم خرید.

397

امروز Dualsense رسید دستم. سفارش امارات بود فکر کنم. رنگ مشکیش واقعا خوشگله و نور اطرافش، نارنجیه. با خواهرم یه مقدار Mortal Kombat رو دو نفره بازی کردیم. خواب بعد از ظهرم همراه با یک شبه‌کابوس بود. یه چیز فلزی به سمت من پرتاب شده بود (انگار به صورت اتفاقی از طرق بابا) و تو عالم خواب و رویا، من این احساس رو داشتم که پنوموتوراکس کردم و داشتم به اطرافیانم التماس می‌کردم که زنگ بزنن به اورژانس و مدام بهشون می‌گفتم که نمی‌تونم نفس بکشم. با این حال نفس کشیدنم خیلی هم سخت نشده بود. خیس عرق از خواب پا شدم. با محمدمهدی هماهنگ کردم که کتابای سیب سبز رو ازش تحویل بگیرم. با نمره ۱۰۰ قبول شده بود و ۱۵ نفر از همکلاسی‌هاش افتاده بودن. کتاباش هم انصافاً تمیزه. فایل های پرسش نامه رو برای خانم دکتر فرستادم و خانم دکتر هم نظرش رو گفت. همین چند دقیقه ی پیش هم نتیجه ی صحبتم با خانم دکتر رو تو واتس اپ برای استادم فرستادم. امروز تونستم هم صبح و هم بعد از ظهر، برنامه ی زندگی پس از زندگی رو ببینم. برنامه ی بیدار کننده ایه به نظر من. تا آخر امشب نمی‌دونم چه اتفاقی میفته. دوست دارم توپ های ماه اوت رو بخونم. شاید هم برای خرید عید رفتیم بیرون. فعلا که چیزی معلوم نیست. اعضای خونه دارن اولین قسمت از پایتخت ۶ رو می‌بینن.

396

امروز روز خوبی برام نبود. چندین بار عصبانی شدم. صبح یه مقدار دیر راه افتادیم که هم من برم دانشگاه دنبال کارم و هم بابا بره پیش مکانیک تا سوزن انژکتور ماشین رو تمیز کنه. از میدان سلیمانی تاکسی گرفتم و آخر مسیر پیاده شدم. خیلی وقت بود که تاکسی نگرفته بودم و داخل شهر پیاده نرفته بودم. خانم دکتر ح پ هنوز نیومده بود. به استادم زنگ زدم. گوشیو نگرفت. تصمیم گرفتم برم کار تطبیق واحدم رو پیگیری کنم. اول از آموزش دانشکده ی خودمون شروع کردم و بعد رفتم آموزش کل. مراتبی پیش اومد که باید می‌رفتم پیش خانم دکتر میم. و بسیار عجیب بود که منو از پشت ماسک و بعد از گذشت سال‌ها شناخت. راستش خجالت می‌کشیدم برم پیشش چون از وقتی که پزشکی قبول شده بودم، نرفته بودم پیشش و حال و احوالی نکرده بودم. البته فامیلی منو با جواد اشتباه گرفته ولی همین که متوجه شد من کیم، اونم پشت ماسک، خیلی برام با ارزش بود. به خودشم این موضوع رو گفتم. شروع به تعریف کرد که خیلی فعال بودی و اینا. بهش گفتم که الان پزشکی میخونم. کلی خوشحال شد و تبریک گفت بهم. کار منم راه انداخت بنده خدا. دستش درد نکنه واقعاً استاد نمونه ایه. هر بار که باهاش معاشرت کردم، کیف کردم از اخلاق حرفه ای و متشخصانه‌ش. استادم زنگ زد که خانم دکتر اومد. رفتم اتاقش نبود و رفته بود سالن برای جلسه. ولی هنوز جلسه شروع نشده بود. سریع رفتم و کارم رو بهش توضیح دادم. اونم با صندلی گردونش اومد سمت من و صحبتامون انجام شد. چند دقیقه ای منتظر بابا موندم. متاسفانه علی رغم اینکه بسیار با سرعت اومدیم و فشار زیادی به ماشین آوردیم، نتونستیم به موقع برسیم به شهرمون و با اختلاف دو سه دقیقه ای، روزه‌مون شکست خورد. چند جا هم زنگ زدیم ولی نظر همه، متفق القول رو همین موضوع بود. اینجا حین سریع رفتنمون، با راننده ی جک شاسی بلند دهن به دهن شدم و جوابشو دادم. توهین کرد و من با صدای بلند جوابشو دادم. فکر کنم انتظارشو نداشت. به علاوه اینکه ما دو نفر بودیم و اون تکی. ولی با این وجود، حوصله و وقتشو نداشتیم تا این مخاصمه رو ادامه بدیم و راهمون بعد از یه مدت کوتاه کاملا جدا شد. نه اینکه بخوایم راهمون رو تغییر بدیم، یه طور طبیعی این اتفاق افتاد. عصبانیت بعدی رو سر اعضای خونه خالی کردم به خاطر اینکه من زنگ زدم و اونا جواب ندادن و من خیلی عجله داشتم که همون لحظه جواب تلفنم رو بدن. هم پشت تلفن و هم تو خونه، خیلی بد برخورد کردم و البته بعدش عذرخواهی کردم. این رفتارم اوج بی شرمیه که مدام عصبانیتم رو سر کسایی که مقصر نیستن، خالی می‌کنم و اصلا کنترل خشمی ندارم. تو خونه سر و صدای جارو برقی و این چیزا بود و صدای تلفن رو نشنیدن. بعد از ظهرم رو با حال بد و خجل و بی حوصله و مضطرب گذروندم و حتی خوابم به شدت ناآروم بود. افکار منفی گذشته، با قدرت به ذهنم هجوم آورده بودن. افطار لازانیا داشتیم. من با دوچرخه رفتم تا شیر و یه سری وسیله بگیرم. بعد از هفته ها و ماه ها شاید، یه رکابی زدم با دوچرخه ام و اعتراف میکنم که هم خیلی دلم تنگ شده بود و هم به من چسبید. عصبانیت آخرم، حین پخت لازانیا اتفاق افتاد. خیلی شاکی شدم که چرا پنیر پیتزایی که از فریزر در آوردن، انقضا گذشته بوده و متاسفانه ندیده بودن و ریخته بودن تو مواد لازانیا. یه تخلیه خشم دیگه. موقع افطار به مدت زیادی نتونستم لازانیا رو بخورم در حالی که بقیه خوردن. با سالاد خودمو مشغول کردم و حتی فرنی هم نخوردم. بدنم تو حرارت زیادی بود و انگار خوب نمی‌تونستم نفس بکشم. رفتم تو حیاط و صورتم رو آب زدم. از اینکه چندین بار عزیزانم رو ناراحت کردم خیلی خیلی از دست خودم ناراحتم. کنترل خشمم تقریباً به صفر میل می‌کنه. بعد از اون، روابطمون به حالت عادی برگشت. بابا یه سوال از اینستاگرامش داشت و یه مقداری تدریس اینستاگرام داشتیم. Dualsense در راه رسیدن به شهرمه و احتمالا فردا به دستم برسه. نوبت آرایشگاهم رو برای ساعت ۸:۳۰ شب بیست و هفتم فیکس کردم و دلم میخواد تا پایان امشب، سر و سامونی به برنامه ی زندگی و کاریم بدم. چشمم آب نمیخوره که تو انجام اون موفق باشم. صرفا تئوری میدم و حرف و حرف و حرف ...

395

امروز جور خاصی نگذشت. دو تا جلسه ی مجازی با بچه های دانشگاه داشتم که حقیقتا حوصله‌ش رو نداشتم. جلسه ی حضوری با خانم دکتر ح پ کنسل شد و افتاد برای فردا. این موکول شدن به واسطه ی صحبتی که با استادم داشتم، اتفاق افتاد. از سایت PsPro بالاخره یه Dualsense برای کنسول سفارش دادم. با هزینه ی ارسال تقریبا ۶ تومن شد. حماقت کردم که همون موقعی که کنسول رو خریدم، Dualsense رو نخریدم. رنگ مشکی متالیک. اشتغالم به گوشی زیاده و تلاش جدی دارم که کمش کنم. صبح هم کلاس ساعت ۸، کنسل شد. بعد از ظهر انگاری تونستم یه مقدار بخوابم. شام می‌خواستیم بریم خونه حاج بابا. قبلش رفتیم خونه مسلم تا فوت مادرش رو بهش تسلیت بگیم. امشب دلم میخواد یه مقدار مطالعه داشته باشم. یه پست دیدم تو اینستاگرام از آقای پارسایار، مترجم رمان های ویکتور هوگو نشر هرمس، که در مورد مرگ بود. منو به فکر فرو برد. در حقیقت خیلی دلم می‌خواد که وابستگی های کمتری به این دنیا داشته باشم و بیشتر آماده ی مرگ باشم.

394

دیشب طی کنجکاوی بیمارگونه‌م، گردنم رو لمس کردم و تو سمت چپ گردنم، توده ی جدیدی رو حس کردم. هم خودم رو لعنت کردم که چرا کنجکاوی بیمارگونه م رو ارضا کردم و هم از بابت اینکه توده ی جدیدی پیدا کردم، یه احساس خیلی بدی پیدا کردم. هر چند حرفای پزشک خانواده و رادیولوژیست و همینطور یه سری کامنت و مطلبی که تو دنیای مجازی خونده بودم یادم بود، با این حال با حس اضطراب و تشویش شبم رو به پایان رسوندم. موقعی که برای سحر بیدار شدم کم حوصله و غرق در فکر بودم. فکر نمی‌کنم تو این روزایی که تو ماه رمضون گذروندم، یک سحر رو با اخلاق خوش از خواب بیدار شده باشم و سر سفره حاضر شده باشم. ساعت ۱۰:۳۰ صبح کلاس داشتم ولی از اونجایی که هفته ی پیش یه دفعه ای ساعت ۸:۳۰ برامون کلاس گذاشتن، ساعت ۸ صبح بیدار شدم. بیدار شدنم به نوعی عذاب آور بود. چون افکار دیشب، انگار به همراه من امروز صبح بیدار شدن و فکر و ذهنم رو مشغول کردن. کلاس فیزیو اعصاب رو استاد تقریباً ۲ ساعت فیکس درس داد. تو سما لایو بود ولی هر کاری می‌کردم، نمی‌رفت داخل و خیلیا مشکل منو داشتن. بعدش تو گوگل میت برگزار کردن. حین این کلاس طولانی، فکر و ذهنم مشغول بود. نمی‌دونستم چیکار کنم. بیخیال شم؟ یا پیش پزشک خانواده برم؟ پیش پزشک عفونی یا داخلی یا حتی هماتولوژی تو کلینیک چطور؟ یا اصلا میشه مستقیم رفت سونوگرافی بدون ارجاع پزشک؟ فکر آخر رو یه مقدار مناسب تر دیدم. چون خیالم راحت میشد و قرار نبود دوباره زمان زیادی رو با فکر مشغول به این مورد بگذرونم. حداقل تکلیفم روشن می‌شد. رفتم سونوگرافی های مختلفی رو دیدم. پیگیری کردم که اصلا میشه بدون ارجاع پزشک رفت؟ یکی دو جا سعی کردم تماس بگیرم اما گوشی نگرفتن. ولی یکی از اون دو جا، به من زنگ زدن و من سوالم رو پرسیدم. بله امکان پذیر بود بدون ارجاع پزشک. ولی با هزینه ی آزاد که وقتی پرسیدم مبلغش رو، متوجه شدم ۶۰۲ هزار تومان میشه. اختلاف دو سه برابری نسبت به حالت بیمه داشت اما من نمی‌خواستم خیلی معطل کنم و از طرفی، حساس بودنم به روم آورده بشه. یه نوبت اینترنتی ثبت کردم. حدودا ۲ ساعت مونده بود تا نوبتم و استرس و اضطرابم از نتیجه ی احتمالی، شروع شده بود و به سرعت پیش می‌رفت. به خونواده گفتم که میخوام برم برای یه کاری. نگفتم که میخوام برم سونوگرافی که مجدداً صفت حساس بودنم رو به روم نیارن. بالاخره راه افتادم. تو ماشین همچنان دغدغه داشتم. تو مطب دکتر میم ر هم همینطور. از شانسم دکتر نیومده بود و منم که باید بین مریض می‌رفتم. شاید حدوداً یک ساعتی منتظر دکتر بودیم. وقتی که دکتر اومد، به من گفته شد که بعد از دو تا مریض من باید برم. عجله هم داشتم. باید به موقع می‌رسیدم خونه که بقیه شک نکنن. این دقایق رو با اضطراب خیلی زیادی می‌گذروندم. بالاخره نوبتم شد. گوشیم رو خاموش کردم رفتم تو. نشسته رو تخت، سعی کردم توده رو پیدا کنم. سخت پیدا میشد. دراز کشیدم و توضیحات ابتدایی رو به دکتر دادم. دکتر خوش برخوردی بود. صرفا از روی شناخت همسرش و روابط و همینطور نوبت دهی زود، انتخابش کرده بودم. نظری در رابطه با تبحرش نداشتم. به من گفت چونه‌م رو بیارم بالا. چندین بار با پروب، سعی می‌کرد پیدا کنه. چندین بار هم ژل زد. قلبم داشت از قفسه سینه بیرون میزد. دست دکتر که روی قفسه ی سینه من بود، احتمالاً این شدت رو حس می‌کرد. باید اعتراف کنم که وقتی دستش از روی سینه‌م رد شده بود تا به گردنم برسه، یه مقدار حس دلگرمی گرفتم. دیکته کردن به دستیارش رو شروع کرد: اندازه رو گفت، محلش رو گفت و من پرسیدم ری اکتیوه؟ گفت آره. خیالم راحت شده بود. انگار تو همون احوال نفس راحتی کشیدم. اما تموم نشده بود. اولین بار بود که می‌دیدم رفت و دو طرف گردنم رو سونو کرد. چند جا اسم برد. تعجب کردم. این همه؟؟ و من پیدا نکرده بودم. امیدوار بودم ری اکتیو باشن. این موضوع یه جوری خیالم رو راحت می‌کرد؛ اینکه دو طرف گردنم رو داشت سونو می‌کرد. این موضوع، فارغ از نتیجه اش، برای من خیلی خوب بود چون خیالم هر چه بیشتر راحت میشد. اون تردید و منتظرِ جواب موندن یا منتظر کلامی که به دستیارش بگه، بسیار عذاب آور و حتی دلهره آور بود برام. به من گفت ری اکتیو هستن. نرمالن. یه مکالماتی هم رد و بدل شد که چون تو نوت گوشی نوشته بودم، همینجوری کپی پیست میکنم:

+ هممون این گره های لنفی رو داریم. (به این شکل منظورش بود)

+ گره های لنفی اولین سد مقابله با بیماری هستن. با یه سرماخوردگی عادی هم متورم میشن.

+ چرا بعد از چند سال نمیرن؟ ممکنه همونا نباشن. ممکنه گره های لنفاوی مجاورشون بزرگ شده باشن و خودشون به سایز عادی برگشته باشن.

+ آیا طبیعیه که قابل لمس هستن؟ بله مثلا ممکنه تو زیر بغل لمسشون کنی.

خیلی حالم بهتر شده بود. تو ریپورت نوشته شده اثری از مورد پاتولوژیک و یا کیست دیده نشده. با حال به مراتب بهتری مسیر برگشت رو رانندگی کردم. یه نذری هم کرده بودم که اگه مشکل خاصی نبود، اداش کنم. تقریباً بلافاصله بعد از اینکه خونه رسیدم این کارو کردم. ۱۰۰ تا صلوات بود. تو مسیر برگشت، رفتم پیگیر بازی کنسول شدم که فروشنده هنوز قیمتش رو در نیاورده بود. یه چیزایی در مورد اکانت قانونی گفت که یادم نیست. از شیرینی سرا بامیه دراز خریدم. زنگ زدم به مصیب که کتابای سیب سبز رو ازش بگیرم که قرار بود بره مهمونی و دیر میشد. نهایتاً اومدم نونوایی و نون رو گرفتم و رفتم خونه. بعد از اون اتفاق به خصوصی نیفتاد. فقط خیلی خسته ام و خوابم میاد. به لحاظ فکری و ذهنی که هم خیلی فرسوده شدم.

393

صبح رفتم اداره پست بسته‌م رو تحویل بگیرم. فکر می‌کردم آگنس گری روکش دار باشه ولی نبود، سلفون بود. تو ذوقم خورد یکم. در مورد ف، به یه کشفیاتی رسیدم. امروز در موردش، یکم زیاد فکر کردم و نمی‌دونم نتیجه‌ش درسته یا نه. قرار بود بریم نمایشگاه ماشین ببینیم و دوری باهاش بزنیم که طرف سر وقت ماشین رو نیاورد. خیلی بی حوصله بودم امروز و همین بداخلاقی رو سر خونواده م خالی کردم. استادم بابت پروژه ی نورو زنگ زد. خانم دکتر ح پ سمت جدیدی تو دانشکده گرفته. از این جهت، من باید ببینمش و در مورد پروژه باهاش صحبت کنم.

392

روز معمولی بود. توپ های ماه اوت خوندم. کنسول بازی کردم. همین. دلم می‌خواد مفیدتر پیش برم.

391

صبح متمایل با ظهر، با بابا رفتیم داخل شهر تا به یکی دو جا سر بزنیم برای ماشین. به جواد هم سر زدیم تو بیمارستان. بخش داخلی بستری شده به خاطر عفونت ولی حال عمومیش نسبت به دیشب به مراتب بهتره. جای آخری که برای ماشین سر زدیم، طرف گفت چرا کوئیک نمی‌گیرین؟ ما تا حالا به اون شکل رو کوئیک حساب باز نکرده بودیم. چون هم فکر می‌کردیم من توش جا نمیشم و هم اینکه به طور کلی می‌گفتن نازک نارنجیه. یه کوئیک R خیلی تمیز اونجا بود. مدل ۱۴۰۱ بود با ۵۰ تا کار. پلاک اصفهان. داخلش بوی نویی می‌داد. نشستم و جا شدم! اتفاقاً خیلی راحت بودم. خوشم اومد از فضای داخلیش و پنلش. بنابراین، کوئیک هم به فهرست گزینه هامون اضافه شد. بعد از ظهر یه مقدار کنسول بازی کردم. Mortal Kombat بعد از مدت‌ها. خیلی دلم می‌خواد به روند مطالعاتیم برسم تا قبل اینکه بخوابم. نمی‌دونم میتونم یا نه. داخل اپلیکیشن به‌خوان عضو شدم و لیست کتاب‌های خونده، در دست خواندن و در برنامه ی آینده خواندن رو کامل کردم. البته یه سری کتابا رو نداشت. یه یادداشتی هم رو کتاب تسلی بخش های فلسفه نوشتم. شاید بتونم بعد خوندن هر کتاب، یادداشتم رو اونجا بذارم.

390

امروز باید می‌رفتیم دنبال خواهرم. یکی از بلاگر های کتاب مورد علاقه‌م، در مورد مرگ و تأثیر اون تو زندگی نوشته بود. منم زیر پستش کامنت گذاشته بودم و پست بسیار عمیق و مفهومی به نظر اومد. خوشحال شدم که یکی هست که دغدغه ی نسبتاً مشترکی با من داشته باشه. در طول مسیر، به این حرفا فکر می‌کردم. اینکه چقدر خوب میشه وابستگی مون به این دنیا کمتر باشه و کلا چقدر خوب میشه اگه آماده تر باشیم برای مرگ. بابا هم در مورد ماشین انگاری حق داشت و ماشین سنگین راه می‌ره و شاید موعد عوض کردن دیسک و صفحه‌ش باشه. منم چند جایی رانندگی پر خطر داشتم. خواهرم رو گرفتیم و عجله کردیم که زودتر برسیم خونه. تو مسیر یکی دو جا به ترافیک خوردیم. رفتم فتوکپی که جزوه های خودم و خواهرم رو تحویل بگیرم. خانم اباذری گفت که جزوه ها رو با طلق های رنگی، و نه یک رنگ، سیمی کرده. حس خوبی به من داد این حرفش چون من قبلانا می‌گفتم که این دوره جزوه‌م، رنگ طلقش سفید نباشه یا چنین چیزایی. و اون یادش بود هم‌چنان. همون لحظه تو خیابون یه صدای تصادفی اومد که سریع برگشتیم ببینیم چی شده. چون ماشین رو کنار خیابون گذاشته بودم (البته جاش بد نبود) بنده خدا نگران شده بود و ازم خواست زودتر ماشین رو جابجا کنم. بعدش رفتیم آش گوشت گرفتیم. قیمتش نسبت به قبل گرون تر شده که البته طبیعیه. ما ظرف سه پرسی رو انتخاب کردیم که قیمتش ۳۶۰ بود و من ازشون خواستم پیاز داغ اضافه بریزن. عجب بویی می‌داد. رفتیم خونه. خواهرم اینا تصمیم گرفتن که سالاد ماکارونی هم درست کنن. یه مقداری از افطارمون گذشته بود که صدای زنگ شنیدیم. از گوشی دکمه ای بابا بود. وقتی از نونوایی برگشته بود، حالت دایورت تلفن رو برنداشته بود. در نتیجه وقتی تلفن رو جواب داد، مخاطب رو نشناخته بود. شانسی گفت عمو تویی؟ و من صدای حالت فریادی پشت تلفن رو می‌شنیدم. بابا گفت ای بابا ای بابا و الان و زود تلفن رو قطع کرد. خیلی نگران بودیم. بابا گفت عمو محمدحسینه و حال جواد بد شده و بردنش بیمارستان. یهو انگار تنمون یخ زد. رضایِ عمو، تقریبا ۲ سال پیش همینطوری ناگهانی سکته کرده بود و همینجوری خبرش رو به بابا دادن که خودتو برسون بیمارستان. مامان حین افطار و قبل بابا، تلفنش زنگ خورده بود و رفته بود اتاق من تا با خاله صحبت کنه. وقتی برگشت و قیافه هامون رو دید، پرسید که چی شده؟ بهش گفتیم. بابا آماده شد و رفت. نفس کشیدن برامون سخت شده بود. توقع داشتیم هر لحظه خبر خیلی بدی برسه. یه لحظه تصمیم گرفتم برم خونه ی عمو تا ببینم چه خبره. همون موقع بابا زنگ زد. سریع جواب دادم. هی می‌گفتم الو الو، بابا جواب نمی‌داد. از طرفی صدای گریه زن‌عمو رو پشت تلفن می‌شنیدم. یک آن فکر کردم، اتفاق تلخ دوباره تکرار شده. تا اینکه بابا گفت که دکتر دیدتش و گفت که نوار قلبش مشکلی نداره و تحت نظر دکتر و پرستاراس. فقط خیلی بی‌قراره. اگه میخوای بیای، بیا. یه خورده خیالمون راحت شد. قرار شد با بابابزرگ برم. تلفنی بهش گفتم که می‌تونه با ماشین بیاد خونه‌مون؟ طبیعتاً شک می‌کرد و من باید یه جوری خبرشو بهش می‌گفتم که اون و ننه شوکه نشن. به هر حال اونا هم برادرزاده‌شون رو از دست دادن ناگهانی. گفتم. ولی منتظر نموندم و پیاده رفتم خونه شون. دیدم ماشین بابابزرگ نه بیرونه نه داخل. رفتم تو خونه. دیدم ننه و عمه و مرتضی هم هستن. ماشین خونه ی عمو علی بود. پیاده راه افتادیم تا ماشین رو بگیریم. هم‌زمان بابا زنگ زد و گفت کجایین و یه آپدیتی از حال جواد داد. بابا بزرگ به من گفت که تندتر برم و ماشین رو بگیرم بیام ولی وقتی خونه عمو رسیدم دیدم خودش زودتر رسیده! تعجب کردم که چجوری رفته که من ندیدمش. جفتمون ترس و نگرانی داشتیم. بالاخره رسیدیم بیمارستان. شرایط خیلی ناراحت کننده ای بود. جواد به طرز عجیبی به خودش می‌پیچید و به صورت نازال اکسیژن می‌گرفت. زن‌عمو گریه می‌کرد. عمو اگرچه ساکت بود ولی به شدت نگران بود. فشار خیلی زیادی روشون بود. می‌خواستن دوباره نوار قلب بگیرن. من یه فضولی بچه گانه کردم و اونم جایی بود که مثلا خواستم نوار قلب رو تفسیر کنم و تو استیشن، زمانی که دکتر داشت می‌دید و پرستارا کنارش بودن و بابا هم پیشم بود، گفتم که دکتر Vtack کرده؟ دکتر با تعجب پرسید Vtack؟ نه. نرماله نوارش. و من از این اظهار نظر بیجا بعدا خیلی خجالت کشیدم در درون خودم. بی‌قراری جواد ادامه داشت. عمو از من می‌پرسید که چیکارش کنیم و مثلاً ببریمش جای دیگه؟ به هر حال تجربه ی تلخشون همینجا اتفاق افتاده بود و نمی‌خواستن دوباره تکرار بشه. منم نمی‌دونستم هیچی. تو این شرایط خیلی سخته نظر دادن. فقط از نظر من، نوار رو مانیتور یه مقدار غیر نرمال بود و حتی به این فکر بودم که به طاها زنگ بزنم که نظر مامانش رو بپرسه و این فکر رو به بابا هم گفتم. انجام ندادیم این کارو. نگران منتظر احوال جواد بودیم. گاهی کنار بالینش و بیشتر اوقات بیرون بخش نشسته بودم تا شلوغ نشه داخل. هدی و مامان زنگ زدن تا یه آپدیتی بگیرن. تو این اوضاع، محمدرضا و خانمش و احتمالا مادر خانمش رو دیدم که میخواستن برن عیادت مادر محمدرضا. به خاطر نوعی آنفلوآنزا بستری بود و محمدرضا می‌گفت که خیلی بده این مریضی. حالا جواد رفته رفته بهتر شد و اون حالت لرزانش، آروم تر شد. می‌تونست حرف بزنه و گریه های زن‌عمو، جاشو به خنده داده بود. پسر خاله های جواد هم اومدن. تو همون شب، یه تعدادی از هم محله ای هامون رو هم دیدیم. همچنان نگرانی وجود داشت. عمو به شرط حضور من تو بیمارستان، راضی شد بره خونه تا یه سر به بچه ها بزنه. از من چند جا نظر خواست. راستش، حس خوبی بهم داد. یه جایی هم ازم خواست از جواد شرح حال بگیرم. این کارو انجام دادم و یه چیزایی دستم اومد. بابابزرگ زودتر رفته بود. علی رغم اینکه از لحاظ درمانی، مشکلی برای ترخیص جواد وجود نداشت اما عمو میخواست که بستری بمونه. اون ترس رو همچنان داشت. آخر شب، من و بابا و عمو و زن عمو رفتیم خونه هامون. یکی از پسر خاله ها موند. شب عجیبی بود. پر از دلهره و نگرانی. انگار که PTSD شده بودم. همه ی اتفاقای تلخ قبلی و فعلی تو ذهنم مجسم شده بودن.

389

امروز قرار بود بریم ماشینو ببینیم. صبح که بیدار شدم دیدم بابا میگه به طرف زنگ زدم، گوشیش خاموشه. بعد از چند دقیقه گفتم دوباره زنگ بزن. طرف گوشیو گرفت و ما بین رفتن و نرفتن مونده بودیم. حرکت کردیم ولی یه مقدار دیر راه افتادیم. ماشین تو پلیس راه بود. صاحبش هم آدم خوش برخوردی بود. یه دور زدم تو پلیس راه. ماشین رو با بابا دیدیم و نسبتا راضی بودیم. برگشتنی یه سر رفتیم مدرسه ی یکی از همکارای بابا که MVM 315 داشت. در مورد ماشین اون هم پرسیدیم و با ماشین اون هم یه دور تو مدرسه زدم. نهایتاً هم از یه صافکاری در مورد ماشین پرسیدیم. به ما گفت سمت MVM نریم. به خاطر اینکه فروشش سخته. آقا صدرا علاوه بر این نکته، این موضوع رو هم گفت که قیمت لوازمش نسبتاً بالاست. اون آخرای جستجو برای ماشین، من فرصت کردم و یه مقدار فیزیولوژی اعصاب داخل ماشین خوندم. بعد از ظهر کار خاصی نکردم. کنسول بازی کردم یکم. نیاز دارم یه بازی دیگه براش بخرم. شاید خنده دار باشه ولی خواب دکتر پوستم رو دیدم! آنقدر که به اوضاع دستم فکر میکنم. اونم به طرز بسیار بسیار عجیب و خنده دار. من زیر دوش حموم بودم و وقتی متوجه شدم دکتر اومده خونه‌مون، گفتم بیاد تو حموم تا باهم صحبت کنیم!!! در مورد اوضاع دستم. یه اعدادی هم یادمه: دو برابر عدد پی و این چیزا. خیلی خواب عجیبی بود. نمی‌دونم آیا میشه ازش تفسیر درستی هم داشت یا نه.

388

امروزم رو می‌تونم به دو بخش تقسیم کنم: بخش اول که تا حدودای ساعت ۳ بعد از ظهر طول کشید و نسبتا خوب بود، توپ های ماه اوت رو پیش بردم، یه مقداری هم صبح خوابیدم، بسته ی پستیم که کتاب سفر به انتهای شب سلین بود رو تحویل گرفتم و بابا هم ساعت‌های خونه رو برده بود تعمیرگاه و درستشون کرده بود. بخش دوم بخش اضطراب آور روزم بود به طوری که حس کردم برای زمانی دچار پنیک اتک شدم‌. تپش قلب شدید داشتم و این احوالات به واسطه ی کشف ها و Overthinking های جدید من به وجود اومد. هنوز هم دارم حملش می‌کنم با خودم. اونقدر از لحاظ فکری خسته ام که نمیتونم هیچ متر و معیاری براش در نظر بگیرم. یه برنامه ریزی کلی برای فردا نوشتم که نمی‌دونم چند درصدش رو می‌تونم اجرا کنم. اولین زولبیا و بامیه ماه رمضون امسالمون رو هم خریدم امروز، با اینکه میلم به این‌جور شیرینی‌جات خیلی کم شده، ولی گفتم یکی از لذت های ماه رمضون به زولبیا و بامیه‌شه.

387

امروز اولین روز ماه رمضون بود. موقع سحری و همینطور صبح بیدار شدن، بدخلق بودم و رفتارم با بابا درست نبود. ساعت ۹:۱۵ بیدار شدم و گروه دانشگاه رو چک کردم و متوجه شدم بدون برنامه قبلی ساعت ۸:۳۰ کلاس گذاشتن. سریع جوین شدم تو کلاس و شرکت کردم. کلاس ساعت ۱۰ رو شرکت کردم و تقریبا به اندازه ی کلاس حضوریش طول کشید. من نسبتا فعال بودم تو کلاس و دو سه تا سوال رو جواب دادم. آقا صدرا گفت که همکارش یه ساینا مدل ۹۸ برای فروش داره. می‌گفت که خیلی بهش رسیده و به خاطر خونه سازی می‌خواد زیر قیمت بفروشه. قراره ببینیم. یه کوچولو Red dead بازی کردم. یه کوچولو و فقط یه کوچولو سعی کردم بیخیال تر باشم ولی نمی‌دونم موفق بودم تو این امر یا نه. روزه ی امروز خوب بود، یکم شاید اون اواخر احساس ضعف و سر درد کردم. تعجب کردم که یک‌سری از آدمایی که توقع نداشتم روزه بگیرن، روزه داشتن امروز. فیلم جدیدی از تارانتینو دانلود کردم و دوست دارم ببینمش. خیلی وقته فیلم ندیدم و در واقع حوصله نمی‌کردم. چون بعد از ظهر یه مقدار دیر خوابیدم، الان اصلا خوابم نمیاد.

386

صبح بی حوصله بودم. به خاطر اوضاع دستم. با اهل خونه هم بی حوصله و بدخلق رفتار می‌کردم. بعد از صبحانه، رفتم خوابیدم. در حالی که قرار بود بریم ماشین ببینیم. بعد از اینکه بیدار شدم، دوش گرفتم و با بابا رفتیم ماشین ببینیم. رفتیم بنگاه یکی از شاگرداش. دوباره بعد از ظهر خوابیدم. وقتی اضطراب دارم، بیش از حد معمول می‌خوابم و بیش از حد معمول با گوشی کار میکنم. ثبت نام المپیاد و دوره ی پودمانی رو انجام دادم؛ داشت یادم می‌رفت. شب با خواهرم یه مقدار تلفنی صحبت کردیم. به نظرم اومد که دلش میخواد بیاد خونه. به خاطر جزوه زنگ زده بود ولی هوای خونه رو کرده بود. با اینکه هنوز ۲۴ ساعت نشده که خوابگاهه. ما هم تو خونه دلمون براش تنگ شده.

385

امروز بابا تعطیل بود و خونه تکونی داشتیم. میز کامپیوتر اتاق خواب بابا اینا رو آوردیم اتاق من و تبدیلش کردیم به استند گل و میز لپ‌تاپ به طور هم‌زمان. کیس و مانیتور رو گذاشتیم تو بالای کمد اتاقم و خلاصه کار زیاد بود. اگرچه من تنبلی زیادی داشتم و بابا اینا بیشتر خسته شدن. یکی از بچه های گروه جزوه نویسی پیام داد بابت خلاصه ویروس. یه مقدار اوضاع جزوه نویسی گروهمون بررسی شد. من رفتم سراغ کانال جزوه نویسی زمان کارشناسیم تا جزوه مشابه پیدا کنم. انگار پرت شدم به پنج سال پیش. یادآوری جالبی بود. خواهرمو داریم می‌بریم دانشگاه و خوابگاه. چیز خاص دیگه ای قابل گفتن نیست؛ به جز مشغولیت های فکری این روزا.

384

یه مقدار درس خوندن رو شروع کردم. دانشگاهمون تا ۱۵ فروردین مجازی شده و کلاسای عملی‌مون هم فعلا کنسل شده. تا اون موقع البته. خواهرم بردم امروز صبح برای امتحان شهر و مامان رو هم بردم آزمایشش رو بده. بعد از اومدن، خوابیدم که احتمالاً خواب بد موقعی بود. بعد از ظهر هم یه مقدار خوابیدم. پای صحبت های مامان نشستم. دوست دارم یکی بیاد و زندگی کردن در لحظه رو به من یاد بده. اینکه قدردان لحظاتم باشم رو هم ایضأ. خواهرم رو بردم قهوه بگیره. ۷۰ ۳۰ عربیکا کیلویی ۱ میلیون! دمنوش نعنا و کوکی و تخمه هم گرفتیم. لوازم التحریر هم یه مقدار وسیله گرفتیم. حواسم پرت شده بود که امروز دربیه. تو لوازم التحریر متوجه شدم. یک ربع، بیست دقیقه ی آخر بازی رو نشستم دیدم و خوشبختانه پرسپولیس برد. البته بازی با کیفیتی رو بعد از مدت‌ها دیدم.

383

قبل از اینکه شروع کنم، اینو بگم که امروز روز بسیار سرچی رو گذروندم و بسیار مود و انرژیم از این بابت پایین اومد. هم‌چنان این حال رو با خودم حمل می‌کنم. نمی‌خوام راجع به جزئیاتش بگم، از طرفی همین نکته رو می‌خواستم زودتر بگم که خلاص شم.

صبح اوستا یونس و پدرش اومدن که بالای کمد دیواری اتاق من، یه حالت کمد دیگه ای وصل کنن. قشنگ شد و اتاقم نظم گرفت، هر چند که رنگش هماهنگ با کمد پایینش نیست. ظهر کباب گوشت و مرغ داشتیم. به یاد چند روز پیش با دوستام. این دفعه هم خوشمزه شد، روی تخت حیاط نشستیم گرچه من از لحاظ روحی و درونی کاملا شکست خورده ام. یه چرت بعد از ظهری بسیار ناآروم داشتم و تهش با زنگ ننه، که می‌خواست به عمو علی زنگ بزنه ولی اشتباهی به من زنگ زده بود، بیدار شدم. دوش گرفتم و با مامان رفتیم بیرون. اول رفتیم دکتر که برای مامان آزمایش بنویسه. بعد رفتیم بازار روز. مامان وسیله میخواست. فروشنده نبود و دخترش بود و اونم چون تو کارش وارد نبود، طول کشید که کارمون انجام بشه. در عوض من یه مقداری دور زدم تو بازار. بوی سبزی چرخ کرده می‌اومد و حس و حال ماه رمضون رو برای من تداعی می‌کرد. بوی نفت و بخاری نفتی هم انگار حس می‌کردم که حس بسیار نوستالژی بود. با بعضی از فروشنده ها صحبت می‌کردم؛ با دل بی قرار و ناآروم. برگشتنی رفتیم کتابخونه عمومی و کتابا رو تحویل دادیم. متصدی اونجا منو می‌شناسه. یه معاشرت کوتاهی داشتیم باهم. اونجا هم فضای گرمی بود و بوی خوبی می‌داد. برگشتنی تصمیم گرفتم برم مسجد. به مامان گفتم و باهم رفتیم. روحانیِ مسجد نبود و فرادی خوندیم‌. حس میکنم نیاز خیلی زیادی به آرامش روحی، قوت قلب، حضور تو اماکن روحانی برای آروم گرفتن دلم دارم. تشویشی که الان دارم، ذره ذره داره منو نابود می‌کنه. هیچ قدرتی هم در حال حاضر ندارم که جلوشو بگیرم.

382

امروزم شبیه دیروز. تکلیف کلاس تفسیر قرآن رو انجام دادم و فرستادم و موضوع کنفرانس رو هم انتخاب کردم و یکی از کارایی که داشتم به تعویق مینداختم رو انجام دادم. Red dead رو فکر می‌کنم تموم کردم مراحل اصلی بازیش رو. از پایانش خوشم اومد، اگرچه دلم پیش آرتوره. یه مقدار خیلی کمی تو خونه تکونی به مامان کمک کردم. راستی امروز برف نشسته بود تو حیاط خونه. خیلی نبود اما واقعا زیبا بود و دلنشین. موقع نماز صبح که بیدار شده بودم، برف می‌بارید و منظره ی قشنگی بود. آرامش‌بخش بود. خیلیا برف سنگین تری رو تجربه کردن اما به هر حال، بابت برف تو حیاط احساس خوبی داشتم.

381

امروز به نسبت کمتر خوابیدم ولی عملا کار خاصی نکردم. خیلی سر گوشی بودم و کانال ها و اخبار چک نکرده رو داشتم چک می‌کردم و این موضوع خیلی وقتمو گرفت. پیشرفت مطالعاتی خاصی نداشتم و میشه گفت امروزم رو بیخودی هدر دادم. فکرمم مشغول بود راستی. این دفعه حدودای کبد و Palmar erythema دور می‌زد.

380

امروز هم زیاد خوابیدم. کنسول بازی کردم و دارم کتاب توپ های ماه اوت رو پیش می‌برم. روز مهندس بود امروز. به خواهرم تبریک گفتیم و در یک اقدام غافلگیرانه، بعد از ظهر کیک گرفتیم. دلم می‌خواد روند و میزان مطالعه ام تو این روزایی که آموزش غیر حضوری شده، بیشتر بشه. به طوری که در پایان هفته احساس خوبی داشته باشم.

379

جبران کم‌خوابی دیروز رو کردم. از معدود شب ها و خواب هایی بود که تو هفته ها و ماه های اخیر، با خیال نسبتا راحت انجام شد. امروز کار خاصی نکردم. به ولنگاری گذشت. بسته ی کتابام رسید. کنسول بازی کردم. به مه پیام دادم که کتاباشو چیکار کنم. رفتم دارو ها و نون های خاله شهربانو رو تحویل دادم (کمی قبلش برخلاف بودم). قسمت دکتر مکری از برنامه ی اکنون رو دیدیم البته تا قبل از صحبتای دکتر ماحوزی. برنامه ی مفیدی بود و دوست داشتم. چلسی داره می‌بازه و آرایشگرم به من پیام داده چلسی!! عجبا!

378

شب خواب خوبی نداشتم. حس میکنم یکی دو باری نیمه شب از خواب بیدار شدم. نمی‌دونم چه صیغه ای بود که فیلم ترسناک ببینن اون موقع شب! با اینکه خیلی همراهی‌شون نکردم، اما انگار یک حس موهومی همراهم بود. به هر حال صبح بیدار شدیم، تا جاها رو ردیف کنیم و صبحونه بخوریم طول کشید. بچه ها تصمیم گرفتن ترکیب تن ماهی و تخم مرغ رو به عنوان صبحانه بخورن، من ولی ترجیح دادم پنیر زیره بخورم. البته که طبق معمول اظهار عقیده در این باره شروع شد. بعد صبحانه، یه مقدار هفت خبیث بازی کردیم یه مقدار هم سر گوشی بودیم و کلا یه جوری گذروندیم. نهار خیلی خوب بود. سر منقل گوشت و مرغ کبابی زدیم و خیلی چسبید. هوا هم سرد بود و ریز ریز برف می‌اومد. یه سگ هم اومده بود داخل و اونو هم مهمون کردیم. بعد نهار، وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم. لباس‌ها و کفش من کثیف بودن که با یه سختی، سعی داشتم حداقل کفش رو اوضاعشو بهتر کنم. برگشتنی علیرضا قرار بود بستنی مهمونمون کنه. یه جا ایستادیم و بستنی قیفی دستگاهی گرفتیم که انصافا خوشمزه بود. خسته ی راه بودیم. دم خونه جواد، از بقیه بچه ها خداحافظی کردم و سوار ماشین خودمون شدم و رفتم خونه. برای خونواده تعریف کردم اوضاع و احوال اونجا رو. یه دوش هم گرفتم که یه مقداری سبک تر شم. در کل می‌تونم بگم خوش گذشت. تجربه ی جالبی بود. یک عکس برفی رو استوری کردم که به نظرم عکس جالبی شده بود. جزو یکی از خاطرات من می‌مونه این سفر کوتاه. هر چند که خودم از لحاظ درونی، بهم ریخته بودم و حوصله و روحیه‌ش رو نداشتم.

377

صبح خواهرمو بردم امتحان شهر. تا نوبتش بشه طول کشید و بعد از اینکه کارش تموم شد، سریع رفتیم خونه تا جمع کردن وسایلم رو نهایی کنم. امیر اومد دنبالم. دنا پلاس خریده. یه چند هفته ای میشه و صفره. رفتیم خونه جواد. جواد هم مزدا ۳ خریده. مجتبی هم دنا پلاس خریده و با ماشین اون رفتیم. خیلی سریع و گاها خطرناک رانندگی میکنه. تو شهر رویان، رفتیم یکی از شعبات لیلی و شیرینی خوردیم و چای. برق اونجا رفته بود. سفارش من یه شارلوت نامی بود و خوب بود انصافاً. ترکیبی از خامه و کیک و مربا و یه همچین چیزایی. رفتیم علیرضا رو برداشتیم. تصمیم گرفتیم با یه ماشین بریم. ماشین مجتبی رو گذاشتیم خونه ی علیرضا و با ماشین علیرضا رفتیم. فکر کنم از جاده چالوس رفتیم و از سمت کجور عبور کردیم. برفه اینجا. نه سنگین ولی اطراف جاده برف نشسته. خونه ی قشنگی دارن. دو طبقه و امکانات خوبی داره. حیاط بزرگی داره و یه قسمت از حیاط، محل تنوره. برف نشسته دور تا دور حیاط. دور تا دور حیاط چراغ هست و درختای زیادی کاشته س. البته چون زمستونه، درختا لختن ولی جای زیباییه. در خونه ریموت داره و در مجموع خیلی خوبه. برای نهار تصمیم گرفتیم قرمه سبزی که مادر علیرضا زحمتش رو کشیده بود، گرم کنیم و بخوریم. من مسئول گرم کردن و آماده کردن سفره شدم. قرمه سبزی خوشمزه ای بود؛ جا افتاده و البته با ته دیگ های خوب. بعد سعی کردیم بخوابیم ولی لااقل من موفق نشدم. خواستم کال آف دیوتی موبایل نصب کنم که تو اون هم موفق نشدم و حافظه گوشیم کم بود. بعد از چرت یه سری بچه ها، تصمیم گرفتیم پیاده روی کنیم. یه مقدار دیر راه افتادیم. سگ های پارس کننده ی زیادی داره؛ چیزی که من بدم میاد. دغدغه ی سگ رو داشتم در طول مسیر. برف خوبی اینجا نشسته اینجایی که داریم پیاده روی می‌کنیم. تو برف یه سری عکس گرفتیم. زمین یه جاهایی گلی و لیزه. یه جاهایی هم برف سنگینی نشسته و بسیار سرده. خیلی سخت گذشت به من و البته همه. بقیه برف بازی و پرتاب گلوله های برفی رو پر قدرت ادامه می‌دادن ولی من ترجیح می‌دادم زودتر بریم خونه تا به سگ های اونجا برنخوریم. یه جایی خواستم نیم خیز شم تا راحت تر بیام پایین، یه خار رفت تو انگشتم. بخشی از مسیر برگشتم رو درگیر این بودم که یه جوری خار رو در بیارم. وقتی بالاخره نزدیک دروازه ی منتهی به کوچه شدیم، اون چیزی که نگران بودم ازش بالاخره به وقوع پیوست. یه سگ عصبانی از اون بالا به سمت ما یورش آورد و پارس می‌کرد. تقریباً ناامید شده بودیم از رفتن. بچه ها تصمیم گرفتن با یکی دو تا سنگ، سگ رو دور کنن و یه جورایی موفق شدن. سریع رفتیم خونه و متوجه شدیم برق هم رفته. هممون تقریبا شکم درد داشتیم. برق بعد از چند دقیقه اومد. به همراهی مجتبی، خار رو از توی دستم در آوردیم. بلند بود نسبتا. دیگه بعدش رفتیم، البته بهتره بگم رفتن، سراغ شام و کباب. انصافا هم کبابش خوب شده بود و مامان علیرضا زحمت کشیده بود و مرغ و گوشت رو هم ترش و هم تند مزه دار کرده بود. من و امیر رفتیم بیرون با ماشین تا شیر و نوشیدنی بگیریم. بعد شام شیر موز خوردیم. جواد هاردش رو زد به تلویزیون و فیلم های قدیمی دیدیم. فیلم های ارائه ای که من داشتم براش آماده می‌شدم، فیلم جواد و محمدرضا و ابوالفضل تو سوئیت دانشگاه اون اوایل کرونا، کشتی گرفتن جواد و امیر و ... الانم بچه ها دارن فیلم ترسناک می‌بینن. اومدیم طبقه بالا. من چندان دل و دماغ نیستم. خسته ام بیشتر.

376

امروز تو دانشگاه، استاد بافت یه مقدار از خاطراتش می‌گفت. از اینکه از بچگیش دوست داشت پزشک بشه. نهار کنار بچه های خوابگاه بودم. یه مقدار با سعید معاشرت کردم. در مورد رزومه و پایان نامه و مقاله ازم می‌پرسید. برگشتنی رفتم خونه حاج بابا اینا. خسته و بی حوصله بودم. خاله رو رسوندیم خونه شون. بعدشم رفتیم برای نونوایی نایلون بگیریم. یه چیز با مزه و غیر قابل پیش‌بینی شنیدم امروز که ته دلم رو شاد کرد یه مقدار. دوست خواهرم تو خوابگاه، وقتی امروز خواهرم میخواست بیاد خونه بهش گفته به خاله سلام برسون، به عمو سلام برسون و به داداش بزرگه ام سلام برسون. منو می‌گفت. خیلی برام جالب بود که اینجوری خطاب شدم. تعجب کردم حتی. فردا قراره بریم پول. محمدرضا سر ظهر پیام داد که یه مشکلی پیش اومده و من نمیام. دم غروب که داشتم با جواد صحبت می‌کردم، می‌گفت که براش شیفت گذاشتن و با این حال احتمالا میاد. نمی‌دونم قراره چجوری بگذره. چندان مایل و مشتاق نیستم که برم. حال و حوصله هم ندارم واقعیتش. ولی از اون، انرژی مخالفت کردن رو هم ندارم. یعنی به معنای واقعی کلمه، حال و حوصله ی هیچی رو ندارم.