سر دردم وقتی که صبح از خواب پا شدم بهتر شده بود. بابا اینا رفته بودن سه شنبه بازار و من نخواستم باهاشون برم. یه مقدار فیزیو اعصاب خوندم. رفتیم خونه ی حاج بابا اینا که دایی اینا رو ببینیم. یه دو سه ساعتی هم اونجا وقتمونو گذروندیم. با دایی رفتیم که نون بگیریم و دایی از وضعیت برادر خانمش و جراحی و به طور کل تخصص های جراحی گفت. بعد از نون گرفتن هم صحبت از خرید ماشین و گزینه های روی میز شد. دیروز و امروز هوا خیلی گرم تر شده. مثل دیروز ولی نه به اون شدت، امروز هم سر درد داشتم. موقع برگشتن، از باقلوا استانبولی 8 تا تیکه باقلوا گرفتم. خیلی شیرینی خور نیستیم و همینقدر هم شد حدودا 160 تومن. ولی خب خیلی وقت بود دلم میخواست بعد افطار چای و باقلوا بخوریم. شرایطی پیش اومد که یه کوچولو با سما صحبت کنم. دم دمای افطار هم زنگ زدم به دایی محمد که این روزا تنها شده و یه ربع، بیست دقیقه ای باهم صحبت کردیم. دلم نمی‌خواد فقط وقتی که باهاش کار دارم یا ازش سوال دارم بهش زنگ بزنم. همون‌جوری که من بدم میاد از نوع ارتباط، خودمم باید در رابطه با دیگران رعایت کنم. فکر کنم خوشحال شد از تماس من. کلا من و خواهرم رو دوست داره. خودم حس میکنم علاقه ش به ما نسبت به اون یکی خواهرزاده هاش، بیشتره. بهم گفت که ساندویچ کاپویی که پارسال معرفی کردی رو همون موقع خوردم و واقعا لذت بردم از طعمش. امشب چهارشنبه سوریه. محله ی ما که تقریبا از یک ماه پیش صدای تیر و ترقه ازش میاد. امشب هم بسیار پر سر و صداس. یه صدای آژیر هم شنیدم چند دقیقه ی پیش. برای حیوونا دلم می سوزه. خواهرم پیشنهاد داد که تو حیاط آتیش درست کنیم. رو تخت حیاط نشستیم و چای آتیشی خوردیم. یه مقدار عکس و فیلم هم گرفتیم. آجیل و مخلفات و البته باقلوا رو هم آوردیم. برامون این سوال پیش اومد که چرا بیشتر این کارو نمی‌کنیم ولی واقعیت اینه که تا وقتی که چیزی در دسترس‌مون هست، قدرش رو نمی‌دونیم. بی حوصلگی و تنبلی رو بهونه می‌کنیم.