163

صبح زود آماده شدیم و راه افتادیم سمت کوه. حتی فرصت دوش گرفتن هم نداشتم و سریع وسایل رو جمع کردیم. تو راه مقدار قابل توجهی از کتاب پاریس 1919 خوندم. امروز نسبت به چند روز پیش مسیر رو سریع تر رفتیم. البته هوا هم سرد تر و مه آلود تر بود. حین مسیر یهو یه گنجشک خورد به ماشین و از تو پنجره ی باز ماشین افتاد داخل. خواهرم گرفتش و چند دقیقه ای تو دستش بود. من دلم براش سوخت! گنجشکه رو میگم. امیدوار بودم که صدمه جدی ندیده بوده باشه. امیدوار بودم بتونه زنده بمونه و بتونه پرواز کنه. بعد چند دقیقه توانایی بال بال زدنش رو امتحان کرد. ما هم اونو رها کردیم. من حس کردم وسط جاده افتاد دوباره ولی بابا گفت که پرواز کرد و رفت. وقتی رسیدیم من شکم درد نسبتا شدیدی داشتم. احتمالا به خاطر سالاد و گیلاس دیشب بود. به هر حال این شکم درد در طول روز کاملا خوب نشد و به صورت دوره ای اذیتم می‌کرد. بعد از صبحانه من یه خواب خیلی خوب کنار بخاری برقی و هیزمی داشتم. خیلی به من چسبید و بعد از اینکه بیدار شدم حس کردم خیلی بهترم از لحاظ بدنی. بعد از ظهر یه مقدار کتاب خوندم و انتظار برای اومدن مهمون. مشخص شد دو جا جاده رو گم کرده بودن. نهایتا دیر رسیدن به خونه. ولی کسایی که اومدن، کاملا اونایی نبوده بودن که ما انتظار داشتیم! سه خانواده اومده بودن و من نگران شدم که نکنه غذا کم بیاد. فرامرز کلا هم به خونواده و همراهاش یه چیز دیگه گفته بود و هم به ما یه چیز دیگه. همراهاشون متأسفانه جوری نبودن که ما باهاشون راحت باشیم خصوصا پسر بزرگی که همراهشون بود. یه فرد خیلی اجتماعی به نوعی، رو مخ گاهی، پر سر و صدا به نسبت. با این فرد کل خونوادمون چالش زیادی داشتیم و خسته شدیم یه جورایی. من که با مهمونا نتونستم ارتباط بگیرم، عمدتا تو رواق نشسته بودم و با گوشی چت می‌کردم یا بازی می‌کردم. از شانس بدمون چند دقیقه ای هم برق رفت. مدت زمان نسبتا طولانی هم این پسره اومد تو رواق و داشت با من حرف می‌زد. من واقعا مایل نبودم که حرف بزنم باهاش. ولی مجبور بودم و سعی می‌کردم بی حوصلگیم رو تو ظاهرم نشون ندم. به وضوح خسته شده بودم از این میزبانی. با اینکه من کار خاصی نداشتم و بیشتر کمک کننده بودم و مسئولیت با من نبود، اما این خستگی رو حس می‌کردم. تازه موقع اومدنشون بابا رو کاملا گلی کردن. جاده گلی و سر بود و ماشینشون گل رو ریخت رو بابا. از سر تا و پا و رو همه ی لباساش. خیلی ناراحت شدیم که بابا رو اونجوری دیدیم. خیلی دلمون سوخت. مخصوصا مامان که خیلی خیلی ناراحت شد بابا رو اونجوری دید. به قول خودش، انگار بار فوق العاده سنگینی انداخته بودن رو شونه ش. موقع خوابیدن هم کلی چالش داشتیم. پسره میخواست بیرون بمونه و ما هم اینجا چندان راحت نبودیم.

162

دیشب صحبت طولانی با ط داشتم. از اون صحبت های نیمه شبی که گاهی به چیزای غیر عقلی منجر میشه. انگار جفتمون می‌خواستیم آزاد و رها صحبت کنیم. بی پرده. خب به چیزای مختلفی منجر شد. به یه سری سکوت و حرف نزدنا. دیر خوابیدم منطقا. خیلی عجیبه که من فکر می‌کردم این آدم دوستای زیادی داشته باشه ولی در کمال تعجب اینجوری نیست. حس من دیگه مثل چند سال پیش نیست. دیگه مثل چند سال قبل سناریو ها رو تو ذهنم مرور نمی‌کنم. دیگه تو ذهنم نمی جنگم. صبح همون ساعتی که اخیرا بیدار می‌شدم پا شدم. بابا رفته بود که کارای ماشین رو راست و ریست کنه برای کوه فردا. منم صبحونه رو دیر خوردم. کمی به نظر خودم رو مخ شده بودم وقتی که در مورد درست کردن پای آلبالو با خواهرم شوخی می‌کردم و اون انگار حوصله شو نداشت چون تجربه ی ناموفقی تو دسر درست کردن داشته. بابا که اومد رفتیم بازار. اول قرار نبود برم. بعد خواهرم برگشت گفت که نمیری باهاشون؟ گفتم نه. گفت من اگه جات بودم باهاشون میرفتم. چون بابا خسته میشه این همه وسیله رو جابجا کنه. یه تلنگری بود بهم! سریع آماده شدم و رفتم. خیلی گرم بود هوا. وقتی که برگشتیم خانم دکتر به من زنگ زد. به من گفت که دکتر رجب یه همکار دانشجو میخواد برای طرح دانش پژوهیش. به من گفت که فکر کنم و جواب بدم که همونجا گفتم موافقم. خانم دکتر هم پشت تلفن گفت که این طرح هم به درد الآنم میخوره و هم به درد بعدنم. شماره دکتر رو هم داد که باهاش هماهنگ بشم. راستش خوشحال شدم که خانم دکتر به من زنگ زد. حس پذیرش به من دست داد. حس ارزشمندی. حالا هنوز نرفتم دانشگاه و با دکتر شخصا صحبت نکردم و اصلا معلوم نیست قراره اتفاقی بیفته یا نه. پیام دادم و خودمو معرفی کردم و اونم جواب گرمی داد ولی بعدش که گفتم چهارشنبه می‌بینمش، دیگه به پیامم جوابی نداد. شاید نیازی نبود. یه مقداری با مه صحبت کردم. بحث سر کوه و فیلم و سریال شد که تو یه تیکه از حرفش، که درمورد معرفی فیلم و سریال بود، به من گفت که تو به درد نمی‌خوری! هرچند که لحنش اونقدرا هم جدی نبود و در مورد فیلم و سریال ندیدن من حرف می‌زد ولی من ناراحت شدم. آخه به درد نخوردن چیزی نیست که بابتش حس خوبی بگیری. منم در جوابش گفتم درسته و حتی یه سوالشو جواب ندادم. با ف صحبت کردم. یه پست در مورد پایان نامه تو اینستا براش فرستادم. جواب اون به جورایی منو قانع کرد که قراره منو دعوت کنه جلسه ی دفاعش. چیزی که من با خوشبینی چندانی به اون نگاه نمی‌کردم. مشخص شد چیزای زیادی از دانشگاه نمیدونه و با بچه های کلاسمون در ارتباط نیست. یه تایمی هم گذشت به آماده کردن وسایل برای کوه. کتاب پاریس ۱۹۱۹ رو هم تا حد خوبی پیش بردم. پای آلبالو ی خواهرم خوب شد. یه مقداری شوخی کردیم باهم سر خوردنش!

161

دو تا چیز در مورد دیروز رو یادم رفت بگم. یکیش سفارش دادن کتاب میدل مارچ بود. همیشه دلم میخواست نسخه ی گالینگور نشر نی صفحه سفید این رمان رو داشته باشم و کلکسیون کلاسیک جورج الیوت رو تکمیل کنم. قیمتش اخیرا خیلی زیاد شده بود و گالینگورش هم سخت پیدا می‌شد. نهایتا با تخفیف ۳۰۰ تومنی سفارش دادم. هر چند بازم پول زیادی پرداخت کردم و از اون حسابی که داشتم پول جمع می‌کردم برداشتم، ولی به هر حال حس کردم اگه الان نگیرم دیگه موقعیتش شاید پیش نیاد. موضوع دوم هم پیام به ف بعد از مدت ها بود. دلمو زدم به دریا. گفتم تا کی فکر و خیال راجع به اون و رفتارش؟ موقع برگشتن از کوه بهش پیام دادم و اونم چند ساعت بعد جوابمو داد.

امروز یه مقدار کتاب خوندم. زیاد نبود ولی برای شروع بد نبود. جمعه بود و تعطیل. تو ریکاوری به سر می‌بردیم همچنان! من دیروقت هوس کرده بودم که بریم ویشگون هم پیاده روی کنیم و هم شیر بگیریم. ولی خب نشد متاسفانه. مه برام یه آهنگ فرستاد. صحبتام با ف بیشتر بود امروز. راجع به نتایج این چت چنتا چیز بگم: در مورد طبیعت گردی یه چیزایی بهش گفتم که وسوسه ش کرد و به من گفت که بی تربیت منم با خودت ببر! البته که بهش گفتم یه چیزایی هست که تو باهاش راحت نیستی و اونم همراهامه که اونم اذعان کرد به این موضوع و گفت کنسله پس- مشخص شد راجع به اتفاقات مربوط به محمدرضا می‌دونه ولی خیلی سفته و چیزی نم پس نمی‌ده- به من گفت که برای سال ها با مشکل نشخوار فکری و تحلیل دیگران و رفتارشون دچار بوده و از یه جایی دیگه تصمیم گرفته اهمیت نده و خیلی راحت تره. این موضوع به من نشون داد که واقعا یه بی‌خیالی تو رفتارش هست- اکیپ طبیعت گردی ندارن و با تور هم حال نمیکنه مگه اینکه مجبور باشه- تایم دفاعش جوریه که احتمالا من مسافرتی نمی‌رم اون موقع. البته بازززززم هیچی معلوم نیست. هدی قرار بود بعد از ظهر بیاد خونه ی ما. صحبت های اعصاب خورد کن با تون صدای بالا، اطلاعات جدید خانوادگی، تلاش برای ترمیم روابط و .. دلم برای هدی سوخت. اون بنده خدا هم خیلی داره سختی می‌کشه تو این شرایط. واسطه میشه برای ترمیم روابط. بابا هم کمی آروم تر باهاش صحبت نمیکنه. البته که می‌دونه و می‌دونیم هدی هیچ تقصیری نداره و ما حتی از اون به خاطر معرفتی که به خرج داده، متشکریم. خاله اینا شام اومدن خونه مون. من بیشتر تو اتاقم بودم و مشغول چت. فشار خاله رو گرفتم و در مورد مشکلی که براش پیش اومده با من صحبت کرد و ازم مشورت خواست. منم سعی کردم بدون اینکه استرس الکی بهش تزریق کنم، راهنماییش کنم. بعد از مدت ها برای خرید با دوچرخه رفتم بیرون. خیلی حس خوبی داشت رکاب زدن بعد از مدت ها. ولی خب موقع برگشتن از اونجایی که وسایل یک دستم خیلی سنگین بود، به سختی تعادلم رو حفظ کردم و دهنم سرویس شد خلاصه. شب موقع خواب کلیپ طنز دیدم تو اینستاگرام. به پهنای صورت از شدت خنده داشتم اشک می ریختم. خیلی وقت بود که اینقدر نخندیده بودم. خیلی خوب بود و بعدش حس سبکی به من دست داد. با ط هم دارم صحبت می‌کنم.

160

دیشب با ط صحبت کردم. راستش فکر نمی کردم انقدر روی بحث دوستی حساس باشه و مهم باشه براش. چون به وضوح ناراحت شد وقتی من به ظاهر شوخی گفتم بهش گفتم که رابطه مون دوستی نیست. لحنم شوخی بود و امیدوار بودم اونم متوجه بشه ولی فکر کرد یه حقیقتی تو این حرفم پنهانه. منم بعدش خیلی ناراحت و پشیمون شدم که چرا این حرفو زدم که البته فایده ای نداشت. حرفه زده شد. تا نیمه های شب درگیر این موضوع بودم و به سختی خوابم برد. خصوصا اینکه باید اتاقم رو عوض می‌کردم و تشک و پتو رو هم پهن می‌کردم. استوری های مجتبی رو هم دیدم که دنبال یه گمشده بود. و صبح وقتی که فهمیدم پیداش کرده خیلی زیاد خوشحال شدم. صبح وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. رفتیم سمت امامزاده. بعد از زیارت یه سربالایی رو خواستیم بریم بالا که ماشین کم آورد و وسط راه نتونست بالا بره و مجبور شدیم عقب گرد کنیم اون شیب رو. این اتفاق چالشی امروز بود. در مجموع مسیر رو ماشین به خوبی طی کرد. ناهار بابل بودیم. من کله م داشت دود می‌کرد از تحلیل های الکی و مسخره سیاسی‌شون. حرف های بی پایه ای که می‌زدن و برای نظر بقیه و به خصوص ما اهمیتی قائل نمی‌شدن. احساس سر درد داشتم و رفتم اتاق. واقعا از ظاهر من و بابا معلوم بود که چندان به ما خوش نمیگذره. اونجا بودیم از مغازه گوشی فروشی زنگ زدن به من که هندزفریم اومده. بعد ناهار خیلی نمودیم و رفتیم خونه. یه نگاهی به گل و گیاها انداختم. وضعشون چندان بد نشده بود. حتی بعضی هاشون مثل سیکاس گل جدید داده بودن! بعد از ظهر رفتم هندزفری رو تحویل گرفتم و خونه ی بابابزرگ اینا هم رفتیم یه سر. در کمال تعجب با اینکه خیلی وقت بود رکاب نزده بودم، ولی دلم برای دوچرخه تنگ شده بود! راستی اون پسر بابلیه هم پیدا شد. واقعا صحنه ی احساسی بود! سوشال مدیا گاهی می‌تونه نجات دهنده باشه.

159

روز آخرمون تو کوه. صبح سعی کردم به یه نحوی کلینیک رو کنسل کنم و فکر کنم به شکل موجهی موفق شدم. به هر حال نرفتیم و موندگار شدیم. تا ظهر کاری که کردم این بود که یه مقدار به بابا کمک کردم و به مقدار هم درگیر کار خودم بودم. ظهر نمی‌خواستم بخوابم ولی یه خواب شیرین داشتم. ف هم استوریم رو یه سین زد. بعد از ظهر یه مقدار پیاده روی کردیم، من یه مقدار کارایی که میخواستم بکنم رو مکتوب کردم، به مه پیام دادم و همینطور جواب ط رو دادم، دو صفحه از یادداشت های احتمالا بابابزرگ رو تو یه دفتر قدیمی خوندم و همین! از پرخوریم شاکیم و برنامه دارم تحرکم رو به میزان بیشتری داشته باشم.

158

امروز روز عاشورا بود. شب قبل خیلی خوب نخوابیدم. چون حرف زدنم با مه خوب پیش نرفت و اون به وضوح حس میکنم از دستم ناراحت شد. هرچند که خودش می‌گفت اوکیه ولی من این حس ناراحتی رو کاملا برداشت کردم. فکرم درگیر ف هم بود و کلی خیالات شبانه به ذهنم سرازیر شد. نتیجه این شد که من صبح دیر بیدار شدم و با بی حوصلگی روزم رو شروع کردم. مامان رفته بود تکیه بالادست برای کمک به پخت شیربرنج. صبحانه رو با بی میلی خوردم. بعدشم دوش گرفتم. آماده شدیم که بریم مسجد. به وضوح یکی از بهترین عزاداری هایی بود که شرکت کردم. مسجد یه حالت قدیمی کوچیکی داشت و پنجره هاش باز بود و از پنجره یه مه سنگین وارد می‌شد. هر چند دقیقه یکبار چنین موقعیتی تکرار می‌شد. سخنرانی قوی بود و به شدت متاثر کننده. مخصوصا اون قسمت که آقا ایوب هم به اجبار صحبت کرد و واقعا من جا خورده بودم از اینکه قراره مراسم چجوری پیش بره و چه اتفاقی برایش پیش اومده. که تقریباً متوجه شدم چی شده. از این جهت میگم تقریبا چون حس می‌کنم آقا ایوب همه ی حرفشو نزد. در هر حال، صحبت های سخنران و آقا ایوب به شدت منو به فکر فرو برد و من رو به فکر کردن در مورد مابعدالطبیعه وادار کرد. ناهارشون هم قیمه بود که به شدت خوشمزه بود و البته زیبا هم بود. کل پکیچ این مراسم برای من به شدت به یاد موندنی شد. یه سیدی هم اونجا بود که توجه منو جلب کرد. بسیار خوش صحبت بود. بعد از ظهر علی رغم اینکه صبح دیر بیدار شده بودم، ولی چون کنار بخاری هیزمی بودم و پاهام آروم آروم گرم می‌شد، خوابم برد. البته خواب نه چندان طولانی. مابقیش هم به تفکر درمورد اوضاع دوستیم، اینکه چی بگم چی نگم، مطالعه ی کتاب، نشستن تو رواق، تفکر و نگاه به آسمون گذشت. امیر هم زنگ زده بود. اوایلش حال و احوال پرسی کردیم و آخرش خودش گفت که برای حال و احوال زنگ نزده و ازم میخواست که میتونم فردا بعد از ظهر برم کلینیک یا نه. از ط هم خواستم راجع به همین اوضاع دوستیم مشورت بگیرم که اومد گفت که دوباره تحلیل و از این حرفا و منم کاملا پشیمون شدم که بهش پیام دادم و بهش هم گفتم. اونم بعدش کلی اصرار که بگو و عذاب وجدان می‌گیرم اینجوری و جنبه ی شوخی نداری و از این حرفا. شایدم حرفش واقعا شوخی بود و من متوجه ش نشده بودم ولی اون لحظه اونقدر تنش داشتم و تحریک پذیر بودم که وقتی چنین چیزیو دیدم کاملا منصرف شدم از گفتنش. اشتباهی دستم خورد و میخواستم با مه ویدیو کال کنم! چه بدشانسی!

157

صبح زود راه افتادیم سمت کوه. با تاخیر حدودای یک ساعت و نیم. خدا رو شکر مشکل خاصی برای ماشین پیش نیومد و به خوبی اومدیم. هوای اینجا؟ سرد و بارونی و مه آلود. تو تاریخ ۲۵ تیر. پشیمون شدم که چرا لباس گرم بیشتری با خودم نیاوردم. بعد از اینکه صبحانه خوردیم، یه دوری اطراف زدیم. من خیلی وقت بود این طبیعت رو ندیده بودم و دلم تنگ شده بود به شدت. حتی دلم برای جاده ها و مناظر بین راهی هم خیلی تنگ شده بود. دلم برای جزئیات کوچیک، برای سماور و استکان، برای تشک و بالشت و برای همه چی تنگ شده بود. بخاری هیزمی روشن کردیم و البته زیر کرسی هم رفتیم. از بخاری فیلم کوتاهی گرفتم و استوری گذاشتم. بعد از ظهر یه مقدار خوابیدم و مابقیش رو کمی کتاب خوندم و مشغول گوشی بودم. شب هم رفتیم مسجد و به خواسته م دوباره رسیدم. خیلی حس و حال خوبی می‌گیرم از حضور تو این تکیه ی قدیمی. الآنم تو رواق رو صندلی نشستم و دارم می‌نویسم. دقایق طولانی رو اینجا نشستم و غرق در فکر به هوای بیرون و مه و ابر نگاه می‌کنم و به صدای زنگوله دام ها گوش میدم. راستی تو خواب بعد از ظهرم، تو رویا میم رو دیدم. عجیب بود برام. رویای عجیب غریبی بود ولی اقرار می‌کنم که از هم‌صحبتی با اون تو رویا لذت بردم. الآنم قراره یه کاپوچینوی گرم تو این هوای سرد بخورم.

156

کاملش میکنم ...

امروز قرار بود نذری بپزیم. من صبح نسبتا زود پا شدم ولی دوباره خوابیدم تا حدود ساعت ۱۱. مثل همیشه اشتغال زیاد به گوشی و وقت گذروندن بی هدف توی اون، هم سر و چشمم رو درد میاره و هم حوصله م رو سر می‌بره و هم تو موقعیت های فعلی منو از کمک کردن کاملا عاجز می‌کنه و سست و بی‌حال می‌کنه. تمام این احساساتی که گفتم امروز هم همراهم بود. یه مقدار تو جوش آوردن برنج و آبکش کردن اون و تمیز کردن کشمکش های پلویی کمک کردم. در آخر هم وظیفه ی ریختن سرنثار و بردن غذا به بیرون رو به عهده داشتم. یه صحبت های ابتدایی به میون اومد که احتمالا فردا بریم کوه. با ماشین خودمون. من که موافقم. هم حال و هوامون عوض میشه، هم عیار ماشین سنجیده میشه. نمره بیوشیمی دیسپلینم اومد. گفته بودم اینو؟ هفده و هفتاد و پنج شدم. نمره ی خیلی خوبی محسوب میشه و تاثیر زیادی رو معدلم داره. حالا مونده نمره زبان تخصصیم بیاد. حساب کردم که اگه خیلی کم هم بشم زبان تخصصی رو، بازم این ترم مشروط نمیشم و بنابراین، نگرانی ابتدای امتحاناتم تموم شد به خوشی. با ط یه مقدار خیلی کمی حرف زدیم که انگاری میزون نبود و منم نخواستم خیلی پیگیر باشم. با مه هم یکم حرف زدم. یه صحبت هایی مبنی بر دوست های غیر همجنس و این جور چیزا پیش اومد که فکر کنم انتظار شنیدنش رو نداشت چون یه ری اکشنی با همین مضمون فرستاد. من مایلم که روشن تر منظورشو بیان کنه و منتظر پیامشم. ‌

155

امروزم مثل روزای اخیر. کار خاصی نداشتم. کتاب خوندم. اول صبح بابا رفت بانک و وام همون موقع نشست تو حسابم. سریال هم تا حالا ندیدم. یه زمزمه هایی برای رفتن به یزد هست ولی معلوم نیست که چقدر باید جدیش بگیرم. پیام مه رو هنوز جواب ندادم. نمی‌دونم چرا. احتمال حوصله ندارم و نمی‌دونم در جواب چی باید بگم. یه مقداری خلق و رفتارم امروز باز تر شده.

154

مثل دیروز. یه قسمت سریال، کمی کتاب، مقادیر زیادی کسالت و بی حوصلگی و عصبانیت. الآنم مسجدم

153

امروزم؟ چیز مثبتی نداشت. یه قسمت اسپین آف گات رو دیدم. تایم زیادی رو بداخلاق بودم. یه مقدار کمی با مه صحبت کردیم. دوباره یه جوری بهش فهموندم که می‌خوام دکمه ی ف رو بزنم ولی عجیبه که هیچ واکنشی نشون نمی‌ده. چند صفحه ای کتاب پاریس ۱۹۱۹ رو جلو بردم. می‌خوام اگه شد، امشب یه برنامه ی کوتاه مدت تا آخر تیر ماه بنویسم.

152

امروز صبحش با مه قرار داشتیم. رفتم بابل. صحبت کردیم راجع به موضوع های مختلف. به من گفت که جدیدا سیگار می‌کشه. چندین بار حین صحبت با من گفت که چقدر حس خوبی می‌گیره از اینکه به خوبی درکش میکنم. و داشت منو با رها و ف یه جورایی مقایسه می‌کرد. اونا انگار خیلی سریع راه حل بهش می‌دادن ولی اون توقع شنیدن و درک شدن داشت. بیشتر تایم رو اون حرف می‌زد. در مورد مسائل کاریش گفت. در مورد دغدغه های خونوادگیش گفت. یه جایی وسط صحبت هامون به این موضوع اشاره کرد که ف هم یه جور آدمیه که معمولا پیشقدم نمیشه برای صحبت کردن و انگار من این جمله رو هم شنیدم که گفت: به منم کم پیام میده و ..

خب این جمله ش حس خوبی به من داد و از اینکه این رفتارش مختص من نیست، خوشحال شدم. از اینکه من مورد اعتمادشم و جوری صحبت کردم پهلوش که احساس امنیت بکنه هم راضی بودم از خودم. تعریف از خودم نیست و واقعا حس می‌کنم آدم امنی هستم براش. در مورد فالوئراش صحبت می‌کرد و کسایی رو می‌گفت که دوستشون داره و این یعنی اینستاگرام رو خیلی جدی گرفته. در مجموع مکالمه ی بدی نبود. من حساب کردم و رفتیم. برگشتنی نرسیدم دانشگاه برم. فقط تو مسیر رفتم پیگیر کار هندزفری و فلش شدم. وقتی رسیدم خونه نمره ی آناتومی گوارشم اومده بود و بعد از ظهرشم نمره ی سر و گردن اومد. جفتش رو خوب شدم و بهش پیام دادم که پاقدمش سبک بوده. اونم ابراز امیدواری کرد که پاس کرده باشم و یه خلاصه ای از پیگیری های امروزش به من گفت. غروب تصمیم گرفتیم بریم مسجد. یه ساعت و خوردی اونجا بودیم. من به محض ورود با سلام دکتر یک سری از اهالی مواجه شدم. هر چند که این موضوع خوشحالم می‌کنه ولی من انگاری هنوز بهش عادت ندارم و آماده نیستم برای شنیدنش. ولی خب نمیتونم این موضوع رو کتمان کنم که از شنیدنش حس خوبی می‌گیرم. حس خوبی داد به من مسجد رفتن. شب هم فوتبال دیدیم و البته من با ط در مورد اتفاقات روزم صحبت کردم. صحبت نسبتا طولانی شد و خب، اونم بد نبود. هدفم از صحبت با اون این بود که یه خورده مسائل رو از دید یه فرد ثالث که کاملا غریبه هست هم ببینم.

151

کل امروز رو تو خونه بودم. سریال رو تموم کردم. نماینده یه چیزایی در مورد اعتراض به درسا و این جور چیزا تو کانال گذاشت که کمی منو حساس کرد. بعدش استاد یه وویس گذاشت تو کانالش در مورد همین موضوعات. تعجب کردم. رفتم از طاها پرسیدم کیو میگه؟ من جزو مخاطباشم؟ گفت نه و اونایی رو میگه که امروز رفتن اعتراض کردن و گویا جاهای مختلفی رفتن و قضیه جدی شده. خیالم راحت شد یه مقدار. فردا قراره مه رو ببینم. امیدوارم خوب پیش بره. بخشی از کارای امروزم موند که انجام ندادم.

150

امروز چه روز عجیب و بدی بود. صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم سایت رو چک کنم ببینم نمره ی جدیدی اومده یا نه. در کمال تعجب دیدم یه نمره اومده و علوم تشریح قلب و عروق رو ۷/۲۵ شدم! هنگ کردم! یخ کردم! مگه میشه اصلا؟ یعنی من اینقدر خراب کردم؟ تو جزئیاتش نوشته بود که فقط ۵ نمره از تئوری گرفتم. بابا اومد تو اتاق که منو برای صبحانه بیدار کنه و اصلا نفهمیدم که چجوری بهش جواب دادم. باورم نمیشد چیزی رو که می‌دیدم. با این اتفاق، هم خطر مشروطی منو تهدید می‌کرد هم برای اولین بار یه درسی رو می افتادم. احساسات تلخ و منفی در من جریان داشت. نفهمیدم چجوری رفتم سر سفره ولی تصمیمو گرفته بودم که برم دانشگاه. سر سفره هم همینجور بی حوصله و بد اخلاق و عصبانی بودم. سریع کارامو کردم و گفتم میرم دانشگاه. مامان پرسید چرا میری که با بی حوصلگی جوابشو دادم. تو مسیر کلا فکر و ذهنم درگیر امتحان بود. جوابایی که بعد امتحان نوشته بودم رو نُت رو، چند بار چک کردم. نفهمیدم چند نمره از بافته چند نمره از آناتومی. من طبق پیش بینی خودم حداقل نصف نمره ی آناتومی رو می‌گرفتم ولی با این وضع تقریبا ۲ نمره گرفته بودم! تعجب داشتم شاخ در می‌آوردم. یه درصد خیلی خیلی ضعیفی احتمال دادم که مثل ترم پیش شده باشه و استاد یادش رفته نمره ی منو بذاره ولی بعد گفتم که هم استاد فرق داره هم اینکه محاله تقریبا که دوباره این اتفاق تکرار بشه. ناراحتی دیگه م این بود که این استاد آشنا هم بود و اینکه پیشش برای درخواست نمره برم، منو آزار می‌داد. به هر حال رفتم دانشگاه. استاد نبود. یکم پرس و جو کردم و مشخص شد مرخصیه امروز و نمیاد. زنگ زدم به نماینده. اونم خیلی تعجب کرد از نمره‌م و خودشم ۵ نمره از من بیشتر شده بود! بعد از تماس، دکتر رجب زاده رو دیدم. ازش مشورت گرفتم و تصمیم گرفتم زنگ بزنم به استاد. اضطراب خیلی زیادی داشتم. هم از این جهت که استاد چطور برخورد می‌کنه با این موضوع و هم اینکه واقعا اوضاع نمره م چجوریه. راستش خجالت هم می‌کشیدم. زنگ زدم. مکالمه به خوبی جلو رفت، هر چند منو نشناخت. چندین بار صحبت کردیم. نمراتمو پشت تلفن خوند. این در حالی بود که من تپش قلب گرفته بودم و خیلی نگران بودم. تا اینکه گفت نمره ی یه بخش از درس برای من ثبت نشده! من فورا گفتم استاد من امتحانشو دادم. و استاد هم سریع گفت اجازه بدین چک کنم، دوباره زنگ می‌زنم. دقایق دلهره آوری رو می‌گذروندم. نگران و البته کمی امیدوار. نهایتا تماس گرفت و نمره م ۶ نمره بیشتر شد و نه تنها پاس شدم، بلکه خطر مشروطی رو هم گذروندم. تشکر کردم از استاد و خدا رو شکر کردم. خیالم راحت شده بود و حالم خیلی بهتر شده بود. از دکتر رجب زاده هم تشکر کردم. یه سر رفتم EDC. سبحان رفته بود سربازی و من خبر نداشتم. یه مقدار با همکارش صحبت کردیم و من جریان رو براش توضیح دادم و اونم تعجب کرد. به نماینده هم پیام دادم و اونم خنده ش گرفته بود. برگشتنی کیفم کوک بود. همون پلی لیست زمان رفتن رو داشتم گوش می‌دادم ولی با حس و حال های کاملا متفاوت. اداره پست هم رفتم و کار دایی رو انجام دادم. اومدم خونه جریان رو توضیح دادم. اونا هم حدس می‌زدن که وقتی من یهویی رفتم دانشگاه جریان احتمالی چیه. واقعیتش منم الان چشمم می‌ترسه برای درسای بعدی خصوصا ۲ تا علوم تشریح دیگه که تو این ترم داشتم. بعد از ظهر ۲ قسمت سریال دیدم. مه به من پیام داد و از چالش های ذهنیش گفت. نهایتا قرار شد یه روز همدیگرو ببینیم. واقعیتش خوشحال شدم که منو دوست مورد اعتماد خودش می‌دونه. بیرون رفتم و مواد مورد نیاز برای لازانیا رو خریدم. این وسط هم چالش خونوادگی ما یبار دیگه نمایان شد و من به سهم خودم سعی کردم یه نکته ای به بابا بگم که کمی اونو آروم تر کرده باشم. شام رو پختم. هم زمان که مواد رو ریز می‌کردم، مامان پیشم نشسته بود و باهم حرف می‌زدیم. صحنه ی جالبی بود. معمولا بر عکسش اتفاق می‌افتاد‌.

149

برای امروز تصمیم گرفته بودیم که بریم بیرون. ساعت ۹ و خوردی منو از خواب بیدار کردن که دیر بود. همه ی کارامو هول هولکی انجام دادم و بابت این موضوع چندان خوشحال هم نبودم. صبحونه رو داخل ماشین خوردم. داخل ماشین یه مقدار کتاب هم خوندم. بعد از گرفتن خواهرم، یه جایی رو پیدا کردیم ولی این پروسه ی گشتن و پیدا کردن، خیلی طول کشید و منم سر درد گرفتم. یه دلیلش به خاطر گرمای هوا بود. به هر حال یه جای نسبتا خوبی پیدا کردیم. بعد از گذروندن وقت تو اونجا، رفتیم باغ و اونجا هم کوتاه توقفی داشتیم. منم به جواد پیام دادم که یه روز همدیگرو ببینیم. با مه هم در حد چنتا جمله صحبت کردیم. دو قسمت تا الان سریال دیدم که خوب بود و دوسش داشتم. شایدم الان قسمت سومشو ببینم. معدل اون درس هایی که خیلی براشون نگران بودم رو گرفتم و متوجه شدم که همین ۳ تا درس معدلشون منو مشروط نمی‌کنن. امیدوارم که سورپرایز دیگه ای تو راه نباشه! خنده داره ولی کمی به خاطر سرگذشتی که عمو و زن عمو و بچه هاشون دارن ناراحتم. حس می‌کنم نباید در مورد این موضوع خیلی صحبت کنم و یا شوخی کنم. چون ممکنه بدتر از اون سرم بیاد.

148

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم. قصد خوابیدن هم نداشتم ولی نهایتا حدودای ساعت 4 نتونستم در برابر خواب مقاومت کنم. هم‌زمان که جزوه می‌خوندم، اخبار انتخابات رو دنبال می‌کردم و با ط هم صحبت می‌کردم. نهایتا بدون اینکه درست و حسابی بخوابم، صبح پا شدم و رفتم دانشگاه. کتابخونه ش یه مقدار مطالعه کردم. امتحانو دادم. فکر کنم خوب امتحانو دادم، هر چند اشتباهات جزئی هم دارم. ولی خب راضی بودم از نتیجه و حس و حال بعد امتحانم. امیدوارم موقع دیدن نمره هم خوشحال باشم. بعد امتحان رفتیم عکس یادگاری گرفتیم جلوی دانشگاه. علی گیر داده بود عکس سه نفری بگیریم و من به دلایلی که از گفتنش چندان حس خوبی ندارم، میل چندانی به این کار نشون نمی‌دادم. اما نهایتا عکس رو گرفتیم و من در درون خودم عذاب وجدان داشتم بایت قصدی که برای عکس نگرفتن داشتم. از خودم بدم اومد به خاطر این احساساتی که در من وجود داشت. بعد عکس، با موتور علی رفتیم کارگر. برگشتنی یه سر رفتیم دانشگاه و کار دایی رو انجام دادیم. طول کشید و معطل شدیم اونجا. عکس رو بچه ها فرستادن تو گروه. عکس بدی نشد ولی خیلی هم خوشحال نشدم از دیدنش. رفتیم خونه. با سختی خوابم برد. بعد از ظهر بی حوصله بودم. از این جهت که تفریح خاصی نداشتم و هم اینکه وضعیت مسافرت رفتن یا نرفتن ما هم مشخص نبود و قرار نبود به این زودی هم مشخص بشه. کمی پاریس ۱۹۱۹ خوندم. بیشتر اوقات سرم با گوشی گرم بود. کمی در مورد رئیس جمهور جدید صحبت کردیم تو خونه. و البته کمی هم از جنبه های گفته نشده ی چالش خونوادگی ما و بابا. عکس های دیگه ای از امروز به دستمون رسید. میزان نارضایتی من بیشتر شد. بعد مدت ها هم یه استوری گذاشتم تو اینستاگرامم. همین.

147

امروز خلق و خوی من یه مقدار سینوسی بود. بخشی از اون مربوط به درس بود، بخشی از اون مربوط به چالش های خانوادگی که اخیرا برامون پیش اومده، بخشی از اون هم مربوط می‌شد به وضعیت مسافرت رفتن یا نرفتن ما بعد از امتحانات. امتحان بیوشیمی دارم فردا. جسته و گریخته خوندم و اعصابم از شدت نامفهومی بعضی قسمت های جزوه خورده. تا یه مطلب رو شروع می‌کنم تصمیم می‌گیرم موضوع مطالعاتیم رو عوض کنم و می‌پرم سمت یه موضوع دیگه. چند صفحه ای پاریس ۱۹۱۹ خوندم و از یه قسمتش عکس گرفتم و برای مه فرستادم. جواب پیام ط رو دیروز داده بودم و اونم امروز جوابمو داد و یه مقداری، شب، باهم صحبت کردیم. فکر کرد که از دستش ناراحتم که جوابشو ندادم و منم البته به روش نیاوردم. خواهرم چالش جدیدش رو گفت و من شوکه شدم. آمادگی شنیدنش رو نداشتم واقعا. نمی‌دونستم چی بگم و سعی کردم خودمو کنترل کنم و یه سری حرفای بدون غرض بگم. این موضوعات یه مقدار ذهنمو درگیر کرد. امیدوارم امتحان فردامو خوب بدم و این ایام امتحانات رو که واقعا فشار خیلی زیادی روم آورده بود، به خوشی تموم کنم.

146

یکم درس خوندم

با چالش های بابا بیشتر آشنا شدم

خواهرم چالش جدیدی برامون رو کرد

یه مقدار کتاب غیر درسی هم خوندم

همین

145

صبح امتحان داشتم. زودتر رفتیم که به تمرین عملی برسم‌. چند نفر بیشتر نبودیم. امتحان عملی رو خیلی خوب دادم و امتحان تئوری هم علی رغم اینکه سخت بود، ولی خودم حس می‌کنم بد ندادم. قبل امتحان یه صحبت خیلی کوتاهی با مسعود داشتم. چهار تا فیزیو افتاده و می‌خواد تابستون برداره. جدا از اون یه موضوعاتی هم براش پیش اومد که احتمالا براش گرون تموم بشه. کلی این در و اون در داره می‌زنه. یه موضوع دیگه این بود که حافظ اینا دیر کردن و امتحان ندادن. اینم خیلی شرایط بدی بود برای اونا. کلی باید دوندگی کنن و آخرشم معلوم نیست که موفق میشن دوباره امتحان بدن یا نه. اگه نتونن، عملا میفتن یا حذف می‌کنن. با میم امروز چند بار چشم تو چشم شدیم ولی صحبتی نکردیم. من متوجه شدم که انگار زیر چشمی داره منو نگاه می‌کنه و حواسش به من هست. نمی‌دونم! شایدم اشتباه می‌کنم. بعد از ظهر رفتیم شهر کتاب و دریا. کتاب خیلی خوبی گرفتم و البته به قیمت سال ۱۴۰۰. قیمت الانش بیشتر از ۳ برابر شده. یه مقدار بیشتری از چالش های بابا گیرم اومد. خیلی سخته واقعا. امروز باز دوباره درگیر گردنم شدم. بین اینکه نقطه ای که لمس می‌کنم، عضله س یا گره لنفی دو به شک بودم و کلی باهاش ور رفتم. یه لحظه تصمیم گرفتم روی گردن مامان رو هم لمس کنم که کاملا اتفاقی متوجه شدم همون گره لنفی که من دارم، اونم داره. اونم تو همون سمت گردن. مادرم ابراز خوشحالی کرد که من تنها نیستم چنین چیزی دارم. از این جمله ش خیلی تعجب کردم. حس کردم خیلی باید فداکار باشی که با وجود یه مشکل، ابراز خوشحالی کنی چون پسرت تنها نیست. البته مامان مثل من اهمیت چندانی نمی‌ده. معلوم نیست که از کی اونجا بوده و من الان کاملا اتفاقی متوجه ش شدم و چه بسا اگه لمس نمی‌کردم هیچ وقت متوجه ش نمی‌شدم. تو اینترنت یه مقداری سرچ کردم که این موضوع، اصلا خوب نیست و فقط منو درگیر تر می‌کنه. یه مقدار خیلی کمی جزوه خوندم و همین. آخر شب هم یه فیلم دیدیم.

144

امروز هم جور خاصی نبود مثل روزای قبل. میزان خوابم کمتر بود و از دیروز یه مقدار بیشتر درس خوندم. یه مقداری برای بابا ناراحتم. به خاطر اینکه اون حمایتی که نیاز هست، ازش نمیشه. گاهی اوقات خودمو میذارم جاش و می‌بینم چقدر شرایط سخته.

143

صبح به برنامه م، درست و حسابی نرسیدم. تصمیم گرفتم با باباینا برم دانشگاه. امتحانم نسبتا خوب بود. هر چند که کاهلی کردم تو خوندنش. امیدوارم نمرم خوب شه که یه مقداری وضعیت تحصیلی این ترمم رو بهتر کنه. برگشتنی یه سر رفتیم گت. بعد از ظهر میگرن اومد سراغم. ظهرش هم خواب بد دیده بودم. ناچار شدم دوباره به هر سختی که بود بخوابم تا درد سرم یه مقدار تسکین پیدا کنه. یه کوچولو آناتومی گوارش خوندم. یه مقداری هم مناظره دیدم و فوتبال دیدم. راجع به دیروز یه نکته جا موند. به یکی از استادامون در مورد ارتقای کانالش یه پیشنهاد دادم تو پی ویش. خودش تو کانال گفته بود چند وقت قبلش. بعد دیدم که پیاممو دید ولی جوابی نداد. اون لحظه حس اینکه شاید نباید چنین پیشنهادی می‌دادم اومد سراغم. چون یکی دو روز قبلش امتحانشو داشتم، فکر کردم این سوءتفاهم براش پیش اومده که من برای نمره و التماس دعا چنین پیامی دادم. تا اینکه چند ساعت بعد بهم وویس داد و اتفاقا از پیشنهادم استقبال کرد و من یه مقداری خیالم از این بابت راحت شد.

142

امروز برای امتحان زبان می‌خوندم ولی تلاش چندان زیادی نکردم. البته الان قصد دارم تا قبل اینکه بخوابم، بخونم. رفتم آرایشگاه بعد از چندین هفته و یه تغییری ایجاد شد تو ظاهرم بعد مدت‌ها. بعد مدت های خیلی طولانی امروز سه تایی رفتیم لب دریا. یه مقدار صحبت کردیم باهم. تاسف می‌خورم وقتی میرم دریا. به خاطر اینکه رسیدگی نمی‌کنن. زیبایی این منظره گرفته شده. اطرافش پر از آشغال، طبیعت خسته و رنجور، رنگ های خنثی و ..

آپدیت خاصی ندارم از امروز بگم. امیدوارم تو این فرصت باقیمانده بیشتر درس بخونم تا نمره ی فردام خیلی خوب بشه. همین‌طور امیدوار باشم که نمره ی آناتومی قلبمم خوب بشه.

141

دیشب اینقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد. کمی هم اعصابم خورد شد که چرا همون شب ننوشتم ولی به هر حال، الان می‌نویسم:

شب قبل با وضع خیلی افتضاحی خوابیدم. استرس زیاد برای امتحان، بخش جنینی که خوب نخونده بودم، استرس نمره فیزیو گوارش و مرور مداوم و بیمار گونه جواب ها تو ذهنم، تلاش برای شب بیداری، مطالعه با لپ تاپ، خواب آشفته و بی سر و ته و .. همه چی دست به دست هم داد که شب بدی رو تجربه کنم. رفتم دانشگاه. امتحان هم متاسفانه سخت بود و این بار برای بقیه هم همین بود. دوباره انگار دو سه تا سوال رو جوابشو جابجا کردم و اشتباه در اومد. البته سر جلسه دقیقا همین احتمال رو دادم که ممکنه جوابت غلط بشه. بعدشم رفتیم عملی. اونم چندان عالی نبود. در واقع سنگینی امتحان تئوری هم‌چنان با من بود. بعد امتحان یه مقدار با بچه ها جوابا رو چک کردیم. حین برگشتن با بابا هم حواسم بهش نبود. همش داشتم سعی می‌کردم سوالا رو پیدا کنم و ببینم جوابشون چی میشه‌. پیام اومد که نمره فیزیو اومد. من لرزون لرزون رفتم نمرمو چک کردم. اضطراب خیلی بالایی داشتم. خدا رو شکر تونستم پاس کنم و نمره م یه کوچولو از اون چیزی که فکر می‌کردم بهتر هم شد. البته خیلی کوچولو. ‌ولی همین که نیفتادم خیلی خوب بود برام. اونم اون امتحانی که خیلی بیشتر می‌تونستم بشم و به خاطر غفلت خودم، این اتفاق برام افتاد. در همون احوال مه زنگ زد. عجیب بود برام تماسش. جواب ندادم. احتمال می‌خواست بگه که چم شده که پیاما رو جواب ندادم و حالم خوبه یا نه؟ طبیعتاً حس خوبی گرفتم. یه گوشی معمولی هم خریدیم. بعد از ظهر یه مقدار با مامان صحبت کردم. در مورد اوضاع درسی، در مورد فشاری که تحمل می‌کنم، در مورد زندگی که نمی‌کنم، در مورد سخت گیری هایی که به خودم دارم، در مورد نگرانی هایی که دارم و .. یه فیلم نسبتا قدیمی گرفتیم شب و دیدیم. خندیدیم یه مقدار. انگار نیاز داشتیم به خندیدن.

140

امروز هم مجددا با دغدغه داشتن در رابطه با امتحان چهارشنبه شروع شد. به حدی این دغدغه و اضطراب زیاده که اجازه تمرکز کردن رو درسم رو نمی‌ده. امروز انتخابات ریاست جمهوری هم انجام شد. اتفاق خاصی نیفتاد. همون چیزی کسل کننده و معمولی. اینکه مشخص نیست از روی چه منبعی برای امتحان باید بخونیم خیلی چیز بیخودیه.

139

امروز هم طبیعتاً به فکر در مورد امتحان دیروز گذشت. سناریو های خیلی زیادی رو بررسی کردم، درستی یا نادرستی خیلی از عبارات رو جستجو کردم. حال نداشتم و ندارم که به پیامام جواب بدم. یه مقداری درس خوندم ولی مسلما کافی نبود چون فکر و ذهنم مشغول بود. به بهانه ی خرید و تحویل نون یه مقدار بیرون رفتم که برای تغییر روحیه م به میزان خیلی جزئی موثر بود. هوا خنک شده و خواب تو این هوا لذت بخشه. اتفاق خاصی نیفتاد. به خاطر مشغول بودن فکرم و همینطور نگرانی که نسبت به آینده ی نزدیک و دورم دارم، بی حوصله و کمی بدخلق بودم امروز. چون حس می‌کنم با خیال راحت نمیتونم خوشحالی کنم. حتی با خیال راحت نمی‌تونم خودم باشم و زندگی عادی خودمو بکنم.

138

امروز روز بدی بود. خیلی حال و حوصله ی توضیح ندارم. امتحانی که الان قبول شدنم توش خیلی مرزیه. توی چند ثانیه آخر جواب‌های درستمو پاک کردم و اشتباه زدم. به این گمان که گزینه های درست رو دارم انتخاب می‌کنم‌. برای ۳ سوال این موضوع پیش اومد. اونقدر اعصابم خورده که حس و حال نوشتن ندارم چون تمام روزم از این اتفاق متأثر شد.

137

امروز جور خاصی نبود. درس برای امتحان فردا و کمی بدخلقی در ابتدای روز. کمی در مورد بافت چربی اطراف قفسه سینه م و لمس دقیق اون نواحی دچار شک شدم. گرچه هنوز شکم برطرف نشده ولی می‌خوام بهش فکر نکنم چون اینجوری تمرکزم رو از دست میدم و کلا زندگی نمیشه کرد. مجددا در رابطه با روابط دوستانه‌م سعی کردم تجدید نظری داشته باشم و اینقدر صفر و صدی همه چیز رو نبینم.

136

نیمه های شب قبل تو گروه کلاسی یه دفعه گفتن نمره گردش اومد. یه پیام‌هایی از این قبیل که ۹ رو ۱۰ میده و اینا هم بود. با کلی سلام و صلوات رفتم تو هم آوا و با دست لرزون زدم رو قسمت پیاما. دیدم پاس شدم و نمره خیلی بد هم نشد و ۱۳ شدم. خیلی خوشحال شدم. هم اینکه پاس شدم، هم اینکه بالای ۱۲ شدم و یه درس مهم ۱/۲ واحدی رو تونستم رد کنم. حالا نوبت قلب بود. همون شب چند باری سایت رو رفرش کردم به امید نمره ی قلب. همین گردش هم که اومد خیلی غیر منتظره بود. صبح بیدار شدم و این خبرو به مامانینا دادم و مامان هم خوشحال شد. همچنان دلواپس نمره ی قلب بودم و چندین بار به سایت سر زدم. بالاخره تو گروه گفتن نمره ی قلب اعلام شده. با کلی سلام و صلوات به مراتب بیشتر از شب، رفتم نمره م رو دیدم. پاس شده بودم! خبر فوق العاده خوب. خیلی خوشحال شدم با اینکه نمره م مرزی شد. خبر این رو هم دادم. واقعا روزمو این دو تا نمره ساختن. متوجه شدم که نسبت قابل توجهی از بچه ها راضی نیستن از نمره‌هاشون. قبل ظهر رفتیم برای بابا یه کاپشن سبک گرفتیم. بعد از ظهر رفتم دنبال خواهرم. علی رغم اینکه خوابم میومد نیاز داشتم که موزیک گوش بدم. البته ترجیح دادم بابا یه مقدار بیشتر استراحت کنه. بعد از برگشتن سعی کردم بخوابم. چندان موفق نبودم و با دوره هایی از سردرد همراه بود. موقعی که بیدار شده بودم، آب هم قطع شده بود و این اعصابم رو بیشتر خورد می‌کرد. یه مقداری خیلی کم با مه حرف زدم در حد ارسال چند پیام. اونم خوشحال شد از نمره هام. نتونستم خوب درس بخونم و این موضوع هم اعصابم رو خورد می‌کنه. حتی ترس اینو دارم که امتحان پس فردا رو بیفتم. نباید دست کم بگیرمش.

135

نیمه های شب با صدای مهیب رعد و برق پا شدم و چند دقیقه ای بیدار بودم. دلهره آور بود. امروزم به عدم مطالعه، چه درسی و چه غیر درسی گذشت. به شدت منتظر نمره ی اشرف بودم که نیومد و احتمالا فردا میاد. اضطراب زیادی برای دیدن نمره‌م دارم. با مامان رفتیم به فروشگاه ها سر زدیم. یه ست لباس و کفش خیلی خوشگل دیدم ولی متاسفانه نتونستم اندازه م رو پیدا کنم یعنی نداشتن. بعد از ظهرش که زمان برگشت بابا بود. تو پیاما می‌گفتن که جاده دوباره به خاطر سیلاب بسته شده و از طرف دیگه، بابا هم راه افتاده بود و این منو نگران می‌کرد. تا زمانی که زنگ زدیم و متوجه شدیم که مسدود نیست جاده و اتفاق اون یه تیکه به قولی سیل زده رو هم رد کرده، خیالم راحت نشد. تا بیاد شب شد. بعدش رفتیم خونه ی بابابزرگ و نهایتا خونه. گز و سوهان گرفت که گزش واقعا خوب بود. بابابزرگ هم گفت که دیشب وقتی رعد و برق زد، من میخواستم بیام خونه تون. از این جهت که گفتم شاید ترسیدین. خیلی حرف قشنگی بود. دلگرم کننده بود. بنده می‌خواست نصفه شب زنگ بزنه بهمون ولی گفت شاید ما خواب باشیم و با صدای تلفن اون بیدار بشیم، زنگ نزد.

134

طبق معمول دیشب خیلی آشفته خوابیدم. برای امتحان آماده نبودم و شدیداً خوابم می‌اومد و نمی‌تونستم تمرکز کنم رو درس خوندن. تصمیم گرفتم بعد از اذان صبح، نخوابم و درسم رو بخونم. همین کارم کردم منتهی اونقدر خوابم می‌اومد که چند بار دوره های خواب کوتاه داشتم یا درس خوندن رو به تعویق می‌انداختم. یه خورده زودتر کارامو انجام دادم تا رفتنمون هول هولکی نشه. رفتیم بابل. من تو دانشگاه مواجه شدم با اینکه سوالا ۸ تاس و حالتش هم ایستگاهیه. یه سری بچه های درس خون هم راضی نبودن نسبتا. خلاصه امتحانو دادیم. نه میتونم بگم خوب بود نه میتونم بگم اونقدرا هم بد بود. رفتم خونه حاج باباینا. بابا از اصفهان برای ما عکس فرستاد. خونه ی حاج باباینا چندان جالب نبود و بخش خوابش برام مناسب بود. بعدشم که اومدیم خونه. کتاب وقتی نیچه گریست رو تموم کردم. کتاب واقعا جالبی بود. دوست دارم کتاب بعدی رو انتخاب کنم و مطالعه ش رو شروع کنم. راستی ط هم امروز برام یه پست فرستاد و وقتی من نظر واقعیمو گفتم، چندان خوب برخورد نکرد. واقعیتش بهم برخورد و ناراحت شدم. من صرفا نظر خودمو از اون پست گفتم که گویا چنین کاری هم نباید بکنم.