163
صبح زود آماده شدیم و راه افتادیم سمت کوه. حتی فرصت دوش گرفتن هم نداشتم و سریع وسایل رو جمع کردیم. تو راه مقدار قابل توجهی از کتاب پاریس 1919 خوندم. امروز نسبت به چند روز پیش مسیر رو سریع تر رفتیم. البته هوا هم سرد تر و مه آلود تر بود. حین مسیر یهو یه گنجشک خورد به ماشین و از تو پنجره ی باز ماشین افتاد داخل. خواهرم گرفتش و چند دقیقه ای تو دستش بود. من دلم براش سوخت! گنجشکه رو میگم. امیدوار بودم که صدمه جدی ندیده بوده باشه. امیدوار بودم بتونه زنده بمونه و بتونه پرواز کنه. بعد چند دقیقه توانایی بال بال زدنش رو امتحان کرد. ما هم اونو رها کردیم. من حس کردم وسط جاده افتاد دوباره ولی بابا گفت که پرواز کرد و رفت. وقتی رسیدیم من شکم درد نسبتا شدیدی داشتم. احتمالا به خاطر سالاد و گیلاس دیشب بود. به هر حال این شکم درد در طول روز کاملا خوب نشد و به صورت دوره ای اذیتم میکرد. بعد از صبحانه من یه خواب خیلی خوب کنار بخاری برقی و هیزمی داشتم. خیلی به من چسبید و بعد از اینکه بیدار شدم حس کردم خیلی بهترم از لحاظ بدنی. بعد از ظهر یه مقدار کتاب خوندم و انتظار برای اومدن مهمون. مشخص شد دو جا جاده رو گم کرده بودن. نهایتا دیر رسیدن به خونه. ولی کسایی که اومدن، کاملا اونایی نبوده بودن که ما انتظار داشتیم! سه خانواده اومده بودن و من نگران شدم که نکنه غذا کم بیاد. فرامرز کلا هم به خونواده و همراهاش یه چیز دیگه گفته بود و هم به ما یه چیز دیگه. همراهاشون متأسفانه جوری نبودن که ما باهاشون راحت باشیم خصوصا پسر بزرگی که همراهشون بود. یه فرد خیلی اجتماعی به نوعی، رو مخ گاهی، پر سر و صدا به نسبت. با این فرد کل خونوادمون چالش زیادی داشتیم و خسته شدیم یه جورایی. من که با مهمونا نتونستم ارتباط بگیرم، عمدتا تو رواق نشسته بودم و با گوشی چت میکردم یا بازی میکردم. از شانس بدمون چند دقیقه ای هم برق رفت. مدت زمان نسبتا طولانی هم این پسره اومد تو رواق و داشت با من حرف میزد. من واقعا مایل نبودم که حرف بزنم باهاش. ولی مجبور بودم و سعی میکردم بی حوصلگیم رو تو ظاهرم نشون ندم. به وضوح خسته شده بودم از این میزبانی. با اینکه من کار خاصی نداشتم و بیشتر کمک کننده بودم و مسئولیت با من نبود، اما این خستگی رو حس میکردم. تازه موقع اومدنشون بابا رو کاملا گلی کردن. جاده گلی و سر بود و ماشینشون گل رو ریخت رو بابا. از سر تا و پا و رو همه ی لباساش. خیلی ناراحت شدیم که بابا رو اونجوری دیدیم. خیلی دلمون سوخت. مخصوصا مامان که خیلی خیلی ناراحت شد بابا رو اونجوری دید. به قول خودش، انگار بار فوق العاده سنگینی انداخته بودن رو شونه ش. موقع خوابیدن هم کلی چالش داشتیم. پسره میخواست بیرون بمونه و ما هم اینجا چندان راحت نبودیم.