کاملش میکنم ...

امروز قرار بود نذری بپزیم. من صبح نسبتا زود پا شدم ولی دوباره خوابیدم تا حدود ساعت ۱۱. مثل همیشه اشتغال زیاد به گوشی و وقت گذروندن بی هدف توی اون، هم سر و چشمم رو درد میاره و هم حوصله م رو سر می‌بره و هم تو موقعیت های فعلی منو از کمک کردن کاملا عاجز می‌کنه و سست و بی‌حال می‌کنه. تمام این احساساتی که گفتم امروز هم همراهم بود. یه مقدار تو جوش آوردن برنج و آبکش کردن اون و تمیز کردن کشمکش های پلویی کمک کردم. در آخر هم وظیفه ی ریختن سرنثار و بردن غذا به بیرون رو به عهده داشتم. یه صحبت های ابتدایی به میون اومد که احتمالا فردا بریم کوه. با ماشین خودمون. من که موافقم. هم حال و هوامون عوض میشه، هم عیار ماشین سنجیده میشه. نمره بیوشیمی دیسپلینم اومد. گفته بودم اینو؟ هفده و هفتاد و پنج شدم. نمره ی خیلی خوبی محسوب میشه و تاثیر زیادی رو معدلم داره. حالا مونده نمره زبان تخصصیم بیاد. حساب کردم که اگه خیلی کم هم بشم زبان تخصصی رو، بازم این ترم مشروط نمیشم و بنابراین، نگرانی ابتدای امتحاناتم تموم شد به خوشی. با ط یه مقدار خیلی کمی حرف زدیم که انگاری میزون نبود و منم نخواستم خیلی پیگیر باشم. با مه هم یکم حرف زدم. یه صحبت هایی مبنی بر دوست های غیر همجنس و این جور چیزا پیش اومد که فکر کنم انتظار شنیدنش رو نداشت چون یه ری اکشنی با همین مضمون فرستاد. من مایلم که روشن تر منظورشو بیان کنه و منتظر پیامشم. ‌