375

کلاس آداب پزشکی امروز رو دوست داشتم. هم مدتش کم بود و هم مسائلی که در موردش صحبت شد به نظر من خیلی مفید بود. مناسب این روزای من بود. خاله زنگ زد وسط کلاس. رفتم بیرون تا باهاش صحبت کنم. از بالای ساختمون، پایین رو دیدم که میم جلوی دانشکده پرستاری از ماشین پیاده شد و یه خانمی که احتمالا مادرش بود، راننده ماشین بود. رومو کردم اونور که نبینمش و به صحبت تلفنیم ادامه دادم. وقتی خواستم برم کلاس، دیدم روبروی کلاس ایستاده. یهو به خودم گفتم که این چرا نرفته تو؟! دیدم از من می‌پرسه که استاد گیر میده با تاخیر بریم داخل؟ گفتم نه برین تو. در رو برای من باز کرد که من اول برم و من علی رغم اینکه بهش تعارف کردم، ولی اول رفتم تو. تو حد فاصله ی بین دو کلاس با طاها یه مقدار صحبت کردیم. اون آخراش علی اصغر و پویا هم اضافه شدن بهمون. قرار بود امروز با خانم دکتر ح پ در مورد پروژه ی نورو صحبت کنم. از استاد اجازه گرفتم و زودتر از کلاس رفتم بیرون. نتونستم پیداش کنم. هم تو پژوهشکده و هم تو معاونت پژوهشی. زنگ زدم به استادم که جواب نداد و گفت بعدا زنگ میزنه. رفتم پیش دکتر عرب برای آیین نامه ها. چند بار در زدم کسی باز نکرد. ولی نهایتا دکتر ی پ با اون بیلبیلکی که به در آویزون بود، ضربه زد و در باز شد. با دکتر عرب صحبت کردم و حتی برون گراییم رو بیشتر کردم و در مورد اصل و نسبش هم پرسیدم. بعد اون به پویا زنگ زدم که اگه مامانش هست برم پیشش که اونم جواب نداد. مه قرار بود منو ببینه و کتاب رو تحویل بگیره. پیامی نداد یا زنگی نزد. البته من پیام قبلیش رو تقریبا با دو روز تاخیر سین زده بودم. اومدم خونه. نتونستم بعد از ظهر بخوابم. نا آروم بودم انگار. نتایج غربالگری المپیاد اعلام شد. اسم من بالای لیست بود؛ نمی‌دونم بر حسب نمره بوده یا اتفاقی. خوشحال شدم واقعیتش ولی تا همین الان به والدینم اطلاع ندادم. من تقریبا هیچ سوالی رو بلد نبودم و نمی‌دونم چی شد که قبول شدم. صرفا بر اساس دانش خودم جواب دادم. به مه پیام دادم. قرار بود غروب بیاد سمت شهر من که هنوز که هنوزه نیومده. منم دیگه چیزی نمیگم در این باره. یه مقدار کنسول بازی کردم و بازی دراماتیک تر شده. هوس کردم برم مسجد. رفتم و خواستم یه مقداری سنگینی قلب و روحم رو کم کنم. میخواستم معنوی تر بشم انگار. میخواستم بغض فرو خورده ای رو بترکونم ولی گمونم اینجا جاش نبود. دلم یه سبکی و آرامش میخواد. الان میفهمم که چه نعمت بزرگیه. شاید هنوز مونده باشه تا بفهمم که الانی که در اوج ناآرومی فعلیم هست، شاید آرامشی باشه در قیاس با روزای آینده. نمی‌دونم. دیگه نمی‌دونم چی درسته و چی غلط ولی مشخصا می‌دونم که تمام وجود و فکر و ذهن و روح و جسمم از این فکر کردن های مکرر، خسته‌س. کتاب دموکراسی پوتین و شاه، انقلاب اسلامی و ایالات متحده رو سفارش دادم. قیمتش مناسب بود به نسبت. هر چقدر می‌خوام جلوی خرید کتاب رو بگیرم نمیشه انگار.

+ فرم اصلاح سر و صورتم یه مقدار تغییر کرده و بچه ها بهم میگن بهت میاد و خوشتیپ شدی. مسعود گفت که از شوهر تبدیل شدی به دوست پسر! من هرگونه تغییر در ظاهرم رو کتمان میکنم ولی انگار اونا چندان اهمیت نمی‌دن!

374

چیز خاصی برای گفتن نیست. روز معمولی، با کلاس های عفونی و بی حوصلگی و غمی که در من نهادینه شده. به طوری که حس میکنم زورم نمیرسه‌. حس میکنم مغزم به خاطر فکر های متعدد و مارپیچی، داغ می‌کنه و می‌خواد بترکه. اینکه میگم جونی نیست، واقعیه. یه حرف شعاری یا غلو نیست. بعد از ظهر رفتم باشگاه و با همون انرژی کم ادامه دادم. آخرین روز دوره م رو رفتم و حداقل تمام و کمال این دوره رو به پایان رسوندم. از مربی در مورد باشگاه تو ماه رمضون پرسیدم. مثل اینکه تمهیدات خاصی در کار نیست. من یه مقدار بعد از افطار باید پاشم برم باشگاه، چون تا همون ساعت معمول بازه. کتاب همسر و نقد همسر چخوف رسید دستم. مامان ازم پرسید این چه کتابیه؟ بهش توضیح دادم. گفتم اسمش غلط اندازه؟ تایید کرد یجورایی. شب، کنسول بازی کردم یکم. این روزا برای رفتن به دانشگاه، شور و ذوقی ندارم. مضاف بر اون، از اینکه آخر هفته با یه سری دوستام دارم میرم بیرون هم احساس خوشحالی نمیکنم.

373

اولش بگم که امروزم رو دوست نداشتم. از لحاظ روحی و فکری، اصلا حال مساعدی نداشتم و ندارم و به واقع، حالم خوش نیست ..

ساعت ۴ صبح با یک بدبختی بیدار شدم. شاید کمتر از ۴ ساعت خوابیدم. تو خواب و بیداری و در یکی از بی کیفیت ترین حالت‌های ممکن، یه جزوه از مباحث المپیاد رو شروع کردم به خوندن. وسطاش خوابم می‌برد، چرت می‌زدم، سردم بود .. حتی وقتی که میخوام اون دقایق رو یادآوری کنم حالم بد میشه. استاد اپید رو دوست داشتم و تو بحث کلاسی یه مقدار فعال بودم ولی از استاد فیزیو اعصاب خوشم نیومد و فکر کنم اکثرا با من هم عقیده ان. رفتم برای آزمون. مباحث آزمون، چیزایی بودن که نخونده بودم. یعنی اون جزوه ای بود که کنار گذاشته بودم. ۱۷۰ و خوردی صفحه بود و تنبلی کردم برای خوندنش. سعیم رو کردم با تمرکز جواب سوالات رو بدم ولی راستش امیدی ندارم که پذیرفته بشم. راستی، امروز حین کلاس ها و کلا در طول دانشگاه، روز بسیار سرچ کردنی رو گذروندم. دیگه باز نمیکنم این موضوع رو چون با یادآوری دوباره‌ش، حالم بد میشه. استادم زنگ زده بود و من متوجه نبودم. بعد آزمون زنگ زدم گوشی نگرفت. حضوری رفتم پیشش. از من نپرسید که چقدر پیش بردم پروژه رو، در عوض تکالیف جدیدی به من محول شد که حقیقتا این موضوع برای من قابل تحمل تر از قبلیه. وقتی کارش تموم شد، دولا شدم که برم که یهو دیدم قصد خداحافظی نداشت اون لحظه و با شرمندگی برگشتم رو صندلیم و نشستم و در مورد مسائل مختلف مثل EDC, کارگاه ها، آموزش مجازی و این مسائل صحبت کردیم. خوشایند بود برام که تمایل داشت صحبت کنیم باهم. نمی‌دونم آیا این خوشایند بودن، بعدها جزو پشیمونی های من بشه یا نه. رانندگی مسیر برگشتن، بر خلاف مسیر رفت، با سطح انرژی خیلی پایین تری همراه بود. بعد از ظهر، علی رغم نیاز شدیدم به خواب، خواب بسیار کوتاه و بی کیفیتی داشتم. وقتی از خواب پریدم، خیلی زیاد نگران بودم. واهمه داشتم. ترس. اضطراب. احساسات منفی زیاد. به طوری که به استیصال رسیده بودم. به اوج ناامیدی. مجبور بودم برم باشگاه. اصلا حوصله شو نداشتم. به طوری که قبل و بعد از گرم کردن، رو ورودی باشگاه نشسته بودم و بی حوصله. حتی محمدرضا هم متوجه شد و پرسید چمه. رستمی از من آپدیت پادکست می‌خواد. علی هم به من پیام داد. دهنم داره سرویس میشه. دوست دارم فقط فریاد بزنم. دیگه جونی برام نمونده. نمی‌دونم دقیقاً با چه لغاتی، حال و احوالم رو توصیف کنم.

372

امروز بعد از تقریباً دو هفته، رفتم دانشگاه. موقع رفتن، گاز و بنزین زدم و در نتیجه با یه مقدار تاخیر رسیدم. استاد میکروب گفته کلاسمو نمی‌خواد بیای و بنابراین من فقط یک ساعت اول کلاس ویروس رو حضور داشتم. بعد از کلاس رفتم آموزش دانشکده برای پیگیری تطبیق واحد. هنوز کارمو انجام ندادن و این موضوع اعصابمو خورد می‌کنه. برگشتنی رفتم جزوه فتو زدم و میخواستم همون جا برم آرایشگاه. منتهی دیدم جای پارک نیست بیخیال شدم. خودمو بیخودی تو ترافیک انداختم. بابا تو گروه تلگرام خونوادگی، عکس و فیلم از خونه فرستاد که تگرگ زده بود! برگشتنی نان سحر وایسادم و یه لقمه ژامبون بوقلمون پنیر خریدم و خوردم. موقع پارک کردن، یه کوچولو جلوی ماشین سابید به کنار جاده. برگشتنی تو خونه یه مقدار کنسول بازی کردم و بعد از ظهر هم، که زود از خواب بیدار شده بودم، دوباره کنسول بازی کردم. خیلی تنبلی کردم برای آمادگی المپیاد. هنوز نخوندم و فردا امتحان دارم. بعد از ظهر، قبل باشگاه، رفتم آرایشگاه احسان. خیلی معاشرت کردیم باهم و یاد گذشته ها و از این حرفا. اصلاحم بد نشد ولی اونقدرا هم راضیم نکرد. هزینه ای که گرفت برای داخل محل نبود؛ من داخل شهر با همین هزینه خدمات بیشتری دریافت می‌کنم. برای همین، تردید دارم که دوباره برم ‌‌‌پیشش. بعدش رفتم باشگاه. بد نبود تمرین. زمانش زیاد بود یا شاید من طول دادم. اول تمرین، از مربی خواستم بجای دویدن چیز دیگه ای رو امتحان کنم. گفت نه. از حالت دویدنت خجالت میکشی؟ گفتم آره و خوب بلد نیستم. چند دقیقه ی اول تمرینم به آموزش درست دویدن توسط مربی اختصاص پیدا کرد. معاشرت با آدمای جدید، امروز هم به نوعی وجود داشت. یه دستکش کراسفیت هم خریدم. امیدوارم بتونم آمادگی برای المپیاد رو به حد قابل قبولی برسونم و حداقل این مرحله ی غربالگری رو به سلامت رد شم.

371

امروزم باهم دیگه رفتیم خواهرم رو برسونیم خوابگاه. اکثر اوقات امروز اوقاتم تلخ بود. نهار رو کنار دریا سمت کرخون خوردیم؛ مامان ته چین مرغ و بادمجان درست کرده بود. یه لحظه من از جام پا شدم و باد شدیدی زد و کلی شن روی غذا و ظرف هامون پخش کرد. پوینت مثبت خاصی برای امروز نمی‌بینم. اضطراب شدیدی رو تحمل کردم و دارم می‌کنم.

370

از امروزم راضی نبودم. به بیشتر برنامه های اصلی امروزم نرسیدم. صبح خواهرم رو بردم آزمون شهر و وقتی اومدم خونه، تا ظهر خوابیدم که این موضوع اذیتم کرد. یه مقداری سر نهار جوکر دیدم و تصمیم گرفتم که ساعت ۲ برم باشگاه. نمی‌دونستم که اون تایم، تایم خصوصیه‌. اگه اون تایم رو باشگاه می‌رفتم، احتمالا به بقیه برنامه های امروزم می‌رسیدم و در نتیجه جبران کم‌کاری صبحم رو می‌کردم. دست از پا درازتر برگشتم خونه و با کنسول یه مقدار Red dead بازی کردم و اون آخرا هم یه مقدار کتاب توپ های ماه اوت رو پیش بردم. تمرینات امروز من بدنسازی بود و خوب بود به نسبت. هر چند که جو امروز رو دوست نداشتم.

369

صبح قرار بود با بابا و دکتر بریم پیاده روی. بعدش دیدم مامان و خواهرم نمی‌خوان برن خونه ی خاله، این بود که تصمیم گرفتم نرم با بابا و دکتر. به بابا هم گفتم. به همین منظور، رفتم رو تخت تا ادامه ی خوابمو داشته باشم. خوابم نبرد. شایدم برد برای چند دقیقه. نمی‌دونم. تو کسالت خودم گیر کرده بودم. بابا اومد صدام زد. گفت دکتر اومده دم در خونه مون ولی یادش اومده که یجایی دعوته و سخنرانی هم با اونه. بابا گفت که باهم جایی میریم یا من باغچه رو بیل بزنم؟ سریع آماده شدیم که بریم. جایی مدنظرمون نبود. رفتیم سمت جایی که بابا اینا با دوستاش رفته بودن. جای خوبی بود، هر چند که سرسبزیش رو تو این فصل از دست داده بود. عکسای خوبی گرفتیم. بعد از اونجا رفتیم سمت خونه حاج آقا داش اینا. اول رفتیم سر مزار حاج دده. من بعد از مراسم ترحیم، دیگه اینجا نیومده بودم و سنگ قبر نصب شده رو ندیده بودم. با آب سنگ قبر رو شستم. بعدش رفتیم خونه حاج آقا داش. حاج آقا داش هم خیلی سرحال نیست. جای خالی حاج دده خیلی حس میشه. بعدش رفتیم سمت ‌‌‌ویشگون به امید اینکه بتونیم برف ببینیم. برف ملایمی نشسته بود. به هر حال تونستیم برف امسال رو ببینیم و خیلی حس خوبی داشت. اینجا هم عکسای خوبی گرفتیم که من یکیشو استوری کردم. بلافاصله بعد از اینکه برگشتیم، من رفتم باشگاه. تمرین امروزم رو با سلمان و قاسم رفتم و از اونجایی که این دو نفر خیلی فرز و چابک هستن، منم سعی کردم با تمام نیروم خودمو به اونا برسونم. در نتیجه خیلی خسته شدم. از اینکه پشتکارشو داشتم و بعد از رانندگی و پیاده روی و خستگی و کمی هم گرسنگی، تصمیم گرفتم که باشگاهمو برم، حس خوبی بهم دست داد.

368

مثلا میخواستم این هفته سحرخیز تر باشم. امروز هم دیر از خواب بیدار شدم. ف دیشب جواب پیاممو داد. حالمو پرسید که جوابشو ندادم. گفت که اون حرفم بیشتر مزاح بوده تا جدی و بعد چند جمله ای در مورد اینکه ایرادی نداره آدم گاهی اوقات سمی بشه و اینا گفت. اینا برام مهم نبود. بهش گفتم پس زمان مشخصی نمیشه تعیین کرد؟ گفت نه حقیقتا. گفتم باشه و یه تشکر کردم ازش. توپ های ماه اوت رو امروز یه مقدار پیش بردم. یه مقدار هم کنسول بازی کردم. در مجموع میزان خواب امروزم زیاد بود و از این بابت از دست خودم ناراضیم. بعد از ظهر با خواهرم رفتیم خونه ننه و چند دقیقه ای نشستیم اونجا. بعدشم رفتم باشگاه. یه هفته ای می‌شد که نرفته بودم باشگاه و بد نبود امروز. راستی فکر کنم امروز خواب میم رو دیدم. ولی هیچی الان یادم نیست.

367

صبح دیر بیدار شدم. دیشب خیلی دیروقت خوابیدم. بدم میاد از این مدل صبحا. مسیح باز مصلوب رو تموم کردم و واقعا کتاب قشنگی بود. کتاب بعدی که می‌خوام شروع کنم، توپ های ماه اوت هستش. خاله اینا بعد از ظهر زنگ زدن که شام میان خونه مون. بعد از ظهر من رفتم برای خونه خرید کردم و نون خاله شهربانو رو بهش تحویل دادم. فردا هم تعطیل شده و نمیتونم از این بابت خوشحال نباشم. به ف پیام دادم راستی. نمیشه گفت ریسکی ولی یه جور غیر منتظره شاید.

366

نسبت به روزای قبل، بیشتر کتاب خوندم. کتاب مسیح باز مصلوب رو پیش بردم. پستچی هم بهم پیام داد که بسته م رسیده. بابا رفت و تحویل گرفت. کتاب جین ایر از نشر نی؛ نسخه گالینگورِ روکش دارش. پدر یکی از هم‌کلاسی‌هام فوت کرده که خیلی ناراحت شدم. بعد از ظهر خواهرم رو بردم کافه ای که روز تولدم رفته بودیم. حین رفتن و حتی دقایق ابتدایی از حضورمون تو کافه، بد خلق بودم . همین حس بد رو به خواهرم هم منتقل کردم. اما به مرور، سعی کردم که دیگه اوضاع رو از این بدتر نکنم. هوا سرد بود و هر چند برای ما هیتر روشن کرده بودن، ولی از اونجایی که توی هوای سرد بیرون از محیط داخلی کافه نشسته بودیم، نمیشد سرما رو در نظر نگرفت. من دستم رو زده بودم به زیر صورتم و خیابون و ماشینا و آسمون و ساختمونا رو نگاه می‌کردم و غرق در فکر بودم. از کافه صدای هنگ درام می‌اومد و یه آرامش خاصی می‌داد. هوا هم غروب بود و یه حالت دلگیری داشت. البته هرکسی به سهم خودش می‌تونه این هوا رو تفسیر بکنه. برای منی که این روزا و هفته های اخیرم غرق در افکار بسیار زیاد و مشوش بوده، این غروب شبیه به بار سنگینی بوده که روی دوشم حس می‌کردم. هرچند که سعی می‌کردم از همین لحظه ی فعلی که درش هستم لذت ببرم. خواهرم کاپوچینوی شیرین سفارش داد و من هات چاکلت. از اونجایی که برای میز کناری مون سیب زمینی آوردن، به شدت هوس کردم که چیز دیگه ای هم سفارش بدم. یهو به نظرم ایده ی کروسان و آغشته کردنش به هات چاکلت، ایده ی هیجان انگیز اومد. دو تا کروسان هم سفارش دادیم و اعتراف میکنم که چسبید این ترکیب. کروسان رو غرق در هات چاکلت کردم و خوردم. هوا تاریک تر می‌شد. به خواهرم گفتم که هر بار که اینجا میام یاد اون میفتم. پرسید مگه چند بار اومدی؟ گفتم کلا همین دو باری که باهم اومدیم ولی حس خوبی دارم که یه جایی رو کشف کردیم. امروز از فضایی که درش بودیم، لذت بردم. گوش دادن به صدای ماشین و اصولاً تماشای این صحنه، به من لذت زیادی داد. انگار که تو یه کافه تو یه کشور دیگه ای نشستی و داری می‌نوشی! خیلی دلم می‌خواد به اصلِ زندگی کردن در لحظه، بیشتر پایبند باشم. خیلی دلم می‌خواد کمتر فکر کنم و بیشتر زندگی کنم و این رو از خاطرم نبرم، که همیشه لحظه ها برای ما منتظر نمیشن! همیشه همه چی مهیا نیست. دردسر ها و مشغولیت های آینده، ممکنه همین لحظه ی فعلی رو برات تبدیل به آرزو بکنه ...

365

۳۶۵امین پستی که دارم تقریباً روزانه می‌نویسم. یک سال گذشته از اون تصمیمی که داشتم و واقعیتش فکر نمی‌کردم بتونم تا این حد ادامه بدم. تو این مدت، احساسات کاملا متفاوتی رو تجربه کردم. فواید مختلفی برام داشته این نوشتن. بعضی جاها خودمو خالی کردم. بعضی جاها میخواستم چیزی رو ثبت کنم که بعد ها از یادآوری اون، احساس خوبی داشته باشم ...

صبح بیدار شدم تا بریم واکسن کزاز رو بزنیم. در تماس با عمو محمدحسین، متوجه شدیم مرکز بهداشت هم بسته س. این احتمال رو می‌دادم متاسفانه و یه مقداری اعصابم خورد شد. عمو اطراف شهر بود و در حال بازرسی. قرار بود به ما زنگ بزنه اگه جایی باز بود. ما زودتر از تماس عمو، راه افتادیم تا ببینیم مرکز بهداشت داخل شهر بازه یا بسته. بسته بود. چند دقیقه ی بعدش عمو زنگ زد که یه جایی بازه و طرف تا یه ربع دیگه هستش. سریع راه افتادیم که بریم اونجا. چقدر خوش شانس بودیم که طرف، کاملا اتفاقی اونجا بود. بدون اینکه کشیک باشه. هم من واکسن زدم و هم بابا. بابا که تو سامانه فقط براش سه دوز واکسن کرونا ثبت شده بود. برگشتنی رفتیم اداره پست تا ببینیم بسته‌ام اومده یا نه. بعدشم یه سر رفتیم خونه عمو اینا چون زن عمو و معصومه می‌خواستن امشب برن کربلا. بعد از ظهر یه مقداری کنسول بازی کردم. مامان هم میخواست با زن عمو اینا خداحافظی کنه که بردمش‌. فردا رو هم تعطیل اعلام کردن. یادم افتاد که به زودی امتحان غربالگری المپیاد دارم. باید از این فرصت کوتاهم استفاده کنم برای مطالعه.

364

صبح مامان منو بیدار کرد که بریم لباس بگیریم. لباس‌های خوبی گرفتم. ۵۰ درصد آف بود و نمی‌دونستیم. من یه پلیور یقه ۷ گرفتم و یه هودی خاکستری که از جفتشون خیلی خوشم اومد. مامان و خواهرم هم اینجا لباس گرفتن و هم یه فروشگاه دیگه. ظهر یه مقدار خوابیدم. هوا سرد شده به شدت. بعد از ظهر با مامان رفتیم که لباسشو عوض کنیم چون اندازه ش نبود. در انتظار خبر تعطیلی فردا بودم چون حسم می‌گفت که فردا با وجود این سرما تعطیله. رسما هم اعلام شد که تعطیله و طبیعتاً حس خوبی به من دست داد. یه مقدار مسیح باز مصلوب رو پیش بردم و اون موضوع آیین نامه ی دانشجوی نمونه رو، که باز هم دقیقه ی نودی کردم، بررسی کردم و توی گروه فرستادم. واقعاً دلم میخواد کارامو اینقدر به دقیقه ی نود موکول نکنم و محض رضای خدا، مفید تر از روزم استفاده کنم.

363

صبح خواهرم رو بردم آزمون شهرش رو بده. بدخلق بودم باهاش حین مسیر و زمانی که باید منتظر می‌بودیم. زود به خودم اومدم و سعی کردم جو رو عوض کنم. فکر کنم تا حدی موفق شدم. متاسفانه آزمون شهرش رو رد شد. میخواستم صبح برم فروشگاه و لباس بگیرم ولی قدرت خواب بیشتر بود و خوابیدم. بعد از نهار هم فکر کنم یه مقدار خوابیدم. بیرون رفتنِ بعد از ظهر برای خرید لباس رو خودم کنسل کردم و حوصله شو نداشتم برم. خیلی مودی شدم. فکر میکنم اعتراف دیرهنگامیه که دارم میکنم. اتفاق ناخوشایندی برام بعد از ظهر افتاد. وقتی داشتم کمد و کشویی که دکتر فرستاد خونمون رو از وانت می‌آوردم پایین و می‌داشتم تو حیاط، دستم به وسیله ی پیچ کمد خراشیده شد و خون اومد ازش. از اونجایی که بیشتر از ۱۰ سال شده بود که واکسن کزاز زده بودم، به شدت مضطرب و دلواپس شدم‌‌. با اعضای خونواده با تندی برخورد می‌کردم و سر و صدا می‌کردم. رفتم درمانگاه. احمد رو اونجا دیدم و یه معاشرت کوتاهی باهم داشتیم. تعجب کردم که اونجا بود و احساس خوبی بود که اینجا آشنایی دارم. دکتر اول زخم‌ رو دید گفت چیز جزئیه و البته بر این عقیده ش مونده بود. ولی به من گفت سرمش رو بزنم ولی گفت که برم ساعت ۸ شب به بعد بیام که قیمتش برام مناسب تر بیفته. مثل اینکه یک میلیون تومن قیمتشه. بابا گفت که برم یه سر نونوایی. اعصاب من همچنان داغون بود. ازم پرسید که چرا رفتم درمونگاه و مجبور شدم توضیح بدم. یه سفارشی بابت تحویل نون به یکی از مشتریا به من داد. منم با غرولند پنهان، این کارو انجام دادم. ولی خب حس خوب دیگه ای از بابت انجام دادنش دریافت کردم. بعد ۸ شب با بابا رفتیم درمانگاه. دوباره معاشرت با احمد. بنده خدا خیلی لطف داشت و گفت کاری بود در خدمتم و از این حرفا. اونم به نظرش زخمم جزئی اومد. شماره هامون رو رد و بدل کردیم و رفتیم مطب دکتر. دکتر یادش اومد منو. داشتیم در مورد واکسن و سرم و اینجور چیزا صحبت می‌کردیم که برام نسخه آنلاین ثبت کرد. تهش ازم پرسید که میزنم یا نه؟ این سوال ذهنم رو مشغول کرد. من توقع داشتم که با قاطعیت یه نسخه ای برام بپیچه. این شکل و تردید رو تو داروخانه هم داشتم و وقتی متوجه شدیم که امکان فهمیدن قیمتش، بدون خریدنش میسر نیست، شک من بیشتر شد. آخه نمی‌دونستم واقعا نیازه که تزریق کنم یا نه. صحبتای دکتر منو قانع نکرده بود. از یه طرفی می‌گفت جزئیه، از طرف دیگه این نسخه رو برام گذاشت که البته شاید این کارش رو حساب حساسیت من هم گذاشت. یعنی دیده برای من دغدغه شده، خواسته که نسخه کنه چنین چیزیو. اومدم از داروخانه بیرون تا فکر کنم. یهو یاد دکتر حسینی افتادم. زنگ زدیم گوشی نگرفت. ساختمان پزشکان هم بسته بود. بابا گفت بریم اورژانس بیمارستان. من حس کردم که احمد گفت پزشک طب، ظهر امروز رفته و این تصور رو داشتم که شخص دیگه ای نیست. با این حال رفتیم اورژانس. تو قسمت پذیرش، بابا با یکی داشت معاشرت می‌کرد و معلوم بود که داره آشنایی میده و خیلی وقته که همدیگرو ندیدن. یه اتفاق معمول که برامون پیش میاد. اما بخش جالب ماجرا این بود که این فرد پزشک بود و من نمی‌دونستم. قضیه رو براش توضیح دادیم. دستمو بهش نشون دادم به من گفت که هیچی نیاز نیست. این چیه . از اینجور صحبتا. گفتم من که نمی‌دونستم شما پزشکین و پیش پزشک دیگه ای رفته بودم و ایشون توصیه کردن که بزنم. من حتی داخل داروخانه هم رفتم که آنتی بادی رو بخرم. که این پزشک گفتن که نه نیاز نیست و با یه قاطعیتی این حرف رو می‌زدن. این قاطعیت همونی بود که من نیاز داشتم به شنیدنش. حالا چه در توصیه به زدن آنتی بادی یا واکسن و یا غیر اون. احساس بهتری داشتم از این مکالمه و در واقع معاینه و ازشون صمیمانه تشکر کردم. برگشتنی با بابا رفتیم یه هایپر تا وسیله برای شام بگیریم. تو مسیر، بهش گفتم که من باید می‌رفتم یه رشته ی دیگه ای می‌خوندم تا با بیماری و تشخیص و همه ی این مسائل بیگانه می‌بودم. این اضطراب و وسواس داره کیفیت زندگی منو به شدت پایین میاره. بابا سعی کرد یه توصیه هایی به من می‌کنه ولی حرفاش ناتموم موند. در مجموع گفت که نه بی‌خیالی خوبه و نه بیش از حد نگران و درگیر بودن.

362

امروز رو دوست نداشتم. خیلی زیاد حوصله‌م سر رفت. بابا صبح حدودای ساعت ۹ بیدارم کرد که بریم طبیعت ولی از نظر من چون دیر بیدار شده بودم، دیگه حوصله شو نداشتم و گفتم که نمی‌خوام برم. این بی حوصلگی در اکثر ساعات امروز حفظ کرده بودم. چیز کیک بیسکوئیتی درست کردم که خوب شد نسبتاً. Red dead بازی کردم و حتی تا الان، نتونستم مسیح باز مصلوب رو ادامه بدم. به معنای واقعی کلمه بی حوصله بودم. دلم برای دوستام تنگ شده. هم دلم میخواد بهشون پیام بدم و هم دلم نمی‌خواد.

361

دیر از خواب پا شدم امروز. روزایی که خیلی می‌خوابم اصلا از خودم راضی نیستم. حس میکنم کل اون روز هدر رفته. و بدتر اینه که باز بگیری بعد از ظهرش هم بخوابی. اتفاقی که امروز برای من افتاد. ۲ فصل از کتاب مسیح باز مصلوب رو پیش بردم و واقعاً خوشم اومده از کتاب. باشگاه رفتم. یه عکس یادگاری هم تهش گرفتیم و اتفاقا میخواستم استوری کنم ولی منصرف شدم. حس کردم جالب نشده. دوست داشتم فردا رو بریم بیرون. نمی‌دونم چی میشه. خیلی دلم میخواد مدیتیشن یا یوگا رو شروع کنم. خیلی دلم میخواد یه تکونی به زندگیم بدم. در حال حاضر، زندگیم تو یه رخوت و سستی خیلی بزرگیه. همش بی‌حال، بی انرژی، مغموم، فکور، مضطرب و ..

360

امروز صبح رفتم دانشگاه برای شرکت تو کلاس آمادگی برای المپیاد. خانم دکتر غ مدرس بود و انصافاً کلاس پر باری بود و ضرر نکردم که به خاطر این کلاس، این همه راه رو رفتم. روز جانباز رو به عمو تبریک گفتم. کتاب مسیح باز مصلوب رو دارم پیش می‌برم و عجب کتابی واقعا. ترجمه ی سلیس و روان و درجه یک آقای قاضی. بابابزرگ برامون خروس آورد. من باید خروس رو با دستم می‌گرفتم و می‌گذاشتمش سر جاش. این کار رو خیلی بلد نیستم و خیلی کم این کارو انجام دادم. ولی وقتی خروس رو گرفتم، یه احساس نرمی باحالی توی پرهاش احساس کردم. ساکت بود توی دست من و من دلم می‌خواد که همینجوری زنده نگهش داریم. درسته ممکنه بی وقت قوقولی قوقولی کنه ولی فعلاً نظرم رو نگه داشتنشه. باشگاهم رو امروز نرفتم شاید به خاطر اینکه حوصله نداشتم و شایدم به خاطر اینکه میخواستم ترجیحاً فردا برم. دلم برای ف و مه تنگ شده. وسوسه شدم که به ف پیام بدم. استوریمم سین نزده. هرچند که آدم بیخیالیه در کل، ولی این موضوع که شاید از دستم ناراحته یا خواسته رابطه‌ش رو با من قطع کنه، به میزان خیلی کمی تو فکرم جریان داره؛ در حدی که این میزان خیلی کم به صفر میل می‌کنه چون واقعا هیچی براش مهم نیست. فعلاً جلوی خودمو گرفتم تا بهش پیام ندم. هم خجالت میکشم، هم سختمه، هم حس میکنم غرورم رو میذارم زیر پا. ولی خب میتونم اعتراف کنم دلم براش تنگ شده. ۳ ماهی میشه که باهم هیچ حرفی نزدیم به جز تبریک تولد سرد و ساده ای که آذر ماه بهش گفتم.

359

امروز یه مقدار کنسول بازی کردم. کتاب مسیح باز مصلوب رو شروع کردم به خوندن و واقعا از قلم نویسنده و قدرت مترجم، حظ بردم. میزان خوابم امروز زیاد بود. مامان یه مقدار با من درد و دل کرد. روز پاسدار رو به دایی تبریک گفتم. از صبح یه حس و میلی ازم میخواست که برم مسجد امشب. بعد از ظهر وقتی مشغول پلی استیشن بازی کردن بودم، این میل دوباره تو من بیدار شد. یه نگاه به ساعت کردم. وسط بازی بودم ولی گفتم که بازی رو میشه بعدا هم ادامه داد. دلم نمی‌خواستم این خواست و میلم رو ادا نکنم. برای همین رفتم مسجد. حس کردم یه مقدار از لحاظ ذهنی و روحی، آروم شدم. گروه بندی کلاسای عملی نورو و قارچ و انگل داره انجام میشه.

358

امروز اولین روز دانشگاه بود. شب دیر خوابم برد و صبح یه لحظه پریدم از خواب و دیر شده بود تقریباً. تو مسیر رفت، با فکرِ مشغول، رانندگی می‌کردم. کلاس امروز خوب بود به نسبت. بعد از تموم شدن کلاس، تا رفتم پیش استاد، سریع منو شناخت. دورش شلوغ بود و خوش و بش کردیم و باهم دست دادیم و اسم و فامیلی که منو باهاش صدا کرد، اصلاح کردم. خیلی گرم با من رفتار کرد و شاید برای بقیه دانشجو ها عجیب بود. من متوجه شدم که حین کلاس یا آنتراک بین کلاس، عقبو نگاه می‌کنه و اینو بهش گفتم. خودش به من پیشنهاد داد که کلاسشو نیام و خبر خوبیه برام! آزمایشگاه رو هم شاید بشه نرفت که باید با استاد آزمایشگاه هماهنگ کنم. انتخاب واحدم رو سریع تونستم تو سایت تکمیل کنم. نمره ی بیوشیمی کلیه هم اومد و ۲۰ شدم. معدل مهدی با وجود ۳ واحد درس عمومی و با احتساب نمره ی احتمالی ۱۸ ایمونولوژی، میشه ۱۶/۹۹. در حالی که من بدون دروس عمومی، معدلم تا الان شده ۱۶/۹۷ و اگه فرض کنیم ایمونولوژی هم ۱۸ بشم، معدلم میشه ۱۷/۱۱. راضیم از خودم؛ حتی اگه ایمونولوژی این نمره رو کسب نکنم. زبان رو که متوجه شدم نمرات همه، بالا نبوده و نمره پایین هم داشتیم. حتی افتاده. کار تطبیق واحدم رو پیگیری کردم دوباره و چندین بار بین آموزش کل و آموزش دانشکده، در رفت و آمد بودم. با خانم فلاحتگر هماهنگ کردیم که موضوع TA رو با یکی از اساتید دانشکده دندون در میون بذاریم. از اساتید پاتولوژی بود و صحبتامون در مجموع خوب بود ولی احتمالا، TA تو دانشکده دندون جواب نده. بعد از ظهر حاج میرزعمو ‌ خانم پسرعمو حمید اومدن خونمون. یه سلام و علیک کردم و رفتم باشگاه. بعد از چند روز تعطیلی، امروز خیلی خسته شدم. تمرینات هم سخت بود. مربی خودش نبود امروز. خیلی واضح متوجه شدم که از سرم، بخار بلند شده و یا سرم دود کرده! شاید امشب سرخ و سیاه استاندال رو شروع کنم.

357

امروز جمعه بود و برای من، پر از سنگینی و غم. مثل کسی که تنگی نفس داره و نمیتونه به راحتی نفس بکشه. مثل کسی که هوای پر از آلودگی و سنگینی رو استنشاق می‌کنه. شبیه کسی که در حال غرق شدنه و نمیتونه خودشو نجات بده. درجاتی از ناتوانی هم به این احساسات اضافه شده بود. یه مقداری کتاب یادداشت های اینجانب رو خوندم. قصد دارم تا آخر امشب، برنامه های آینده‌م رو کمی مرتب کنم. لپ‌تاپ خواهرم رو زدیم به شارژ و منتظریم تا این کارای اولیه‌ش انجام بشه. ۲۰ تا Push upم رو رفتم.

356

امشب عروسی دعوتم. شاید از موعدم رد بشه، برای همین اینجا یه نوتی میذارم تا بعداً تکمیلش بکنم.

چندان خوشحال نبودم از اینکه امشب میرم عروسی. به خاطر اینکه احتمالاً مجبور بودم یک سری صمیمیت های از دست رفته رو در کنارم تحمل کنم. تایم آرایشگاه رو جابجا کردم. نمی‌دونم جدیدا حس میکنم از اصلاحش راضی نیستم. اخلاقش هم یه جوری شده و با شاگردش درست رفتار نمیکنه. از نظر من البته. خواهرم با بابا تمرین رانندگی داشت و هنوز کار داره تا به اون تسلط برسه. لپ تاپ خواهرم بعد از ظهر رسید و ما داشتیم کلی برنامه ریزی می‌کردیم که به چه شکلی بریم که هم لپ تاپ رو تحویل بگیریم و هم من برم عروسی و هم مامانینا رو برسونم خونه ی حاج بابا اینا‌. بعد از ظهر یبار دیگه رفتم آرایشگاه و موهامو سشوار کشیدم و تافت زدم. مسیر های منتهی به خونه حاج بابا و تالار و بالعکس رو دائما با یک فکر مشغول رانندگی می‌کردم. میل گوش دادن به موزیک هم نداشتم و تو بخش زیادی از مسیر، فقط آهنگ دیوانگی از کیان پورتراب و میلاد درخشانی رو گوش دادم. لپ‌تاپ رو صحیح و سالم تحویل گرفتیم. مامانینا رو رسوندم خونه حاج بابا اینا‌ و خودم راه افتادم سمت تالار. نزدیکای تالار، امیر زنگ زد که کجام و گفت که کجا نشسته. عروسی در مجموع خوب بود. تونستم در مقابل اصرار دیگران، از رقص کردن امتناع کنم. بیشتر با سبحان و امیر معاشرت می‌کردم. البته یادم رفته بود که سبحان هم دعوته‌. تو یه مواردی خودمو با بقیه مقایسه می‌کردم. بقیه از نظر من خوش‌تیپ تر، خوش هیکل تر، موفق تر، پولدار تر بودن. محمدرضا و احمد و یه دوست دیگه ای باهم اومدن. اون اولش وقتی ما رو دیدن، به کل مسیرشون رو عوض کردن. راستش خیلی ناراحت شدم و به دل گرفتم. هرچند بعد از چند دقیقه، اومدن سمت ما و یه سلام و علیکی کردن و یه جورایی به ناچار، کنارمون نشستن. انگار اول قصد داشتن جای دیگه ای بشینن. خیلی سخت بود برای من مواجهه دوباره با محمدرضا. همون اندک کلماتی که بینمون رد و بدل میشد، که بیشتر اون هم در قالب یه بحث کلی با بقیه افرادِ دور میز بود، کاملا مصنوعی بود. من به شدت سختم بود از این نحوه ی ارتباط و به طور کل، با این نوع ارتباط گیری و دیدار. داماد دقایق کوتاهی تو جمع آقایون بود و باهاش یه سلام و علیکی کردیم. شام عروسی هم مرغ و گوشت بود و خوشمزه بود. خیلی داشت دیر میشد و من تصمیم گرفتم زودتر برم. با بقیه خداحافظی کردم و از اونجایی که داماد رو ندیدم دوباره، هدیه عروسی رو دادم به پدر داماد و تشکر کردم ازش. تو مراسم عروسی علی رغم اینکه به ظاهر چهره ی شادی داشتم، در درون غمگین بودم. رفتارهای جواد از نظر من نسنجیده بود. یه مدل خاصی شده به نظرم. یه جوری که من نمیتونم باهاش ارتباط بگیرم. تو مسیر برگشت، هوا سرد بود و دل من سرد تر از مسیر رفت. در کمال بی حوصلگی رانندگی می‌کردم. خواهرم زنگ زد که برای دختر دایی کوچیکم شیر کاکائو بگیرم. دیروقت رسیدیم خونه. خواهرم همون دیشب لپ تاپش رو آنباکس کرد. لپ‌تاپ خوشگلیه. خیلی دیر به خواب رفتیم. من خوابم نمی‌برد دیشب. هم سردم بود و هم فکرم مشغول بود. خیلی تلاش کردم تا خوابم ببره. این روزا چندان خوب پیش نمیره. صرفا یه جوری دارم رد می‌کنم این روزا رو.

355

امروز صبح نسبت به روزای قبل، زودتر بیدار شدم. با حالِ گرفته و مغموم و مضطرب. بعد از صبحانه، بابا ازم خواست تا باهم بریم و کارای اداریش و همینطور پیگیری خرید لپ تاپ خواهرم رو انجام بدیم. کارای خرید لپ تاپ رو تلفنی انجام دادیم چون واسطه‌مون رفته بود تهران. بعد از نهار یه مقدار خوابیدم. حین نهار، حس می‌کردم سر گیجه دارم. به هر حال این اواخر فشار عصبی و روحی زیادی رو تحمل کردم و البته هم‌چنان تحمل می‌کنم. خواهرم باید بعد از ظهر می‌رفت دکتر. مامان امروز صبح نوبت گرفته بود. اول قرار بود بابا ببره، بعد این وظیفه رو محول کردن به من و نهایتا چهارنفری رفتیم! دکتر دارو نوشت و درصورت عدم بهبود، سونو درخواست کر‌د. همچنان پیگیری خرید لپ تاپ، تلفنی انجام شد و نهایتاً یه لپ‌تاپ برند ایسوس و حدودای ۴۶ میلیون تومن سفارش دادیم. فردا میرسه به دستمون گویا و خواهرم از همه خوشحال تره، چون از چیزی که میخواست گرون تر و باکیفیت تره. در واقع نظر نهایی رو من دادم. بین انتخاب این لپ‌تاپ و گزینه ی مقرون به صرفه تر با حدود ۸ میلیون تومن اختلاف قیمت، احساس کردم که خرید این کانفیگ، آینده نگر تر باشه. مطمئنا اگه درست استفاده بشه، نیاز خواهرم رو برای سال های زیادی برطرف می‌کنه. قرار بود امشب شام با من باشه. میخواستم یه نوع بورک گوشت و زیتون درست کنم به سبک نواب. نیاز داشتم به خمیر یوفکا و زیتون بدون هسته. اینا رو با یه سری خرت و پرت دیگه از نوج گرفتیم. بابا هم نون سنگک گرفت. غذای خوبی درست کردم البته شاید بهتر می‌بود که یه مقدار بیشتر می‌پخت. البته روش برشته شد. قصد استوری داشتم ولی بیخیال شدم. فردا عروسی محمده. شاید عجیب به نظر برسه ولی اصلا حال و حوصله ی عروسی رفتن رو ندارم. راستی امروز یه سری نمرات مهم رو گرفتم. از اون چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر شد. مخصوصا درس زبان که ۱۹ شدم و اصلا تو مخیله‌م نمی‌گنجید که من این درس ۳ واحدی رو ۱۹ بشم. کاملا یادمه که چقدر ناراحت و عصبی بودم بابت خراب کردن امتحانش. درسشم ۳ واحد بود و خیلی زیاد ناراحت بودم که معدل من خراب میشه. ادراری تناسلی رو هم از حد قابل قبولم بیشتر شدم و تغذیه رو هم ۱۷ که البته فکر میکنم بیشتر می‌شدم ولی بین اعتراض زدن و نزدن، دودلم. ولی حالمو خوب کرد برای دقایق یا شاید ساعاتی. اوضاع معدلم الان خیلی بهتر شد و اون دلشوره و اضطراب رو دیگه ندارم. البته امیدوارم درس خوبی گرفته باشم و از ترم بعد، در طول درسامو بخونم. برای هفته ی آینده یه سری کلاسا تشکیل نمیشن ولی شنبه تا دوشنبه به صورت منقطع کلاس داریم. استادم بالاخره فایل اطلس ها رو ایمیل کرد و پیام داد که ایمیل کرده برام. الان اگه این دلشوره ای که دارم برطرف بشه، اوضاع زندگی من هم یه مقدار بهتر میشه. برای خونوادم ناراحتم که اونا هم باید منو به این شکل درهم رفته و تودار تحمل کنن. اون بنده های خدا گناهی نکردن ولی از این در خود فرو رفتگی من، ناراحت میشن و اذیت. خیلی ناراحتم و عذاب وجدان دارم که زندگی رو به کامشون تلخ کردم. البته نه عمدی و خودخواسته، بلکه به صورت واکنشی و ناخواسته.

354

امروز حالم اصلا خوش نیست. رو مود خوبی نیستم. به طور خلاصه کارای امروزم رو میگم: یه مقدار کنسول بازی کردم. چندین بار سایت رو چک کردم تا ببینم نمره علوم تشریح تنفس اومده یا نه. چون برای بعضی از بچه ها اومده بود. تقریبا یک ساعت پیش موفق شدم نمره‌م رو بگیرم. از اون چیزی که فکر می‌کردم خیلی بهتر شد. ۱۷/۵ شدم. البته استادا ارفاق کردن. لطفی در کار نبوده به نظرم، چون برای امتحانشون زمان خیلی کمی اختصاص دادن. یادداشت های اینجانب رو یه مقدار پیش بردم. دایی محمد اینا اومدن خونه حاج بابا اینا و ما هم الان خونه حاج بابا هستیم. اونقدر حالم بد و گرفته هست که تو مکالمه ای شرکت نمیکنم و حتی بابا هم ازم پرسید که چرا اینقدر پکرم؟ خونه ننه اینا یه چند دقیقه ای نشستم. خوب شد که رفتم چون مدتی میشد که ندیده بودمش. یه مقداری صحبت کردیم و بعدش عمو مهدی هم اضافه شد و یه مقداری هم سه نفری صحبت کردیم. خودم به این نتیجه رسیدم که تنهایی و بیکاری برای من مثل سم میمونه. مهلک تر از خیلی چیزا.

353

امروز بی حوصله بودم و کسل. روز چندان جالب و مفیدی نبود. یه مقداری کتاب یادداشت های اینجانب رو پیش بردم. گل های اتاق رو آب دادم. باشگاه رفتم که البته بین رفتن و نرفتن، خیلی دو دل بودم. امروز، روز بدنسازی بود و کراس فیت نداشتیم. جلسه ی مجازی EDC رو تو ساعت ۱ شرکت کردم. یه مقداری با میم در مورد کارگاه CPR حرف زدم. نمیشه گفت مکالمه ی خاصی بود. یه چیز کاملا عادی. هیچ برداشت دیگه ای نمیشه ازش کرد.

352

امروز اولین روز فرجه ی کوتاه مدتم محسوب می‌شد. کار خاصی نکردم. پلی استیشن بازی کردم. احتمالاً برنامه هامو یه مقدار تنظیم کنم. باشگاه هم رفتم امروز. خیلی بهم نچسبید تمرین امروز.

351

امروز خیلی شکم درد داشتم. بابت همین موضوع، خیلی لحظه آخری رسیدم سر مرکز آزمون. تقریباً همه ی بچه ها نشسته بودن پشت سیستم‌هاشون و البته میم، حتی از منم بیشتر تاخیر کرد! برای این امتحان آماده ی صد در صد نبودم ولی عالی دادم امتحانو. فکر کنم همه ی سوالا رو درست زدم. بعد امتحان رفتم پیش استادم و بحث در مورد دندون پزشکی و پروژه ی نورو و کارشناسای آموزش شد. معلوم شد که بحث تطبیق واحد من رو هنوز انجام نداده بودن، بعد از گذشت بیشتر از یکسال که من همه ی کاراشو انجام داده بودم. دوباره پیگیری کردم و این دفعه، با اعصاب خورد تر. برگشتنی رفتیم خونه ی حاج بابا که شام دیشب رو، که برامون کنار گذاشته بودن، بگیریم. دعوت بودیم خونه شون ولی نرفته بودیم. بعد از ظهر یه خواب نسبتا سبک داشتم. نمی‌دونم چند دقیقه یا ساعت بود ولی بعدش با دلشوره بیدار شدم. یه حس نگرانی که نمیدونی مبداش کجاست. مامان ازم خواست که فشارشو بگیرم. دستگاه فشارسنج مون خراب شده مثل اینکه و نتونستم فشارشو بگیرم. مثل اینکه چند شبی میشه که احساس تپش قلب داره و حتی صدای ضربان قلبش رو می‌شنوه. اونم خیلی حرص می‌خوره این روزا. سعی کردم که راهنماییش کنم که اینقدر حرص و جوش نخوره بابت چیزایی که کار خاصی از دستش بر نمیاد و از کنترلش خارجه. رفتیم خونه ننه اینا که به هدی سر بزنیم. من به همون سلام و علیک دم در اکتفا کردم چون هم‌چنان احساس دلشوره و نگرانی ناشناخته‌م رو داشتم. بدنم همچنان درد می‌کنه به خاطر باشگاه. امروز یکی از بچه ها گفت که خیلی صاف راه میری! نمی‌دونم تعریف بود یا چی. به ظاهرم و لباسام گفت که شبیه استاداس و گفت چجوری میتونی اینجوری صاف راه بری؟! نمی‌دونم! رله رفتن خودمو ندیدم. حتی نمی‌دونم خوبه یا بد چنین چیزی. فکر نمی‌کنم فرجه ی طولانی مدتی داشته باشیم. در نتیجه، دوست دارم برنامه ریزی درست و کارآمدی داشته باشم تا تو همین مدت زمان کم، بهره وری بیشتری داشته باشم.

350

امروز از روند استفاده ی کم از گوشی و همینطور ساعت خواب معقولانه تر، از خودم راضی بودم. درد تمرین دیروز باشگاهم، امروز خودشو نشون داد. البته یه مسئله ی دیگه ای هم پیش اومد که منو نگران کرد. احتمالا مربوط میشه به شدت تمرین دیروزم. خصوصا اینکه تعداد زیادی اسکات و تراستر داشتم و البته با حداکثر توانم داشتم حرکات رو اجرا می‌کردم. این فرضیه تو ذهنم مطرح شده که احتمالا فشار زیادی به من اومده که به صورت های مختلفی امروز اونو شاهد بودم. ۲ فصل از ایمونو مونده. دقیقا از لحظه ای که گوشی دستم گرفتم، تو پیشبرد درسم ناموفق بودم!

349

ایمونولوژی رو شروع کردم. رفتم کتابخونه های عمومی تا برای مامان کتاب شوهر آهو خانم رو امانت بگیرم. دوتاشون نداشتن. کتاب آرزو های بر باد رفته بالزاک رو که سفارش داده بودم، تحویل گرفتم. در طول روز تقریباً استفاده ای از گوشی و به خصوص، اشتغال به شبکه های مجازی نداشتم. باشگاه رفتم امروز. روز پا بود و سنگین به نسبت. سرشار از انواع اسکات. با محمدرضا یه مقدار معاشرت کردیم. زیاد خوابیدم امروز. امیدوارم ایمونولوژی رو تا حد قابل قبولی پیش ببرم. مثلا ۷ فصل بخونم.

348

دیشب، شب امتحان دیگه ای بود و شب بیداری دیگه. با رگه هایی از خواب های نامنظم و با استرس. هر جور که بود، صبح شد. با این احساس و دلواپسی که هنوز کامل مسلط نیستم. نگران این بودم که نکنه امتحان ۲ واحدی امروز رو خراب کنم. خدا رو شکر امتحانو خوب دادم. راضی بودم. تعداد زیادی از سوالات برام آشنا بود. حالا امیدوارم نتیجه ی نهایی هم برام خوب بشه. بعد امتحان رفتم پیش استادم تا باهاش در مورد Teaching assistant صحبت کنم. یه جراحی دیگه روی دهنش انجام داده و حرف زدن براش سخته. در مورد پروژه ی خودمون هم باهاش حرف زدم. نمی‌دونم امتحانو تصحیح کرده یا نه. روم نمیشد و البته، نمی‌خواستم در مورد امتحان باهاش صحبتی داشته باشم. حالا تو این بازه که استاد به من کلید داد تا برم اتاقش و یا وقتی که از اتاقش اومدم بیرون، یه سری از هم‌کلاسیام منو دیدن. طبیعتاً شاید براشون سوال شده که چرا استاد به من کلید داده و یا اینکه چقدر صمیمی با استادم صحبت می‌کنم. کتابخونه کتابم رو تمدید کردم. رفتن به سد برنجستانک تصویب شد. من پیاده رفتم سمت ایستگاه قائمشهر و همونجا ماشین گرفتم و سمت هایپر آرین پیاده شدم. اولین بار بود می‌رفتم هایپر آرین. خیلی خیلی بزرگ بود و جای باحالی بود. خریدای پیک‌نیک امروز با من بود. چیزای مورد علاقه‌م رو گرفتم. سد برنجستانک جای خیلی قشنگی بود. عکسای زیادی گرفتم که البته چنتاش خوب شد و یکیش رو برای استوری و عکس پروفایل انتخاب کردم. غذای لذیذی هم خوردیم. هوای خنک و آفتابی گاهی وقتا همراه با وزش باد، منظره ی سرسبز و یکدست، آب زلال و شفاف و البته صدای آرامش بخش اون. همه ی این موارد یه ترکیب بی نظیری رو ساخته بودن. من دوست داشتم سوار کشتی بشم ولی مثل اینکه فعال نبود. برگشتنی به شدت خسته بودم. بخاری ماشین، حسابی فضا رو گرم کرده بود و خواهرم موسیقی های قدیمی گذاشته بود و منم کم کم داشت خوابم می‌برد. در واقع چشمای من نیمه بسته بودن. شام قرار بود بریم خونه ی حاج بابا اینا. خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون. اونجا هم خوش گذشت. خاله اینا هم اومده بودن. سر صبح خاله زنگ زده بود که بگه سود سهامی که چند سال ‌‌‌‌‌‌پیش براشون خریده بودم، واریز شده. حسین امروز تو دانشگاه حرف جالبی زد، لابلای حرفای معمولی که می‌زدیم و معاشرتی که داشتیم. در مورد بیخیالیش بود. گفت من آدم بیخیالیم. نفر سوممون تعجب کرد! تو بیخیالی؟! چطور ممکنه؟! من این وسط گفتم که بیخیالیش به این معنی نیست که درس نمی‌خونه. اتفاقاً درس میخونه ولی راجع به نتیجه‌ش بیخیاله. حسین هم تایید کرد. گفت که من تلاشمو میکنم ولی برای مابقیش، کاری از دستم بر نمیاد. اینو بسط داد به خیلی چیزا. از جمله اینکه شاید خیلی کم آزمایش خون داده چون براش مهم نبوده! این حرف ساده که اتفاقاً خیلی وقتا شنیده بودمش، رو من تاثیر گذاشت. نمی‌دونم چقدر قراره این تاثیره ادامه پیدا کنه ولی وقتی بهش فکر میکنم، می‌بینم جمله ی درستیه. خیلی اوقات ما کاری از دستمون بر نمیاد. اصلا دست ما نیست. چیکار میتونیم بکنیم؟ دلم میخواد این بیخیالیه رو، حتی اگه ظاهری هم هست، داشته باشمش.

347

قرار نبود امروز به طور ویژه ای پیش بره. قرار بود درس بخونم و احتمالا باشگاه نرم که همینم شد. خیلی منتظر نمراتم تا ببینم اوضاعم چجوری بوده تو این ترم. و خیلی امیدوارم که بتونم آزمون فردا رو خیلی خوب بدم. که تلخی ناکامی های اخیر، یه مقدار متعادل بشه. محمد کارت عروسیش رو برام فرستاد. میشه هفته ی بعد پنجشنبه. فردا بابا بیکاره و خواهرم از دانشگاه برمی‌گرده‌. خیلی دلم میخواد فردا رو بریم یه جایی تو طبیعت. به شدت نیاز دارم به چنین جایی و خیلی وقته که چنین جایی نرفتیم. یه سد مدنظرم هست که توش قایق های تفریحی خیلی باحالی داره. دلم میخواد بریم اونجا ولی در مجموع، چندان خوش‌بین نیستم به رفتن. راستی! قرار بود که دایرکت مه رو سین نزنم. همون دیشب دستم خورد و سین زدم! البته جوابی ندادم.

346

هیچی

روزه گرفتم امروز با مامان. خیلی خوابیدم امروز. طبیعتاً یه چند ساعتی میشه که بی حوصله‌م. جدا از اون، امروز از اون روزاییه که مودم پایینه. انرژی ندارم و کسلم. اضطراب پنهانی هم‌چنان تو وجودم ریشه هاشو می‌پیچونه. چهارشنبه امتحان تغذیه دارم. یه مقدار درس خوندم امروز. مه یه کلیپ فرستاده دایرکت اینستاگرامم. نمی‌خوام سین بزنم. به دلایل مبهم، از دستشون دلخورم. فکر میکنم مثلا با سین نزدن قراره یه انقلابی برپا کنم. مسخره‌س!