375
کلاس آداب پزشکی امروز رو دوست داشتم. هم مدتش کم بود و هم مسائلی که در موردش صحبت شد به نظر من خیلی مفید بود. مناسب این روزای من بود. خاله زنگ زد وسط کلاس. رفتم بیرون تا باهاش صحبت کنم. از بالای ساختمون، پایین رو دیدم که میم جلوی دانشکده پرستاری از ماشین پیاده شد و یه خانمی که احتمالا مادرش بود، راننده ماشین بود. رومو کردم اونور که نبینمش و به صحبت تلفنیم ادامه دادم. وقتی خواستم برم کلاس، دیدم روبروی کلاس ایستاده. یهو به خودم گفتم که این چرا نرفته تو؟! دیدم از من میپرسه که استاد گیر میده با تاخیر بریم داخل؟ گفتم نه برین تو. در رو برای من باز کرد که من اول برم و من علی رغم اینکه بهش تعارف کردم، ولی اول رفتم تو. تو حد فاصله ی بین دو کلاس با طاها یه مقدار صحبت کردیم. اون آخراش علی اصغر و پویا هم اضافه شدن بهمون. قرار بود امروز با خانم دکتر ح پ در مورد پروژه ی نورو صحبت کنم. از استاد اجازه گرفتم و زودتر از کلاس رفتم بیرون. نتونستم پیداش کنم. هم تو پژوهشکده و هم تو معاونت پژوهشی. زنگ زدم به استادم که جواب نداد و گفت بعدا زنگ میزنه. رفتم پیش دکتر عرب برای آیین نامه ها. چند بار در زدم کسی باز نکرد. ولی نهایتا دکتر ی پ با اون بیلبیلکی که به در آویزون بود، ضربه زد و در باز شد. با دکتر عرب صحبت کردم و حتی برون گراییم رو بیشتر کردم و در مورد اصل و نسبش هم پرسیدم. بعد اون به پویا زنگ زدم که اگه مامانش هست برم پیشش که اونم جواب نداد. مه قرار بود منو ببینه و کتاب رو تحویل بگیره. پیامی نداد یا زنگی نزد. البته من پیام قبلیش رو تقریبا با دو روز تاخیر سین زده بودم. اومدم خونه. نتونستم بعد از ظهر بخوابم. نا آروم بودم انگار. نتایج غربالگری المپیاد اعلام شد. اسم من بالای لیست بود؛ نمیدونم بر حسب نمره بوده یا اتفاقی. خوشحال شدم واقعیتش ولی تا همین الان به والدینم اطلاع ندادم. من تقریبا هیچ سوالی رو بلد نبودم و نمیدونم چی شد که قبول شدم. صرفا بر اساس دانش خودم جواب دادم. به مه پیام دادم. قرار بود غروب بیاد سمت شهر من که هنوز که هنوزه نیومده. منم دیگه چیزی نمیگم در این باره. یه مقدار کنسول بازی کردم و بازی دراماتیک تر شده. هوس کردم برم مسجد. رفتم و خواستم یه مقداری سنگینی قلب و روحم رو کم کنم. میخواستم معنوی تر بشم انگار. میخواستم بغض فرو خورده ای رو بترکونم ولی گمونم اینجا جاش نبود. دلم یه سبکی و آرامش میخواد. الان میفهمم که چه نعمت بزرگیه. شاید هنوز مونده باشه تا بفهمم که الانی که در اوج ناآرومی فعلیم هست، شاید آرامشی باشه در قیاس با روزای آینده. نمیدونم. دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلط ولی مشخصا میدونم که تمام وجود و فکر و ذهن و روح و جسمم از این فکر کردن های مکرر، خستهس. کتاب دموکراسی پوتین و شاه، انقلاب اسلامی و ایالات متحده رو سفارش دادم. قیمتش مناسب بود به نسبت. هر چقدر میخوام جلوی خرید کتاب رو بگیرم نمیشه انگار.
+ فرم اصلاح سر و صورتم یه مقدار تغییر کرده و بچه ها بهم میگن بهت میاد و خوشتیپ شدی. مسعود گفت که از شوهر تبدیل شدی به دوست پسر! من هرگونه تغییر در ظاهرم رو کتمان میکنم ولی انگار اونا چندان اهمیت نمیدن!