132

امروز مطالعه ی غیر درسی به نسبت زیادی داشتم. قلم یالوم اونقدر گیرا هست که منو علی رغم اینکه باید برای امتحان آماده بشم، در خودش فرو می‌بره. با ط امروز صحبت کردیم و در واقع من از چالش های ذهنیم باهاش صحبت کردم. کمی خوشحال شدم از اینکه نشانه های آشنایی رو در ارتباط با فرد مورد نظرم پیدا کردم. فهمیدم اونقدرا هم نادر و دور از ذهن نیست، هر چند نمیشه احتمال دیگه رو در نظر نگرفت. که اون اینه که در ارتباط با من چنین رفتاری رو داره. بابا داره برای رفتنش به اصفهان آماده میشه. اینم یه موضوع چالشی امروز بود چون من برای چجوری رفتنش به مراتب پیگیر بودم. سالگرد یاسر بود امروز. از اونجایی که آب قطع بود، من نتونستم آماده بشم و متاسفانه تو مراسم حضور نداشتم. علی پاورپوینت تمیزی برای بافت عملی آماده کرد. حاج آقا داش هم امروز به من زنگ زد. مکالمه ی دور از ذهن و البته شیرینی بود! اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد امروز جز اینکه دست خواهرم آخرای شب، در حین کشمکش و کار با لپ تاپ، مجددا درد شدیدی گرفت و شدتش طوری بود که اشکش در اومد. واضحا من ناراحت میشم از درد کشیدنش. از اون بیشتر، اینکه نمیتونم همون لحظه دردش رو تخفیف بدم هم منو اذیت می‌کنه.

131

امروز دست خواهرم کمتر درد می‌کرد. خبر خیلی خوبی بود برام. درسی نخوندم و یه مقدار وقتی نیچه گریست خوندم. رفتیم شهر کتاب و یالیت و من ژرمینال امیل زولا و یه تی شرت خریدم. از خرید جفتشون راضی بودم. جواب ط رو هم دادم و یه مقداری باهم حرف زدیم و احتمالا حرفامون ادامه دار بشه امشب. تو بحث گزارش کار قلب یه مقدار به چالش خوردم که با تماس به علی و ‌‌‌پیگیری اون، اوکی شد.

130

روز طولانی بود. شب قبلش شب اضطراب آوری بود. امتحان فیزیو گردش خون داشتم. قصد داشتم تا حدودای ۴ بیدار باشم و بخونم و مرور کنم و بعدش یه ۳ ساعت بخوابم و نهایتا آماده شم برای رفتن. ولی طبق برنامه م پیش نرفت و من وسطای درس خوندن چندین بار برای دقایقی چشمامو بستم. سرخ شده بودن چشمام و خواب داشت منو می‌برد. خیلی از این شرایط بدم میاد. خصوصا اگه شب امتحان باشه و فرداش امتحان سختی مثل درس فیزیولوژی گردش خون باشه. به هر حال اون شب گذشت. صبحش تو ماشین مرور کردم. زود رسیدم دانشگاه امتحان رو دادم. به نظر خودم تو اون لحظه، از امتحان قلب بهتر بود. یعنی من بهتر امتحان دادم. با اینکه سوالاش بیشتر و مباحثش طولانی تر بود. البته همچنان ترس افتادن با من بود و همچنان هست. بعد امتحان مهدی رو دیدم که به من گفت میفتم. عجیب بود. مهدی معمولا فیزیو رو خوب می‌داد. یه چند دقیقه ای مجبور شدیم داخل حوزه باشیم. یه سری بچه ها راضی نبودن و یه سری علی رغم اینکه شانسی زده بودن خوشحال بودن. برای حافظ و بچه ها مشکل پیش اومده بود و ۱۰ تا سوال رو نرسیدن بزنن و اونایی که زدن هم احتمالا با کلی هول هولکی شدن همراه بود. بنا به رسم معمول، شروع کردم چک کردن جوابا رو تا حد پاس شدن. البته می‌دونم رفتار خوبی شاید نباشه ولی من این کارو برای تمدد اعصاب خودم می‌کنم. ولی احتمالا بعضی از اطرافیانم چندان مایل نباشن. یه سر رفتیم آزمایشگاه بافت و البته داخل جنگل دانشگاه. بعد دانشگاه رفتم بیمارستان و به حاج بابا سر زدم. جفت دایی ها بودن در کمال تعجب. تو مسیر برگشت هم با بابا در مورد سیاست و مسائل خونوادگی صحبت می‌کردیم. یه سری نوشیدنی گرفتم برای تو راه و از اونجایی که برای بقیه اعضای خونواده نگرفتم، برای من نهایتا تلخ تموم شد. چون فکر نمی‌کردم خواهرم به دل بگیره. بعد از ظهر با مامان دوباره اومدیم و به حاج باباینا سر زدیم. زندایی سوغاتی برای من یه روان نویس خوشگل گرفته بود. برگشتنی رفتم کتاب سرو و شهر کتاب و برای خواهرم کتاب دزیره از نشر افق رو گرفتم. وقتی بهش دادم خیلی ذوق کرد و خوشحال شد. اصلا توقع چنین چیزیو نداشت. تو مسیر رفتن به سمت خونه حاج باباینا هم من و مامان در مورد مسائل مختلف صحبت می‌کردیم. یکی از مسائل، در مورد خواهرم و تعاملات من با اون بود. متوجه شدم که چه زمانی هایی بهش بد گذشته، سختی کشیده و ناراحت شده. چقدرم با معرفت بوده که از من بابت درد دستش ناراحت نبوده و حتی می‌گفته که خودشم مقصره. خیلی صحبت شد در مورد این موضوع و من همونجا به این فکر افتادم که باید به خواهرم رسیدگی بیشتری بکنم و هواشو بیشتر داشته باشم. اونم گناه داره. گاهی روحیه ش حساس میشه که حق داره البته. زندگی از سمت اون و افق دید اون، سخته. یکی از اولویت هام از این بعد اینه که سعی کنم رفتار بهتری باهاش داشته باشم، بیشتر خوشحالش کنم، بیشتر حمایتش کنم.

129

دیشب تا صبح بیدار بودم و درس خوندم. شاید خوابم میومد ولی به هر حال بیدار موندم. بعدشم رفتیم بیمارستان دنبال بابا و رفتیم خونه. من رانندگی می‌کردم. جاده خلوت و هوا هم نسبتا خنک. شاید ۲ ساعت خوابم برده بود که مامان منو صدا کرد برای مراسم عید قربون. من هم خیلی اوقات تلخی کردم چون به شدت خوابم میومد و قرار بود یه ۲ ساعت دیگه بخوابم و بعدش برم سر درسم. ولی این بیدار کردن و رفتن به خونه ی بابابزرگ، برنامه ی منو تغییر می‌داد. چشمام داشت به خاطر کم خوابی و مطالعه دیشب می‌سوخت. من همچنان اوقات تلخی و عصبانیت خودم رو، که عمدتا از نیاز وافرم به خوابیدن منشأ می‌گرفت، داشتم. نهایتا رفتیم اونجا. واضحا به من خیلی نچسبید. البته که حین غذا هم جو یه مقدار متشنج و چالشی شد. وقتی اومدم خونه تا حدودای ۱۱:۳۰ خوابیدم. بعدشم شروع کردم درس رو و تا الان هم چنان دارم ادامه میدم. البته حس قوی دارم از اینکه این همه مطالعه هم‌چنان کافی نیست و من امتحان فردا رو با موفقیت پشت سر نخواهم گذاشت. جواب پیام مه رو بعد از ۴ روز شاید دادم و اون هم نسبتا زود جواب پیام منو داد. عذرخواهی کردم ازش و گفتم که فردا نمی‌تونم ببینمش. واقعیتش این بود که شاید می‌تونستم ولی حوصله یا همون‌جوری که به خودشم گفتم، آمادگیشو نداشتم. همچنان نوعی تشویش و ناراحتی در من هست. درد های خواهرم همچنان سینوسی. و منی که امیدوارم یه جوری بتونم تا اوایل صبح بیدار بمونم و بتونم امتحان فردا رو خوب بدم تا یه مقداری نفس بکشم. امتحانای بعدیم سخت هستن ولی قابل تحمل تر از این یکی هستن.

128

صبح تقریباً زود پا شدم. یه تشویشی رو در درون خودم حس کردم. شاید بخشیش به خاطر این بود که حس می‌کردم اشرف امروز نمره ها رو می‌ذاره‌. رفتم برای صبحانه. سوسیس گرفتم و سوسیس تخم مرغ درست کردم. خیلی وقت بود که هوس کرده بودم و البته به خاطر اینکه خواهرم دلش می‌خواست، بیشتر ترغیب شدم برای گرفتنش. یه مقدار درس خوندم تا ظهر. بابا رفته بود بیمارستان پیش حاج بابا و مامان مونده بود خونه. درد های خواهرم سینوسیه و بعضی موقع ها خوبه و بعضی موقع ها درد داره. نهار اشتها نداشتم و به دو قاچ هندوانه اکتفا کردم. بعد از ظهر زود خوابم نبرد و یه مقدار سرم با گوشی گرم بود. دیر خوابیدم و کمی هم دیر پا شدم. با این حال وقتی که بیدار شدم آروم آروم شروع کردم به درس خوندن. بعد از ظهر، غذای نهارمو خوردم. بابا هم که از نونوایی اومد راه افتادیم سمت بابل. رفتیم عیادت حاج بابا و الآنم خونه‌شونیم. کل امروز یه تشویش و نگرانی تو وجودم بود‌. بخشیش به خاطر امتحان، بخشیش به خاطر نمره، بخش قابل توجیهش به خاطر خواهرم. واقعا امیدوارم خواهرم زودتر خوب بشه کامل. این درد باهاش همراه نباشه و اینقدر درد نکشه. من امروز صبح گفتم که پشیمونم و عذاب وجدان دارم و نباید همون شوخی رو می‌کردم. و یه مقداری سبک شدم. البته خودشونم متوجه شدن که من عذاب وجدان دارم و نگرانم ولی ابراز کردنش به رهایی من یه کمک کوچیک کرد.

127

دیشب دیر خوابیدم و صبح هم زود بیدار شدم و در نتیجه خواب کافی نداشتم. وقتی که بیدار شدم تصمیم گرفتم که صورتمو اصلاح کنم. همین کارو کردم علی رغم اینکه نیاز شدیدی به خواب حس می‌کردم. ماشین ریش تراش یه جاهایی رو خوب کوتاه نمی‌کنه و این موضوع تو اون دقایق آخری که می‌خواستم جاهای کمتر اصلاح شده رو دوباره اصلاح کنم، رو اعصابم بود. رفتنم طبق معمول کمی هول هولکی شد ولی در مجموع زودتر از حالت عادی حرکت کردم. کمربندی جریمه شدم و اعصابم به شدت داغون شد. حین رفتن شکمم درد می‌کرد و این موضوع هم شده بود بنزین رو آتیش. کلی احساسات منفی سراغم اومده بود. دیگه حوصله رانندگی کردن نداشتم و حتی تصمیم گرفتم که رانندگی نکنم از این به بعد و سوار پیاده بیام. چیزای دیگه هم رو ذهنم تلنبار شدن. رسیدم دانشگاه. رفتم دستشویی. بعدشم تو یه فرصت کوتاه رفتم کتابخونه و یه مقدار مرور کردم. رفتم سمت سالن امتحان. نوبت امتحان من شد. دقیقا دقایقی قبل از نوبت من، داشتم با خانم رضایی صحبت می‌کردم. در اصل اون صحبت رو با این موضوع که سن من به بقیه بچه ها نمی‌خوره شروع کرد. دیگه داشت ادامه می‌داد صحبت رو که یهویی نوبت من شد و یه توقفی اینجا زده شد. امتحان خوب بود در مجموع. یعنی بعد امتحان راضی بودم. با بچه ها جوابارو چک کردیم و بازم شرایط به نسبت خوب بود. دو سه مرتبه رفتم تا ماشین و برگشتم. یکی به خاطر گرفتن روپوش. یکی برای گفتن کتاب از کتابخونه و پیگیری کارت ورود به جلسه از آموزش. خدا رو شکر جفتشون با موفقیت انجام شدن. به بابا گفتم در مورد جریمه. Cool برخورد کرد. برگشتنی از نان سحر، Cheery syrup و رول دارچین خریدم و خوردم. رول دارچین خیلی تازه نبود و منم خیلی خوشم نیومد. بعد از ظهر خواب خوبی داشتم. تو خونه هم در مورد جریمه ساپورتیو عمل کردن. آب چند بار قطع شد. دست درد های خواهرم سینوسی شده. ناراحتم. از این بابت که مقصر من بودم و اگه خوب نشه مثل قبل، شاید خودمو نبخشم. دلم برای مظلومیتش تو اون لحظه می‌سوزه. چرا این کار رو کردم؟ عمدی به اون صورت نبود واقعا. حاج بابا بیمارستان بستریه. تو آخرین ساعات روز هم یه مقدار جو خونه متشنج شد. در مورد دکتر. این دکتر واقعا تاثیر فوق العاده ای روی زندگی شخصی ما داره. ط هم دوباره پیام داد و پیگیر حالم شد. هنوز جوابشو ندادم. مه هم چند دقیقه ی پیش یه پست برام فرستاد اینستا. راستش این موارد خوشحالم می‌کنن ولی یه خلایی حس می‌کنم هم‌چنان.

126

امروز چندان خوب نبود. دست خواهرم همچنان درد می‌کرد و تو برهه ای دردش بیشتر هم می‌شد. من هم ناتوان بودم. کاری از دستم بر نمی اومد. عذاب وجدان شدیدی داشتم. این وسط حرفایی هم می‌شنیدم که منو در حالتی که عمدا این کارو کردم، مقصر می‌دونستن. خیلی ناراحتم می‌کرد این حرفا. جسته و گریخته و با بی حوصلگی درس خوندم. کمی فیزیولوژی رو پیش بردم و آناتومی هم خوندم. ط یه پست برام فرستاد تو دایرکت. من هنوز جواب پیامای قبلیشو ندادم و این پیامش هم جواب ندادم. جواب پیام مه هم مونده. نمی‌دونم واقعا قصدم چیه و تا کی می‌خوام جواب ندم پیاما رو. موقع ظهر انگار رفتن پیش ننه و ننه دم زد و دستش خیلی بهتر شد. واقعا خوشحال شدم. الان راحت تر می‌تونه بنویسه و به وضوح درد کمتری حس می‌کنه. کم پشتی و بی کیفیتی موهام منو اذیت می‌کنه. عکس بدنم و پشتم رو دیدم. خیلی وقت بود ندیده بودم یا شایدم تا حالا پیش نیومده بود با این دقت ببینم. حس کردم جثه م واقعا بزرگه. یعنی استخون بندی درشتی دارم. یه مقداری اگه به خودم برسم بدنم خیلی خوب میشه. چون مشخصا بیسش رو دارم. شایدم اشتباه فکر می‌کنم. مثلا عرض اسکاپولام زیاده به نسبت. اینو حس کردم از روی عکس. امیدوارم امتحان فردا رو خوب بدم و البته بتونم بعد از ظهرش رو خوب درس بخونم و البته یه فکری هم به حال پیامای جواب داده نشده بکنم.

125

یه مقدار فیزیولوژی خوندم. ساعات زیادی رو بی‌حوصله، شاخ و عصبانی بودم. یه علتش شاید مربوط میشه به جواب چرت و پرت دادن مه. بار دیگه هم پیام منو سین کرد و سه چهار ساعت بعد یه جواب یه خطی نوشت. منم اولش میخواستم جوابشو ندم ولی بعدش یه تیکه ای انداختم که فکر کنم متوجه منظورم نشد. شایدم پشیمون بشم بعدا از این کارم ولی واقعا اعصابم خورد شد. دست خواهرم رو درد آوردم اتفاقی و خیلی ناراحتم بابتش. از این که درد می‌کشه ناراحتم. فقط امیدوارم چیز جدی نباشه و یه ضرب دیدگی باشه که خودش خوب شه. آمل رفتیم برای کار مامان که خیلی طول نکشید و تقریبا دست از پا دراز تر برگشتیم خونه. یه مقدار فیزیولوژی رو تو ماشین خوندم. آها یه دلیل اینکه اعصاب نداشتم شلوغی و بهم ریختگی خونه بود. ط هم یه دو سه تا پیام داد و منم گفتم نهایتا، که حوصله ندارم و اونم خواست بیشتر از من بکشه بیرون ولی من تا الان جوابشو ندادم. کار ثبت نام بابا رو قبل شام انجام دادم و خیال خودم و خودشو راحت کردم. یه باری بود رو دوش من. بنده خدا چیزی نمی‌گفت ولی دوست داشت زودتر انجام بشه که تکلیفش زودتر مشخص بشه. امیدوارم فردا روز مفید تر، با حوصله تر و با بازدهی بیشتری باشه.

124

شب رو هم دیر خوابیدم و هم بد. اضطراب اینکه امتحان رو چیکار می‌کنم نمی‌ذاشت راحت بخوابم. درس مهمی هم بود. موقع نماز صبح بیدار شدم. دودل بودم که صبح زود برم دانشگاه یا بخوابم و دیرتر برم. همین خودش باعث اعصاب خورد کنی من شده بود. نهایتا تصمیم بر این شد که بخوابم یه مقدار چون هم خوابم میومد هم حس می‌کردم که دانشگاه برم بازده خوبی ندارم. دوش گرفتم. باید چند مبحث رو صبح مرور می‌کردم که این هم باعث اعصاب خوردی من می‌شد. تصمیم گرفتم به بابا بگم که منو ببره. تو مسیر هم خوندم. اومدنم هول هولکی شد و منو عصبی تر کرد. همیشه هر کار می‌کنم باز همون دقیقه ی 90 میرم بیرون. رسیدم دانشگاه. به موقع رسیدم و زود رسیدم. کارت ورود به جلسه م رو دختر خاله فتو زده بود و آماده کرده بود. وقتی رسیدم متوجه شدم که از اون نمونه سوالا، فقط یکیش مال استاد ما بود و بقیه که سخت بودن مال یکی دیگه بود. این موضوع خوشحالم کرد و به من اعتماد به نفس داد. در کمال تعجب شروع امتحان با وقفه ی 45 دقیقه ای همراه بود. تو این بازه ی زمانی من با اطرافیانم صحبت کردم، یه مقداری هم مرور و بررسی داشتیم که اتفاقا تو امتحان هم اومد. پشت سر من م نشسته بود که اون دقیقه ی نودی تر از من بود و سریع هول هولکی با کلی استرس اومد و یه سلام ریزی هم به من کرد. مخاطبینم در کل شامل طاها، رضا وحیدی، موحد، محمد نصیر، یلدا، دختر گلستانیه، دانیال بودن. برای مرور یه نکته رفتم جلو که دفترچه م رو ببینم که بعد از چند لحظه، نیایش هم به من اضافه شد و ازم خواست همون نکته رو ببینم. امتحان شروع شد. به نسبت سوالا خوب بود. خوش شانس بودم نسبتا که شانسی هامو تقریبا درست از آب در اومدن. استاد هم اومد ازش دو سه تا سوال پرسیدم. حین امتحان جوابامو چک کردم. تقریبا مطمئن شدم که پاس میشم. بعد از امتحان رفتم برای کارت ورود به جلسه پیگیری کردم که طرف گفت چیز خاصی نیست و بعدا بیا درستش کنیم. با سعید صحبت کردیم یه مقدار. در مورد کتاب و امتحان و چیزای مختلف. تو محوطه دیدم که سینا با م داره خوش و بش می‌کنه. خیلی کنجکاوم بدونم که بین این دو تا چی هست. نهار خوردم. با بچه های خوابگاهی یه مقدار گپ زدم. بابا اومد دنبالم و رفتیم. بابا خونه خاله اینا هم رفته بود. گت مارکت آب و بستنی گرفتم. بعد از ظهر رفتم حموم و سبک شدم. ط هم نصفه شب به من وویس داده بود که جوابشو دادم. چقدر دلش میخواد با پسرا و به طور خاص با اون پسره دوست بشه! و سر همین با یه ذوق خاصی به من وویس داد. وقتی منم یه مقدار احتمالات دیگه رو گفتم یه جورایی تو ذوقش خورد و من سعی کردم که دیگه چیز خاصی نگم در این مورد. زندگی خودشه دیگه. منم که دیگه هیچ حسی بهش ندارم. یه مقدار با مه هم حرف زدیم. اونم از ف خبر نداشت. قرار بود ببینتش جمعه. پس مثل اینکه ف گاهی اوقات واقعا خوددار میشه. حالا معلوم نیست دلیلش چیه. شاید از ما بهترون پیدا کرده‌. شایدم درگیر کاره. احتمالا من دارم خودمو گول می‌زنم چون مطمئنا روابطش با مه از من بیشتره. مسلما همینه. استوری تولد طاها رو گذاشتم. شب مسجد هم رفتم بعد از مدت ها. منتهی خیلی کسل و بی حوصله بودم. شام پیتزا داشتیم. همین. الان امیدوارم عملی آناتومی و فیزیو رو بتونم خوب بدم.

123

امروز عادی بود. صبح پا شدم، درس خوندم. بعد از ظهر به خاطر حرفای خاله و مهدیار اعصابم به شدت داغون شد. یه مقدار مجموع واحد هایی که تو برگه کارت ورود به جلسه م زده منو نگران می‌کنه. هنوز جواب پیام مه رو ندادم. با ط صحبت کردم. تو چند نوبت. حس می‌کنم بیشتر از قبل داره با من صحبت می‌کنه و زود به زود هم جواب میده. یه مقداری هم حس می‌کنم صمیمی تر شده. همین. امیدوارم امتحان فردا رو خوب بدم.

122

دیشب با ط خیلی صحبت کردیم. احساس می‌کنم با من خیلی صمیمی تر از قبل شده بود و خیلی چیزا می‌گفت. می‌رفت بالکن برای من وویس می‌فرستاد. خیلی دیر خوابیدم دیشب. خیلی هم سخت خوابم برد و به این فکر می‌کردم که چجوری می‌خوام امروز صبح بیدار شم. کمتر از ۳ ساعت فکر می‌کنم خوابیدم اونم با کلی دغدغه و استرس. صبح با هر سختی بود دوش گرفتم و آماده شدم برای رفتن. دانشگاه خوب بود. بازده کافی نداشت. چون داشت شلوغ می‌شد، یه سری شوخی های بیجا و تمسخر آمیز با بقیه منو ناراحت می‌کرد، یه سری ارتباطات هم همینطور. با حسین صحبت می‌کردم و احساس کردم دیدگاهش تو خیلی از مسائل یه مقدار افراطیه و یه جورایی تند می‌ره. تعارف نداره در واقع. بعد از دانشگاه تو شریعتی تو کتاب سرو و شهر کتاب یه گشتی زدم و تهش هم یه هایلایتر خریدم. به فروشگاه مادیران هم سر زدم. اول شهر تشنه م شد و رفتم از هایپر یه بستنی یخی زرشک و کولا و همینطور یه آب ویتامینه کاله خریدم. بستنی خیلی خوشمزه بود ولی اون آب ویتامینه منو سورپرایز کرد. عطشم رو برطرف کرد و خیلی خوشمزه بود. سعی می‌کنم دفعات بعد، طعم های دیگه ای رو امتحان کنم. تو ماشین و حین مسیر برگشت با خودم در مورد ط، مه، ف، خواهرم و کار های بد صحبت کردم. بعد از ظهر تقریبا یه ساعتی خوابیدم. استوری تولد طاها رو گذاشتم که هم ری استوری کرد و هم تشکر کرد. با مه یه کوچولو حرف زدم و از دیدن دوباره مون استقبال کرد. همین. دوست دارم یه مقدار درس بخونم ولی نمی‌دونم می‌تونم بکشم یا نه. اگه زود بخوابم هم تصمیم خوبی گرفتم.

121

امروز صبح دیر پا شدم چون شب قبل دیر خوابم برد. تا ظهر مثل روزای اخیر کمتر به درس پرداختم و بیشتر سرم به گوشی گرم بود. حتی تو دوش گرفتن و مسواک زدن و صبحونه خوردن اهمال کاری کردم. هنوز درگیر این بودم که پست و استوری بذارم یا نه. نهایتا به ف یه دایرکت دادم که خیلی هم درگیر بودم که چه پستی رو براش بفرستم. ولی اون صرفا لایک کرد و البته خود پست رو لایک کرد. معمولا پست رو لایک نمی‌کرد قبلاً. ولی خب از اونجایی که جواب خاصی نگرفتم کسل و عصبانی و افسرده حال شدم و این احساس رو تا بعد از ظهر و خصوصا موقع ظهر و نهار با خودم حمل کردم. نهار لوبیا پلو بود که دوست نداشتم و خوب غذامو نخوردم. دلیل اصلیش به خاطر همون دایرکته بود نه به خاطر اینکه لوبیا پلو دوست ندارم؛ اتفاقا لوبیا پلوی خوشمزه ای شده بود. بعد از ظهر و با دیدن چند تا کلیپ اینستاگرامی سعی کردم از اون فاز بد و افسردگی بیرون بیام. نمی‌دونم چقدر موفق شدم ولی به هر حال بعد از ظهر یه مقدار با خونواده ارتباط بیشتری گرفتم‌. رفتم بیرون با مامان و یه هوایی به سرم خورد. به ط و مه هم پیام دادم. از ط هم جواب خاصی نگرفتم و مه هم که سین کرد و جواب نداد. حس خوبی ندارم راستش. من اگه یه تفریح درست حسابی داشتم که کمتر سراغ این گوشی می‌رفتم و نیازم یه اینکه با کسی صحبت کنم هم شاید یه مقدار کمتر می‌شد. حداقل جایگزین مفرح تری براش می داشتم.

راستی امشب افعی تهران رو شروع کردیم. تعریفشو خیلی شنیده بودم و از قسمت اولش هم مشخص بود که سریال خوش ساختیه.

120

میزان وقت تلف کردنم زیاده. یه مقداری درس خوندم. با خبر شنیدن میزان فصل های امتحان فیزیو گردش شگفت زده شدم. امیدوارم همین باقی بمونه و دست نخوره. هوس پیتزا کردم ولی در عین حال نخواستم که بخورم. استوری های محمدرضا و جواد و صفر و تور گردشگری پارسین رو باهم مقایسه کردم. خیلی جالبه که اکیپ جدیدی تشکیل دادن. راستی شاید در مورد افراد سمی من دارم زیاده روی می‌کنم؟ شاید خودم یه فرد سمی باشم؟

119

روزی همراه با مطالعه و تنبلی. تنبلیم زیاده. با مه یه مقدار صحبت کردیم امروز. از اینکه مامان و فاطمه گفتن شکمم رفته تو خیلی خوشحال شدم. راستش باور نمی‌کردم ولی بعدش متوجه شدم که راست میگن. از بابا هم پرسیدم و دیدم که تایید کرد. به خوشحالی این اتفاق دراز نشست رفتم و پل باسن! چندین بار هم پیراهنم رو بالا دادم که ببینم همونه یا اینکه تغییری می‌کنه! یه جورایی تونستم سوءتفاهم رو برای ط حل بکنم. یه مقدار در مورد ثبت نام کنکور بابا به چالش خوردیم. نمی‌دونستیم کدوما رو باید ثبت کنیم. بابا ناگهانی ۲۰ دقیقه مونده به نیمه شب تصمیم گرفت که یه دانشگاهی ثبت نام کنه. اعصابم به شدت داغون شد چون در دقیقه ی ۹۰ی ترین زمان ممکن ازم خواست که انجامش بدم. البته خودشم ناراحت بود از این اتفاق. من به شدت اعصابم خورد شده بود. حرص می‌خوردم. دلایل خوبی داشتم: سایت دانشگاه کند بود، مدارک رو هنوز دانلود نکرده بودم و ندیده بودم، فرم پر نشده بود، لپ‌تاپ خیلی کند بود و نمی‌شد روش حساب باز کرد، حین کار متوجه شدم که چند تا عکس باید تو یه فایل باشن و باهم فرستاده بشن و من به چالش برخوردم که چجوری عکسارو کنار هم بذارم، فایل ورد داخل لپ‌تاپ خونده نمی‌شد و مجبور بودم تو گوشی پر کنم کاری که خیلی خیلی به ندرت انجام می‌دم، مجددا بگم که سایتش به شدت رو اعصاب بود، هزینه رو پرداخت کرده بودم ولی از اونجایی که از نیمه شب رد شده بود نمی‌دونستم قابل انجام هست کار یا نه، اون وسطا چند بار مجبور شدم دوباره لاگین کنم، چنننند بار مجبور شدم تبدیل فرمت فایل انجام بدم، مجبور شدم با Paint کار کنم و ...

نهایتا تمام شد. شماره پیگیری گرفتم و بابا هم بنده خدا هم خجالت زده بود از اینکه منو خسته و حرص خورده کرده بود و هم راضی بود که کار انجام شده بود. ولی تهش فهمیدیم که اشتباه خونده بود بخشی از ظرفیت دانشگاه و رشته رو! از شدت تعجب واقعا خندم اومده بود! ولی خب نهایتا از خودم راضی بودم. به دلایل مختلف: تو کارم پافشاری کردم و به هر زحمتی که بود انجامش دادم و جا نزدم، باباینا رو خوشحال کردم و خودم حس خوبی داشتم.

118

صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم مامان درد زیادی رو دیشب و صبح تجربه کرد. ناراحت شدم براش. حتی نمی‌تونست خودشو از این سمت یه اون سمت جابجا کنه. طاقت درد کشیدن و بیماری عزیزانم رو ندارم. صبح تا ظهر رو کار خاصی نکردم. سعی کردم یه مقدار فیزیولوژی بخونم که موفقیت آمیز نبود چندان. ط بعد از اون پیاماش باز پیگیر ماجرا شده بود که چرا من حالم یهو عوض شده بود. بیشتر اوضاع صبح من به پیگیری حال مامان گذشت. یه مقدار کمکش کردم و خونه رو جاروبرقی کشیدم. قرار بود بعد از ظهر برم باشگاه. ولی از اونجایی که دیر نهار خوردیم و منم بین خواب و بیداری بودم بعد از ظهر، نرفتم باشگاه. انرژیش رو نداشتم واقعا علی رغم اینکه یه روز مونده بود از اشتراکم. بعد از ظهر یه مقدار رفتیم سر وقت کار بابا. هر چند بازم چندان انرژی نداشتم. اومدیم بابل. ای کاش نمی‌اومدیم. پر از سر و صدا و شلوغی. امیدوارم تهش به خیر ختم بشه. یه مقداری فرصت کردم آناتومی بخونم. امیدوارم حال مامان بهتر بشه و اینقدر درد نکشه.

117

امروز رفتم دانشگاه. دیشب اینقدر خسته بودم و تنبلی کردم که گزارش کار رو ننوشتم. میخواستم بعد از نماز صبح بنویسم که یه خیال باطل بود. خوابم برد و نسبتا طولانی هم شد. تو دانشگاه نوشتمش ولی خب از این به بعد ترجیح میدم زودتر بنویسم که اینقدر دقیقه 90ای نشه. رفتیم مولاژ و یه مقدار تمرین کردیم. نیما و بچه ها رو دیدم و یه حال و احوالی کردیم. فکر می‌کنم دیگه شوخی در مورد Unfortunately رو باید تمومش کنم چون خیلی داره کش پیدا می‌کنه. برگشتنی تو خونه یه مقدار جو سنگین بود. بعد از ظهر و شام هم مهمون داشتیم. خاله اینا نتونستن بیان. حال مادر مه رو هم جویا شدم. بعد رفتن مهمونا مامان احساس درد می‌کرد تو پاش. من اون ماه های قبل رو دوباره یادم اومد و گرفته شد حالم‌. آخراش یه مقدار بهتر شد ولی گفت که چند روز پیش هم یه درد مشابهی رو داشته. به هر حال نگرانی من از اوضاع بیماری مامان هم به شرایط فعلیم اضافه شد. با ط داشتم چت می‌کردم الان. به نظر خوب میومد صحبت ولی یه چیزی گفت که خیلی هم عادی به نظر می‌رسید ولی خب من یه مقدار گرفته شد حالم‌. اون احساسی که نباید بابت موفقیت هام بهش افتخار کنم دوباره اومد سراغم. شایدم درست باشه. من که به موفقیت خاصی نرسیدم. خودم رشته مو دوسش دارم و خیلی هم شکرگزارم ولی خب منم دیگه!

116

امروز یه مقداری ناراحت بودم. یه غمی روی من سنگینی می‌کرد. شادابی نداشتم. دو تا کلاس امروز داشتم. شاید بخشی از بی حوصلگیم به خاطر این بود. البته که من در قبال تدریس، هزینه ای هم دریافت می‌کنم منتهی حس می‌کنم که این هزینه آن‌چنان نیست که بتونه انگیزه ی من برای تدریس باشه. ولی همین‌که دارمش خدا رو شکر واقعاً. از هیچی خیلی بهتره. دو تا اتفاق مربوط به دیروز رو یادم رفت بگم. یکی وقتی بود که من داشتم می‌رفتم سمت باشگاه و یه بنز خیلی خوشگل دیدم که رد شد. خیلی ذهنمو مشغول کرد. اونقدر که ذهنم از امتحان فیزیولوژی و یا حتی تخصص خوندن کاملا جدا شد و به این فکر افتاد که ای کاش منم می‌تونستم چنین ماشینی سوار شم. یعنی داشتم با خودم فکر می‌کردم که این مدت باقیمونده تا فارغ التحصیلی رو اگه می‌شد یه پول خیلی زیادی در می‌آوردم و باهاش می‌تونستم یه چنین ماشینی بخرم خیلی عالی می‌شد. در واقع این تصور خیالی و فانتزی اونقدر تو ذهنم واقعی جلوه کرد که سعی کردم برنامه ریزی دقیقی رو تو روزای آینده بهش اختصاص بدم. مورد دوم هم توی باشگاه اتفاق افتاد. البته چیز خاصی نیست و هر انسانی جای من بود شاید انجام می‌داد. اون هم وقتی بود که رفتم کمک بابای امیر و کمکش کردم که باهم امیر رو بنشونیم روی دوچرخه. بازم میگم واقعا چیز خاصی نبود اما من دلم گرم شد. حس خیلی خوبی گرفتم. امروز غیر از کلاس اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد. باشگاه رفتم. جواد خیلی غیر منتظره به من زنگ زد. یه چند دقیقه ای صحبت می‌کردیم. راستش وقتی باهاش صحبت می‌کنم هم معذب میشم، هم اوضاع روحیم کمی عوض میشه. اونا به هر چیزی که می‌خواستم رسیدن. چیزایی که شاید من آرزوشو دارم. حس خوبی نمی‌گیرم از هم‌صحبتی با اونا. خصوصا وقتی که صمیمیت های قبلی از بین رفته یه جورایی و خودمونم اینو می‌دونیم. پیش محمدرضا رفت و آمد داره. محمدرضایی که الان حاضر نیست تلفن منو جواب بده یا مثلاً برای عید اونقدر سرد و رسمی جواب داد که من بدم اومد از اینکه بهش زنگ زدم. شاید یه دلیل ناراحتی و غم من این هم باشه. ماشین رو هم موقع آوردن تو خونه یه خورده آینه بغلش رو سابوندم به در و بدبختی همسایه روبرویی داشت تماشا می‌کرد. تو باشگاه هم امروز خوشحال نبودم. حرکات رو کامل انجام ندادم و کلا حس خوبی در جریان نبود. گزارش کار قلب رو هم ننوشتم. اینقدر بی حالم یعنی. که حاضرم فردا صبح زود پاشم بنویسم به جای اینکه همین امشب بنویسم.

115

امروز صبح کلاس داشتم. کلا احساسم روزایی که کلاس دارم اینجوریه که خیلی حوصله ندارم ولی خب مجبورم. تلخی امتحان دیروز همچنان هست هرچند به خاطر حرفای ط یه مقدار خیلی خیلی کوچولویی کم رنگ تر شده. یه مقداری کتاب وقتی نیچه گریست خوندم و تو زمینه ی درسی راهی به جلو نبردم. بعد از ظهر رفتم باشگاه و با اینکه یه چند روزی از آخرین تمرینم گذشته بود، احساس ناآمادگی می‌کردم. منتهی سعی کردم تلاش خوبی داشته باشم و آخرش از خودم راضی بودم. البته اینکه باشگاه هم خلوت بود نکته ی مثبت دیگه ای بود. احتمالا فردا هم برم. به آ پیام دادم. خیلی خودخوری کردم که پیامی بدم یا نه ولی بعدش جرئت بر من غلبه کرد و من پیاممو دادم. پیام درسی بود. جواب نسبتا خوبی گرفتم. البته برای دو سه پیام بعدش جواب معقولانه تری گرفتم و خب همین هم انتظار داشتم.

114

امتحان رو خوب ندادم. در واقع بد دادم. تقریبا 100 درصد احتمال میدم بیفتم. این همه خوندم و مرور کردم تهش شد این. صبح نسبتا بد بیدار شدم. روزایی که امتحان سختی دارم و حس خوبی راجع بهشون ندارم، اینجوری ام. حالا باید به این امتحان خیلی سخت بحث ارائه زبان رو هم اضافه کرد که باید به زبان انگلیسی ارائه بدی و منی که حتی مسلط نبودم رو متن خودم که چی نوشتم اصلا! رفتیم برای امتحان. با تاخیر نیم ساعتی شروع شد. سامانه خراب بود و من ته دلم یه احتمال کنسلی رو هم می‌دادم. منتهی نشد. امتحان واقعا سختی بود. زمانش کم بود، مراقب ها حرف می‌زدن و .. بعد از امتحان تقریبا مبهوت بودم. یه مقدار زمان کم آوردم. میم کنارم نشسته بود. خیلی خجالتیه این بشر. وقتی با من یه سلام و علیک ساده می‌کنه جمع میشه کلا. البته متوجه شدم کلا همینه انگار. یه مقداری هم بعد امتحان راجع به سوالا صحبت بینمون پیش اومد ولی کلا ارتباط من با این آدم محدود میشه یه سلام و علیک و سکوت. یه سری از بچه ها هم راضی نبودن مثل طاها، برزو، حتی اون عزیزی که تو تریا نشسته بود هم یه مقدار ناراضی بود گرچه میزان نارضایتی اون با من خیلی فرق می‌کنه، حافظ و .. حتی اون یکی طاها هم چندان از امتحانش مطمئن نبود که البته من حس می‌کنم شگردشه و نمی‌خواد لو بده که خوب داده. کلاس بعدی زبان بود. با تاخیر رفتم و یه مقدار تو محوطه پیش بچه ها بودم. سعی کردم گوشیو در بیارم یه مقدار متن ارائه رو تمرین کنم. بعدش سعی کردم همون اوایل ارائه بدم. نوبت من شد. ارائه خوبی دادم. بعدش هم از روی کتاب اسچستاد متن رو خوندم. اونم خوب بود. و راضی بودم از این عملکرد. بقیه بچه های گروهم از من بهتر نبودن. شانس آوردم که همون اوایل ارائه دادم چون بعد ما تقریبا یه ترافیکی شکل گرفته بود و شلوغ شده بود. بعد امتحان با طاها بودم. تو تریا صحبت کردیم و عزیزی و محمدی هم اومدن و بحثمون باهم دیگه عمدتا درسی شد. منتهی من یه ناراحتی کوچیکی برام پیش اومد اونم وقتی بود که عزیزی وقتی خواست سوالا رو چک کنه اول طاها رو مورد خطاب قرار داد و کلا اونو نگاه کرد و بعدش من. حتی به نظر میومد جواب‌های من خیلی معیار محسوب نمیشن و اینم یه جورایی غیر مستقیم گفتن که طاها درسش خوبه. کمی ناراحتم کرد. بیوشیمی کلاس داشتیم. یه تعداد کمی حاضر بودیم که اسممون برای مثبت نوشته شد. یه صحبت کوچیکی هم بین من و گنجی راجع به امتحان شکل گرفت حین کلاس‌. در مورد پاس شدن یا نشدن و گیرنده های کوفتی DHP! بعد کلاس من رفتم خونه ی حاج باباینا. نهار نخورده بودم و اونا هم چیزی نداشتن و تعارف کردن که چیزی درست کنن و من گفتم نه. سعی کردم بخوابم ولی با اپیزود های مختلف درگیری ذهنی با امتحان، سردرد های نسبتا شدید، سر و صدا و گرسنگی روبرو شدم. بعد اینکه بیدار شدم دایینا و خاله اینا اومده بودن. من به وضوح سرم درد می‌کرد. یکم چایی خوردم و از خوردن اون قرمه سبزی انصراف دادم. یه کدئین خوردم. قرار شد با دایی بریم ساری. مغزه ی حمید دو تا ساندویچ و رانی گرفتم. بعد از اینکه خوردم یه مقدار سرم بهتر شد. با دایی کل مسیر رفت و برگشت رو تقریباً حرف می‌زدیم. وقتی رسیدیم ساری نگهبان یه مقدار سیس گرفت. تهش هم مانع ورود من شد و دایی خودش رفت به عنوان راننده. برگشت هم یه بستنی خریدم و یه لیموناد برای دایی که خیلی بهش چسبید. باباینا هم که اومدن پیراشکی خریدن. بازی کردن و صحبت بچه ها مخصوصا حسین خیلی دلنشین بود. همین. روز طولانی، بد، ناامید کننده و خسته کننده ی من.

113

روز پر مشغله، سخت، طولانی...

روز قبل امتحان سخت قلب. بعد از ظهر درست نخوابیدم، کل روز رو تو تکاپو برای خوندن، استرس و اضطراب گذروندم. خواب شب هم مختل میشه و متنفرم از این روند. بدم میاد که شب رو با اضطراب و ناراحتی بخوابم. یا اینکه این پلن رو داشته باشم که ساعات زیادی رو بیدار بمونم. حالا به همه ی اینا باید درست کردن پاور زبان رو هم اضافه کرد. واقعا احمق بودم که تو این مدت کاری نکردم و گذاشتم برای روز آخر. همون هفته ی پیش باید قابل قضیه کنده می‌شد یا حداقل پاورش باید همون هفته ی پیش ساخته می‌شد. قشنگ حدود ۲ ساعت وقت منو گرفت اونم باید وقتی که درس می‌خوندم. به همه ی اینا فرصت نکردن برای خوندن اسلاید های پاورپوینت، ایمیل نشدن و مشکل تو ارسال فایل برای بچه ها، اضطراب ارائه به زبان انگلیسی فردا رو هم باید اضافه کرد. کم بدبختی داریم اینم روش اضافه شد. فرصت نکردم برم باشگاه امروز. بعد امتحان یه دو سه روز فشرده می‌رم. بابا برای دکترا چند دانشگاه برای مصاحبه قبول شد. دانشگاه های خوب و معتبر. تنها خبر خوب امروز فکر می‌کنم همین بود.

واقعا اعصابم داغونه برای امتحان و به شدت تحریک پذیر و عصبی شدم. اصلا حس خوبی برای امتحان فردا ندارم. خصوصا اینکه یه سری تو گروه کلاسی سوال درسی می‌پرسن و یه سری هم خیلی مسلط جواب میدن. نمونه سوالات که هیچی‌. می‌بینمشون افسردگی می‌گیرم.

112

روز خوبی نبود. به اکثر برنامه هام نرسیدم. بی حال و خسته و افسرده و مغروق در افکار بودم. درس رو نرسیدم کامل کنم. فاطمه مریض شد. شکمم درد می‌کرد. دغدغه ی امتحان رو دارم. پرخوری کردم. راضی نبودم از خودم.

111

امروز صبح یه مقداری کسل بودم. نتونستم مطالعه ی خوبی داشته باشم. یه مقداری وقتی نیچه گریست خوندم. در حد چند صفحه و مقدمات. بعد از ظهر یه مقدار درس رو جدی تر گرفتم و مطالعه بیشتری داشتم. با اینکه مباحث زیادی مونده بود ولی به پیشنهاد من قرار شد شام بریم خونه ی خاله. شکم منم عجیب درد می‌کرد و تو مهمونی هم این درد ادامه داشت. تو مسیر و وقتی که رسیدیم، تو گروه کلاسی صحبت از این شد که امتحان یه روز بیفته عقب و بعد از کش و قوس های فراوان مثل اینکه داره عملی میشه. خبر خوبی بود. البته من از واکنش هایی که نسبت به یه سری از بچه های خوابگاهی داشتن، خوشم نیومد. در مورد کم پشتی موم حرف شنیدم و اعصابم خورد شد واقعیتش. دلم می‌خواد امتحانو خوب بود ولی واقعیتش خسته شدم از خوندن. شاید خیلی نخونده باشم ولی بازم کم نخوندم.

110

امروز شکمم خیلی درد می‌کرد. این درد رو تو دانشگاه هم‌چنان داشتم. کلاسای اشرف رو شرکت کردم و امیدوارم حاضریم رو زده باشه چون آخرای کلاس چند نفرمون رفتیم برای جلسه با دکتر صادقی. موقع برگشت دیدم م داره میاد. اینجا خیلی سهل انگاری کردم و ماشین رو یه مقدار با شتاب و سر و صدای بلند حرکت دادم. بعدا فکرشو کردم و حس کردم کارم احمقانه بود‌. واقعیتش فکر نمی‌کردم اینجوری صدای کندن جاده رو بده. برگشت رفتم دنبال حاج باباینا. هندوانه خریدم که عالی بود البته فروشنده انتخاب کرد و منم یه مقدار تاییدش کردم :) دوغ و ماست هم خریدم که خیلی خوشمزه بود. بعد از ظهر رفتم باشگاه. یه مقدار رفتنم عجله ای و هول هولکی شد ولی به موقع رسیدم و تمرین خوبی داشتم. منتهی نتونستم تا آخرش ادامه بدم چون خونه ی دکتر شام دعوت بودیم. سریع اومدم خونه یه دوش خیلی سریع گرفتم و بعدش راه افتادیم. همین. سعی کردم تو این فواصل فیزیولوژی بخونم.

109

کلاس ۱۰ امروزم کنسل شد. یه مقداری با بچه ها معاشرت کردیم. بعدش به پیشنهاد علی موتور سواری کردیم. تجربه خیلی خوبی بود. قبلش رفتیم یه سر معاونت فرهنگی و من میخواستم با محمدنیا در مورد کارت تردد صحبت کنم. احمد هم اونجا بود و یه مکالمه و کاری که انتظار داشتم ۵ دقیقه یا حتی کمتر از اون، تموم بشه به حدودا ۱ ساعت به طول انجامید. با احمد در مورد مسائل مختلف از علم و استخدامی و هوش مصنوعی گرفته تا چیزای دیگه صحبت کردیم و عجب صحبت دلنشین و مفیدی بود. به نوعی ذهن من رو تو مسائل مختلف باز کرد. بنده خدا یه کاری هم باید انجام می‌داد و چند بار مدیر فرهنگی و محمدنیا اومدن که ببینن چطوره اوضاع منتهی خودش به هم‌صحبتی با ما ادامه می‌داد. محمدنیا یه هماهنگی اولیه با سر نگهبان کرد که بعداً متوجه شدم احتمالا خودش همون حدودا با من تماس گرفته. بعدش با موتور رفتیم داخل شهر و من لباسم رو عوض کردم. همون‌جوری که گفتم تجربه ی بسیار جالبی بود و البته کمی ترسناک چون خیلی به ماشینا نزدیک بودیم و گاهی سریع هم می‌رفتیم. دو جفت جوراب ورزشی هم گرفتم. مجددا رفتیم دانشگاه و نهار خوردیم و رفتیم پیش مهندس جلالی. اونجا هم صحبت دلنشینی داشتیم. با بچه ها در مورد پیشرویی شون تو فیزیو قلب می‌پرسیدم و متوجه شدم یه عده ای قابل قبولی هنوز خوب شروع نکردن و از این جهت خیلی عقب نیستم‌. آناتومی هم چیز خاصی نداشت فقط شانسی که آوردم این بود که بعد از اینکه کلاس به ظاهر تموم شد با طاها و مسعود و حسن نتاج صحبت می‌کردیم که استاد اومد و شاکی شد که چرا بچه ها رفتن. هر چی گفتیم که نماینده گفته قبول نکرد. نهایتا اون تعداد کمی که اونجا بودیم، حاضر خوردیم و عجب شانسی آوردیم. برگشتنی رفتم شانار. کتاب چراغ سبز ها رو تموم کردم. یه مقدار فیزیو خوندم که همین الان هم در حال خوندنم. ولی یه مقدار اهمال کاری هم داشتم امروز. آها فکر کنم امروز موقع ورود به دانشگاه ف رو دیدم. مطمئن نیستم ولی از لحاظ ظاهری و تیپ، خیلی شبیهش بود.

108

امروز کلاسی نداشتم و خونه بودم. یه مقدار کتاب چراغ سبز ها رو خوندم و البته مطالعه ی درسی هم داشتم. باشگاه هم رفتم که خوب بود. وزنه های به نسبت سنگین تری زدم اما در انجام بعضی حرکات هنوز مشکل دارم. حس می‌کنم باید در مورد تغذیه هم یه تجدید نظری بکنم ولی واقعیتش اینه که تغذیه جدا از بخش نیازش، یه بخش سرگرمی هم برای من داره. خودم می‌دونم که نباید باشه. یه مقداری با مه صحبت کردم. عکس خودشو برام فرستاد که من نشناختمش.

107

امروز نتونستم برای ارائه حاضر بشم. سر کلاس زبان مجبور بودم برم و خب ای کاش امروز حاضر می‌کردم و قال قضیه رو می کندم. قرار بود امروز با مه بریم سینما ولی از اونجایی که حاج بابا بعد از ظهر می‌خواست نوبت دکتر بگیره و منم این تایم آزادمو باید خونه ی اونا می‌گذروندم خیلی ریسکی میشد قضیه. در نهایت بهش گفتم که نمی‌تونم بیام و اونم خیلی محترمانه و مودبانه قبول کرد و باعث رضایت من شد. حتی حداقل اون لحظه نگفت که خودش می‌ره و می‌بینه و یه جورایی گفت که باهم برنامه ریزی می‌کنیم و می‌ریم می‌بینیم. رفتم سراغ استاد بیوشیمی عملی که در مورد نمره م باهاش صحبت کنم. اولش که منو با یکی دیگه اشتباه گرفت ولی بعدش وقتی فهمید که کیم جلوی حلالخور مجددا گفت که من ارائه فوق العاده ای داشتم و خب دروغ چرا من واقعا خوشحال شدم که این ارائه اونقدر خوب بوده که هنوز تو ذهنش هست. خبر خوب دیگه، نمره ای بود که قرار بود به من بده و تصمیم گرفته از ۵ نمره، ۴/۵ به من بده که نمره ی به نسبت خوبی محسوب میشه. رفتیم فروشگاه ورزشی و من یه مچ‌بند ورزشی با یه شلوارک گرفتم‌. که البته شلوارک سایزم نبود و بیلبیلک دزدگیرش رو هم برنداشته بودن که باید عوضش کنم. مطالعه ی درسیم به اون شکلی که می‌خواستم پیش نرفت. مطالعه ی غیر درسی هم داشتم. سما یه عکس از خودش گذاشت. آزاد با یه هودی و احتمالا یه شلوارک کوتاه که تو عکس نیفتاده بود. داشتم به این فکر می‌کردم که اگه ف بود چه واکنشی نشون می‌دادم؟ و بسیار محتمله که اگه مسافرت خارجی بره همین شکلی ظاهر شه حالا ممکنه عکسی نذاره. این موضوع ذهنمو مشغول کرد. نمیشه جلوشو گرفت. دست تو نیست و باید یه جورایی باهاش کنار بیای.

106

امروز روز پر کاری بود به نسبت. امتحان آداب داشتیم و من دو به شک بودم که اصلا کلاس ها رو شرکت کنم یا نه. خوب شد که شرکت کردم چون هر دو تا استاد حضور غیاب رو جدی گرفته بودن. سر کلاس آناتومی کمی عقب تر نشستم و تونستم از این فرصت استفاده کنم کمی مرور کنم مباحث امتحانی رو. خود استاد هم قصدش از برگزاری کلاس مرور بود. آخر کلاس هم حضور غیاب رو جدی گرفت. تایم بعدی رو واقعا دودل بودم که باشم یا برم. چون احساس می‌کردم هنوز نیاز دارم به مرور کردن. یه دور شب قبلش تو ماشین و خونه حاج باباینا خونده بودم منتهی فکر می‌کردم کافی نیست. نهایتا موندم کلاس و اتفاقا ردیف جلو نشستم که خیلی دستم باز نبود برای استفاده از گوشی یا مرور خلاصه ها. کلاسا تموم شد. حضورمم زدم و قرار بود امتحان بدیم. اینجا خیلی چالشی شد. من سعی کردم خلاصه هامو بخونم ولی خیلی از بچه ها گفتن که قراره از نمونه سوالاش بیاره و حتی یه سری فقط نمونه سوال خونده بودن. به منم گاهی به شوخی می‌گفتن که بیخیال خلاصه بشم و از این تایم برای خوندن نمونه سوال استفاده کنم. موقع امتحان من وسایلمو گذاشتم تو لاکر. وقتی خواستیم وارد مکان امتحان بشیم، مسئول آموزش گفت که کارت دانشجویی اجباریه. حالا من همه ی وسایلم تو لاکر دانشکده پزشکی بود و زمان خاصی هم نداشتم. خیلی سریع رفتم اونجا و کیف پولم رو گشتم و در کمال تعجب دیدم کارت دانشجوییم نیست! هنگ کردم. امتحان داشت شروع می‌شد و من هنوز تو حوزه ی آزمون نبودم. سریع گوشی و کیف پول رو برداشتم و راه افتادم. تو این فکر بودم که عکسی ازش دارم تو گوشی یا نه و اگه دارم ببینم با همون عکس کارم راه میفته؟ و اگر راه نیفتاد شاید مجبور بشم از کارت ملی یا گواهینامه استفاده کنم. وقتی رسیدم مکان آزمون، دیدم یارو از رو عکس اجازه داد. منم وسایلمو دادم علی اصغر و رفتم داخل. بچه ها شروع کرده بودن. برای ورود به سامانه هم به مشکل خورده بودم و هر چی شماره دانشجویی و کد ملی رو می‌زدم خطا می‌داد. احتمالا یه حرف رو من زیاد می‌زدم. موقع امتحان دیدم شاید ۴۰ درصد سوال ها تالیفیه! جا خوردم. چالشی هم بودن اتفاقا. اون اوایل رو کپی کرده بودم و جوابشونو سریع می‌زدم ولی اینجا به چالش خوردم و همین شد که جزو آخرین نفراتی بودم که امتحانشو تموم کرد. البته فکر می‌کنم که خوب دادم نهایتا. وقتی اومدم وسایلمو بردارم دیدم کارت دانشجوییم تو جیب کیفمه. حداقل گم نشده بود! بعد از ظهرش یه مقدار با ف حرف زدم. حرفای عجیبی می‌زد. می‌گفت احتمال زیادی هست که تغییر رشته بده و اونم چه رشته ای! وکالت! مکالمه ی خوب و البته عجیبی بود. از محیط کاری می‌گفت که ناجوره. از این خوشحال شدم که من جزو اولین نفراتی بودم (البته بعد از خونوادش) که این موضوع رو به من میگه. البته قبل از من به یکی از دوستان یا همکاراش گفته بود که این موضوع کمی پارانوییدی من رو تشدید کرد! به این فکر می‌کنم شاید اگه نمی‌گفتم که یکی از دوستام از حیطه ی پرستاری تقریبا اومده بیرون, اون هم به من نمی‌گفت احتمالا. ازش بر میاد کاملا. جالب اینه که علاقه ای نداره به وکالت و برای پولش می‌خواد بره. عاشق مسافرته و قطعا خارج از کشور هم تو برنامه ی نزدیک و دورش هست و این منو کمی ناامید می‌کنه که من نمی‌تونم چنین چیزی رو فراهم کنم. خواسته های اون با من کاملا در دو جهت مختلفه و هر چند منم از مسافرت خوشم میاد، ولی به نظر می‌رسه امکانش برای من حالا حالا ها فراهم نیست. راجع به شرایطش تو مسافرت هایی که بخواد بره هم فکر کردم. احتمالا خیلی چیزا باب میل من نیست و اصلا من کیم که باب میل من باشه؟ چه صنمی با من داره؟ خودش که اصلا هیچ احتمالی نمی‌ده من چه فکری می‌کنم. شاید اینم نمیدونه که چقدر برام مهمه. اون در واقع کوچکترین درکی نداره از این شرایط و هیچ احتمالی نمی‌ده. ذهن مشوش من فکر چه چیزایی رو که نمی‌کنه!!

105

دیشب رو دیر خوابیدم و امروز خوابم کافی نبود، با این حال به نسبت زود پا شدم. بابا قرار شد که با دکتر بره کوهنوردی. ما هم قرار شد شام بریم بابل. من نتونستم کار مفیدی امروز بکنم. با اینکه باید فیزیولوژی می‌خوندم، تنبلی زیادی از خودم نشون دادم و سرم تو گوشی بود. رفتم نون سنگک گرفتم که هم خودم خوشحال شدم و هم مامان. یه مقدار با ف صحبت کردم که خوب بود. تونستم برای امتحان فردا یه مطالعه ی قابل قبولی داشته باشم. شکمم امروز خیلی درد می‌کنه و احساس نفخ زیادی دارم. موقعی که میخواستم ماشین رو بذارم خونه ی حاج باباینا سوتی دادم و بد رفتم و یه سمت ماشین افتاد تو چاه و صدای شدیدی داد. اعصابم داغون شد. وقتی رفتم داخل دیدم از زیر ماشین قطره قطره آب میچکه. سریع کاپوت رو بالا زدم تا ببینم چی شده. عصبانیتم رو تو این مدت سر مامان خالی می‌کردم و مقصرش می‌کردم چرا خوب به من فرمون نداده و حرف منو گوش نداده. برآورد اولیه این بود که انگار مخزن آب رادیاتور پایینش سوراخ شده چون از اونجا آب می‌چکید. این وسط حاج بابا و حاج مامان هم اومدن که اصلا حوصله ی توضیح واقعه رو بهشون نداشتم چون به شدت عصبانی بودم. همچنان عصبانی و مات و مبهوت بودم. رفته رفته نشتی آب کم شد و به جایی رسید که دیگه نمی‌چکید. من ماشین رو روشن کردم که ببین وضعیت آمپر آب ماشین چجوریه و فنش کار می‌کنه یا نه. خوب بود و چیز غیر عادی دیده نمی‌شد. نگاه من معطوف به ورودی منبع آب شد که برام سوال شده که چرا اونجا خیسه؟ چند دقیقه بعد بابا اومد. قضیه رو من و مامان بهش گفتیم. بابا هم دمش گرم عصبانی نشد و خوب برخورد کرد. آخرش هم باهم بررسی کردیم و متوجه شدیم چیز خاصی نشد. جلو آهنش ضربه دیده و آسببی به منبع وارد نشده. خیالم راحت شد و یه نفس راحت کشیدم. بعدشم رفتم به درسم رسیدم. الان هم داریم میریم ساری. در واقع تو ماشینم که اینو وقایع رو ثبت کردم.

104

امروز روز خیلی خوبی بود. صبح که بیدار شدیم تصمیم گرفتیم یه جایی بریم. این تصمیم جمعی بود. بابا ماشین رو برد نشون داد و با توجه به پیشنهاد بابا تصمیم گرفتیم بریم رامسر. وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. کل مسیر رفت و برگشت رو من رانندگی کردم. معمولا اینجوریه که تو حدودای دو ساعت رانندگی و بالاتر پای من درد می‌گیره. این دفعه هم همین بود منتهی وقتی شیرود پیاده شدیم تا نماز بخونیم اون درد شدیدی که من بعد از پیاده شدن قبلا تجربه می‌کردم وجود نداشت. نهار یه چیز فوری تو ماشین خوردیم. نهایتا رسیدیم رامسر و ما همچنان باور نمی‌کردیم که قراره تله کابین سوار شیم. نسبتا خلوت بود و هوا هم خیلی خوب بود. بلیط رو گرفتیم و برخلاف انتظارم زود سوار شدیم. تجربه ی فوق العاده ای بود و من همیشه می‌خواستم با خونواده این تفریح رو تجربه کنم. یه نگرانی من از بابت حداکثر وزن بود که خیلی نزدیک بودیم به ماکزیممش. مسیر بی نظیری بود. نسبت به نمک آبرود هم بیشتر موندیم و بعد از پیاده شدن هم محدودیت زمانی نداشتیم. یه جاهاییش آهسته می‌رفت و یه جاهاییش سریع و علی رغم اینکه من قبلاً تجربه کرده بودمش، یه کوچولو ترس داشتم که اون هم برمی‌گشت به حداکثر وزن. نگرانی بعدی من، مامان بود که وقتی که سوار شدیم گفت من ترس از ارتفاع دارم و نگران این بودم که مبادا حالش بد بشه. وقتی رسیدیم جنگل و طبیعت فوق العاده ای در برابر خودمون دیدیم. هوای خنک. عکسای خوبی گرفتیم. من و فاطمه اون آخرا به بام رامسر هم رفتیم. بی نظیر. دریا و کوه و ابر ها همه زیر پای تو. من کمی ترس از ارتفاع داشتم ولی خوب شد که تجربه اش کردم. عکسای خوبی گرفتیم. مسیر برگشت برای ما به میزان قابل توجهی بهتر شده بود و ترس مامان هم ریخته بود. تجربه ی دیدن خیابونای و بافت قدیمی رامسر بسیار لذت بخش بود. رفتیم سراغ موزه ها. بسیار به یاد موندنی و زیبا. آثاری ارزشمند از زمان پهلوی. کاخ های متعدد، باغ بامبو، موزه مردم شناسی، آثار بی نظیری که با عاج فیل ساخته بودن، تالاب، حمام و دستشویی های قدیمی، ابزار آلات و نقاشی ها و کتب قدیمی و ... مسحور کننده و بیدار کننده. من اونجا یخ در بهشت خوردم که چسبید. برگشت یه سر به سمت هتل قدیم که نزدیکش بود زدیم و عکسای خوبی ثبت کردیم. نهایتا برگشتنی هم تصمیم گرفتیم بریم خونه عمه. بعد از مدت ها رفتیم خونه عمه. من دوست داشتم برم سمت دشت و بو کنم فضا رو. ولی خب دیر وقت بود. به ف و مه هم پیام دادم. عذرخواهی کردم از رفتار چند وقت پیشم. ف رفته بود بی بدن رو دیده بود. این موضوع به مقدار ناراحتم کرد و حس پارانوییدی منو بیدار کرد. خیلی بده که چنین احساساتی رو راجع به یه امر ساده داشته باشم. برگشتنی نزدیک خونه هم رفتیم مغازه دایی محسن پور و بستنی خوردیم. یه آشناییتی دادم. در کل، روز بسیار جالبی بود. به یاد موندنی و بوسیدنی.

103

صبح تا ظهرش فکر می‌کنم بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت‌. قصد دارم به صورت مروری هایلایتا رو بگم:

باشگاه رفتم و مدت تمرینم از روزای دیگه به مراتب بیشتر بود و خیلی خسته شدم.

کلاسم امروز کنسل شد و خوشحال شدم واقعیتش.

در مورد گره لنفی یه مقدار سرچ کردم و البته دست هم زدم بهش چند بار ولی فکر می‌کنم و فقط فکر می‌کنم که نسبت به دو سه روز قبل، کمتر به این موضوع پرداختم.

احوال مادر مه رو پرسیدم که بعدش صحبتامون شیفت کرد به تئاتر رفتن و من هم گفتم نمیام و حوصله ندارم و یه جورایی هم گفتم که خودم می‌خوام برم بدون شما‌. و این باعث ناراحتیش شد. بعدا به ذهنم اومد که شاید نباید چنین حرفی رو می‌زدم. بعدش اوکی شد. ولی همون لحظات اول به نظرم دلخور شد.