امروز روز خیلی خوبی بود. صبح که بیدار شدیم تصمیم گرفتیم یه جایی بریم. این تصمیم جمعی بود. بابا ماشین رو برد نشون داد و با توجه به پیشنهاد بابا تصمیم گرفتیم بریم رامسر. وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. کل مسیر رفت و برگشت رو من رانندگی کردم. معمولا اینجوریه که تو حدودای دو ساعت رانندگی و بالاتر پای من درد می‌گیره. این دفعه هم همین بود منتهی وقتی شیرود پیاده شدیم تا نماز بخونیم اون درد شدیدی که من بعد از پیاده شدن قبلا تجربه می‌کردم وجود نداشت. نهار یه چیز فوری تو ماشین خوردیم. نهایتا رسیدیم رامسر و ما همچنان باور نمی‌کردیم که قراره تله کابین سوار شیم. نسبتا خلوت بود و هوا هم خیلی خوب بود. بلیط رو گرفتیم و برخلاف انتظارم زود سوار شدیم. تجربه ی فوق العاده ای بود و من همیشه می‌خواستم با خونواده این تفریح رو تجربه کنم. یه نگرانی من از بابت حداکثر وزن بود که خیلی نزدیک بودیم به ماکزیممش. مسیر بی نظیری بود. نسبت به نمک آبرود هم بیشتر موندیم و بعد از پیاده شدن هم محدودیت زمانی نداشتیم. یه جاهاییش آهسته می‌رفت و یه جاهاییش سریع و علی رغم اینکه من قبلاً تجربه کرده بودمش، یه کوچولو ترس داشتم که اون هم برمی‌گشت به حداکثر وزن. نگرانی بعدی من، مامان بود که وقتی که سوار شدیم گفت من ترس از ارتفاع دارم و نگران این بودم که مبادا حالش بد بشه. وقتی رسیدیم جنگل و طبیعت فوق العاده ای در برابر خودمون دیدیم. هوای خنک. عکسای خوبی گرفتیم. من و فاطمه اون آخرا به بام رامسر هم رفتیم. بی نظیر. دریا و کوه و ابر ها همه زیر پای تو. من کمی ترس از ارتفاع داشتم ولی خوب شد که تجربه اش کردم. عکسای خوبی گرفتیم. مسیر برگشت برای ما به میزان قابل توجهی بهتر شده بود و ترس مامان هم ریخته بود. تجربه ی دیدن خیابونای و بافت قدیمی رامسر بسیار لذت بخش بود. رفتیم سراغ موزه ها. بسیار به یاد موندنی و زیبا. آثاری ارزشمند از زمان پهلوی. کاخ های متعدد، باغ بامبو، موزه مردم شناسی، آثار بی نظیری که با عاج فیل ساخته بودن، تالاب، حمام و دستشویی های قدیمی، ابزار آلات و نقاشی ها و کتب قدیمی و ... مسحور کننده و بیدار کننده. من اونجا یخ در بهشت خوردم که چسبید. برگشت یه سر به سمت هتل قدیم که نزدیکش بود زدیم و عکسای خوبی ثبت کردیم. نهایتا برگشتنی هم تصمیم گرفتیم بریم خونه عمه. بعد از مدت ها رفتیم خونه عمه. من دوست داشتم برم سمت دشت و بو کنم فضا رو. ولی خب دیر وقت بود. به ف و مه هم پیام دادم. عذرخواهی کردم از رفتار چند وقت پیشم. ف رفته بود بی بدن رو دیده بود. این موضوع به مقدار ناراحتم کرد و حس پارانوییدی منو بیدار کرد. خیلی بده که چنین احساساتی رو راجع به یه امر ساده داشته باشم. برگشتنی نزدیک خونه هم رفتیم مغازه دایی محسن پور و بستنی خوردیم. یه آشناییتی دادم. در کل، روز بسیار جالبی بود. به یاد موندنی و بوسیدنی.