70

صبح با خبر حمله اسرائیل از خواب پا شدم‌. در واقع خوب پا نشدم. رفتم اخبار رو دیدم و متوجه شدم به اون شدتی که فکر می‌کردم نیست. صبحونه خوردم و علی رغم اینکه باید یک پاورپوینت درست می‌کردم، خوابیدم. تقریبا ۱۱ از خواب پا شدم. وقت چندانی نبود. سعی کردم چند تا اسلاید پاورپوینت بسازم. بعد از نهار صورتمو اصلاح کردم و رفتم حموم. تایم قرار امروزمون جوری انتخاب شد که من نمی‌تونستم یه سر برم آرایشگاه و مو رو سشوار بکشم. خودمم خیلی اصرار به سشوار کشیدن نداشتم و این دفعه خواستم بر خلاف دفعات پیش، ذوق آن‌چنانی برای آماده سازی خودم نشون ندم. یه اضطرابی هم توم وجود داشت مبنی بر کافه رفتن و حرفای دیروز مامان‌. خلاصه آماده شدم و کمی دیر شروع به حرکت کردم. در طول مسیر سعی کردم پیش بینی نکنم چیزیو و تند نرم. با دو دقیقه تاخیر رسیدم دم کافه که حتی مطمئن نبودم اینجا باشه محل قرار. زنگ زدم و متوجه شدم خونه ف هستن و هنوز راه نیفتادن. برای همین من رفتم داخل کافه نشستم و منتظرشون شدم. شاید بیشتر از نیم ساعت طول کشید. تو این مدت کمی جزوه خوندم و تلگرام رو چک کردم و به اون اضطرابه فکر کردم. جفتشون اومدن، با کادوی تولدم. تقریبا میشه گفت لباساشون قابل قبول بود. از همون اول اصرار کردن که کادومو باز کنم و راستش نمیتونستم حدس بزنم. یه قاب قفسه سینه با قلبی از جنس چلسی و همینطور بن خرید کتاب. تشکر کردم ازشون. آن‌چنان ذوق زده م نکرد هدایا ولی خب دستشون درد نکنه. ف کتاب رو هم برام آورد. به واقع کتاب منو خوشحال تر از هدیه تولدم کرد. موقعیت آکواردی بود. در مواقع زیادی پیش می اومد که حرفی برای گفتن نداریم. در مورد مسائل مختلف حرف زدیم. اوج داستان بحث قولی بود که به ف داده بودم برای صمیمیت بیشتر. تعجب کردم که اینو یادش بود و واقعا فکر می‌کردم از ذهنش پریده باشه. کلی داستان داشت؛ از انتخاب عکس، متن نوشتن روش اونم رو گوشی خودش، چک کردن اینستاگرام من، در واقع گوشی من کلا دستشون بود، زنگ زدن به مهدیس برای فالو کردن من و چک کردن استوری (البته پیشنهاد خوبی بود و از عکس هم خوشش اومد ولی بعدش منو آنفالو کرد. کنجکاو بودم ببینم چه اتفاقی میفته!)، برخورد دست ها، آتو هایی که می‌خواستن از من بگیرن. مه پست هایی برای من می‌فرستاد که به عنوان شیرینی از ف بگیرم. ف گفت که برای دفاع ارشدش ما رو دعوت می‌کنه. خبر جالبی بود. داره می‌ره قشم و من کمی کنجکاوم که با کیا میخواد بره. البته گاهی وسط صحبتا گوشی رو چک می‌کرد و با یه لبخند چت می‌کرد. حس می‌کنم از کسی خوشش اومده و می‌خواد با یکی آشنا بشه. اتفاقا این موضوع، چیزیه که منو وسوسه می‌کنه یه مدت هاید شم ولی دلایلی که منو از انجام این کار منصرف کنه زیاده و قوی هم هستن. متوجه شدم خیلی قصد ادامه تحصیل و دکتری نداره ولی از اون بر میاد در کسری از ثانیه نظرشو عوض کنه. مه چیزایی می‌گفت مبنی بر فالو کردن پیجم توسط مامانش که برام عجیب بود. حس میکنم خیلی احساس نزدیکی داره. عکسای گوشیش رو به من نشون میداد. تقریبا تو این عکسا سه نفری بودن، خودشون با رها. منم تو این حین شوخی های به نسبت خوبی داشتم؛ ظریف و خنده دار. بعد از اینکه خداحافظی کردیم من چند دقیقه دم در کافه موندم. کتاب رو خوندم. متن به نسبت خوبی بود. نمی‌دونم چه حسی باید داشته باشم از اینکه منو به عنوان دوست خوبش خطاب می‌کنه ولی مطمئنا که حس منو نداره. برای اون یه چیز خیلی سطحی احتمالا هست و متعدد. ولی چیزی که تو ذهنم هست در مورد اینه که همیشه به من میگن یه نفر چهارم بیارم. و این موضوع تو ذهنم تبدیل به به سوال میشه که اگه پسر خوبی رو میشناسن چرا خودشون نمیارن؟ این فکر باعث میشه نسبت به نتیجه گیری هام کمی دو دل بشم. بعدش رفتم خونه. دارو گرفتم. هدیه رو به مامانینا نشون دادم. هم خوششون اومد و هم تعجب کردن از میزان پولی که بابتش خرج کردن.امشب باید برن ساری و من باید باشم و سعی کنم پاورپوینت رو تموم کنم.

پی نوشت: راستی ف از تور خوشش نمیاد. میگه شلوغه. آدمی که با همه بتونه دوست بشه، نباید قاعدتاً از این جور فضا ها خوشش بیاد؟ هم به خاطر شلوغه بالفعلی که داره و هم پتانسیلی که تو اون محل برای پیدا کردن دوست های جدید وجود داره.

69

امروز کیف دستیم رسید. انتظارشو نداشتم واقعا و فکر نمی‌کردم این هفته برسه. کیف قشنگی بود و جادار و البته توقعم این بود که رنگش کمی روشن تر باشه. ولی به هر حال سورپرایز جالبی بود. نهار کباب خوردیم. نرسیدم امروز پاورپوینت درست کنم و باید فردا حتما این کارو بکنم. در مورد روابط دوستانم با مامان و فاطمه صحبت کردیم که در مجموع صحبت مثبتی بود. غروب هم رفتیم بستنی خوردیم. فردا هم احتمالا قراره بیرون برم و دوست دارم خیلی بهش فکر نکنم.

68

امروز اتفاق خاصی نیفتاد. حوصله ی کلاس رو نداشتم ولی به هر ضرب و زوری بود گذاشتم. وسطاش اذیت هم شدم چون گلوم خشک بود و مدافع سرفه می‌کردم. بابا حالش بهتره. خدا رو شکر. صبح با مه صحبت کردم. خوب بود به نسبت حرفامون. یه مقدار قوت قلب داد. بعدش کار ترخیص بابا رو تکمیل کردم که هزینه خیلی ناچیزی پرداخت کردم. پیش سبحان هم رفتم و نوار رو نشون دادم و از نظر اون هم مشکلی نداشت. دیگه همین. همون‌جوری که گفتم، اتفاق خاصی نیفتاد.

67

به سختی رفتم دانشگاه. با خستگی زیاد. سر تایم اول که چند بار چشمام بسته شد. به زور خودمو کنترل کردم که نخوابم. آخرش هم استاد حضور غیاب نکرد. نرسیدم امروز از طاها تشکر کنم. رفتم گروه بیوشیمی و با استاد صحبت کردم و تهش متوجه شدم که می‌تونم این واحد رو تطبیق بزنم. حالا باید با خودم حساب کتاب کنم که می ارزه یا نه. دو سه باری حال و احوال بابا رو تلفنی پرسیدم. درگیر اون نوتی شده بودم که تو نوار بابا بود. اون ذهنمو خیلی مشغول کرده بود و حتی به مهارت دکتر هم شک کردم راستش. اومدم خونه که بنده خدا رو کلافه کردم بس که ازش سوال پرسیدم که درد داره یا نه و از این جور چیزا. بعد از ظهر یه چرت سبکی زدم. نا آروم البته. فاطمه هم اومد و قضیه رو بهش گفتن. خوب شد که زمان سلامتی نسبی بابا اومد. مهدی اومد خونمون و بابا حدود 2 ساعتی داشت باهاش حرف می‌زد. کارنامه ی دکترای بابا اومد و برخلاف انتظار ما نتیجه ش خیلی خوب بود. خودشم خیلی خوشحال شد. از خوشحالیش ما هم خوشحال شدیم. بخش اعظمی از وقت امروزم رو اختصاص دادم به تفسیر نوار و سرچ های متعدد درباره ی اون. دیدن نمونه های مختلف و خوندن توضیحات.

یه پی نوشتی هم اضافه کنم: مه امروز ۲ بار زنگ زد به من برای پیگیری حال بابا. دیروز هم اینستاگرام و هم تلگرام پیام داد که جواب ندادم. دیگه متوجه شدم که اشتباه بود جواب ندادم تلفن رو و بهش زنگ زدم و داشت رانندگی می‌کرد. ف هم امروز پیام داد و حال بابا رو پرسید. جواب اینو هم هنوز ندادم و واقعیتش انتظار نداشتم پیام بده. منطقی اینه که تو این جور مواقع حال و احوال رو می‌پرسن و اصلا چیز عجیبی نیست، ولی من از این فرد به طور خاص و در قبال خودم انتظار نداشتم. ولی در هر صورت، دل‌گرمی خوبی برام بود.

66

دیشب خدا رو شکر بابا مرخص شد. خدا رو هزاران مرتبه شکر کردم. از امام علی هم تشکر کردم. عجب روز عجیب و طولانی رو گذروندم. تجربه ی نیمه های شب تو بیمارستان روحانی، چیزی بود که برای اولین بار برام اتفاق افتاده بود. اون سکوت، اون نگرانی، اون دغدغه، اون فکر به آینده. موقع شام رفتم یه ساندویچ آماده خریدم با رانی تو ماشین نشستم خوردم. مدام حالشو می‌پرسیدم. درد داری، نداری؟ نفستو حبس کن و از این چیزا. پرستاری که اومد نوار قلب بگیره چند تا نوار گرفت که تقریبا همشون نویز داشتن. به علاوه پرستار می‌گفت که تغییرات هم داره. اینو گفت من انگار جونم در اومد. این اتفاق یعنی باید منتظر چیز جدی تری باشیم. با کلی دغدغه و نگرانی چند بار ECG گرفتیم. آخرش اومد آخرین و اولین نوار رو کنار هم مقایسه کرد و گفت نه شبیهن. خیالم راحت شد کمی. آزمایش تروپونین مجدد هم ازش گرفتن. می‌بایست یک ساعتی مجددا صبر می‌کردیم. با پرستارش در مورد ترخیص و شرایط فعلیش و این جور چیزا صحبت می‌کردیم. تقریبا یک ساعت بعد من رفتم استیشن که بپرسم جواب این آزمایش اومد یا نه. رزیدنت رفت که چک کنه. تو اون چند دقیقه ای که داشت می‌گشت، دل من مثل سیر و سرکه می‌جوشید. نهایتا گفت منفی و من واقعا خوشحال شدم و امیدوار تر شدم. بعدش مقداری موندیم و اجازه ی ترخیص هم صادر شد. یه صحبت کوتاه و جالبی در مورد مشابهت فامیلی با مسئول واحد ترخیص اونجا داشتم. خیلی چیزا رو تنهایی و برای اولین بار تجربه کردم. حس خیلی عجیبی بود. حس می‌کردم مسئولیت فوق العاده ای رو دوشمه. شب تو آرامش و خنکی هوا و خلوتی جاده برگشتیم خونه. خیلی خسته بودیم. یه چایی و نون خوردم و رفتم که بخوابم. طبیعتاً خوابم کافی نبود. دغدغه آماده نبودن برای کوئیز امروز رو هم داشتم. رفتیم بابل. دانشگاه هم رفتم. اتفاق خاصی پیش نیومد. کوئیز هم خوشبختانه تو گروه های دو نفره بود و خوب بود. از طاها هم تشکر کردم. بعد از ظهر رفتیم مطب مامانش. یه مطب خیلی شیک. منتظر موندیم. با بابا رفتم برای معاینه. دکتر شرح حال گرفت. صدا های قلبی رو گوش داد. رفت بابا رو اکو کرد و من همونجا داشتم می‌دیدم. تهش گفت که این علائم بیشتر آتیپیکه و خاص آنژین صدری نیست. بیشتر ربطش داد به همون آرتروز. البته برای میترال یه عارضه خفیف گزارش کرد که گفت جای نگرانی نیست و ۳ سال دیگه بیاد برای اکوی مجدد. هزینه ش یکمی زیاد شد که نزدیک یک سومش رو به ما تخفیف دادن. برگشتنی رفتیم خونه ی بابابزرگ و عمو علی. خوب بود به نسبت. وقتی اومدیم خونه من نوار و گزارش اکو رو دیدم. دیدم که رو برگه نوار قلب نوت گذاشته شده که احتمال سکته قلبی و موج T کمی بلند شده. و زیرش نوشته شده بود از لحاظ نرمال نبودن، تو سطح متوسطه. من واقعیتش ترسیدم و همچنان هم ترس باهامه‌. با اینکه دکتر نوار رو دید و پیش خودمون گفت که نوار مشکلی نداره و خوبه، بازم من خیلی دلهره دارم. پس این نوت چیه داستانش؟ نگرانم.

ظهر موقع نهار هم صدرا یه حرفایی در مورد بورس و اینا زد که آره معلوم نیست که پولم کجا رفته و از این جور چیزا. یه جورایی منم داشت متهم یا توبیخ می‌کرد؛ حداقل به نظر بابا لحنش شوخی نبود و جدی بود. که من همونجا جلو روش رفتم دارایی هاشو نشون دادم و اونم کلی تعجب کرد و خیالش راحت شد یه مقدار. بابا هم گفت سریع این مدارک اسکرین شات بگیر و بفرست.

چلسی تا الان ۴ گل زده. پالمر هت‌تریک کرده‌.

دلم برای فاطمه تنگ شده. فردا احتمالا میاد. امیدوارم اتفاق بدی نیفته. امیدوارم حال بابا بهتر بشه.

65

امروز یکی از بدترین و عجیب ترین روزای زندگیم بود. کلاس اول اتفاق خاصی نیفتاد. سر کلاس زبان، قهوه سر ریز شد رو پیراهن و شلوار و دست و پا و صندلی و کف زمین. معلوم نیست چند نفر دیده بودن. بوی قهوه پیچیده بود سمتم. تمرکزم برای گوش دادن به کلاس رو از دست داده بودم. مدام اطرافم رو نگاه می‌کردم و لکه های روی لباسم رو می‌دیدم. تو این فکر بودم که چیکار کنم‌. اول تصمیم گرفتم که برم یه فروشگاه پیراهن بخرم چون استاد هم کلاس رو زودتر تموم کرده بود. بعد به نظرم رسید که اسپری شوینده بگیرم و پاکش کنم. کلاس که تموم شد و خواستم خودمو جمع و جور کنم، دو مرتبه قهوه رو ریختم رو صندلی و کف زمین. خلاصه یه خورده تمیزش کردم و سریع رفتم فروشگاه وسیله خریدم. اضطراب اینو داشتم که رنگ صندلیو ببره. برای همین اول یکم تست کردم. شانسی که داشتم کلاس خلوت بود و شستشو رو راحت انجام دادم. چندین بار هم بو کردم که تمیز شده یا نه. نهایتا تمیز شد‌. کلاس سوم هم خسته کننده بود و البته منم شکمم یکم درد گرفته بود و اضطراب اونو داشتم. برگشتنی به دلایلی امین رو رسوندم خونه شون و شانار هم معجون خوردم‌. رفتم خونه. دیدم مامان میگه بابا قفسه سینه ش درد می‌کنه و دکتر رفته و فلان و اینا. سامانه قطع بود هیچ کاری نکرد. الان شما باهم برین. اولش نمی‌دونستم چجوری خودمو کنترل کردم. برای لحظات بعدش داشتم از درون نابود می‌شدم. به شدت مضطرب بودم و هستم‌. سریع بهشون گفتم که آماده شن و بیایم بابل اورژانس قلب. اونجا هم یه نوار گرفتند و من به خیالم ST Elevation داشت. آزمایش تروپونین هم دادیم که دو ساعت بعدش جواب حاضر می‌شد. مگه میشد تحمل کرد. مگه میشد صبر کرد. قرار شد بریم خونه حاج باباینا که من گفتم یه زنگ به طاها بزنم و بریم پیش مامانش. طاها هم خدا رو شکر زود جواب داد و گفت که مامانش نیست و بریم پیش باباش که اورژانس روحانیه‌. بعد از دقایقی معطلی و اینور و اونور چرخیدن بالاخره دکتر رو پیدا کردیم. خیلی خوش برخورد بود و خدا رو شکر گفت نوار مشکلی نداشته. گفت منتظر جواب تروپونین میشیم اگه مثبت بود احتمالا بستریش کنیم. منم ازش در مورد همون ST Elevation پرسیدم که گفت نه نیست. چند دقیقه رفتیم داخل نشستیم. به ف پیام دادم که ما روحانی هستیم و اورژانس قلب. به مه همینطور ولی با تاخیر بیشتر. راستش تو این هاگیر واگیر دلم میخواست ف رو می‌دیدم و البته دلم می‌خواست که میومد عیادت بابا. تو همین انتظار طاها زنگ زد که باباش گفته باید بستری کنیم. من جا خوردم. هنوز جواب تروپ نیومده بود. چه مشکلی پیش اومده بود؟ به باباینا گفتم و رفتیم اورژانس دوباره. از دکتر پرسیدم چیز خاصی شده گفت نه و برای احتیاط بیشتر. خدا حفظش کنه واقعا مرد خوبیه. بابا رو بستری کردیم. برای اولین بار تو عمرم. اونم اورژانس قلب. دکتر گفت مشکلی نیست و این سن، سن خطرناکیه. از بابا رگ گرفتن، آزمایش گرفتن، عکس گرفتن، مانیتورش کردن و من سعی کردم محکم وایستم و همه کاراشو انجام بدم. وا ندم. مامان رو هم نگاه می کردم. رفتن جواب تروپش رو گرفتم. منفی بود خوشبختانه ولی دکتر گفت باز باید تکرار بشه. از خدا و مولا علی کمک خواستم. فعلا بابا خوبه. امیدوارم حالش خوب بشه و مشکلی نداشته باشه. بابابزرگ اینا و هدی می‌دونن. فعلا حالش بد نیست، امیدوارم مشکل خاصی نداشته باشه. ولی من تجربه ی عجیبی رو گذروندم ...

لوکیشن: نماز خانه بیمارستان روحانی، جایی که بار ها زمان کارورزی برای نماز و استراحت می اومدیم.

64

امروز بعد از تقریبا یک ماه رفتم دانشگاه. حس بدی نداشت، خوب بود بعد از مدت ها دوری. با میم و آ یه سلام و علیکی داشتم. حس می‌کنم خیلی محترمانه رفتار می‌کنن نسبت به من. سر کلاس جورسرایی خواب داشت منو می‌برد. دکتر هم امروز چند بار زنگ زد و کاراشو به هر شکلی که بود انجام دادم. یه بهانه ای هم شد برای تجدید دیدار با کارشناس های فرهنگی. محمدنیا در مورد ماشین پرسید و قرار شد فردا پیگیری کنه. علی اصغر یا امین بابت لباسی که تنم بود به من گفت که چقدر جذاب شدی. البته نمی‌دونم تمسخری توش مستتر بود یا نه ولی خوب شنیدنش بد نبود. البته سعید هم به من گفت چاق شدی. تحرکم کمه. باید بیشترش کنم. بعد از ظهر یه حالت کسالت ناشی از مریضی داشتم و حس راکد بودن به من دست داده بود. یه دوش گرفتم و کمی سر حال شدم. آماده شدیم رفتیم بابلسر. امانتی های دکتر رو دادیم‌ بعد عسل خریدیم که من با نون شیرمال شاهرودی خوردم و عجب ترکیبی بود. اصلا فکر کنم همون لحظه رو گلوم اثر گذاشت. رفتیم موبایل مامان رو نشون دادیم و نهایتا با بابا تصمیم گرفتیم برای مامان لباس بخریم. مامان دو تا لباس گرفت که خیلی دوستشون داشت. برگشتنی هم صحبت در مورد پزشکی و این جور چیزا شد. من از بحران سالمندی گفتم و یه گوشه چشمی به تخصص هم داشتم. داشتم به تخصص چشم فکر می‌کردم که سعی کردم زودتر ذهنمو ازش دور کنم و اینقدر به چیزای خیلی دور فکر نکنم. آخر شب فاطمه زنگ زد. اولش فکر کردم برای امتحان آماده نیست و داره گریه می‌کنه ولی بعد فهمیدم برای شایعات مربوط به اسرائیل و اینا نگرانه. شایدم داشت گریه می‌کرد. من ناراحت شدم واقعیتش. ولی مثل اینکه یکی از بچه ها تو خوابگاه بهشون گفته بود که موشک اسرائیل از بالای آسمون مازندران رد شده. که مشخصا چیز چرتی گفته. بعد از صحبت با مامان، کمی آروم شد و منم آروم شدم از اینکه آروم شد. براش کوله پشتی و یه مانتو هم خریدیم امروز.

63

امروز به نسبت دیروز کمتر خوابیدم ولی در مجموع زیاد خوابیدم. همون چند دقیقه ای که برای خرید رفتم بیرون رو روحیه م تاثیر کم و بیش مثبتی داشت. متاسفانه نرسیدم درسی بخونم یا کلا مطالعه ی درست و حسابی داشته باشم. الآنم که هستیم ساری. تصمیم داشتم امروز یه غذایی درست کنم که نرسیدم و تنبلی کردم. همین. خبر خاصی نبود.

62

حوصله هیچ کاری ندارم. زیاد خوابیدم. هیچ کار خاصی هم نکردم. همش یا گوشی یا دراز کشیده. هیچ جا هم نمی‌رم. حالم بهم میخوره از این سبک زندگی. واقعا خسته شدم. یه آدم تنبل، خسته، بی حوصله، بچه خونگی و مثبت، بی پول، بی ماشین، سست اراده.

61

امروز عید فطر بود. رفتیم کاشی کلا نهار. به شدت خوابم میومد. حیف که دیر رفتم داخل باغ و یه دوری زدم. غذا هم خیلی خوب بود. کباب و آش که خیلی خوشمزه بودن. اونجا که کارمون تموم شد رفتیم پوست کلا. اونجا هم خوب بود به نسبت. اتفاق خاصی نیفتاد. همینطور گنج کلا. هوا چون ابری بود، حس و حال پاییزی داشت و خیلی خوب بود. اون نوستالژی رو دوست داشتم. بعدشم شام رفتیم خونه بابابزرگ که شام خوشمزه ای بود. کیک تولد گرفتیم براشون و یک جشن کوچیک. تو مسیر در مورد کار و ماشین و این جور چیزا صحبت می‌کردیم. ولی به جای اینکه نوری تو دلمون روشن بشه، بد‌تر ناامید شدیم. و راستی امروز حرف های ف رو مرور کردم. برگ هام ریخت. خیلی عجیبه برام.

60

شصتمین یادداشت روزنگارم مصادف شد با آخرین روز ماه رمضون. امروز با دغدغه ی کلاس، درست و حسابی نتونستم بخوابم. طبق معمول چون زیاد دراز کشیده بوده و خوابیده بودم، خیلی کسل بودم و بی حوصله و البته عصبانی به خاطر اتفاقات دیروز و کنسل شدن مسافرت. بعد از بیدار شدن دوش گرفتم و رفتیم ساری. که من با اعصاب خوردی رانندگی می‌کردم در هر دو سمت مسیر. کلا اعصابم خورد بود و کاملا هم مشخص بود. بعد از اینکه برگشتیم یه خورده با مه چت کردم. بد نبود. طولانی نبود. بعدش رفتم آرایشگاه. به من چیزایی در مورد پروتئینه کردن مو ها و این چیزا گفت و نهایتا یه مدل مو جدید با بغل های روشن تر برای من زد. که وقتی اومدم خونه، مامانینا گفتن خوبه. در واقع اینجا آشتی صورت گرفته بود :) افطار مرغ سوخاری هم داشتیم که من دوست داشتم. یه خورده سرم درد می‌کرد و سنگین بود. یه مسکن خوردم. بعدشم رفتیم بیرون یه بستنی خوردیم که من اعصاب خوردی و کسالت رو همراه خودم آوردم. قرآن رو تونستم امشب تموم کنم و ختمم کامل شد. خیلی خوشحالم که با شروع دیر، تونستم خودمو برسونم. فردا عید فطره و امیدوارم روز بهتری باشه.

59

حال و حوصله نوشتن رو ندارم. کلاس داشتم امروز. در مورد مصیبت های امروز چیزی نمی‌خوام بنویسم غیر از اینکه خاک تو سر من که نه تو این سن میتونم یه مسافرت درست و حسابی برم نه ماشین نه هیچی.

58

صبح رو با کلاس شروع کردم. خواب بدی هم دیده بودم. سر کلاس بین خواب و بیداری بودم و دوباره خوابیدم و این بار هم خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم متوجه شدم یه دفعه ای یه کلاس دیگه هم گذاشتن و من نمی‌دونستم و طبیعتاً شرکت نکردم و فکر کنم خیلیا شرکت نکردن. ولی اعصابم خورد و کلم خراب شد. بعدش رفتم حموم. پای گوشی بودم بعدش. بعدشم رفتیم نون رو تحویل دادیم. امروز خیلی حوصله نداشتم. به ذهنم اومد که برای سفر آخر هفته به جای اینکه با بابا برای ترکمن صحرا صحبت کنم راجع به رشت و ماسال صحبت کنم. چون فاصله شون نسبتا یکیه. هر چند ترکمن صحرا خیلی قشنگه ولی من چون ف اونجا رفته و پیشنهادش داده دوست ندارم برم، حداقل تو مقطع زمانی فعلی. خودم خواسته بودم که پیشنهاد بده ها ولی الان نظرم برگشته کامل. نمی‌دونم این چه مرضیه. بعد افطار مسجد رفتیم. با بابا در مورد این موضوع صحبت کردیم و دیدم بابا مثل همیشه مخالف نمیکنه. این یعنی احتمال رفتن وجود داره. باید ببینیم چی پیش میاد. من که به این سفر خیلی نیاز دارم. وقتی خونه اومدیم بازی چلسی رو دیدم که تو دقیقه ی آخر با تیم رده آخری مساوی کرد و اعصابمو خورد کرد. ولی از طرف دیگه هدی زنگ زد به من گفت که من تو جریان اون شکایت تبرئه شدم و قاضی بیمه رو محکوم کرده. خبر خیلی خوبی بود و خیلی خوشحال شدم. به خاله زنگ زدم و خاله هم خیلی خوشحال شد. خبر خوشحال کننده ی بعدی چاپ مقاله ی بابا بود. مثل اینکه ۴ تا مقاله آماده ی چاپ شده و خبر خوبیه. امیدوارم خوب پیش بره. فردا هم خیلی رندوم طور کلاس تعیین کردن که نه معلومه که تشکیل میشه یا نه و نه زمانش معلومه. دیوانه س این یارو. آها جواب پیام ف رو هم دادم و سعی کردم جوری بشه که بتونم بازم باهاش مکالمه داشته باشم ولی اون جواب چندانی نداد و منم سعی کردم دیگه چیزی نگم. غم انگیز ولی حقیقت؛ آدم خودخواهیه و تقریبا هیچوقت پیش‌قدم نمیشه برای انجام کاری. به این جور آدما نمیگن دوست، هر چقدر درون گرا باشه می‌تونه گاهی اوقات پیام بده و حالمو بپرسه.

57

دیشب تا دیر وقت با ف چت می‌کردم. در مورد مسائل مختلفی صحبت کردیم و فهمیدم چقدر باهم فرق داریم تو یه سری زمینه ها. استخدامیش رو قبول شده بود ولی چیزی به من نگفته بود. کلا یه مدلیه این آدم. تو نمی‌تونی بفهمی کلا اینجوریه یا واقعا حالت صمیمیش اینه. در مورد ازدواج و رابطه نظراتی که داشت برگ ریزون بود. فکرشو نمی‌کردم اینجوری فکر کنه. البته شاید چون اونقدر ایده آل گراست اینطوری فکر می‌کنه. یعنی راه حل مشکلش رو در چنین سبکی از رابطه می‌بینه که چند بار رابطه داشته باشه و شکست بخوره. به هر حال صحبت کردن با این آدم وقت زیادی از من گرفت و نه درسم خوندم و نه قرآنم. صبح ساعت ۸ پا شدم برای کلاس آنلاین و خدا رو شکر تشکیل نشد. خیلی امروز احساس تشنگی می‌کردم و از همون ساعت ۸ متوجه وخامت اوضاع شدم. تا ظهر تقریبا خوابیدم. بدون هیچگونه کار مفید یا مطالعه ای. بعد از ظهر رفتیم شنبه بازار و یه مقدار خرید کردیم. بعدش هم خیلی خسته بودم هم احساس خواب آلودگی می کردم و هم تشنه بودم. کوتاه فکر می‌کنم خوابم برد. بعد از افطار هم که دکترینا اومدن که بد نبود در کل. یه موضوع و نتیجه گیری جالبی هم امروز داشتم. اونم وقتی ریلز وودو گرام رو دیدم، متوجه شدم اون اکیپشون علی رغم اینکه در ظاهر باهم صمیمی هستن و باهم بگو بخند می‌کنن، در باطن چقدر تمسخر و تیکه و این جور چیزا رد و بدل میشه. حرفایی از قبیل اینکه میشه نمک نریزی و اینا و این ویدیو رفت تو اینستا با بازدید چند هزار نفره. و موضوع دیگه آدمای زیبا بود. و اگه بحث من زیباییه، باید بدونم خیلی آدما زیبا هستن. مثل امیری و فاطیما. و اینکه باید یاد بگیرم از آدما بت نسازم. وقتی بفهمم اونم یه آدم عادیه خیلی مسیرم برای عادی در نظر گرفتنش راحت تر میشه. واقعا چیز ویژه ای نیست. بیس چهره ی خوبی داره ولی با کلی میکاپ؟ حرف زدن خیلی از دخترا که اینجوریه. اکثرا هم تعطیلاتشون رو اینجوری می‌گذرونن. کارشو هم که با کمک رانت گرفته. حالا ما بزرگش می‌کنیم و می‌گیم آره الی و بلی ولی واقعیت اینه یه آدم عادیه که داره مسیر عادی رو طی می‌کنه. نه ازدواج کرده و نه پارتنر داره و نه خرج آن‌چنان. پس می‌تونه درآمدشو صرف سفر کنه. چرا نکنه؟

56

دیشب چلسی برد. چه بردی. نعره می‌کشیدم تو خونه. همه رو بیدار کردم. تو دقایق آخر و تو کمتر از 2 دقیقه، 2 تا گل زدیم. پالمر هت‌تریک کرد. مونت هم دماغش سوخته شد. اصلا این برد جنبه های مثبت زیادی داشت. کارا دلوین هم تو ورزشگاه بود. پیام دادم به مه و از هیجانم نوشتم. واقعا خوشحال شدم از این برد و انگار نیاز داشتم به این حجم از خوشحالی چند دقیقه ای. صبح بیدار شدم و رفتیم راه پیمایی. چندان انرژی نداشتم و صرفا همراه بودم. ظهر دوباره یه یکی دو ساعتی تقریبا خوابیدم. کار دیگه ای نکردم و از این بابت اعصابم خورده. باید بریم ساری امشب.

55

نوشته ی امروزم باز دیر شد. اعصابم رو خورد می‌کنه این موضوع. دیشب با مه حرف می‌زدم و گفتگوی خوبی بود. برقشون مثل اینکه رفت و اینترنتش هم قطع شد. صبح خواب خوبی داشتم. بیدار شدم نوتیف پیام مه و ف و طاها رو گوشیم اومد. پیامای بدی نبودن و باعث لبخند زدن من شدن. با تاخیر نسبتا زیادی جوابشونو دادم. مهمون اومد خونه مون. کمی قلعه بازی کردم و خرید هم کردم. بعد از ظهر خوابم میومد و رفتم رو تخت حیاط دراز کشیدم. باد میومد و صدای سوت زدن باد می اومد. درخت ها تکون می‌خوردن. هوا هم نسبتا سرد بود و مامان هم داشت رو گاز بیرون مرغ و پیاز داغ حاضر می‌کرد. منم با پتو دراز کشیده بودم. حس خیلی جالبی بود. غرق در فکر شده بودم. به این فکر می‌کردم اگه بزرگ بشیم چه اتفاقاتی میفته برامون. به این خونواده هایی که بچه های کوچیکشون، دوستای پدر مادرشون رو عمو و خاله میزنن فکر کردم و خوشم اومد. مهمونی برگزار شد. خوب بود به نسبت و مشکل خاصی نداشت. خاله اینا برام عطر خریدن. با مه هم مجددا حرف زدیم که اونم خوب بود. چلسی با یونایتد بازی داره. ۲ هیچ جلو بودیم و با کلی مسخره بازی ۲ ۲ شده فعلا. عمر ما کم شد از دست این چلسی.

54

امروز روز بدی نبود. کلاس داشتم و بنابراین استرس اینکه خودمو به خوبی آماده نکردم با من بود. این باعث شد خوابی که داشتم، چندان با کیفیت نباشه و مایل بودم که کلاس امروزم به هر دلیلی از طرف شاگردم کنسل بشه. نهایتا یه چند دقیقه ای با عجله خوندم و متوجه شدیم که چون امتحان از فصل دیگه ای دارن تو هفته ی بعد، یه فصل دیگه رو ازم خواستن کار کنم. و منم بدون آمادگی قبلی درس دادم و به نظرم خوب بود تدریسم. کمتر تپق زدم و بیشتر تست کار کردیم. مادرش هم نبود و یه خورده راحت تر بودم. حدود ۲ ساعت یا بیشتر کلاسمون طول کشید و برام خوشحال کننده بود که کلاسمو زود تعطیل نکردم و اونا زنگ زدن و من بعدش تعطیل کردم. مادرم امروز هم ناامید از اینکه نمی‌ریم مهمونی، خودخوری می کرد و گاهی با غم مادرانه ی خودش، این موضوع رو بروز می‌داد و سعی می‌کرد برای خودش حلاجی کنه. که مثل اینکه بابا در دقایق آخر زنگ زد و گفت بریم و نون هم خودش گرفت و ما هم رفتیم و برای مامان خوشحال شدم چون آخرش تونست بره. مهمونی هم خوب بود واقعیتش. ولی بحثی که بین صدرا و محسن پیش اومد جو رو خیلی سنگین و بد کرد. دیدم که دایی اومد پیشم و داره درد و دل می‌کنه و کم مونده بزنه زیر گریه. کاملا معلوم بود که چه دردی کشیده. از نا عدالتی های زیادی می‌گفت و من همشو حس می‌کردم و می‌دیدم که تنها نیستم و این جماعت استاد فرق گذاشتنن. این برای من کورسوی امیدی بود که آقا تو تنها نیستی. بودن کسایی که درد کشیدن و حس اضافی بودن بهشون دست داده. خاطرات بچگیشون رو یادشونه. این موضوع به من درس بزرگی داد؛ باید قوی شی. باید جوری بشی که کسی متوجه از این حرفا بهت بزنه و تو رو برنجونه. اصلا نباید این مسائل برات مهم باشه. باید موفق بشی تو درس و کارت. و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که کمی بیشتر به خودم اعتماد دارم و حتی می‌تونم به بقیه راهکار بدم. باید خجالت رو بذارم کنار و قوی باشم و حرف خودمو بزنم. چهره ی طرف مقابل رو نگاه کنم و سرمو پایین نبرم. این درس مهم امروزم بود. غرق در دنیای مجازی نشم و پیگیر این نشم که چرا دیر جواب داده؟ غصه م نگیره که چرا پروفایلشو عوض کرده و مدام فالوراش رو چک نکنم. خدا بزرگه و درست می‌کنه. همین الان که دارم می‌نویسم ف جواب دایرکتمو داد. انقدر نباید درگیر جواب این و اون باشم. تو مهمونی عده ای به من می‌گفتن دکتر. چرا دروغ ولی لذت می‌برم و سعیم این بوده که هیچوقت خودمو نگیرم. امیدوارم خدا همچنان کمکم کنه تو این مسیر. لذت می‌برم از اینکه تو جمع و بین آقایون و خانوما به من میگن دکتر. دو تا قاب از داستایوفسکی سفارش دادم و چقدر خوش برخورد بود فروشنده. دختر کوچولوی عباس هم خیلی خوشگله و حس خوبی به من داد صحبت کردن باهاش و نگاه کردنش.

53

امروز روز خوبی نبود. زیاد خوابیدم. به مامان گوش دادم و اعصابم خورد شد و هم حوصله م سر رفت و هم بد اخلاق شدم و هم غرغرو. الان شاید حدود 2 ساعته که کمی حالم بهتر شده. هیچ مطالعه ی خاصی امروز نداشتم. صحبتم با ف اصلا خوب پیش نرفت. کاملا حس اضافی بودن به من دست داده از اینکه پیامای من و اون هر چند ساعت یکبار سین می‌خورن و کاملا حس می‌کنم مشتاق به صحبت با من نیست. این مدتی که نبودم، استوری هم گذاشتم نیومد یه ریپلای بزنه که زنده ای یا مرده؟ باز من احمق خودم رفتم ‌‌پیش‌قدم شدم و حالشو پرسیدم و عیدو بهش تبریک گفتم. اونم جوابش که کلا کوتاه بود. خیلی ناراحت کننده س. از این جهت که من دارم وابسته میشم عملا و با هر بد جواب دادن یا دیر جواب دادن اون، اعصابم بهم می‌ریزه. مدت ها زل می‌زنم به صفحه ی دایرکتم تا بیاد جواب پیامو بده. همه ی اینا بده و نشونه ی خوبی نیست و لزوما نشون دهنده ی مشکل اون نیست، شاید اون طبیعی داره رفتار می‌کنه یا سرش با پایان نامه ش شلوغه یا فیلترشکنش نمی‌گیره یا مهمون دارن یا اصلا هر دلیل دیگه ای و این منم که دارم رفتار مخربی رو از جهت روانی نشون میدم. منم که دارم ضعف نشون میدم. از بیکاری میاد. اگه می‌رفتم بیرون کار می‌کردم یا می‌رفتم طبیعت گردی و کوه نوردی می‌کردم یا به هر حال یه کاری می‌کردم که نیازم به تحرک رو برطرف کنه و اینقدر سر گوشی نرم، اوضاعم به مراتب بهتر بود. الان فقط دارم Overthink می‌کنم و دنبال نشونه ها و ریشه ها می‌گردم. تو آخرین پیامم دوباره حس می‌کنم ضعف کمبود توجه ام رو نشون دادم و خوب نبود راستش. ولی منم اعصابم خورد شده بود. می‌خوام کپشن پست فردامو بنویسم.

52

دیشب تونستم شب احیا رو بیدار بمونم. گوشیمو خاموش کردم و تا امروز صبح دیگه روشنش نکردم. فکر کنم ف امروز لانگ بود چون با تاخیر حدود 20 ساعته جواب پیاممو دیدم. اتفاق خاصی نیفتاد. مقداری برج فرازان خوندم. کمی هم درد و دل های مادرم رو گوش دادم. ناراحتم از اینکه صرفا می‌تونم شنونده باشم و کمک خاصی نمی‌تونم بکنم. نیاز به یک معاشرت طولانی و لذت بخش دارم ولی گویا هنوز زمانش نرسیده. برنامه م برای امشب اینه که مطالعه کنم. هم قرآن، هم برج فرازان و هم اگه خدا بخواد مقداری فیزیولوژی. تصمیم داشتم بافت شناسی بخونم که فیزیولوژی به نظرم منطقی تره.

51

دیشب از خواب پا شدم. واقعا ناراحت و دل شکسته بودم. این واقعیت که من باید مثل یه ربات برای بقیه زندگی کنم و همه چیزام بر اساس سلیقه بقیه باشه و هر اعصاب خوردی که از جاهای دیگه دارن، سر من خالی می‌کنن به شدت منو ناراحت و افسرده می‌کرد. سحر هم کم غذا خوردم و هیچ حرفی هم نزدم. امروز تا ظهر خوابیدم. دوش گرفتم. قرار شد بریم خونه ی عموینا و نون رو هم ما ببریم. وقتی خونه ننه بودیم یه بگو مگویی بین بابا و بابابزرگ پیش اومد. اون موقع فهمیدم که چقدر فضا مخربه و فشار، بالاست. به هر حال نون رو آماده کردیم و راه افتادیم و منم یه مقدار حرف زدم. خونه ی عموینا بد نبود. خیلی خوشحال شده بودن. بعضی ها هم که منو دکتر صدا می‌کردن. تو راه برگشت مامان سعی کرد کارای بابا رو توجیه کنه و منم چیزی نگفتم. ف هم کلا با تاخیر پیام میده و من حس می‌کنم مزاحمشم. البته با اون حجم از پسرایی که احتمالا در ارتباطه چنین موضوعی خیلی عجیب نیست. هم دلم می‌خواد ببینمش و هم دلم نمی‌خواد. شرایط عجیبیه. هنوز جواب دایرکتش رو ندادم. واقعیتش حوصله شو ندارم. امشب شب دوم قدره. امیدوارم توفیق بیدار موندن داشته باشم و در کنارش به درسم هم برسم. امروز برنامه ریزی درسی داشتم و قدری خیالم راحت تر شد و ذهنم باز تر شد.

50

مثل روزای دیگه بود با یه تفاوت. مهمونی که می‌خواستیم بریم بهم زهرمار شد اونم به خاطر اینکه اورکت نپوشیده بودم و یه لباس دیگه پوشیده بودم. منم واقعیتش حالشو ندارم از چیزای دیگه بگم، اونقدر مودم پایینه که هیچ چیز دیگه ای به فکرم نمی‌رسه. همیشه باید از من ایراد گرفته بشه حتی اگه چیزی برای ایراد گرفتن پیدا نشه. همیشه باید دستور به من داده بشه حتی برای کوچک ترین چیزا.

49

دیشب مه گفت که با اون پسره کات کرده. و خوشحال و خرسنده. همینطور خوشحال بود که من برگشتم و قراره بمونم. امروز هم صحبت های خوبی داشتیم. حال روحیش چندان خوب نیست، خودشو مقایسه می‌کنه با دیگران و تلاشی هم برای بهبود شرایطش نمی‌کنه. از درس فاصله گرفته. با ف هم صحبت کردم. اولش رسمی بود کاملا. اون هم رسمی جواب داد. بعدش یه مقدار بهتر شد. ولی این همون آدمیه که فکرشو می‌کردم. کاملا بیخیال و هیچی براش مهم نیست. یعنی اصلا براش سوال ایجاد نشده که این مدت من کدوم گوری بودم و حتی نپرسید که چرا رفتم. بخشی از پیام ها همچنان بی جواب مونده. خواب نسبتا بدی دیدم دیشب. خواب دیدم که دادگاه رای به ضرر ما اعلام کرده و خاله قصد داره این خبر رو به من برسونه و تجربیات خودشو بگه. حدودای ظهر پا شدم. رفتم پمپ رو هواگیری کنم که موفق نبودم و اعصابم خورد شد. بعد از ظهر هم رفتم نونوایی و کمک کوچیکی کردم. کسی به من نگفته بود. خودم صرفاً داوطلبانه رفتم. خوب بود. برای تنوع خوب بود و تایم منتهی به افطار رو پوشش داد برام. تو مسیر هم رشید و پدرش منو دکتر خطاب کردن و خب همچنان تازگی و ذوقشو برام داره. تو نونوایی هم گه گاه می‌شنیدم که در مورد من حرف می‌زدن. امشب اولین شب قدره. یه مقدار خوابم میاد ولی امیدوارم بتونم خودمو بیدار نگه دارم. همینطور امیدوارم فردا روز خوبی برام باشه.

48

امروز زیاد خوابیدم. دیشب هم خواب بد دیدم و از خواب پریدم و هم اینکه سرم درد می کرد. حدودای ساعت 5:15 خوابم برد. ظهر ساعت 2 پا شدم. تصمیم گرفتم که امروز زنگ بزنم به دوستام و برگردم به اکانت قبلیم. حس می‌کردم که باید این بار رو یک مرتبه از رو دوشم بردارم چون هر چی بگذره ارتباط گرفتن سخت تر میشه و شبهه و سوال بیشتر پیش میاد. و اینکه حس کردم که این عمر منه داره همینجوری می‌گذره و چرا باید خرابش کنم. بعد اینکه می‌خواستم از یک سری اتفاقا با خبر بشم و می‌خواستم یه مقداری آزاد تر رفتار کنم. تلگرام دیدم که مه عید رو به من تبریک گفته. به دوستامم زنگ زدم. صحبت با بعضی هاشون دلنشین بود و صحبت با بعضیای دیگه هم سخت و پر فشار. یه جورایی تظاهری. من زنگمو زدم و نیاز نیست از این به بعد هیچ کم کاری تو خودم بیابم. یه پلنی قراره برای خودم داشته باشم. می‌خوام حد و مرز رو بین دوستام رعایت کنم. می‌خوام اولویت اول، خودم باشم‌. می‌خوام بیشتر کتاب بخونم و فیلم و سریال ببینم و فکرم رو درگیر بقیه نکنم. حتی بیشتر بیرون برم و تو اجتماع باشم. سرم به کار خودم گرم باشه و کاری به کار دیگران نداشته باشم. می‌خوام آرامش داشته باشم. دلایلی که به خاطرش ترک کردم فضای مجازی رو، رو با خودم مرور کردم. یکسری پیش بینی هم داشتم از اینکه شاید اتفاقایی مطابق میل من نیفته و من نباید جا بخورم. و آماده ترم. می‌خوام قوی تر باشم و شجاع تر. می‌خوام از خودم ضعف نشون ندم. می‌خوام قوی باشم.

47

امروز صبح دو مرتبه از خواب بیدار شدم. یک‌بار حدودای ساعت 10 صبح و بار دیگه هم ساعت 12:30. دو بار خواب عجیب دیدم. نگران آمادگی برای کلاس امروز بودم و از طرفی حوصله ش رو هم نداشتم ولی خب چاره ای نبود. با بی رغبتی نشستم و یه چند صفحه ای خوندم و یه مقدار نوت برداشتم. بعد از سحری هم یکم خونده بودم. وقتی برای هماهنگی کلاس زنگ زدیم بهشون، گفتن که امروز نمیان و منظورشون، از هفته ی بعد بود. یه شادی زاید الوصفی از خودم نشون دادم. واقعا حس و حال کلاس رو نداشتم چون خیلی خوب براش آماده نشده بودم. بعدش رفتم خونه ننه اینا که گفته بود بیام وسیله ببرم. رفتم اونجا و دیدم که به من 200 تومن هدیه تولد داد. انتظارشو نداشتم واقعا و خیلی خوشحال شدم. افطاری هم سالاد ماکارونی بود و یه قسمت شرلوک دیدم. بعد از افطار دکتر اینا زنگ زدن که میان‌ و بعد از تقریبا 40 دقیقه کنسل کردن. شب هم رفتیم هایپرمارکت یه مقدار خرید کردیم و تمام. خیلی خوابم میاد چون امروز خوابم کافی نبود. این فکر‍ِ جدی هم به ذهنم خطور کرد که برگردم به اوضاع قبلم. به دوستام پیام بدم و زنگ بزنم و از این بیشتر طولش ندم. نمی‌دونم. تنبلی کردم امروز ولی باید براش آماده باشم. قرار نیست شاخ غول رو بشکونم ولی باید حواسم باشه که از اول برای چی فاصله گرفتم و ترکشون کردم. دلایلم چی بود و آیا الان اون دلایل برام حل شدن؟ یا صرفا از روی نیاز و دلتنگی می‌خوام چنین کاری رو بکنم؟ اگه هیچ فرقی نکرده باشم نسبت به قبل پس این دوری فایده چندانی نداشته. باید یه مسائلی برای من حل می‌شدن ..

46

دیشب هم تا سحر بیدار بودم. خیلی خوابم نیومد و سریال دیدم و بافت شناسی خوندم. امروز تا ظهر خوابیدم. خوشحال شدم از اینکه یه غریبه تولدم رو یادش بود و به مامان تبریک گفت. حس خوبی داره. بعد از ظهر یه مقدار سریال دیدم و رفتیم خونه ننه. همین چند متر و همین چند دقیقه بیرون رفتن برای روحیه ام خیلی خوب بود. تصمیم دارم برنامه های آتی رو کمی منظم کنم و امشب مکتوب کنم. به استاد حسینی پیام تبریک عید فرستادم و خوشحال شدم از جوابش. قراره امشب بریم سینما و خبر خوبیه. برای تغییر روحیه خوبه. به سرم زد که برگردم به دنیای مجازی چند هفته ی پیشم ولی یه حسی به من میگه یکمی صبر کنم. نمی‌دونم چی درسته چی غلط.

45

دیشب تا سحر بیدار موندم. یه مقدار شرلوک هلمز دیدم و مطالعه کردم. خیلی احساس خستگی هم نداشتم. بعد از سحر هم سریع خوابم نبرد و تقریبا حدودای ۵:۳۰ خوابیدم. ظهر هم تقریبا ۱۳:۳۰ پا شدم. قرار بود مهمون داشته باشیم امشب‌. برای همین بعد از ظهرِ من، به خرید و آماده کردن خونه برای مهمونی گذشت. یه تایم کوتاهی هم مطالعه کردم. تو برنامه م هست که امشب هم تا سحر بیدار باشم‌.

44

امروز تا بیشتر از ظهر خوابیدم. بعد از ظهرم یه قسمت شرلوک هلمز دیدم. از شدت بی حوصلگی رفتم بیرون. یه دوری تو شهر و خارج از شهر زدم. بعد از افطار دارم کتاب میخونم. دلم میخواد تا سحر بیدار بمونم و یه مقدار درس هم بخونم و یه قسمت سریال هم ببینم. کمی دلتنگ هم هستم ولی امیدوارم که این دلتنگیم رو تو راه درستش برطرف کنم. فردا شب مهمونی داریم‌. دیگه همین. خیر خاصی نبود

43

امروزم مثل روزای قبل. فرقی نداشت. یه مقداری درس خوندم. با مامان یه دعوای نسبتا شدید کوتاهی داشتم که سریع باهاش آشتی کردم.

42

حرف زیادی برای گفتن نیست. بسیار مسخره و بی فایده گذروندم. بسیار بسیار کسل کننده. واقعاً پوینت مثبتی تو امروز نمی‌بینم. همش بد اخلاقی و خواب زیاد و بی حوصلگی و غر زدن و نق زدن و شکستن عهد و از این جور موارد. این گرسنگی انگار کاری با من می‌کنه که اراده ای برام نمی‌مونه. البته یه چیز دیگه هم هست اونم پیگیر شدن اخبار و پست های مربوط به اوضاع پزشکیه که منو به فکر درباره ی آینده وادار می‌کنه و همین تفکر زیاد باعث میشه من طراوت و انرژی و روحیه ی خودمو از دست بدم. می‌دونم مشکل از کجاست ولی نمی‌تونم یا نمی‌خوام تلاشی برای بهبود بکنم. شاید کار خاصی هم از دستم بر نیاد.

41

امروزم مشابه روزای قبل؛ بی برنامه. بعد از مدت ها یه مقدار سریال دیدم. شرلوک هلمز قدیمی و دفترچه یادداشت. کتاب خوندم یه مقدار. و خیلی کوتاه دوچرخه سواری کردم و پیاده روی. خیلی دلم می‌خواد بدوم یا قدم بزنم و به هر حال تحرک داشته باشم. افطار هم پیتزا خوردم که فکر کنم زیاده روی کردم.