70
صبح با خبر حمله اسرائیل از خواب پا شدم. در واقع خوب پا نشدم. رفتم اخبار رو دیدم و متوجه شدم به اون شدتی که فکر میکردم نیست. صبحونه خوردم و علی رغم اینکه باید یک پاورپوینت درست میکردم، خوابیدم. تقریبا ۱۱ از خواب پا شدم. وقت چندانی نبود. سعی کردم چند تا اسلاید پاورپوینت بسازم. بعد از نهار صورتمو اصلاح کردم و رفتم حموم. تایم قرار امروزمون جوری انتخاب شد که من نمیتونستم یه سر برم آرایشگاه و مو رو سشوار بکشم. خودمم خیلی اصرار به سشوار کشیدن نداشتم و این دفعه خواستم بر خلاف دفعات پیش، ذوق آنچنانی برای آماده سازی خودم نشون ندم. یه اضطرابی هم توم وجود داشت مبنی بر کافه رفتن و حرفای دیروز مامان. خلاصه آماده شدم و کمی دیر شروع به حرکت کردم. در طول مسیر سعی کردم پیش بینی نکنم چیزیو و تند نرم. با دو دقیقه تاخیر رسیدم دم کافه که حتی مطمئن نبودم اینجا باشه محل قرار. زنگ زدم و متوجه شدم خونه ف هستن و هنوز راه نیفتادن. برای همین من رفتم داخل کافه نشستم و منتظرشون شدم. شاید بیشتر از نیم ساعت طول کشید. تو این مدت کمی جزوه خوندم و تلگرام رو چک کردم و به اون اضطرابه فکر کردم. جفتشون اومدن، با کادوی تولدم. تقریبا میشه گفت لباساشون قابل قبول بود. از همون اول اصرار کردن که کادومو باز کنم و راستش نمیتونستم حدس بزنم. یه قاب قفسه سینه با قلبی از جنس چلسی و همینطور بن خرید کتاب. تشکر کردم ازشون. آنچنان ذوق زده م نکرد هدایا ولی خب دستشون درد نکنه. ف کتاب رو هم برام آورد. به واقع کتاب منو خوشحال تر از هدیه تولدم کرد. موقعیت آکواردی بود. در مواقع زیادی پیش می اومد که حرفی برای گفتن نداریم. در مورد مسائل مختلف حرف زدیم. اوج داستان بحث قولی بود که به ف داده بودم برای صمیمیت بیشتر. تعجب کردم که اینو یادش بود و واقعا فکر میکردم از ذهنش پریده باشه. کلی داستان داشت؛ از انتخاب عکس، متن نوشتن روش اونم رو گوشی خودش، چک کردن اینستاگرام من، در واقع گوشی من کلا دستشون بود، زنگ زدن به مهدیس برای فالو کردن من و چک کردن استوری (البته پیشنهاد خوبی بود و از عکس هم خوشش اومد ولی بعدش منو آنفالو کرد. کنجکاو بودم ببینم چه اتفاقی میفته!)، برخورد دست ها، آتو هایی که میخواستن از من بگیرن. مه پست هایی برای من میفرستاد که به عنوان شیرینی از ف بگیرم. ف گفت که برای دفاع ارشدش ما رو دعوت میکنه. خبر جالبی بود. داره میره قشم و من کمی کنجکاوم که با کیا میخواد بره. البته گاهی وسط صحبتا گوشی رو چک میکرد و با یه لبخند چت میکرد. حس میکنم از کسی خوشش اومده و میخواد با یکی آشنا بشه. اتفاقا این موضوع، چیزیه که منو وسوسه میکنه یه مدت هاید شم ولی دلایلی که منو از انجام این کار منصرف کنه زیاده و قوی هم هستن. متوجه شدم خیلی قصد ادامه تحصیل و دکتری نداره ولی از اون بر میاد در کسری از ثانیه نظرشو عوض کنه. مه چیزایی میگفت مبنی بر فالو کردن پیجم توسط مامانش که برام عجیب بود. حس میکنم خیلی احساس نزدیکی داره. عکسای گوشیش رو به من نشون میداد. تقریبا تو این عکسا سه نفری بودن، خودشون با رها. منم تو این حین شوخی های به نسبت خوبی داشتم؛ ظریف و خنده دار. بعد از اینکه خداحافظی کردیم من چند دقیقه دم در کافه موندم. کتاب رو خوندم. متن به نسبت خوبی بود. نمیدونم چه حسی باید داشته باشم از اینکه منو به عنوان دوست خوبش خطاب میکنه ولی مطمئنا که حس منو نداره. برای اون یه چیز خیلی سطحی احتمالا هست و متعدد. ولی چیزی که تو ذهنم هست در مورد اینه که همیشه به من میگن یه نفر چهارم بیارم. و این موضوع تو ذهنم تبدیل به به سوال میشه که اگه پسر خوبی رو میشناسن چرا خودشون نمیارن؟ این فکر باعث میشه نسبت به نتیجه گیری هام کمی دو دل بشم. بعدش رفتم خونه. دارو گرفتم. هدیه رو به مامانینا نشون دادم. هم خوششون اومد و هم تعجب کردن از میزان پولی که بابتش خرج کردن.امشب باید برن ساری و من باید باشم و سعی کنم پاورپوینت رو تموم کنم.
پی نوشت: راستی ف از تور خوشش نمیاد. میگه شلوغه. آدمی که با همه بتونه دوست بشه، نباید قاعدتاً از این جور فضا ها خوشش بیاد؟ هم به خاطر شلوغه بالفعلی که داره و هم پتانسیلی که تو اون محل برای پیدا کردن دوست های جدید وجود داره.