شصتمین یادداشت روزنگارم مصادف شد با آخرین روز ماه رمضون. امروز با دغدغه ی کلاس، درست و حسابی نتونستم بخوابم. طبق معمول چون زیاد دراز کشیده بوده و خوابیده بودم، خیلی کسل بودم و بی حوصله و البته عصبانی به خاطر اتفاقات دیروز و کنسل شدن مسافرت. بعد از بیدار شدن دوش گرفتم و رفتیم ساری. که من با اعصاب خوردی رانندگی می‌کردم در هر دو سمت مسیر. کلا اعصابم خورد بود و کاملا هم مشخص بود. بعد از اینکه برگشتیم یه خورده با مه چت کردم. بد نبود. طولانی نبود. بعدش رفتم آرایشگاه. به من چیزایی در مورد پروتئینه کردن مو ها و این چیزا گفت و نهایتا یه مدل مو جدید با بغل های روشن تر برای من زد. که وقتی اومدم خونه، مامانینا گفتن خوبه. در واقع اینجا آشتی صورت گرفته بود :) افطار مرغ سوخاری هم داشتیم که من دوست داشتم. یه خورده سرم درد می‌کرد و سنگین بود. یه مسکن خوردم. بعدشم رفتیم بیرون یه بستنی خوردیم که من اعصاب خوردی و کسالت رو همراه خودم آوردم. قرآن رو تونستم امشب تموم کنم و ختمم کامل شد. خیلی خوشحالم که با شروع دیر، تونستم خودمو برسونم. فردا عید فطره و امیدوارم روز بهتری باشه.