194

سرماخوردگیم همچنان ادامه داره. بی رمق و کسلم و برای همین، تمرین بسکتبال امروز رو هم نرفتم. یه کتاب از آگاتا کریستی خوندم. دو قسمت آخر سریال گناه فرشته رو بعد از هفته ها بالاخره دیدیم و قال این قضیه هم کنده شد. وقتم رو دوباره زیادی پای گوشی گذاشتم و اونقدر بی حوصله بودم و تنبلی کردم که به کارای اصلیم نرسیدم. همین فکر کنم. امیدوارم فردا با روحیه بهتری از خواب بیدار شم و به کارام برسم.

193

امروز حال جسمیم خوب نبود. سرما خورده بودم و بنابراین بی حوصله بودم. جوکر دیدیم یه قسمت. اشتباهی دستم خورد و نوتیف پیام ف رو زدم و پیامشو سین کردم. از اونجایی که آمادگی جواب دادنشو نداشتم به یه استیکر معمولی اکتفا کردم. جواب مه رو هم کمی سرد دادم. از آهنگی که برام فرستاد و گوش نکردم، همون لحظه ی دیدن پیام گفتم که چقدر قشنگ و اینا و از شانس بدم، اونم همون موقع پیاممو دید و سین کرد فقط. احتمالا برخورده بهش و ناراحت شده. منم بودم همین ری اکشن رو داشتم احتمالا.

192

امروز ساعات زیادی رو سردرد داشتم. به شدت بی حوصله بودم. خواب شب قبلم خوب نبود. بسکتبال رو به خاطر همین سردرد و احساس تهوعی که داشتم نرفتم و خیلی ناراحتم از این بابت. اعصاب خوردیم راجع به قطعی آب و دیر حرکت کردنم به سمت دانشگاه و معطلی و انجام دادن کار و یه سری از این چیزا رو سر مادر مهربونم خالی کردم و واقعا از این بابت ناراحتم. البته بعدش سعی کردم از دلش در بیارم و بعدش اوکی شدیم باهم ولی تکرار این کار، باعث میشه عذرخواهی و دلجویی من ارزشی نداشته باشه. خاله اینا اومدن خونه مون مهمونی. دانشگاه هم که این همه داشتم به آب و آتیش می‌زدم خودمو که به موقع برسم و تهش با یه ربع تاخیر مواجه شدم، اتفاق خاصی نیفتاد. خانم دکتر یه جلسه فوری براش پیش اومد و کنسل کرد کار مارو و استاد هم نکته ی جدیدی برای گفتن نداشت. تمایل داشت فردا دوباره همدیگرو ببینیم ولی من هرجوری بود پیچوندم. سه روزه پشت سر هم دارم میرم و دو روزش اضافی بود کاملا.

191

امروز؟ خسته کننده بود. شب قبل بد خوابیدم و صبح خیلی ناجور پا شدم به دلیل مشترک شب های قبل. تو گروه آناتومی اساتید مختلفی رو دیدم و باهاشون سلام علیک داشتم. خونه ی حاج باباینا هم درگیر کار و استرس و اضطراب برای اون. برگشتنی هم موقع تحویل وسایل به خونه خاله اینا، یه چالشی اتفاق افتاد و دوباره کلی داستان و این چیزا. موقع برگشت یه سر زدیم به باشگاه بسکتبال. طرف اول اومد کلی فاکتور های منفی رو ردیف کرد اعم از سن و وزن و تازه کار بودن و کلی چیز دیگه. بعد دیدم یواش یواش یه خورده معقولانه تر کرد صحبتاش رو و آخرش هم وقتی که رشته م رو فهمید، انگار دوز حرفای مثبتش بیشتر شد. بلافاصله بعد از اتمام کارمون با اون، من رفتم کلاس مجازی و دو ساعت و خوردی طول کشید. البته کلاس مفیدی بود. در مورد هوش مصنوعی بود و من خوشم اومد. تو کارگاه هم سعی کردم حضور مفیدی داشته باشم. مه هم تو کلاس بود. و بین کلاس به من تو تلگرام پیام می‌داد. من هنوز جواب اون و ف رو ندادم و واقعا نمی‌دونم چی بگم چی نگم و اصلا چیزی بگم؟ محمدحسین امروز چند بار زنگ زد و من نتونستم باهاش صحبت کنم. نهایتا بعد کلاس زنگ زدم و حدود ۲۰ دقیقه ای صحبت کردیم. البته که واقعا انرژی صحبت باهاش رو نداشتم. بعدش تقریبا سریع یه سری فایل آماده کردم و برای اساتیدم فرستادم. هنوز فیدبکی ندادن. امیدوارم بد نبوده باشه. الآنم دلم میخواد زودتر بخوابم چون واقعا خسته ام.

190

حس میکنم نیاز دارم به خلوت و تنهایی. امروزم کارای پروپوزالمو انجام ندادم. شب قبل خیلی بد خوابیدم. هی پا می‌شدم هی می‌خوابیدم. نمی‌خواستم از جام بیام بیرون. به خاطر به تعویق انداختن کارا و دقیقه ی نودی کار کردن بود. به هر بدبختی بود صبح بیدار شدم ولی خیلی پیشرفتی نداشتم تو کارام. وقتمو چندان نگرفت. با خودم گفتم امروز بعد از ظهر حتما خودمو پاره میکنم از شدت کار. ف پیام داده بود دیدن امروز صبحمون قطعیه؟ منم گفتم آره. بین رفتن به آرایشگاه و سشوار کشیدن و نرفتن، دو به شک بودم. بنابراین علی رغم اینکه وقت داشتم ولی کاهلی کردم و سر آخر هم دقیقه ی نود تصمیم گرفتم که برم موهامو یه سشوار بکشم. برای همین پروسه ی آماده شدنم هول هولکی شد؛ با علم به اینکه وقت زیادی هم نداشتم. رفتم آرایشگاه. از محمدکاظم عذرخواهی کردم و مجبور شدم یه چند دقیقه ای منتظر باشم. بهتر شد اوضاع سرم. حداقل یه حالتی گرفته بود. ولی دیر شده بود. مجبور شدم عجله کنم و از طرف دیگه با خودم می‌گفتم ای کاش زودتر می‌زدم بیرون. اکثر اوقاتی که باید ف رو تو یه جمعی می‌دیدم، دیر می‌کردم. وسطای مسیر به ف پیام دادم و عذرخواهی کردم که یه مقداری دیر میکنم. اونم خوب جوابمو داد و گفت که اوکیه و عجله نکن. ۲۰ دقیقه ای تاخیر کردم و از خودم راضی نبودم بابت این موضوع. رفتم ببینمش. قلبم تند میزد و هی خودمو چک می‌کردم. در مقایسه با دیدار با مه، این دیدار استرس خیلی بیشتری داشت و شاید اولین باری بود که دوتایی قرار می‌ذاشتیم باهم. از شیرینی خیلی خوشش اومد و چند بار گفت. من فکر نمی‌کردم کار ویژه ای کرده باشم. از چیزای مختلف صحبت می‌کردیم. یه لباس با تناژ رنگی زیتونی پوشیده بود. آه از چشماش. چشماش خیلی قشنگه. از موضوعات مختلف صحبت کردیم: پایان نامه ش که انگاری دفاعش افتاد برای تیر، سفر و مقاصد؛ که اون دوست داشت بره کنیا و شفق قطبی هم ببینه، پارتنر یابی و شناخت روحیات، ر، سریال مورد علاقه ش و احتمالا شخصیت مورد علاقه ش تو اون سریال و .. بعد از معاشرت، با هم اومدیم پایین. من حساب کردم و تو آسانسور باهم اومدیم پایین. هرچی اصرار کردم که برسونمش قبول نکرد. اسنپ گرفت و منم منتظر شدم که سوار ماشین بشه و بره‌. تو ماشین سریع پولو زد به حسابم و بابت شیرینی ازم تشکر کرد. من نمی‌دونم چه حسی به این دیدار داشته باشم. اون احساس واقعی منو نمیدونه، عقایدمون زمین تا آسمون باهم فرق داره، پوششامون متفاوته کاملا، دیدگاهامون متفاوته. ناامیدم بیشتر و ناراحت. اینکه نمیتونم بهش برسم و اینکه اون، منو یه جور دیگه می‌بینه. ولی دید من با اون فرق داره کلی. این افکار تا آخر شب با من بودن و به خاطر شلوغی و درهم ریختگی افکارم، تصمیم داشتم یه مدتی از این اکانتم دور شم و شبکه های مجازی دیگه ام رو حذف کنم. هنوز این کارو نکردم چون نمی‌دونم چی درسته چی غلط. اصلا چنین کاری مفید هست؟ اصلا از کجا معلوم اگه پاک کنم همین امشب دوباره نصب نکنم؟ اول باید با خودم به توافق برسم بعد برای انجامش اقدام کنم. من سابقه ی انجام این کارو دارم. پس چیز خیلی سختی نیست برام. دانشگاهم رفتم که کار آنچنانی صورت ندادم. خانم دکتر گفت ایمیل کنم کارمو. با ر صحبت کردیم نسبتا طولانی. اوایلش اصلا حوصله نداشتم. اونم فهمید و یه جورایی سعی می‌کرد منو بیاره بیرون از اون افکار. برای اونم به جورایی دلم می‌سوزه. اونم نمیدونه احساسات واقعی من چیه و من تو چه برزخی هستم. البته با این حرفش که مشکلات اصلی به میزان خیلی بدتری کمر شکن تر هستن و این مسائل ذهنی رو نباید خیلی بهشون پرداخت، موافقم. در ادامه ی کار هم میل عجیبی پیدا کردم به ورزش و پیدا کردن یه کلاس بسکتبال. یه خورده بابا من و من می‌کرد ولی نهایتا رفتیم یه چند جایی سر زدیم. بازی آدمای مختلف رو دیدیم. تهش هم قرار شد فردا ساعت ۵ بیایم باشگاه امام علی تا با مربیش یه مذاکره ای بکنیم. ببینیم اصلا قابل انجام هست و من میتونم با شرایطش کنار بیام. خوابم نمی‌بره. دلم می‌خواست زودتر می‌خوابیدم تا فردا صبح خیلی زودتر پا بشم و کارای پروپوزالمو انجام بدم. ولی اینجور که بوش میاد فردا روز خیلی سختی در پیشه.

189

خب امروز هم کار پروپوزال رو تا این لحظه ای که دارم می‌نویسم، انجام ندادم. واقعا تنبل شدم و اینو به وضوح متوجه شدم. فقط هم به خاطر پروپوزال نیست، کلا انگار تنبلی تو من رخنه کرده. صبحانه و نهار با من بود. راضی هستم ولی می‌تونست بهتر باشه. با مه صحبت کردم. وقتی که تو گروه کارگاه جوین شد، اکانت دیگه م رو دید. و فکر کنم شماره م رو ذخیره کرد چون تا اون موقع پروفایلش هاید بود و یعنی اینکه افراد غیر مخاطبش نمی‌تونستن ببینن پروفایلشو. این فقط حدس منه و من نمی‌خواستم اون اکانت من رو هم داشته باشه. مقصر خودم بودم که دست جنبوندم. فکر کردم که اون قرار نیست تو این کارگاه شرکت کنه. یه سر خونه بابابزرگ اینا هم رفتم امروز. حتی حوصله آرایشگاه رفتن هم نداشتم یا دوش گرفتن ولی به هر سختی بود، رفتم. البته این کارا سخت نیستن ولی من واقعا حوصله شو نداشتم. یه مقدار هم با ف صحبت کردم. مشخص شد که واقعا تو اون کلیپ نبوده و از نظر من یه شباهت زیادی بوده ولی از نظر اون نه. حتی نظر مه هم با ف یکیه. امروز جمعه بود و خیلی هوا گرفته بود. انگار غبار غم پخش شده بود تو فضا. خواب بعد از ظهرم، بسیار سطحی و ناکافی بود و الان کمی احساس سر درد دارم. مطمئن نیستم که آیا میتونم کار پروپوزال رو امشب انجام بدم یا نه. هوا از بعد از ظهر به این طرف یکم خنک تر شده و حتی بارون هم زده. چقدر به چنین هوایی نیاز داشتم.

188

از امروزم راضی نبودم. به خاطر اینکه هیچ کاری برای پروپوزالم نکردم. تنبلی کردم و البته میزان خواب امروزم زیاد بود. یه مقدار جوکر دیدیم باهم. یعنی هم ظهر و هم شب. کتاب برج فرازان رو در حد قابل قبولی پیش بردم. در مورد پوستم یه لحظه حس کردم بهتر شده واقعا و به چشم میاد. یعنی یه قسمتش کاملا کمرنگ شده و همرنگ پوستم شده. خیلی خوشحال شدم ولی سعی کردم هم‌زمان نسبت به این اتفاق، امیدوار و ناامید باشم. به خونواده م نشون دادم و تایید کردن همشون. بعد از سه شب، امروز محلول تقویتی سرم رو زدم و تنبلی نکردم در این زمینه. به نذرم ادا کردم. بعد از ظهر یه اتفاقی افتاد که حالمو بد کرد. منو شگفت زده کرد. تو اکسپلور اینستام یه کلیپ اومد که یکی توش بازی می‌کرد که خیلی شبیه ف بود. اصلا همه جوره شبیهش بود. باورم شده بود خودشه. چندین بار کلیپ رو دیدم. به قطعیت رسیده بودم. اینکه به ما چیزی نگفته بود، عجیب نبود چون کلا این مدلیه. نمی‌دونم چرا این اتفاق منو ناراحت کرد. اون فروشگاهم تو آمل بود و کاملا منطقی بود همه چی. قیافه ش، نیم‌رخش، لبخندش، صداش، همه چیش. شاید ازش انتظار نداشتم کلیپ بازی کنه اونم تو این سبک. جا خوردم بیشتر و حس کردم نمی‌شناسمش و تمام حرفایی که راجع بهش به من می‌گفتن، درست بوده! واقعا حالم بد بود. نیاز داشتم یه جوری تخلیه شم. رفتم رکاب زدم. بعد از مدت ها چسبید و سعی کردم تو شب یه مقدار با خودم صحبت کنم. از اونجایی که رکاب براش مشکلی پیش اومده بود و دائماً میومد پایین، نتونستم خوب سواری کنم و لذت ببرم. به ناچار زودتر برگشتم خونه. همون رکاب زدنه از لحاظ تغییر روحیه، تاثیر کمی رو من گذاشته بود. با خود ف صحبت کردم. بهش در مورد کلیپ گفتم. حتی نمی‌دونست من راجع به چی صحبت می کنم! مشخص شد که اون نیست. یه حس شادی عجیبی تو من شکل گرفت. در حالی که من می‌دونم همش اشتباهه. نباید انقدر متاثر باشم ازش. نباید انقدر حالم وابسته به اون باشه اونم کسی که روحشم خبر نداره. یه جوری باید این مسئله رو حل کرد وگرنه این منم که ذره ذره نابود میشم. از ناامیدی تا خوشحالی و امیدواری من فقط چند ساعت بود ولی همین چند ساعت هم برای من عذاب آور بود. در حالی که نباید اینجوری باشه. من واقعا نباید حالم وابسته به اون باشه. باید بدونم که از اون بر میاد هر کارررررری بکنه! هر کاری. و می‌دونم برای آدمی با مشخصات اون، این موضوع اصلا چیز عجیبی نیست.

187

شب قبل رو خیلی بد خوابیدم. اون شیر قهوه ای که بعد از ظهر خورده بودم انگار مانع خواب من شده بود. این نکته رو هم باید در نظر بگیریم که وقتی چشمام در معرض نور شدید مثل نور گوشی یا تلویزیون قرار می‌گیره، دیگه خوابیدن بعدش برام سخت میشه. کار پروپوزال انجام شده نبود و این حجم از بی‌خیالی از من بعید بود. از شدت بیخوابی با خودم گفتم که تا اذان صبح کار کنم روش و بعدش بگیرم تا حدودای 8 صبح بخوابم. ولی نهایتاً خوابم برد و فکر کنم کمتر از 3 ساعت خوابیدم تا اذان صبح. بعد از اون هم با یه جور هول و ولا بیدار شدم چون فکر می‌کردم ساعت 4 بیدار میشم از خواب. ولی نزدیک 5 بیدار شدم. شدیداً خوابم میومد و اون اضطراب پروپوزال هم نمی‌ذاشت راحت بخوابم. نهایتا با خودم گفتم تا 6 بخوابم و بعدش بیام کارامو بکنم. همینطور هم شد و بدون آلارم قبل از 6 بیدار شدم. سریع رفتم پشت لپ تاپ. همین‌که لپ تاپ رو آوردم تو اتاق خودم خیلی اتفاق خوبی بود. و اینکه دیشبم کلی باهاش مشغول بودم و هوش مصنوعی رو روش کار گذاشتم. کار امروزمو انجام دادم با کمک هوش مصنوعی. سعی کردم خودم تایپ کنم مطالب رو که حین نوشتن، بتونم در صورت نیاز ویرایش هم بکنم. تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه به صورت ممتد نشسته بودم. بعدش از خودم راضی بودم چون به نظر خودم کار شسته رفته ای رو آماده کرده بودم. راه افتادیم سمت بابل. احوال خاله رو از دختر خاله تو فتوکپی پرسیدیم. رفتم پیش استاد. نبود اتاقش. ولی بعدش اومد و کلید رو به من داد و گفت کولر هم اگه خاموشه روشن کن منم میام. شاید حدود نیم ساعتی منتظرش موندم. بعدش اومد و بنده خدا عذرخواهی کرد که دو سه تا کار رو سرش ریخته. متن رو بررسی کردیم و ایراد ها رو به من گفت. اینم گفت که وقتمون کمه. نهایتا گفت که من تو تیمش هستم حالا حالا ها و قراره کتاب بنویسه و باهم باشیم و از این چیزا. راستش از این حرفا احساس دوگانه ای به من دست داد. هم خوشحال شدم و هم ناراحت از اینکه مبادا اتفاق ناخوشایندی تو این مسیر برام بیفته. انگار با خیال راحت خوشحالی کردن و رضایت داشتن برای من شده یک آرزو و دستاورد. بعدش رفتیم سمت کاشی‌کلا. خوش گذشت در کل. اینکه حال و حوصله ی کار کردن رو ندارم هم منو عذاب میده و هم بقیه رو. خیلی تمایل دارم که این عادتم رو ترک کنم. تو مسیر رفتن دیدم ف به من پیام داده. تعجب کردم راستش. خیلی معدود مواردی بوده که اون اول پیام داده. داشت هماهنگ می‌کرد که کی همدیگرو ببینیم برای تحویل شیرینی. مثل اینکه دندون مه شکسته بود و قرار امروزش با ف رو کنسل کرد. فکر کنم ف انتظار داشت امروز ببینمش. خب نمیتونم پنهون کنم که از پیامش هم جا خوردم و هم خوشحال شدم. جوابشو تازه چند دقیقه پیش دادم. کباب خوبی موقع ظهر خوردیم. مرغش تقریبا یک هفته ای بود که مزه دار شده بود. بعد کاشی کلا رفتیم خونه حاج میرزعمو. اونجا هم خوب بود در هر حال. خیلی از دیدنمون خوشحال شدن و احترام زیادی به ما میذارن. به منم لطف دارن و با لفظ دکتر خطابم می‌کنن. بعد از اون و تو همین اثنا فکر پوست دستم اومد تو ذهنم دوباره‌. دوباره فکرای مختلف به ذهنم خطور کرد. دوباره دقت و توجه شروع شد. دوباره سناریو های منفی شروع شد. من واقعا امیدوارم که این موضوع هر چه زودتر حل بشه. دیگه همین. امیدوارم فردا بتونم تا حد قابل قبولی ویرایش پروپوزال رو به سرانجام برسونم.

186

امروز خیلی تنبلی کردم تو نوشتن پروپوزال. هی این دست اون دست کردم. وقتی که دیگه مهلتی ندارم، میلم به انجام کار خیلی کم میشه. همون‌قدر فرصت رو هم از دست میدم و مدام به تعویقش میندازم. یه مقدار با مه حرف زدم. هم دوباره اون بدخلقی رو نسبت بهش داشتم هم سعی کردم یه جورایی ازش عذرخواهی کنم و قدردانش باشم. اونم انگار اوکی بود ولی وقتی این رفتار مدام تکرار باشه، دیگه لوث میشه و معنیش رو از دست میده. یه مقدار سعی کردم برج فرازان رو بخونم. تایم خیلی زیادی رو متاسفانه به گوشی پرداختم. موقع ظهر یه مقدار با مامان یه طور ناخواسته تندی کردم که خودم بعدش ناراحت شدم. جوکر دیدیم امشب که هم طولانی بود و هم خنده دار. بعد از ظهر عمه مامان و همراهاش اومدن خونمون. من واقعا نمی‌خواستم بیام بیرون ولی با اصرار بابا اومدم. بعدش متوجه شدم که چقدر رفتار غلطی بوده اگه نمی اومدم بیرون. حتی همین که با تاخیر اومدم بیرون یه جور بی ادبی محسوب می‌شد. اونا که به من ضرری نرسوندن. متوجه شدم که اون تایمی که نیومدم ببینمشون سراغم رو از باباینا می‌گرفتن. بعد از اینکه رفتن، به فاصله ی چند دقیقه بعدش پسرش و خونواده ش اومدن. من و خواهرم خونه بودیم و اصلا آمادگیشو نداشتم. با یه وضعی تونستم سریع سر و وضعم رو مرتب کنم و یه خورده خونه رو هم آماده بکنم که بیان. حالا اونا دم در منتظر بودن و دودل که بیان یا نه. حتی وقتی فهمیدن باباینا نیستن میخواستن برگردن که من منصرفشون کردم. به هر حال بعدش مامانینا رسیدن و اوضاع سر و سامون گرفت. تمام طول روز اضطراب و عذاب وجدان کاری نکردن با من بود. ولی هیچ کاری هم در قبالش نمی‌کردم و این خیلی ناامید کننده بود. هیچ کاری تقریبا انجام نداده بودم و میخواستم شب رو بخوابم! با خودم میگفتم صبح زود پا میشم و انجام میدم. اینقدر بی خیالی و اهمال کاری واقعا کم سابقه بوده. امروز سعی کردم خیلی به پوستم توجه نکنم.

185

امروز؟ میشه گفت روزی که به دو نیمه ی متفاوت تقسیم میشه. یه مقدار کمی کتاب برج فرازان رو خوندم. یه مقداری هم با ر صحبت کردم. متاسفانه اشتغال زیادی به گوشیم داشتم. این حالت واقعا اعصابمو خورد می‌کنه و ناراحتم می‌کنه. خب قضیه تقسیم روز به دو قسمت چیه؟ من طبق معمول روزای اخیر، اشتغال زیادی به پوست دستم داشتم. مدام نگاش می‌کردم و اطرافشو بررسی می‌کردم. دیگه عصبی شده بودم. گاهی وقتا انقدر زوم می‌کردم تا ببینم اطرافش چیزی می‌بینم یا نه. با دیدن رگ های خیلی ریز، اعصابم خورد می‌شد. سر و چشمم درد می‌کرد و متاسفانه به سناریو های بد فکر می‌کردم. تا اینکه حین همون کشفیات و سرچ ها، یادم اومد که ببینم تو عکسای قدیمم چنین چیزی هست یا نه. خیلی کم عکسی پیدا می‌شد که از اون زاویه ی به خصوص دستم، توش چیزی ثبت شده باشه. با این حال یه عکس رو پیدا کردم و فکر می‌کردم مال دو سال پیشه و با کلی زوم و بزرگنمایی، متوجه شدم که بله! مشابه همون لکه رو همونجای دستم دارم. خیلی خوشحال شدم و حس خوبی گرفتم. فکر کردم که این لکه حداقل ۲ ساله که با منه و معلوم نیست از کی شروع شده. من این مدت بهش فکر نمی‌کردم و راجع بهش حساس نبودم. به مامان، بابا و خواهرم نشون دادم و شادیم رو باهاشون به اشتراک گذاشتم. متاسفانه یه مقدار بعدترش این فرض اومد به ذهنم که ببینم تاریخ عکس مال کیه اصلا شاید مال ۲ سال پیش نیست. رفتم دیدم و بله! مال تابستون پارسال بود. هر چند بازم از هیچی بهتر بود ولی خب امیدم تا حد زیادی ناامید شد. از خودم ناراحت بودم که چرا وسواس فکری داشتم راجع بهش و باز رفتم سرچش کردم. طبیعتاً کمی از اون شادی اولیه م کم شد. تصمیم گرفتم از روی هارد فایل های قدیمی رو ببینم. کاملا هم محتاط بودم که کسی منو تو اون شرایط نبینه که بخواد منو سرزنش کنه. خیلی گشتم. خیلی زوم کردم. خیلی عکسا منو مشکوک می‌کردن. تا اینکه تو مرز ناامیدی از پیدا کردن عکس، یه عکس مال ۲ سال پیش رو پیدا کردم. مربوط می‌شد به جلسه من و دوستام و بابا و دکتر رضایی تو ارگ. دیدم همون لکه تقریبا رو دستم هست. دوباره آثار شادی اومد به چهره ام. هرچند که بعد از اون بار‌ها پوستم رو چک کردم، ولی از اون حساسیت اولیه کم شد. با این حال بعد از این اتفاقات هم، همچنان جستجو و نگاه کردن و این مسائل ادامه داشت. حتی بعضی موقع ها این فکر به ذهنم خطور می‌کرد که ماهیت این التهاب و لکه چیه که تا الان ادامه داره؟ خلاصه بگم که افکار بیمارگونه ی من تمومی نداشت انگار. کار پروپوزال هم پیشرفتی نداشتم. در این حد که به استاد پیام دادم که میتونم چهارشنبه بیام؟ اونم گفت که مشکلی نداره. که البته به خاطر این بود که فکر می‌کردم می‌تونم ف رو چهارشنبه ببینم و شیرینیش رو بدم. اتفاقی که گویا به وقوع نمی پیونده و این موضوع هم کم کم داره منو حساس و ناراحت می‌کنه. نمی‌دونم باید چیکار کنم. در حالی که خودمم اذعان دارم که موضوع بسیار پیش و پا افتادیه. منتهی خونه نشینی همین معایب رو هم داره.

184

امروز خوب نبود. کار دانشگاهیم رو انجام ندادم و درس هم نخوندم.تایم زیادی رو پای گوشی گذروندم. امیدوارم فردا انقدر سرم با گوشی مشغول نباشه. یه تایمی هم به کمک به بابا برای مرتب کردن حیاط گذشت که من به شخصه حوصله ش رو نداشتم. با ر یه مقدار حرف زدیم. راجع به اوضاع پوستم، هر چند که سرچ کردم، ولی در مجموع بهتر از دیروز بود. البته اوایل روز شرایط بهتر بود و رفته رفته هر چقدر به انتهای روز نزدیک شدیم، از اون بیخیالیه فاصله گرفتم. واقعا امیدوارم مشکل خاصی نباشه. امروز مامان اطراف چشمش با روغن داغ سوخت. منم سریع رفتم پماد سوختگی گرفتم و الان یه مقدار بهتره. خدا رحم کرد واقعا. خیلی نزدیک به چشمش بود. یه پست هم تو اون پیج اینستاگرامم گذاشتم. راستی جواب ف و مه رو امروز دادم. واقعا خیلی دورم از جفتشون.

183

دیشب وقتی حدودای ساعت ۴ از خواب پریدم، حس سبکی خیلی خوبی داشتم. دردم کاملا برطرف شده بود و حالم خیلی بهتر بود. صبحانه رو تو زمان خودش خوردم. امروز روز دکتر رفتنمه. برای همین یه جورایی اضطراب دارم براش و اونقدر تمرکز ندارم که به بقیه کارام برسم. از صبح تا ظهر کار خاصی نکردم. جز اینکه کافکا در کرانه رو تموم کردم و فرصت کردم تا کتابی که قبلا نصفه کاره گذاشته بودم، یعنی برج فرازان، رو دوباره ادامه بدم. خوشم نمیاد نیمه کاره رها کنم. سعی کردم این ساعات منتهی به دکتر رفتنم، از حجم فکر و خیال و سرچ های گوناگون کم کنم. بعد از ظهر ولی نتونستم بخوابم. البته قصدشو نداشتم ولی خب یه چرت کوتاه چندان ضرر نداشت. به بعضی از کارای شخصیم رسیدم. زمان رفتن شد. سعی کردم تند رانندگی نکنم. اول رفتم ترمینال و بلیط حاج باباینا رو گرفتم. اطراف مطب اصلا جای پارکی پیدا نمیشد. مجبور شدم یه دو دور بچرخم تا یه جای نسبتا خوب پیدا کنم. وقتی رفتم مطب، دیدم هفت هشت نفری نشستن. واقعا نمی‌تونستم صبر کنم. طاقتشو نداشتم. دوست داشتم زودتر وضعیتم مشخص بشه. اونجا نشستم هم به دستم نگاه می‌کردم و انگاری دو سه تا لکه ی دیگه منتهی خیلی کمرنگ رو هم پیدا کردم. دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. طاقت نداشتم. بالاخره بعد از حدود یک ساعت، نوبتم شد. رفتم داخل. دکتر جوون و خوش برخوردی بود. منم علائمم رو توضیح دادم. اونم منو معاینه کرد و توضیحاتشو گفت. مشخص شد که لکه ی اون قسمت ربطی به پسوریازیس نداره ولی من از امای بعدش می‌ترسیدم. خلاصه بگم اینجوری بود اوضاع که اون لکه منشأ عروقی داره چون عروق ریز در اون دیده می‌شد. من واقعا تو دلم غوغا بود که چی می‌خواد بگه چون می‌دونستم تو بدخیمی ها هم نیاز به خون بیشتر میشه. البته طبق سواد خودم. خلاصه بگم اینجوری گفت که مورد من انگار یه حالت خوش‌خیمی داره. متاسفانه حافظه ی من یاری نمیکنه که دقیقا حرفاشو تو اون لحظه به خاطر بیارم و این چقدر بده. ولی حس می‌کنم که این عبارات رو بکار برد: چیز خاصی نیست، نگرانش نباش، مورد خوش خیمیه. البته اینو هم اضافه کرد که اگه تعدادش بیشتر شد باید بیای تا نمونه برداری بکنم. همین جمله اعصابم رو خورد کرد و منو خیلی ناامید کرد. حرفش، حرف درستیه ولی انگار من نمی‌خواستم قبولش کنم یا اینکه ذهنم سریعا رفت سراغ بدترین سناریو ها. اون وسطاش اشاره ای کردم به اینکه علوم پزشکی میخونم و اینکه از بیماری های مختلف می‌دونم، منو مضطرب تر می‌کنه. ازم پرسید رشته م چیه؟ گفتم پزشکی. گفت چرا زودتر نگفتی؟ بعدش با لحن آقای دکتر منو مورد خطاب قرار داد که بعضی از دانشجو های پزشکی دچار یه شرایطی به اسم هیپوکندریازیس میشن که هر بیماری که راجع بهش مطالعه میکنن رو حس میکنن خودشون دارن. البته من این سندروم رو میدونستم. تهش هم دو تا سوال در مورد مو و ضد آفتاب پرسیدم که با حوصله جواب داد و معاینه کرد. به من گفت ریزش موهام هورمونیه. اون آخرش هم گفت سه ماه بعد بیا. من دوباره نگران شدم که راجع به مو میگه یا راجع به پوست؟ نکنه نکته ای رو ازم پنهون می‌کنه؟ از اونجایی که این جمله رو بعد از نسخه نوشتن داروی مربوط به مو گفت، ذهنم دو به شکه که دقیقا برای کدوم مورد منو میخواد ببینه؟ این مورد هم جزو دو موردی بود که منو دچار چالش کرد. هر چند که آخر سر من ازش پرسیدم که آقای دکتر خیالم از بابت پوست راحت باشه؟ اونم انگار گفت آره یا همچنین چیزایی که من متاسفانه دقیق خاطرم نیست. بعدش رفتم داروخونه. آماده کردن دارو های من طول کشید. من متاسفانه عادت بد سرچ کردن رو اونجا هم از دست ندادم و شروع کردم به سرچ های جدیدتر. اونجا هم حالم چندان خوب نبود. بابت همون ۲ مورد. در کل، حین مسیر برگشت اوضاع من چندان جالب نبود. به ف پیام دادم که میتونم حدودای ساعت ۶ ببینمش؟ اونم گفت که عصر کاره و عذرخواهی کرد و اضافه کرد که چهارشنبه آفه. رفتم خونه حاج باباینا بلیط رو دادم. خیلی خوشحال شد بنده خدا. موقع برگشتن تو کمربندی غربی راننده ی ماشین به من گفت که شلنگ بنزینت آویزونه! اینم یه موقعیت اضطراب آور دیگه اونم از نوعی که کلی بابتش سر آتیش سوزی ماشین قبلی، تروما گذروندیم. ناچارا یه جا زدم کنار. دیدم چیز خاصی نیست. شاید منظورش قطره های آب کولره. به بابا زنگ زدم. اونم تایید کرد و گفت بیا. اگه چیز خاصی نیست و بوی بنزین حس نمیکنی، بیا. اشتباه کرده طرف. به هر حال با مجموعه ای از اضطراب راه افتادم. تو راه هم کاملا فکرم بابت موضوعات امروز مشغول بود. تو مسیر، باز مجبور شدم بزنم کنار و یبار دیگه چک کنم. اومدم خونه. جریان رو توضیح دادم. ولی قیافه م شبیه شکست خورده ها بود و از اونایی که خبر بدی بهشون دادن. دوباره به چیزای بدتر فکر کردم و متاسفانه گزینه های جدیدی برای سرچ کردن پیدا کردم .حس میکنم دارم داغون میشم. تمام اعضای خونواده به طرق مختلف این هشدارو به من دادن که فکر و خیال رو تمومش کنم و اینقدر وسواس گونه به بدنم و مخصوصاً دستم نگاه نکنم و به حرف دکتر اعتماد کنم. گمونم بهترین راهکار باشه. من اومدم و اون بخش های نسبتا امیدوار کننده ی حرفای دکتر رو کامل فاکتور گرفتم و چسبیدم به یکی دو موردی که محض احتیاط بیشتر و طبق عرف گفت. و تازه از دل همون ۲ مورد بر می‌دارم به بدترین سناریو ها فکر میکنم و کلی چالش و دغدغه ی جدید به ذهن خودم اضافه میکنم. خودمم خیلی از این بابت ناراحتم و متوجه هستم کاملا که وضعیت ناتوان کننده ای رو داره برای من به وجود میاره. ولی این چیزی نیست که یک مرتبه ناپدید بشه. باید آروم آروم کمش بکنم تا بتونم تازه به یه حد معقولی از اهمیت دادن برسم. امیدوارم اون روز دیر نباشه. و همینطور امیدوارم مشکل من جدی و حاد نباشه.

182

سرم درد می‌کنه. حالم خوب نیست. فردا باید برم دکتر پوست. این روزا و ساعات آخر خیلی دارن مسخره می‌گذرن. سر و چشمم درد گرفته از بس سرچ کردم و عکس دیدم و فکر و خیال کردم و سناریو چیدم تو ذهنم و فکرای مختلف کردم. بابا نیستش و بعد از ظهر از کوه میاد. قطعی آب هم به مشکلاتمون اضافه می‌کنه و اعصاب مارو خورد تر می‌کنه. بخش زیادی از کتاب کافکا در کرانه رو خوندم. چند صفحه ای کوتاه مونده که به دلیل حال ناخوشم زورم نمی‌رسه که بخونم. وعده های غذایی امروزم کاملا نامناسب بوده و بخشی از حال ناخوشی و سردردم ناشی از همینه. مجبور شدم مسکن بخورم که اونم افاقه نکرد و ناچار شدم دوش آب گرم بگیرم. موقتا تسکین داد اما همچنان سر درد همراهم هست. در مجموع، امروز روز خوبی نبود.

181

امروز روز خوبی نبود. ساعت های مداوم پای گوشی. ساعت های مداوم مشغول سرچ و جستجو. اونم نه چیزای مفید، بلکه یه عادت بیمارگونه. سطح اضطراب بالایی رو تجربه کردم امروز. در مواقع زیادی بی حوصله بودم. نه به کار دانشگاهیم رسیدم و نه کتابی خوندم. با ف که حرف زدم کمی ناامید تر شدم. چون گویا اون و مه با هم فکری هم تصمیم گرفتن من و ر رو با هم مچ کنن. این موضوع ناامید کننده ایه. یعنی اینکه من متوجه دیدگاهش نسبت به خودم شدم. اینکه منو چی حساب می‌کنه. هنوز از شدت اعصاب خوردی پیام هاشون رو جواب ندادم. حتی نمی‌دونم که باید جواب بدم یا جواب ندم.

180

امروز رفتم دانشگاه. هر چقدر بخوام زود حرکت کنم بازم چندان توفیقی حاصل نمیشه. با این تصور که استاد راهنما چه ری اکشنی نسبت به تکلیف سریع‌السیر من میده. به هر حال رفتم دانشگاه. استاد بود. بنده خدا عذرخواهی کرد که دیروز تماس نگرفته و به قول خودش می‌خواست همون لحظه به من زنگ بزنه که شنبه برم پیشش :/ گفت که سه تا جلسه داشته و منم این موضوع رو اضافه کردم که آدم بعد از سه جلسه و بعد از ساعت ۱۲ ظهر، خسته میشه. به هر حال صحبت های تعارف گونه ای در ابتدای کار داشتیم. منم یه توضیح کوچیکی از فعالیت اخیرم دادم. گفتم که مقاله های بیشتری خوندم و دو تا نمونه ی پایلوت آوردم. نمونه رو خوند و خوشش اومد. بعدش گفت که بریم سراغ بقیه ی کار و زودتر بنویسیم. خبر خوبیه! خوشش اومد و امیدوارم در ادامه ی کار بتونم موفق باشم. البته احتمالا نیاز دارم که نمونه ی جدیدی رو جایگزین این دوتا بکنم. پیام مه رو حین رفتن به بابل دیده بودم. گفته بود دیشب معده‌ش درد گرفته. نمی‌دونستم که باید برم آمل یا نه و نمی‌دونستم که بابا اوکی هست یا نه. بعد از اتمام کارم به بابا زنگ زدم. گوشی نگرفت. به مامان زنگ زدم. اون پیشنهاد بهتری داد. گفت به مه زنگ بزنم و ببینم چیکاره حسنه. اگه میاد که هیچی و اگه نه، بهش بگم که بعد از ظهر شاید برم آمل بابت تعمیر گوشیش. زنگ زدم. تو بابل بود. خونه ی حاج باباینا رفتم امانتی رو گرفتم. خاله کشور هم اونجا بود. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. یه جورایی خوشحال شدم از دیدنش. رفتم سر قرار. ترافیک نسبتا سنگینی بود تو بابل. جای خوبی هم نتونستم پارک کنم و فاصله داشت با محل. با تاخیر رسیدم. مه اومده بود، با ظاهری که یه جورایی اگزجره به نظر می‌اومد. پیش من این دفعه نسبت به دفعه پیش راحت تر بود، و شاید هم مصرفش بیشتر شده بود و دو تا نخ سیگار کشید. اونم سیگار به نظر گرون! حرفایی مختلفی زدیم. با گوشی من به ر پیام داد!!! و در کمال تعجب اون هم بعد از چند دقیقه جوابمو داد. راستش من حین صحبت با اون چندین بار خبرهایی که باب میل من نبود رو شنیدم. چه در رابطه با خودش و دایره ی گفتگو هاش، چه در رابطه با ف و ارتباطات اون. حس کردم به من خیانت شده. یه استوری هم گذاشت که من از یکی خوشم میاد و اسمشو نمیگم. استوریش رو دیدم تو گوشی خودش ولی گفته که منو هاید کرده! می‌گفت تو کلوزش گذاشته و جواد رو هم تو کلوزش قرار داد. این موضوع اعصاب منو بیشتر خورد کرد. تونستم یه جورایی غیر مستقیم این موضوع رو بهش بگم ولی نمی‌دونم متوجه عمق قضیه شد یا نه. در مجموع از معاشرت امروزمون راضی نبودم اونقدر. موقع برگشتن برق قطع بود. یه صحبت هایی هم اون بین راجع به محمدرضا شد. یه جاهایی هم از دستم به وضوح عصبانی شد. نهار رو دیر خوردم ولی عجب نهاری بود! یه قیمه جا افتاده خیلی خوشمزه که شبیهش رو خیلی وقت بود که نخورده بودم. بعد از نهار یه مقدار با ر چت کردم. من طبیعتاً معذب بودم و اون به نسبت راحت تر. تا یه جایی رسوندیم صحبتو ولی نه اون حدی که اون می‌خواست. البته این نظر منه. بعد از ظهرم، به سرچ طبیعتاً گذاشت. حتی اگه نخوام هم جستجو میکنم. جواب پیام مه رو دادم ولی پیامای دیگه ش رو بی جواب گذاشتم‌. با ف هم صحبت کردم. البته یه جاهاییش بد بود. حس میکنم از دستم ناراحت شد از اینکه خواستم از دیدنش طفره برم. گفت که خودش میاد می‌گیره و اگه نشد، خودمون بخوریم و همین که یادش بودیم از ما ممنونه. من سریع گفتم من این شیرینی رو برای اون خریدم و حتما به دستش می‌رسونم. تشکر کرد و کلا خوشحال شد که به یادش بودم. بعدش خواستم ازش دو تا سوال بپرسم. تو تلگرام یه مقدار باهم حرف زدیم. خیلی هم حرف نزدیم ولی نظرشو راجع به دو تا موضوع خواستم. متوجه شدم که کلا پیشقدم نمیشه برای صحبت. در مورد اون پیج اینستاگرامم پرسید و یه جورایی حس کردم که دلش میخواد من بنویسم دوباره. در مورد وبلاگ هم که گفتم، بدش نمی اومد که آدرسش رو داشته باشه. البته این احساس منه. شاید اشتباه باشه. مشخص شد که دایره اطرافیانش کمه و این موضوع رو اصلا معضل نمیدونست. حتی یه فرصت میدونست برای اینکه می‌تونه توش خودش باشه. و بخش ناامید کننده قضیه این بود که اون با مه تصمیم گرفتن که منو با ر مچ کنن. این موضوع خوبی نیست. این یعنی اون دید منو نسبت به خودش، منتهی نسبت به من، نداره. اون در بهترین حالت منو دوست خودش می‌دونه حالا شاید دوست صمیمی. از اینکه دیدم برای نوشته ام ارزش قائله خوشحال شدم. ولی خب موضوعات ناامید کننده همیشه هستن.

179

دیشب خیلی بد خوابیدم. هم دغدغه ی تکلیف امروزمو داشتم، هم خواب بدی در مورد بابا دیدم. همین که نصفه شب از خواب پریدم، خدا رو شکر کردم که خواب دیدم و واقعی نبوده. واقعا دلم می‌خواد قدر خونواده م رو خیلی بیشتر بدونم و از بودن پیششون‌، کمال استفاده رو ببرم. تکلیفمم اینقدر به تعویق انداختم که نه گذاشت بخوابم و نه درست و حسابی انجامش بدم. صبح پا شدم تا یکم کارا رو راست و ریست کنم. با بی حوصلگی تمام به خاطر همون دو اتفاقی که دیشب حین خوابیدن برام افتاد، شروع کردم. وقتی متن رو دیدم تقریباً حال نکردم باهاش. کم کاری کردم واقعا. یه چیز خیلی آبکی از آب در اومد. فکر کردن در مورد پوستم همچنین ادامه داشت و در راستای سرچ هام به نتایج جدیدی رسیدم و فکر می‌کنم تا حد زیادی بیماری‌ام رو مشخص کردم. راستش حس خوبی ندارم. از این در ابهام بودن، دارم اذیت میشم. یه خوشی از ته دل یا خنده ی از ته دل نمی‌تونم داشته باشم و مدام به بیماری احتمالیم فکر می‌کنم. یه جور مسخره ای از دکتر رفتن هم اضطراب دارم و دوست ندارم برم ولی نهایتا امروز بعد از ظهر یه نوبت گرفتم برای شنبه. رفتنش یه دردسره نرفتنش هم یه دردسره. استادم امروز دانشگاه نبود. پیام دادم بهش و معلوم شد جلسه س. پس من و خواهرم هم به ناچار رفتیم خونه ی خاله، گرچه خونه ی حاج بابا و تنهایی رو شخصا بیشتر ترجیح می‌دادم. بد نبود در هر حال. تو ماشین حین رفتن به دانشگاه، تو اسنپ و خونه ی خاله دائما مشغول سرچ های مختلف بر پایه ی نتایج جدید امروز صبحم بودم. خیلی خیلی احساس درماندگی می‌کردم و می‌کنم. به همون دلایلی که بالا گفتم. فکر می‌کنم خیلی زود روحیه‌م رو باختم و مدام به بدترین چیزا فکر می‌کنم و زندگیم رو دارم از بین می‌برم. نمیتونم با خیال راحت بگم و بخندم. انگار اون ته ذهنم این موضوع بهم فشار میاره که به هر حال یه بیماری داری. خلاصه که وضعیت بسیار عذاب آوریه. بعد از ظهر، باباینا رو از تصمیمم مبنی بر رفتن پیش دکتر مطلع کردم و البته به مامانینا هم گفتم که حدس می‌زنم چه بیماری دارم. برگشتنی یه پیراهن سفید خریدم که خوشم اومد ازش. پیاما رو امروز جواب دادم. مشخصاً با بی میلی.

178

علی رغم اینکه دیشب خیلی خسته بودم، بازم صبح نسبتا زود پا شدم. در چندمین روز اشتغال فکریم به پوستم، انرژی چندانی نداشتم امروز، خیلی پای گوشی بودم، سرچ های بیشتر و کلافه کننده تری انجام دادم، به تکلیف فردام نرسیدم، غذامو با دل خوش نخوردم و کلا خوب نگذروندم. دارم خودمو با این اشتغال ذهنی نابود می‌کنم‌. راهش دکتر رفتنه ولی حتی برای اون، تلاشی نمی‌کنم و یه جورایی می‌خوام فرار کنم. رفتیم خونه ی بابابزرگ و سوغاتی هاشون رو دادیم. خیلی وقت بود ندیده بودمشون و دلم براشون تنگ شده بود. مه پیام داده که من بهت خیانت کردم؟ تعجب کردم از سوالش و راستش انتظارشو نداشتم. پیامش بر میگرده به آخرین حرفی که تو تلگرام بهش زده بودم. هر چند ازش ناراحت بودم، ولی گفته بودم با خودم که اونم رفتارهای خودش رو داره و نمیتونه طبق سلیقه ی من کار کنه. پس اون چیزی که من خیانت تلقی می‌کنم، از نظر اون یه رفتار خیلی عادی محسوب میشه. با این وجود، بهش گفتم نه و ازش توضیح خواستم برای طرح چنین سوالی. بهش گفتم که سوغاتی براش گرفتم و خوشحال شد. جواب ف رو هم دو روزی میشه ندادم. دیگه همین. پای گوشی بودن زیاد و اشتغال بیش از حد فکری، دارن منو نابود می‌کنن و باید فکری به حالشون بکنم. تکلیفمم انجام ندادم و باید امیدوار باشم امشب تا قبل اینکه بخوابم و فردا صبح زود، یه توفیقی تو انجام دادنشون داشته باشم و چیز نسبتا قابل قبولی رو برای ارائه آماده کنم.

177

امروز باید حرکت می‌کردیم. صبح زود پا شدم. خیلی خوابم می اومد. شب قبلش هم مدام فکرم درگیر این لکه قرمز رو پوستم بود. تمام فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده و لعنت به زمانی که این فکر اومد تو سرم. حتی نمی‌خواستم دوش بگیرم امروز صبح. بس که احساس خستگی و خواب آلودگی و کلافگی داشتم. به هر ضرب و زوری که بود، دوش رو گرفتم و کارامو انجام دادم. اصولاً جمع کردن وسایل سفر برای برگشت، کار خسته کننده ایه‌. منم مدام در طول روز دستمو چک می‌کردم. از حیاط مدرسه یه عکس گرفتم. بالاخره راه افتادیم. مسیر برگشت رو من و بابا به نسبت های نزدیک تری رانندگی کرده بودیم. اولین مسیرمون اردبیل بود. فقط رسیدیم بقعه شیخ صفی الدین رو ببینیم که فوق العاده بود. آدم دهنش باز میمونه از این همه زیبایی و هنر. چه نوابغی اون موقع زندگی می‌کردن. تجربه خیلی خوبی بود و منم عکسای خیلی خوبی ثبت کردم. استوری هم کردم که خیلیا پسندیدن. بعد از بازدید، رفتیم یه جا صبحونه بخوریم. به پای دهخدا نمی‌رسید ولی بد هم نبود. مسیر مربوط به آستارا و گردنه حیران رو من رانندگی کردم. رانندگی تو گردنه حیران چالشی بود. چون چند تا کامیون اومده بودن و آروم می‌رفتن و ترافیک ایجاد کرده بودن. از سمت دیگه، مسیر هم شیب زیادی داشت و ما هم تو مسیر سر پایینی بودیم و به ناچار باید ترمز رو زیاد نگه می‌داشتم. این باعث می‌شد که به ترمز ماشین فشار بیاد و بوی لنت ماشین خودمون و بقیه در بیاد. این موضوع با اون کلافگی ناشی از تفکر به دستم، اعصابمو حسابی خورد کرده بود. من هم تو یه جاهایی سعی می‌کردم سریع رد کنم و پشت ماشینا خیلی نمونیم. رانندگی توی گیلان خیلی طولانی شد. منم از یه جایی به بعد دادم به بابا. پام خیلی درد گرفته بود. مسیر طولانی شد و جاده ها باریک و پر دست انداز. نهایتا بعد از زمان طولانی، آستانه اشرفیه توقف کردیم. راستش حس خوبی به من داد توقف تو اون مکان. داخل کولر هم روشن بود و خنک شدیم. باز هم مشغول شدم به مقایسه دستم با عکسای اینترنتی. بعد از آستانه اشرفیه دوباره من نشستم و تا حدودای ایزدشهر رانندگی کردم. اواخر رانندگی خیلی خسته شده بودیم هممون. منم با سرعت می‌رفتم که هم به ترافیک نخوریم و هم زودتر برسیم. منتهی یه جاهایی دوربین بود و منم سعی می‌کردم سرعتمو کم کنم و این فکر تو ذهنم اومد که نکنه من چند بار جریمه شدم بابت سرعت؟ یه جاهایی بیخودی به ماشین‌های پشت سریم راه می‌دادم که خودمو به خطر می انداختم در واقع. درد پای من هم شروع شده بود و مدت نسبتا طولانی رو با درد رانندگی کردم. نهایتا جامو با بابا تعویض کردم. هم خسته شده بودم، هم درد نسبتا زیادی حس می‌کردم، هم حوصله داخل شهری رو دیگه نداشتم. بالاخره نزدیکای ۱۰ شب رسیدیم خونه. خونه هم خدا رو شکر امن و امان بود. گلدونا رو چک کردم. اونا هم وضعیت نسبتا خوبی داشتن. دلم برای خونه تنگ شده. دلم می‌خواست با خیال راحت استراحت می‌کردم تو خونه ولی تحویل تکلیفی که باید پس فردا بدم، این آسایش رو از من می‌گیره. البته که فکر و خیال راجع به پوستم هم بی تاثیر نیست و انرژی زیادی رو داره از من می‌گیره و منو داره از پا میندازه.

176

دیشب با وضع خیلی بدی خوابیدم. فکر کردن راجع به اوضاع پوستم، منو در موقعیت بسیار اضطراب آور و ترسناک و ناراحت کننده ای قرار داده بود. انگار که راجع به BCC بودنش شکی نداشتم. یکی از بدترین شب هایی که می‌تونستم داشته باشم. تمام طول روز این فکر با من همراه بود و لذت مسافرت رو به کامم تلخ می‌کرد. هر موقعیتی که پیدا می‌کردم، سریع دستم رو نگاه می‌کردم و بررسی می‌کردم. یا اینکه داخل اینترنت سرچ های گسترده ای انجام می‌دادم. صبح اشتهای صبحانه نداشتم. به ناچار کمی پنیر و خیار خوردم. قرار بود امروز به بازار بریم. موقعی که میخواستم مسواک بزنم و خواستم دستمو چک کنم، حس کردم اون التهاب تو نقطه ی دیگه ای از دستم هم وجود داره. این موضوع انگار کمی امید داده بود که آیا ممکنه BCC نباشه؟ رو همین حساب، کمی و فقط به میزان خیلی کمی، از فکر وخامت اون در اومدم. صدای هواپیما های متعددی رو شنیدم که تصور کردم برای آمادگی دفاعیه. صبح زود رفتیم بازار. پیدا کردن جای پارک و پارکینگ یه معضل بود. وقتی که رسیدیم به بازار، متوجه شدیم از ساعت ۱۰ تقریباً باز می‌کنن. هم تعجب کردیم و هم داشتیم کلافه می‌شدیم از اینکه اون زمان حدودا ۲ ساعته رو چیکار باید بکنیم. به ناچار این تایم رو تو معدود مغازه ها و پاساژ هایی که باز بودن، گذروندیم. قیمت کیف ها و کفش ها با تصورات ما همپوشانی نداشت. بازار که باز شد، شروع کردیم بازار گردی. پنیر لیقوان خوبی خریدیم و البته صابون مراغه رو هم از قلم ننداختیم. از هر دو جا، شماره ای گرفتیم که در صورت رضایت و لزوم، غیر حضوری سفارش بدیم. یه جا رفتیم شیرینی گرفتیم که من برای مه و ف هم یه شیرینی به عنوان سوغاتی گرفتم. دوغ بازاری خوردیم که خیلی مشتی بود! دوباره اون جستجو و سرچ تو بازار و تیمچه ها متأسفانه برقرار بود. اون جایی که دوغ لیوانی می‌فروختن، یه صبحونه سرا بود که توش شلوغ بود و ملت سرشیر عسل و شیر داغ می‌خوردن. واقعا هوس کردم چنین صبحانه ای رو ولی اون موقع وقتش نبود. از یه تعداد تیمچه ها بازدید کردیم. برگشتیم به پارکینگ. خروج از پارکینگ هم برای ما چالشی بود چون فضای تنگی داشت و راهنمایی خوبی هم صورت نمی‌گرفت. بعد از بازار رفتیم خانه ی شهریار. اونجا هم جای جالبی بود. حالت موزه طور داشت. بعد از اون هم رفتیم خانه ی پدر پروین اعتصامی. اونجا هم همینطور. خونه ی قدیمی و زیبایی بود. بعد از ظهر، داشتیم برنامه می چیدیم که کجا بریم. تصمیم گرفتیم بریم وادی رحمت و پارک ائل گولی. اول رفتیم وادی رحمت. راستش فضای اونجا به من آرامش نسبی خوبی داد. فضای عاشقانه و عارفانه ای بود. از شهدا خواستم که واسطه بشن که خدا مشکلات ما رو حل کنه‌‌. سر مزار آیه الله آل هاشم هم رفتیم. اون روبرو یه حسینیه اعظم هم بود. فضای اونجا هم آرامش بخش بود. یادبود هایی برای شهدای جاوید الاثر گذاشته بوده بودن. البته یادبود و مزار شهدای محراب هم اونجا بود. بعد از اون، رفتیم پارک ائل گولی. خیلی زیبا بود. مخصوصاً زمانی که شب شد. اینجا گویا کاخ شاهزادگان قاجار بوده و البته قدمت کل مجموعه به خیلی قبل تر بر میگشته‌. تصمیم گرفتیم قایق پدالو سوار شیم. صف نسبتا طولانی رو رد کردیم و مدت نسبتا زیادی منتظر موندیم. من یک دفعه متوجه شدم وزن من به حداکثر وزنی که تو تابلو راهنما بهش اشاره شده نمی‌خوره. از این بابت کمی نگران شدم. از مسئولش پرس و جو کردم و مشخص شد که ایرادی نداره. قایق سواری خیلی خوب بود. خیلی وقت بود چنین لذتی رو تجربه نکردیم. شب شده بود و منظره خیلی قشنگی با حضور چراغ های نورانی کاخ، شکل گرفته بود. عکسای خوبی ثبت کردیم. مجددا متأسفانه فکر و ذهن من درگیر پوستم شده بود و حین قایق سواری هم عکسا رو می‌دیدم. حتی وقتی که تو صف، منتظر بودیم. این اشتغال ذهنی آخرش منو نابود می‌کنه. سعی کردیم تو تایم مقررش تموم کنیم. بعدش هم بستنی خوردیم که وانیل توت فرنگی بود و حقیقتا چسبید. من امروز این قضیه پوستم به مامان و خواهرم گفتم. خیلی خیلی کم از اون بار سنگینی که باید حمل می‌کردم کم شد. جفتشون می‌گفتن به عکسا شبیه نیست. نگران این بودم که به خاطر دلخوشی من این حرفو می‌زنن. گه گاهی اگه با هر کدومشون تنها می‌شدم، کلافه شون می‌کردم از سوال پرسیدن. عکسا هم چیز زیبایی نداشتن که اونا مشتاق به دیدنش باشن. از این بابت، واقعا اذیتشون کردم. به آخر سفرمون رسیدیم. خیلی خسته بودیم و فقط تونستیم بخشی از وسایلمون رو داخل ماشین بذاریم. فکر کنم هممون دلمون برای قزوین، زنجان و تبریز تنگ بشه. مسافرت خیلی خوبی بود.

175

راستش حال نوشتن ندارم. ولی سعی می‌کنم خیلی تیتر وار بیان کنم. جاهای مختلفی رو امروز دیدیم؛ خانه مشروطه، موزه آذربایجان، مقبره الشعرا، میدان ساعت، موزه ی شهر، مسجد کبود، موزه ی قاجار، ارگ عالیشاه. خیلی قشنگ بودن مخصوصا خانه مشروطه. منم با طمانینه سعی می‌کردم بازدید کنم. بسیار آموزنده بود و تا الان که می ارزید کاملا. عکسای خوبی هم گرفتیم. منم در مواقع متعددی کسل و بی حوصله و ترشرو بودم. دایی تعارفمون کرد که بریم خونه شون که چندان به مزاج من خوش نیومد چون برنامه ی سفر کمی دچار تغییر میشه. کار استاد راهنما رو هم انجام ندادم و دغدغه ی اون، روز به روز بیشتر میشه. با ف در حد خیلی کوتاه صحبت کردیم که البته اونجوری که می‌خواستم پیش نرفت. ولی اتفاقی که امروز خیلی منو درگیر کرد حساسیت به یکی از لکه های پوستیم بود. نمی‌دونم چی شد بعد از ناهار این موضوع فکرمو مشغول کرد که نکنه سرطانی باشه. از نوع سلول پایه ای. و کل بعد از ظهر و شبم درگیر این موضوع شد. حالم خیلی بد و گرفته س. مسافرت از اون لحظه تا الان داره به من بد می‌گذره. احتمال خیلی زیاد همون باشه. خیلی روحیه م افت کرده. نمی‌دونم چیکار بکنم. افکار مریض گونه دارن پشت سر هم به مغزم فشار میارن.

174

امروز صبح، شکم درد و دل پیچه ی دیشبم رو هم‌چنان به همراه داشتم. خیلی اذیت می‌کنه واقعا. صبح زود دوش گرفتم. وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. از این بخش بدم میاد. من نشستم پشت فرمون. جاده های کسل کننده و یک‌نواختی رو امروز رانندگی کردم. حتی تو جاده ی قزوین به زنجان چندین بار حس کردم که پلکام داره بسته میشه. شب هم به موقع نخوابیدم، صبح زود هم بیدار شدم و همینطور صبح زود دوش هم گرفتم. اول از گنبد سلطانیه بازدید کردیم. یه بنای خیلی قشنگ و باشکوه. وقتی کنارش می ایستی، تازه متوجه حقارت خودت میشی. از نقاط مختلفش بازدید کردیم. صبح زود رسیده بودیم اونجا و حتی کارمنداش نیومده بودن. یه جایی باید از راه پله های تنگ و مرتفعش، رد می‌شدیم. وقتی به طبقه ی دوم رسیدم، ترس از ارتفاع من شروع شد. با اینکه حصار بلندی اطرافم بود، بازم دلهره داشتم. موقع برگشت از راه پله هم به خاطر شیب تندی که بعضی جاها داشت، یه مقداری فریک می‌زدم. همون حوالی ما نون سنگک داغ گرفتیم. بعدشم رفتیم زنجان‌. شهر خیلی زیبایی بود. با خیابون های متعدد یکطرفه! از رختشویخانه، عمارت ذوالفقاریه یا مردان نمکی، بازارچه های سنتی، امامزاده ابراهیم، بازار سنتی زنجان بازدید کردیم. نمونه ی بارز کیفیت بالا در زمان کم. فضای داخل بازارچه خیلی خوب و نوستالژی بود. از اونجا مس و چاقو گرفتیم. من یه پیه سوز مسی گرفتم. یه نوع چاقویی هم دلم می‌خواست ولی بعدش منصرف شدم. یه دستبند چرمی هم گرفتم که همیشه دلم می‌خواست بگیرمش ولی نمی‌دونستم به دستم میاد یا نه. معلوم شد که میاد به دستم. تو عمارت ذوالفقاریه وقتی که میخواستم رو یک صندلی بشینم، محکم کله م خورد به طاقچه و اعصابم خورد شد. نهار، نان داغ کباب داغ بودیم. یادمون رفت جغور بغور بخوریم. از زنجان تا تبریز رو من روندم دوباره. جاده ی طولانی و خیلی خسته کننده. تو یه جاهایی عملا هیچ طبیعتی وجود نداشت. من خیلی تشنه م شده بود و از طرفی تقریبا آب هم تموم شده بود تو ماشین. این باعث نگرانی م شده بود چون هیچ آبادی تو این بخش از مسیر نبود. من نمی‌دونستم چقدر میتونم این تشنگی رو تاب بیارم. واقعا امان آدم بریده میشه از شدت تشنگی. هوا هم خیلی گرم بود. بالاخره یه جا زدیم کنار و هندونه خریدیم. گذاشتیم یه مقدار تو آب حوض بمونه و بعد همونجا قاچ زدیمش و خوردیم. فکر کنم اولین باری بود که چهارنفری یه هندونه رو تو یک وعده تموم می‌کنیم. خیلی شیرین نبود ولی از هیچی بهتر بود. متاسفانه عطش من به میزان قابل توجهی هم چنان وجود داشت. تا اینکه به یک پمپ بنزین رسیدیم و من اونجا تونستم آب معدنی بخرم. رسیدیم تبریز. اول محل استقرار رو مشخص کردیم. تو همین برخوردای اول، حس مرتب بودن و با کلاس بودن اهالی به نظرم اومد. جایی که توش مستقریم، جای خوبیه و از قزوین به نظرم بهتره. وقتی من و بابا رفتیم مغازه تا خرید کنیم برای شام، متوجه شدیم که فردا موزه ها و اماکن دیدنی تعطیل هستن. شوک خیلی بدی بود. باید ببینیم با این خبر ناگوار چیکار می‌کنیم. با ف یه مقدار حرف زدم. خیلی خیلی کوتاه در حد دو سه جمله. شیفت عصر و شبش رو داره می‌گذرونه و از این ناراحته که من چرا تو تبریز داره بهم خوش می‌گذره. یه مقدار هم با مه حرف زدم. سعی کردم واقعا احساسات منفی رو وارد نکنم. تصمیم گرفتم هر موقع راجع بهشون حساس شدم، به آدمای زیبایی فکر کنم که تعدادشون خیلی زیاده. همه جا هم می‌تونی ببیندشون؛ تو خیابون، بازار، رختشویخانه، بازارچه سنتی و .. کتاب هم نرسیدم بخونم امروز. امیدوارم فردا پروداکتیو تر باشم.

173

دیشب کمی سخت خوابم برد. صبح زود بیدار شدم. تصمیم داشتیم بریم صبحونه دهخدا. من و بابا صبح دوش گرفتیم و من بقیه رو تهییج کردم که زودتر کارهاشون رو انجام بدن و زودتر راه بیفتیم. راستی دیشب محل استقرار مون خیلی شلوغ شد. یعنی مسافرای خیلی زیادی اومده بودن. یه خبر شوکه آوری که امروز صبح شنیدیم ترور شهید اسماعیل هنیه بود. خیلی جا خوردم. اونم تو تهران این اتفاق افتاد. واقعا ناراحت کننده بود. به هر حال، راه افتادیم. صبحونه ی دهخدا فوق العاده خوش مزه بود و ما چهار آیتم: املت، نیمرو، عدسی و لوبیا رو سفارش دادیم. اصل داستان، همون پیاز داغش بود که مزه ی عجیبی داده بود. بعدش خواستیم بریم سرای امینی ها و کلیسا که مشخص شد جفتشون بسته ن. رفتیم بازار قدیم. اونجا هم هنوز بیشتر مغازه ها باز نکرده بودن. ولی خب اون حس نوستالژی که درش وجود داشت، خیلی جالب بود. چند عکس از مغازه های مختلفش گرفتم. سرای امینی ها رفتیم. خیلی قشنگ بود. هم محوطه ی بازش و هم داخل حسینیه ش و هم داخل سردابش. متاسفانه برق رفت و ما نتونستیم درست و حسابی عکس بگیریم از فضای داخلی. بعدش رفتیم کلیسا. یه جای خیلی نقلی و کوچیک که البته بیشتر بازارچه محصولات صنایع دستی محسوب می‌شد. ولی خب من لذت بردم از بازدید از اونجا و عکسای خوبی هم گرفتیم. یه مغازه ی صنایع دستی هم تو راه رفتیم. خیابان سپه و ضمایمش رو هم بازدید کردیم. اومدیم جامون. بعد از ظهر کمی خوابیدیم. من خواب بدی دیدم انگار. سر صبح هم از صبحونه ی دهخدا استوری گذاشتم. بعدش داشتیم مذاکره می‌کردیم که ادامه ی مسافرت به چه شکل باشه و کجا ها رو بریم. نهایتا بعد از ظهر رفتیم سرای سعد السلطنه رو دوباره با دقت بیشتری بازدید کردیم. من خواستم حنا بزنم که صاحبان اون مغازه گفتن نمیشه. البته اولش با یه مقدار پوزخند جواب دادن که یه مقدار خجالت کشیدم راستش. که شاید اصلا نباید مطرحش می‌کردم. یه جا رفتیم بستنی و فالوده خوردیم که اون هم واقعا خوب بود. بعدش هم رفتیم مسجد جامع قزوین که اون هم مکان قدیمی و باستانی محسوب می‌شد. حین مسیر تو تاکسی و اسنپ، من و مامان و خواهرم اون پشت کلی شوخی و خنده می‌کردیم. من بابت غذا های امروز صبح، شکمم درد گرفته. امیدوارم امروز بتونم چند صفحه ای کتاب بخونم و بتونم حین سفر، به اون کار علمیم هم برسم. همینطور امیدوارم که ادامه ی مسیر به ما خوش بگذره و تجربه ی خوبی رو ثبت کنیم؛ در کمال تندرستی و آسایش.

172

صبح زود راه افتادیم. شب قبل به نسبت سفر های قبل،‌ یه مقدار زودتر خوابم برد. ولی در هر صورت این بدو بدو های دم رفتن خیلی حوصله سر بره. من نشستم پشت فرمون. جاده به نسبت خوب و خلوت بود. منم که تو اینجور جاده ها شکمم درد می‌گیره. بعد از امامزاده هاشم به یه چالش بزرگ برخوردیم و نگرانمون کرد. اونم بحث ترموستات ماشین بود که خراب شده بود و آمپر ماشین بالا رفته بود. فکرمونو خیلی درگیر کرد و علاوه بر اون، من باید دائما حواسم به ماشین و جاده و فشار ندادن متوالی پدال گاز هم می‌بود. کاملا اتفاقی تو رودهن به یه مکانیکی برخوردیم. تقریبا یه ساعت معطل شدیم. منم اون وسطا به کیفیت کار اینا شک کردم چون اونجوری که می‌خواستیم پیش نمی‌رفت. به هر حال، ماشین خدا رو شکر خوب شد و راه رو ادامه دادیم. دایی اینا هنوز حرکت نکرده بودن پس تصمیم گرفتیم تهران چند جای دیدنی رو ببینیم. خیلی شلوغ بود تهران. رفتیم کاخ سعد آباد. به ما گفتن به خاطر مراسم تحلیف تا آخر هفته تعطیله. کاخ گلستان هم همین بود و نیاوران باز بود. دست از پا دراز تر برگشتیم. دو دل بودیم که چیکار کنیم، بقیه جاهای تهران رو ببینیم، کرج بریم یا اینکه مستقیم بریم قزوین. نهایتا به این نتیجه رسیدیم که تهران موندن نمی‌صرفه چون اماکن دیدنیش تعطیله. کرج هم که دایی اینا نیومدن. پس ما برای اینکه از تایممون استفاده ی بهینه تری بکنیم، راه بیفتیم سمت قزوین. همین کارو کردیم. سمت گلشهر تو یه مسجد بزرگ و باصفا نماز خوندیم. مسجد امام حسن عسکری. آب سردی داشت اونجا. وسطای مسیر کرج به قزوین من سپردم بابا رانندگی کنه چون پام خیلی درد گرفته بود. رسیدیم قزوین. اول رفتیم ستاد اسکان. بعدش هم جامون مشخص شد که جای خوبیه به نسبت. یه مقدار استراحت کردیم و بعد از ظهر رفتیم سراغ جاهای دیدنی. اول با کلیسا شروع کردیم که بسته بود. بعدش ماشین رو همونجا گذاشتیم و رفتیم سمت چهل ستون. زیبا و ماندگار. من اونجا از یه هنرمند خطاط، یه پوستر خوشنویسی که همون لحظه داشت می‌نوشت رو خریدم. بعدش رفتیم سمت سرای سعد السلطنه. خیلی خیلی قشنگ بود و وقتی میری توش اون بافت تاریخی، انگار خودتو تو همون زمان تصور می‌کنی. فضای میدون مانندی که زمان قدیم اینجا جمع می‌شدن‌. بعدش هم رفتیم کافه ارثیه. فضای خیلی خیلی قشنگی و نوستالژی بود. خیلی با سلیقه دکوراسیون شده بود. کمی قیمت هاش بالا بود ولی خب به خاطر محلش و دکوراسیون فوق العاده ای که داشت، تا حدی با عقل جور در میومد. اونجا یه مقدار اعصابمون خورد شد. سر چیز مسخره ای به اسم عکس گرفتن. اعصاب آدم خورد میشه واقعا. به هر حال مدتی که اونجا گذروندیم به تلخی و شیرینی گذشت. عکسای زیادی گرفتیم. بعدشم کمی تو همون سرا، قدم زدیم، خواهرم دستشو حنا زد و یه مقدار هم شیرینی به عنوان سوغات خریدیم. برگشتنی یه سر رفتیم حمام قجر و از اونجا هم بازدید کردیم. پیاده روی های زیادی داشتیم. این موضوع احساس خوشایندی به من منتقل می‌کرد. حس تعلق خاطر داشتن و یا حس لمس کردن. بعدشم با درشکه اسب دور سبزه میدان رو طی کردیم که این هم تجربه ی خیلی جالبی بود. نهایتا آبمیوه خوردیم و برگشتیم به محل استقرار مون. من اون اواخر چشمم به میزان زیادی می‌سوخت از شدت شوری عرق شاید. و یا حتی خشکی هوا. من امروز یه مقدار کتاب کافکا در کرانه رو هم مطالعه کردم. محمدرضا یه سری عکس گذاشت تو گروهمون که مثل اینکه باز بچه ها بیرون رفتن بدون اینکه یه تعارف خشک و خالی بکنن منو. ناراحت شدم راستش و این از ظاهرم هم مشخص بود. ولی خب دلیلش رو به کسی نگفتم. یه استوری از جاهای دیدنی امروز گذاشتم که صادقلو تقریبا همون لحظه ریپلای زد. در مجموع روز خوبی بود. جاهای زیادی رو تونستیم امروز بگردیم، شهر جدیدی رو بازدید کردیم، کافه ارثیه رو رفتیم و خیلی چیزای دیگه.

171

امان از سوشال مدیا. روح منو داره می‌خوره. با مه هی دچار سوءتفاهم میشم. انگار عامدانه می‌خوام برنجونمش. خودمم یه حسی دارم که انگار از این کار لذت می‌برم. آخه چیز نامربوطی نمیگم. یک سری واقعیت هایی که راجع به خودم گفته رو دوباره به روش میارم. اونم میگه که من خیلی جدی گرفتم این حرفا رو. راست میگه احتمالا. من حساس، زودرنج و تحریک پذیر شدم. حس می‌کنم خیلی شخصیت کنترل گرانه ای رو دارم نشون می‌دم.

امروز صبح موقع دوش گرفتن یهویی به ذهنم رسید که چطوره از هوش مصنوعی برای خوندن مقاله ها کمک بگیرم؟ و بنگ! به دادم رسید و خیلی کمکم کرد. دایی اینا یه چیزایی در مورد سختی روابط با خاله و حاج باباینا گفتن. واقعا سخته برای اونا. بعد از صبحانه، رفتن. امروز حدود یک ساعت معطل شدم تو دستشویی چون آب قطع شد یه دفعه ای. خون، خونم رو می‌خورد. این در حالی بود که باید می‌رفتم دانشگاه پیش استادم. به لطف هوش مصنوعی، تونستم خلاصه و چکیده و مقدمه ای از این مقالات رو به زبان فارسی داشته باشم و یه دور سرسری خوندمشون. جلسه م با استاد خوب پیش رفت. به ظاهر مسلط در رابطه با مقاله ها، ولی در درون متزلزل، راجع بهشون صحبت کردم. یه دو سه تا ایده هم دادم. تکلیف اول من مشخص شد. نوشتن مقدمه‌. تونستم به یک نحوی ازش چند روز بیشتر مهلت بگیرم و اون هم خیلی مخالفت نکرد و اتفاقا اینو هم گفت که نوشتن مقدمه سخت ترین بخششه. نگفتم این مهلت رو برای مسافرت می‌خوام و در عوض گفتم که برای بهتر شدن کار و بالا بردن دقت، این مهلت رو نیاز دارم. دوست نداشتم قضیه ی مسافرت رو بگم. من شرایطش رو اول کار قبول کردم و درست نبود از نظر من که بیام یه تبصره ای وسطش بذارم. موقع برگشتن هم بنده خدا عذرخواهی کرد که به هر حال تعطیلات رو مشغول به کار و مطالعه شدم. ولی اگه این کار خوب پیش بره و برای من هم منافعی داشته باشه، احتمالا یکی از تسک های تابستون تیکش زده میشه. دکتر بابازاده رو هم دیدم و یه معاشرت خیلی خیلی کوتاهی داشتم. موقع ظهر کمی بدخلق شدم. راستش اوضاع مسافرت خیلی مشخص نیست و خیلی مشتاقانه جواب سوالم رو نمیدن. منم اعصابم خورد شد و بعدشم گرفتم خوابیدم. بعد از ظهر این کسالت رو داشتم همچنان. هم داشتم به کار مقاله حین سفر فکر می‌کردم، هم به تعداد روزای سفر، هم به نحوه ی اقامت، هم به انتخاب شهر ها و ...نهایتا این اعصاب خوردی رو خیلی واضح بروز دادم. ولی به مرور زمان و وقتی که بابا اومد و حرف زدیم راجع بهش، یه مقدار اوضاع بهتر شد و تقریبا چهارچوب کلی کار کشیده شد. این بدو بدو های شب قبل مسافرت هم لذت بخشه و هم به میزان زیادی خسته کننده. باید یادم نره که چه کارایی رو حتما باید انجام بدم و چه وسایلی رو باید همراهم بگیرم. اصلاح صورت و پک کردن و استحمام و آب دادن به گل ها و اینا هم هست. امیدوارم مسافرت دلچسبی داشته باشیم. منم به کارام بتونم برسم و به موقع استادمو ببینم. راستی! هنوز جواب ف رو ندادم.

170

امروز جور خاصی نگذشت. معمولی بود. یه خورده با مه صحبت کردم. احساسات عجیب بچه گانه ای تو من در رابطه ای که با اون دارم، حاکم شده. و دلم می‌سوزه که اینقدر اونو هدف تیر هام قرار میدم. گاهی زخم زبون میزنم و ناراحتش می‌کنم. واقعا وقتی خودمو جای اون میذارم، خیلی حس بدی می‌گیرم. اونم زندگی خودشو داره. چرا باید محدود باشه؟ خیلی هم به من لطف داره. تو موارد مختلف. مگه قراره همه ی اتفاقا اونجوری که ما انتظار داریم، بگذره؟ بگذریم. آب امروز هم اذیت کرد مارو. دایی اینا اومدن. فکر نمی‌کردم شب خوابیدن باشن. با زندایی یه مقداری در مورد کتاب ها بحث شد و اومد اتاقمو دید. با دایی هم رفتیم بیرون که یه مقدار خرید کردیم و نور تو بغلم، خوابش برد. خیلی اتفاق شیرینی بود. نرسیدم مقالات نوروآناتومی رو بخونم. فردا هم باید استادو ببینم. استرس این یه موضوع رو دارم.

169

اعصابم از آب قطع شدن طولانی مدت دیروز خورد شده بود. صبح هم آب به صورت منقطع وصل شده بود و امانم رو بریده بود. اما خبر بد امروز، این نبود. یکی از غیرقابل باور ترین و تلخ ترین خبرهایی که می‌تونستم بشنوم. امروز مشخص شد که آخرین عضو خونواده ای که با انفجار گاز خونه شون دچار سوختگی شد، فوت کرد. وقتی که عکسشو گذاشتن، متوجه شدم آشناس. این فرد همون حمید آقایی بود که شاگرد بابا بود و ما ازش عسل می‌خریدیم. شوک خیلی بدی به ما وارد شد. باورمون نمی‌شد و تو بهت و ناباوری بودیم. همه ی اعضای خونواده چنین احساسی رو داشتیم. بابا گفت بریم خونه شون برای تسلیت. تو این گیر و دار، آب هم قطع بود. به هر حال، آب بالاخره وصل شد و ما رفتیم خونه حاج بابا. اونجا چندان خوش نگذشت. هم شلوغ بود، هم پای بحث سیاسی باز شده بود و ... بعد از نهار و استراحت راه افتادیم سمت خونه دده. دده خیلی شکسته تر شده و تقریبا مارو نمی‌شناسه. با این حال دیدار خوبی بود. حال و هوامون عوض شد. برگشتنی اومدیم وسایل شیرینی فروشی و خرید کردیم. و مشخص شد دایی اینا امشب خونه ی ما نمیان. پس ما تصمیم گرفتیم که برگشتنی بریم خونه ی شاگرد بابا برای تسلیت. اول رفتیم آرامگاه محلشون که خانم و چهار تا بچه ش دفن شده بودن. خیلی ناراحت کننده بود. و بعد با پرس و جو آدرس خونه شون رو پیدا کردیم و برای تسلیت رفتیم اونجا. نهایتا با یکی از همکارای بابا هم مسیر شدیم. خیلی وضعیت ناراحت کننده ای بود. هم شدت انفجار خیلی سنگین بود و هم علتش شاید یه چیز کوچیکی بود. فضای حزن سنگینی اونجا حاکم بود. با این حال پدر مرحوم خیلی روحیه ی مقاومی داشت و محکم بود. حرفایی که همکار بابا برای تسلی خاطر می‌زد خیلی خوب بود و منو به فکر فرو برد. واقعا ناپایداری دنیا.

168

متاسفانه ۱۳ دقیقه دیر کردم و چقدر متنفرم از این کار. صبح پا شدم و مشکل ماشین لباسشویی رو حل کردم. به خودم افتخار کردم! امروز ساعت های زیادی آب قطع بود. هنوز ایمیل استاد رو دریافت نکردم. کتاب کافکا در کرانه رو با شک و تردید شروع کردم اما تا اینجا که بیشتر از ۱۰۰ صفحه از اون رو خوندم، کاملا جذبش شدم. با مه یه مقدار حرف زدیم و یه جورایی دلش میخواد زودتر حرف زدن با رها رو شروع کنم. اما خودم مطمئن نیستم. قرار بود بعد از ظهر بریم ویشگون که خودم یه جورایی سرد شدم. امروز یه مقدار دست چپم درد می‌کنه که اذیتم می‌کنه این موضوع.

167

صبح کمی دیر پا شدم. قبلش بگم که امروز هم مشغولیت زیادی روی گوشیم داشتم و در مجموع با مه، ط و ف هم صحبت کردم. اوضاع خونه تو صبح خوب نبود. مثل اینکه بگو مگویی اتفاق افتاده بود و من چون خواب بودم، صدایی رو نشنیدم. چیز هایی دستم اومد از گفته های جسته و گریخته ی مامان و خواهرم. بازم دکتر و خونواده ش نقش بسزایی رو تو این چالش داشتن. بابا هم بیرون بود. من رفتم دوش گرفتم و همون موقع بابا اومد. بعد از اینکه لباس پوشیدم زنگ زدم به سلمانی که ببینم بسته م کجاست. معلوم شد تو اداره پسته و هنوز یک ساعت دیگه بازن. منم بدون اینکه صبحونه بخورم، آماده شدم و با اخم و تخم زدم بیرون. ماشین بیرون بود و هیچ تمایلی به سوار شدن نداشتم. با تاکسی رفتم و برگشتم. بسته م رو گرفتم. از در پشتی اداره پست؛ چون در اصلیش بسته بود و برای منم حالا سوال شده بود که چرا سلمانی گفته بود بیام وقتی اداره تعطیله. که وقتی دقت کردم، دیدم داخل، کارمنداش هستن. اومدم خونه. با همون حالت. بسته رو باز کردم و خیلی خوشحال شدم. کتابخونه م رو خیلی قشنگ تر کرد. از کتابا عکس گرفتم و برای ف و مه فرستادم. نهار درست حسابی نخوردم. حتی با اینکه صبحونه هم نخورده بودم. سه دلیل مهم داشت: ۱- احساس کردم خوب سرخ نشده. ۲- دیدم مامان غذای اصلی رو نمیخوره و هی با غذاش ور می‌ره. ۳- اعصابم به حدی خورد بود که تحمل نشستن سر سفره رو نداشتم. ظهر نتونستم بخوابم و کلا سرم تو گوشی بود و بابت همین سر و چشمم درد گرفت. جدا از اینکه خودم هم احساس غیر مفید بودن به من دست داد. ایمیل استاد به دستم نرسید و من پیام دادم بهش و این موضوع رو بهش اطلاع دادم و آدرس جدید ایمیلم رو براش ارسال کردم. تا الان که جوابمو نداده. بعد از ظهر رفتیم خونه ننه. دیدم بابا هم اونجاست. قبلش تا جایی که من و مامان تنها بودیم، پیش هم دیگه غر زدیم و البته مامان بیشتر. وقتی رسیدیم اونجا، دیدم بابا داره بر میگرده و تا مارو دید، دوباره برگشت خونه. منم کاملا بی تفاوت رفتم داخل. سعی می‌کردم بیشتر ننه رو نگاه کنم چون خیلی وقت بود ندیده بودمش. مامان با ننه کلی حرف داشتن. اون وسط بابا هم نشسته بود و با حالت دلگرم کننده ای گاهی صحبت می‌کرد. دلگرم کننده برای همه ی کسایی که اونجا بودیم. برگشت با ماشین برگشتیم. اوضاع بهتر شده بود و انگار نه انگار که چالشی رو پشت سر گذاشته بودن. من واقعا خوشحال شدم از این بابت و حالم بهتر شد. هر چند سر دردم هم چنان باقی مونده بود. وقتی رسیدیم خونه، بابا زنگ زد که بریم فروشگاه. من نمی‌خواستم برم ولی به اصرار مامان، من رفتم. معلوم شد که بابا نمی‌خواست با ما بیاد و من و مامان رفتیم. موقع حساب کتاب، فروشنده دستپاچه شد و اشتباه کرد. منم بهش گفتم که مشکلی نیست اگه بخواد دوباره وسایل رو در بیاره و حساب بکنه. خودمم چند قدمی راه رفتم داخل فروشگاه. مابقی روز هم اتفاق خاصی نیفتاد. من شام رو دوست نداشتم و بدون اینکه شام بخورم رفتم بخوابم. ظهر هم چیز خاصی نخورده بودم و از مامان بعد از ظهر خواستم یه پلو نیمرویی حاضر کنه برام. این موضوع کمی خواهرمو ناراحت کرد چون ناهار رو اون درست کرده بود. البته من خیلی غذاهاشو دوست دارم ولی خب گاهی استثنا هم پیش میاد؛ هر چند که تو این مورد خاص، احتمالا ایراد از من بود و غذا مشکلی نداشت. قبل خوابم یه جوری موضوع به درد نخوردن تو فیلم و سریال رو با مه پیش کشیدم. تعجب کرد و گفت این چه حرفیه؟ گفتم خودت گفتی. گفت من گفتم؟ چرا الکی میگی و از این حرفا. گفتم خودت گفتی در مورد فیلم و سریال به درد نمی‌خورم دیگه. اینو که گفتم چند دقیقه بعدش گفت که آره نمی صرفه معرفی کردن فیلم و سریال به تو و از اینجور چیزا. تهش هم اضافه کرد که من خیلی نکته سنج شدم. بعدش هم مشخص شد یه استوری گذاشته از خودش حین فلوت زدن. خیلی مسخره به نظر میاد ولی این هم منو تحریک پذیر کرد. به خاطر اینکه من از ذات و نیات خودش و آدمای اطرافش باخبر بودم. همین موضوع کمی منو قلقلک می‌داد که بدون اینکه پیامشو جواب بدم یه مدت حذف کنم این اکانتمو. مشابه این ترک کردن هم چند وقت پیش اتفاق افتاد. هنوز نتونستم خودمو کاملا برای این اتفاق قانع کنم.

166

موقع اذان صبح مامان و بابا داشتن در مورد اوضاع دیروز و صحبت هایی که شد، باهم حرف می‌زدن. قرار بود بابا و دکتر امروز صبح زود برن کوه نوردی و زودتر برگردن تا ماهم راه بیفتیم و من به جلسه ی دانشگاهم برسم. دوباره خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت حدودای ۸ بود. از اینکه ناشتا باید صبحونه رو تو شرایط غیر معمول و با حضور مهمون هایی که باهاشون راحت نیستم بخورم، اعصابم خورد بود‌. تازه به اینا باید جمع کردن خونه، مرتب کردن وسایل، جابجایی شون تو ماشین هم اشاره کرد. مامان هم این وسط مدام صدا می‌زد که دیر شد و پاشو باید خونه رو جمع و جور کنیم. این هم مضاف بر علت شده بود. به هر حال صبحونه م رو با کم میلی خوردم. کمک کردم وسایل رو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین. حتی فرصت کردم دوش هم گرفتم. ولی هنوز باباینا نیومده بودن. تماسی که باهاشون داشتیم گفتن که نیم ساعت تا یک ساعت طول می‌کشه. این موضوع کم کم داشت اعصابم رو خورد می‌کرد. چون جلسه م داشت دیر میشد. از اون سمت خانم دکتر هم مدام می‌گفت که حسن آقا نمیتونه بندازه عقب؟ ای کاش آقای دکتر اونجا آشنا داشت و درست میکرد کارو. انقدر اعصابم از دستش خورد شده بود که دیگه نگو. اینقدر بدم میاد از این رفتارا. از همه شون بدم میاد. صبح هم با وجود اینکه بابا آماده بود، دیر از خواب بیدار شدن و دیر راه افتادن. اوضاع ما هم به خاطر اینا داره تو خطر میفته. مجبور شدم اون آخرا به استادم پیام دادم که هست یا نه. البته قبلش زنگ زده بودم که قطع کرد تلفنمو. دیدم میگه هستم. بعدش هم گفتم تو راه هستم و عذرخواهی کردم. دیدم جواب نداد. باباینا خیلی دیر کردن. منم خیلی توپم پر بود. موقع برگشتن دکتر به من گفت که با استاد حرف می‌زنه و از اینجور چیزا. منم به حالت بی تفاوت و کمی عصبانی اومدم گفتم که دیگه فایده ای نداره. زن و بچه هاشم تو حیاط بودن و من با خلق عصبانی رفتم تو ماشین. حتی زحمت سر و ته کردن ماشینشون رو نکشیدن و بابا ماشینشون رو جابجا کرد. خون خونم رو می‌خورد. از این رفتاراشون داشتم دیوانه می‌شدم. دکتر برمیگرده به بابا میگه که من با ماشین اونا برگردم. موقع برگشتن هم اومد از پشت پنجره شیشه از من پرسید که موضوع تحقیق چیه و اگه در مورد تاریخچه می‌خواین کار کنین من هستم و از اینجور چیزا. در ضمن احساس کردم کار منو بی اهمیت می‌شمره. خیلی بدم اومد. بعدشم خانمش اومد گفت که ببخشید و حق الناس و از اینجور چیزا. وقتی که بالاخره حرکت کردیم من هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. هنوز پیامای دیشب مه و ط رو جواب نداده بودم. دیدم مامان و بابا کلا دارن باهم صحبت می‌کنن. صدای گوشیو کم کردم و متوجه شدم بابا از دست دکتر و بچه ش که باهم رفته بودن کوه نوردی خیلی عصبانیه. داشت توضیح می‌داد رفتاراشون رو. من یه احتمالی دادم که شاید این حرفا برای دلخوش کردن منه. عصبانیت من کم نشده بود و فقط سعی کردم جوابی ندم. یه خورده که گذشت به بابا گفتم که آروم تر بره. بابا انگار یه مقداری خیالش راحت تر شد. میشه گفت کل مسیر تا دانشگاه رو اینا در مورد دکتر و خونواده ش صحبت می‌کردن. از حرفایی که می‌زدن و رفتاراشون. وسطای کار استادم پیام داد که من تو جلسه ام و اگه دیدین اتاقم نیستم زنگ بزنین که بیام تو گروه. این پیام یه خورده خیالم رو راحت کرد ولی بعدش این فکر به ذهنم خطور کرد که این فکر می‌کنه حتما من خیلی نزدیکم به دانشگاه. نمیدونه که هنوز بیشتر از یک ساعت مونده. چون منم یک ساعت پیش بهش پیام داده بودم. اون که نمیدونه من کجا هستم الان. برای همین منم جوابشو با تاخیر چند دقیقه ای دادم. خدا رو شکر ماشین ما رو اذیت نکرد. بابا هم یه جاهایی رو تند می‌رفت. یه جا وسط مسیر، تعمیرات جاده بود و چون سرپایینی بود و می‌بایست ترمز گرفته می‌شد، از بابت لنت یه مقدار نگران بودم. خدا رو شکر زود ماشین جابجا شد و ما هم رفتیم. رسیدیم دانشگاه. استاد تو اتاقش نبود. از یکی از کارکنان اونجا پرسیدم کجاست دکتر؟ گفت احتمالا تو آبدارخونه. دیدم اونجا با فیضی دارن املت میخورن. بعد گفت میام چند دقیقه ی دیگه. چند دقیقه ای منتظرش بودم. اون آخرا نماینده رو دیدم که داشتم برنامه ی هر ۴ ترم رو هماهنگ می‌کرد. استاد اومد و رفتم اتاقش. همون اول کار ازش عذرخواهی کردم و قضیه رو توضیح دادم. اونم برخورد خوبی داشت و مشخص شد تا همین نیم ساعت چهل دقیقه پیش تو جلسه بوده. خیال خودمم راحت شد. در مورد کوه و اینا حرف زدیم و نهایتا رفتیم سر اصل مطلب. در مجموع جلسه ی خوبی بود. من بیس رشته ای اساتید علوم تشریح رو نمیدونستم و یه سری اطلاعات خیلی برام جالب بود. مشخص شد که استاد خودش قبلا پرستار بوده و سابقه کار هم داره! بعد از جلسه رفتم پیش خانم دکتر. محمد جعفر هم پیشش بود. وقتی نوبت صحبت من شد از خانم دکتر هم عذرخواهی کردم. یه سری حرفای معمولی زده شد و پرسید که کوهتون سمت پلوره؟ هر دو تا استاد رو دعوت کردم به ییلاقمون. و خانم دکتر دوباره تاکید کرد که این کار به دردم می‌خوره ولی نگفت دقیقا چه شکلی؟ رفتیم خونه. وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدم دیدم بابا عکس کوه نوردی امروزشون رو استاتوس کرده. واقعیتش ناراحت شدم. چون با حرفایی که امروز تو راه می‌زد، هماهنگی نداشت و چه بسا کاملا برعکسش بود. در ادامه ی روز هم یه مقدار با ط و مه صحبت کردم و البته با ف. ف مثل همیشه صرفا ساپورت می‌کنه و یه چیزای کلی میگه. که البته برای همین هم ممنونم ازش. مشخص شد که آدم آرومیه و کم کم رفتاراش داشت جور در میومد. نرسیدم برم اداره پست امروز. بقیه روز هم به کتاب خوندن و مشغولیت زیاد تو شبکه های اجتماعی با گوشی گذشت. چیزی که امیدوارم کمش کنم.

165

امروز صبح مشخص شد که قراره دکترینا بیان. اومدنشون هم افتاد به بعد از ظهر و غروب تقریبا. میشه گفت لحظاتی که اونا بودن اصلا خوب نبود. اومدنشون با کلی چالش همراه بود. قرار بود ناهار بیان. بعد که زنگ زدیم مشخص شد که هنوز راه نیفتادن. بعد از ظهر خیلی با تاخیر رسیدن. همه ی ما دیگه ناامید شده بودیم از اومدنشون. بابا هم اعصابش خورد شده بود. به خاطر اینکه طبق اصول کار نمی‌کردن. موقعی که اومدن یه سری سوالای الکی و مسخره پرسیدن: معدلت نسبت به ترم قبل چجوری بوده؟ در مورد وزیر بهداشت چه نظری داری و از این جور چیزا. من اصلا راحت نبودم که جواب بدم به سوالا. بعدشم که نوبت بازی کردن شد من و بابا اصلا احساس خوبی نداشتیم برای یادگیری و بازی کردن باهاشون. برای همین، بازی چندان به ما مزه نداد. مشخص شد که اینا برای نهار فردا برنامه دارن!! در حالی که ما باید فردا صبح راه میفتادیم. به هر سختی بود این موضوع رو به بابا فهموندم که ما باید فردا صبح بریم و در ضمن قبول نکنه که کلید باغشون رو به ما بدن. چون قبول کردن ما همانا و دهن سرویس شدن ما همانا. مامان همون دیشب به خانم دکتر گفت که ما می‌خوایم فردا بریم. با این حال خانم دکتر چند بار ازم پرسید که حسن آقا حتما شما باید برین؟ آنقدر بدم اومد از این رفتار. موقع شام اشتهای خاصی نداشتم علی رغم اینکه مامان غذای خوشمزه ای درست کرده بود. اومدم تو اتاق بعدش. وسطای بعد از ظهر یه اتفاق جالب افتاد. مه به من پیام داد. لحنش جوری بود که انگار میخواست یه چیز مهمی به من بگه. من هنوز بابت اتفاق به درد نخور بودن هنوز از دستش دلخور بودم. در حالی که معلوم شد اون اصلا یادش نیست و فکر نکرده چیز مهمیه. به هر حال جوابش رو با سردی دادم. اون خیلی با ذوق پیام می‌داد. میخواست چیز مهمی به من بگه. اولین چیزی که فکر کردم این بود که یا می‌خواد در مورد مهاجرتش صحبت کنه و احتمالا به موفقیت جدیدی رسیده یا اینکه پارتنر پیدا کرده یا بهش پیشنهاد دادن. ولی خب کنجکاو شدم چی میخواد بگه. داشت منصرف می‌شد برای اینکه من خیلی سرد جوابشو می‌دادم. فکرشم نمی‌کرد که از دستش ناراحتم. یه دفعه یه سوال عجیب پرسید: با کسی تو رابطه ام؟ گفتم چطور؟ گفت با آره یا نه جواب بده. گفتم نه. گفت یه آی دی می‌ده که من باهاش حرف بزنم. اول فکر کردم همکارشه ولی بعد گفت دوستشه. آی دی که داد برای رها بود. گفتم رها؟؟ گفت آره. گفت که صحبت کنید با هم آشنا شید. خیلی زیاد تعجب کردم. شب با ط در همین مورد صحبت کردم. خیلی خسته بودم و راحت خوابم برد.