190
حس میکنم نیاز دارم به خلوت و تنهایی. امروزم کارای پروپوزالمو انجام ندادم. شب قبل خیلی بد خوابیدم. هی پا میشدم هی میخوابیدم. نمیخواستم از جام بیام بیرون. به خاطر به تعویق انداختن کارا و دقیقه ی نودی کار کردن بود. به هر بدبختی بود صبح بیدار شدم ولی خیلی پیشرفتی نداشتم تو کارام. وقتمو چندان نگرفت. با خودم گفتم امروز بعد از ظهر حتما خودمو پاره میکنم از شدت کار. ف پیام داده بود دیدن امروز صبحمون قطعیه؟ منم گفتم آره. بین رفتن به آرایشگاه و سشوار کشیدن و نرفتن، دو به شک بودم. بنابراین علی رغم اینکه وقت داشتم ولی کاهلی کردم و سر آخر هم دقیقه ی نود تصمیم گرفتم که برم موهامو یه سشوار بکشم. برای همین پروسه ی آماده شدنم هول هولکی شد؛ با علم به اینکه وقت زیادی هم نداشتم. رفتم آرایشگاه. از محمدکاظم عذرخواهی کردم و مجبور شدم یه چند دقیقه ای منتظر باشم. بهتر شد اوضاع سرم. حداقل یه حالتی گرفته بود. ولی دیر شده بود. مجبور شدم عجله کنم و از طرف دیگه با خودم میگفتم ای کاش زودتر میزدم بیرون. اکثر اوقاتی که باید ف رو تو یه جمعی میدیدم، دیر میکردم. وسطای مسیر به ف پیام دادم و عذرخواهی کردم که یه مقداری دیر میکنم. اونم خوب جوابمو داد و گفت که اوکیه و عجله نکن. ۲۰ دقیقه ای تاخیر کردم و از خودم راضی نبودم بابت این موضوع. رفتم ببینمش. قلبم تند میزد و هی خودمو چک میکردم. در مقایسه با دیدار با مه، این دیدار استرس خیلی بیشتری داشت و شاید اولین باری بود که دوتایی قرار میذاشتیم باهم. از شیرینی خیلی خوشش اومد و چند بار گفت. من فکر نمیکردم کار ویژه ای کرده باشم. از چیزای مختلف صحبت میکردیم. یه لباس با تناژ رنگی زیتونی پوشیده بود. آه از چشماش. چشماش خیلی قشنگه. از موضوعات مختلف صحبت کردیم: پایان نامه ش که انگاری دفاعش افتاد برای تیر، سفر و مقاصد؛ که اون دوست داشت بره کنیا و شفق قطبی هم ببینه، پارتنر یابی و شناخت روحیات، ر، سریال مورد علاقه ش و احتمالا شخصیت مورد علاقه ش تو اون سریال و .. بعد از معاشرت، با هم اومدیم پایین. من حساب کردم و تو آسانسور باهم اومدیم پایین. هرچی اصرار کردم که برسونمش قبول نکرد. اسنپ گرفت و منم منتظر شدم که سوار ماشین بشه و بره. تو ماشین سریع پولو زد به حسابم و بابت شیرینی ازم تشکر کرد. من نمیدونم چه حسی به این دیدار داشته باشم. اون احساس واقعی منو نمیدونه، عقایدمون زمین تا آسمون باهم فرق داره، پوششامون متفاوته کاملا، دیدگاهامون متفاوته. ناامیدم بیشتر و ناراحت. اینکه نمیتونم بهش برسم و اینکه اون، منو یه جور دیگه میبینه. ولی دید من با اون فرق داره کلی. این افکار تا آخر شب با من بودن و به خاطر شلوغی و درهم ریختگی افکارم، تصمیم داشتم یه مدتی از این اکانتم دور شم و شبکه های مجازی دیگه ام رو حذف کنم. هنوز این کارو نکردم چون نمیدونم چی درسته چی غلط. اصلا چنین کاری مفید هست؟ اصلا از کجا معلوم اگه پاک کنم همین امشب دوباره نصب نکنم؟ اول باید با خودم به توافق برسم بعد برای انجامش اقدام کنم. من سابقه ی انجام این کارو دارم. پس چیز خیلی سختی نیست برام. دانشگاهم رفتم که کار آنچنانی صورت ندادم. خانم دکتر گفت ایمیل کنم کارمو. با ر صحبت کردیم نسبتا طولانی. اوایلش اصلا حوصله نداشتم. اونم فهمید و یه جورایی سعی میکرد منو بیاره بیرون از اون افکار. برای اونم به جورایی دلم میسوزه. اونم نمیدونه احساسات واقعی من چیه و من تو چه برزخی هستم. البته با این حرفش که مشکلات اصلی به میزان خیلی بدتری کمر شکن تر هستن و این مسائل ذهنی رو نباید خیلی بهشون پرداخت، موافقم. در ادامه ی کار هم میل عجیبی پیدا کردم به ورزش و پیدا کردن یه کلاس بسکتبال. یه خورده بابا من و من میکرد ولی نهایتا رفتیم یه چند جایی سر زدیم. بازی آدمای مختلف رو دیدیم. تهش هم قرار شد فردا ساعت ۵ بیایم باشگاه امام علی تا با مربیش یه مذاکره ای بکنیم. ببینیم اصلا قابل انجام هست و من میتونم با شرایطش کنار بیام. خوابم نمیبره. دلم میخواست زودتر میخوابیدم تا فردا صبح خیلی زودتر پا بشم و کارای پروپوزالمو انجام بدم. ولی اینجور که بوش میاد فردا روز خیلی سختی در پیشه.