223
امروز چندان مفید نگذشت در واقع میشه گفت بیهوده گذشت. یه مقدار مادام بوواری رو پیش بردم. یکم بافت غدد خوندم از جان کوئیرا. روم سیاه، روم به دیوار، شرمنده، به دلایلی اینستاگرام رو نصب کردم دوباره. و دیدم واقعاااا تایم زیادی از من میگیره. استوری های مه رو دیدم. دیدی یه جایی حس میکنی که یه نفر چندان خاص نبوده که تو فکرشو میکردی؟ اون لحظه یه رهایی خاصی توش وجود داره. غذای نهار، مورد علاقه م بود و فسنجون بود که عاشقانه دوستش دارم. در ادامه ی روز هم اتفاق به خصوصی نیفتاد. عکس بافت ریه رو که دیروز از میکروسکوپ گرفته بودم، دیدم و خیلی خوشم اومد از بافتش! از معدود بافت هاییه که به دلم نشسته! قصد رفتن به باشگاه و شروع یه ترم جدید رو داشتم ولی تنبلی زیادم مانع از انجام این کار شد.
222
کلاسای طولانی. تایم اول به حدی چشمم از شدت خواب آلودگی قرمز شده بود که بغل دستیم به شوخی گفت که چی کشیدی؟! تایم زبان خوب بود. چنتا سوال رو جواب دادم. بعضا با واکنش دوستای اطرافم همراه بود که به نظرشون اینکه یه آقا ترجمه ی واژه ی قاعدگی دردناک رو بدونه خیلی خنده داره! بعد از اتمام کلاس من رفتم از استاد که جراح عمومی هم هست یه سوال پرسیدم در مورد وضعیت دستم. گفتم قبلش که میخوام یه سوال علمی بپرسم. دستمو دید. گفت اینه؟ من که چیزی نمیبینم و چیز خاصی نیست. بهش توضیح دادم که رفتم متخصص پوست و گفت عروق ریز هستش و اینا. که استاد گفت که عروق ریز همه جای بدن آدم هست. یه مقداری خیالمو راحت تر کرد ولی از اونجایی که سنش بالا بود و عینک به چشمش نبود و درست متوجه ضایعه نشد، خیلی روی جوابش دلم رو قرص نکردم. هر چند که استاد خیلی محترمیه برام. برای نهار رفتم خونه خاله اینا. مامان اینا اونجا بودن. قبلش یه مقدار تو چهارشنبه بازار دور زدیم. باقر و زهرا جداگانه مارو دیدن و بر حسب لطف منو دکتر خطاب کردن. خیلی زیاده این اسم برام. باقر خیلی شکسته شده چهرهش. بعد نهار تقریبا سریع رفتم دانشگاه. بچه های گروه مون مسجد بودن. منم بهشون پیوستم. سر آزمایشگاه بافت هم یه تیم سه نفره با سلطان و محمدرضا حسینی تشکیل دادیم. بقیه به شوخی میگفتن که حق خوریه! کوئیز خوبی دادیم هر چند شاید یه موارد جزئی رو به اشتباه ننوشته باشیم. دیدن لام ها هم خوب بود. من عاشق لام آلوئول های ریه و برونشیول شدم. بارون شدیدی میزد. خیس خالی شدیم. طاها منو تا کشوری رسوند. اون یکی طاها هم خیلی اصرار کرد که من با ماشین اون برم. خیلی ارزشمند بود حرکتشون برام. تو مسیر رفتن به باغ، به این فکر کردم که ر چه تقصیری داره از دوری بلند مدت من؟ تو تلگرام اکانت قبلی رو حذف کرده بودم. برای همین گفتم برم تو اون اکانت که اون بنده خدا بهش بی احترامی نشه. تازه با من آشنا شده و درست نیست همینجوری پا در هوا بمونه. اتفاقا پیامم داده بود دو روز پیش. صحبت کردیم امروز. من اول سرد بودم باهاش و نمیخواستم چیزی بگم ولی بعدش بخشی از نگرانی هامو گفتم. اونم جوابای منطقی میداد و حتی جاهایی که ناراحت میشد ازم خیلی رک گله میکرد و مستقیم حرفشو میزد. هوا همچنان سرده. دیشب تو سرما خواب شیرینی داشتم به نسبت. هر چند مدتش کم بود و دو سه بار هم از خواب بیدار شدم ولی در مجموع خوب بود. آستین بلند دارم. پنجره بازه و باد سردی میاد تو.
221
صبح حین مسیر با خودم مرور کردم اتفاقات اخیر رو. راه حل ها رو گذاشتم کنار هم. نمیخواستم به نتیجه ی قطعی برسم، فقط میخواستم اوضاع رو برای خودم باز کنم تا با دید روشن تری به قضیه نگاه کنم. نزدیک دانشگاه متوجه شدم ماشین صدا میده و فرمونش سفت شده. وقتی که پارک کردم متوجه شدم روغن زیادی ازش ریخته شده و از زیر ماشین هم دود میاد. یه مقدار دستپاچه شدم. چون فرمون ماشین یه مقدار سفت شده بود، حدس زدم روغنی که ریخته شده مال هیدرولیک ماشین باشه. به بابا زنگ زدم. اونم همینو گفت و قرار شد بیاد. رفتم کلاس. عقب جا نبود و ناچارا رفتم جلو. کلاس طولانی بود. وسط آنتراکت خودمو به استاد معرفی کردم. در حد اینکه آشنا بشه با من و قصد نداشتم که ازش بخوام حضور الان منو اجباری ندونه چون زمان کارشناسی باهاش کلاس داشتم. بعد کلاس با بابا رفتیم تعمیرگاه. شاید یه حدودای ۲ ساعتی اونجا منتظر موندیم و سرپا وایستادیم. چند بار اصرار کرد که من خودم برم خونه ولی نخواستم برم. یه مشغولیت جدیدی هم همون حین پیدا کردم و احساس کردم بخشی از ساعد دستم نقاط قرمزی روش وجود داره. به فاصله ی کم و با شکل آشنا. این اشتغال ذهنی کم کم منو درگیر خودش کرد و از لحاظ فکری و روحی به شدت خسته م کرد. بعد از ظهر اتفاق خاصی نیفتاد. قصد داشتم برم باشگاه ولی بجاش تصمیم گرفتم اتاقمو ردیف کنم و منظم کنم. خیلی بهتر شده الان. نماینده هم دیر وقت بهمون اطلاع داد که فردا گروه ما هم آزمایشگاه بافت داره. متنفرم از این کلاس گذاشتنای بدون اطلاع قبلی.
220
بالاخره اتفاقی که تو چند ماه اخیر، چندین بار نزدیک انجام دادنش بودم و هر بار جلوی خودمو گرفتم که این کارو نکنم، رخ داد. اکثر شبکه های مجازیم رو حذف کردم یعنی اونایی که بیشترین وقتم رو بهشون اختصاص میدادم. یعنی اون رفتن بی خبری، دوباره اتفاق افتاد و نمیدونم تا چه مدت میتونم دووم بیارم. اعتراف میکنم که استوری که مه گذاشت، خیلی تاثیر گذاشت روی این موضوع و در واقع هر چند که موضوعی بود که به من آنچنان ربط نداشت، ولی منو تحت تاثیر قرار داد و ناراحت کرد. شاید انتظارشو نداشتم. این حجم از احساسات منفی رو نمیتونستم به راحتی کنترل کنم و این فکر رو کردم که شاید نیاز باشه یه مدت دور باشم. با اینکه احتمالا چیزای مختلفی رو تو این مدت از دست میدم اما واقعیتش احساس میکنم به این دوری، نیاز مبرم دارم. نیاز دارم تا تو این مدت غیبتم یه تغییراتی داشته باشم تو خودم. تو فکرم، ذهنیتم، بدنم، انرژیم، روحیه م. کلاس امروز برای من مفید نبود چون هم فکرم درگیر این موضوع شده بود و هم اینکه موضوع بحث چیزی نبود که بهش علاقه داشته باشم. از اونجایی که استاد حضور غیاب هم نکرد، حس میکنم رفتنم به دانشگاه بی فایده بود. اون احساسات منفی تمام امروز رو با من بودن و من به شدت بی حوصله و کسل بودم. تایم زیادی رو به خوابیدن و یکنواختی گذروندم. نمیدونم تصمیمی که گرفتم خوب بوده یا بد. ولی امیدوارم اگه قراره واقعا جدی باشم تو این زمینه، بتونم روی خودم کار کنم تا این مدت غیبتم بیهوده تلقی نشه. باید بدونم که من واقعا برای چی نتونستم تحمل بکنم و باید چه کارایی انجام بدم؟
219
راستش چندان حوصله ندارم. احساس خستگی میکنم. کلاسهای امروز من دو تا فیزیولوژی پشت سر هم بود؛ غدد و کلیه. اتفاق به خصوصی نیفتاد امروز. خواب بعد از ظهر نسبتا خوبی داشتم. تو خودم بودم امروز. دارم چیکار میکنم با زندگیم؟ چیکار باید بکنم برای زندگیم؟
218
دیشب بد و ناکافی خوابیدم و برای همین صبح خیلی به سختی از خواب پا شدم. موقع رفتنی سعی کردم از اسپاتیفای شافل موزیک گوش بدم ولی وصل نمیشد گوشیم. از شنیدن آهنگای تکراری خسته شده بودم و در یک تصمیم ناگهانی، پادکست گوش دادم. رختکن بازنده ها و اپیزود نیلوفر لاری پور. اپیزود جذابی بود برای من. کلاس صبح بد نبود. استادش از اوناس که یه سری قوانین گذاشته برای کلاس و حضور فعالانه خیلی براش مهمه و یه جورایی خودش کلاس رو به تهییج وا میداره. منم یه سوال جواب دادم که اونم مربوط میشد به معنای Pioneer. داوطلب نشده بودم و همینجوری از روی عادت جوابشو زیر لب گفتم و اون شنید و گفت کی گفت؟ که منم دستمو بردم بالا و خودمو معرفی کردم. برخلاف انتظارم نه حضور غیاب شد و نه کلاس طول کشید. کمتر از یک ساعت کل کلاس بود. من تایم بعدی رو کلاس نداشتم و بنابراین سه چهار ساعتی وقت آزاد داشتم. اول رفتم شهر کتاب. چندین بار قفسه ها رو مرور کردم و چند کتاب از فروشنده پرسیدم که هیچ کدومش موجود نبود. بعد رفتم کتاب سرو. به همین منوال. یه کتاب کوچیک تاریخی در مورد کمونیسم گرفتم ولی بعدش اتفاقی برخوردم به گالینگور های نشر نیلوفر که قیمت چاپ قبلی بود و قیمت الانش خیلی بیشتر بود. قرار نبود خیلی خرج کنم ولی دو تا کتاب خریدم که مجموعا شد ۶۰۰ تومن! در حالی که قیمت فعلی کتاب ها، خیلی بیشتره. حس خوبی داشتم بابت اینکه این کتاب ها رو با چاپ قدیم خریدم و از طرف دیگه یه حس ناراحتی هم داشتم که این ماه رکورد خرید کتاب رو زدم و خیلی هزینه کردم و خیلی نخونده هام دارن زیاد میشن. بعدش رفتم خونه حاج بابا. حاج مامان دکتر بود و نبود اولش. یه چایی داغ هم ریختم رو پام و سوختم. بعدشم کلاس آناتومی تنفس که اونم از شانسم حضور غیاب نکرد. موقع برگشتن، شنیدن اپیزود نیلوفر لاری پور رو تموم کردم و یه مقدار موسیقی تکراری گوش دادم و اپیزود نرگس قربانی رو شروع کردم. اوایل این اپیزود جدید بودم که واقعا از شدت غمناک بودن محتواش، بغضم گرفت و حالم بد شد. به شدت اپیزود سنگینی بود. وقتی اومدم خونه دیدم مامان اتاقم رو ردیف کرده و چیدمانش تغییر کرده. بسته پستی حاوی کتاب ادام بید هم رسیده بود و متاسفانه رنگ جلدش یه مقدار کمرنگ بود و انگار آفتاب خورده بود. از نشر نیلوفر های جدیدم و کلاسیک های جورج الیوت عکس گرفتم و یکیش رو استوری کردم که البته بعدش پاک کردم. تولد مه رو تبریک گفتم که همون لحظه جوابم رو داد. بعدش گفت که کجایی نیستی و من معذب میشم از پیام دادن بهت و از این چیزا. منم سرد و رسمی تقریبا جوابشو دادم و گفتم که معذب نباشه. یه دو سه تا سوال پرسید. قراره با ف و خواهرش و دوستش بره جنگل. بعدشم گفت که تئاتری چشمم رو نگرفته که بریم؟ منم گفتم اطلاع زیادی ندارم. چند دقیقه ی بعدش تلگرام موزیک فرستاد که ندیدم. لست سینم رو برای ر حذف کردم و همون حالت عادی شد. این صحبت با مه و این واقعیت که فردا تولدشه و ف یه پیام واسم نداد که هماهنگ کنیم برای تولدش، خیلی منو عصبانی و ناراحت میکنه. واقعا این بشر برای هیچ کاری پیشقدم نمیشه و چقدر بدم میاد. خیلی دلم میخواد یه جور درست حسابی دیس کنمش ولی هی با خودم میگم که از این حرکات هیجانی نکن. مامان یه مقدار پاش بیشتر درد گرفته امروز. از این موضوع ناراحتم که درد قبلی دوباره اومده سراغش. گفته بودم که درد کشیدن هیچ کدومشون رو دوست ندارم. برای حاج مامان هم امروز یه نوبت دکتر غدد گرفتم. دست خواهرمم یه لحظه وقتی خواستم بگیرم، درد گرفتش که از این بابت هم ناراحت شدم.
217
با اینکه امروز نیم ساعت زودتر رفتم دوش بگیرم ولی دوباره آب قطع شد! اینم از شانس فوق العاده ی من. منتهی دیگه سعی نکردم داخل منتظر باشم. زودتر دست و پا کردم و اومدم بیرون. احساس درماندگی میکردم. گاهی وقتا یه چنین اتفاقاتی میتونن باعث شن که کوه مشکلات رو سرت آوار بشه. انگار فقط منتظر یه جرقه ای. برای بعدش راستش جور خاصی پیش نرفت. رفتم آرایشگاه و سر و صورتم رو مرتب کردم. یه مدل جدید اصلاح صورت رو امتحان کردم. چالش های قبلی دوباره سبز شدن برام و تایمی رو درگیر اون شدم. متنفرم از اینجور مواقع. کمی از ویدیو های یوگا رو دیدم. همین. دلم میخواست یخورده جذاب تر و با تحرک بیشتر پیش میرفت ولی خب موفق نبودم. تصمیم دارم برنامه ی مدون تری طراحی کنم. همین امشب شاید!
216
امروز رویایی شروع شد! رفتم دوش بگیرم و سرم رو شامپو زدم که آب قطع شد! تقریبا یک ساعت و نیم اونجا بودم. با اعصاب داغون. به بهانه ی کلاس مجازی اومدم بیرون. اگه کلاس نبود احتمالا به عزلت نشینیم ادامه میدادم. افکار زیادی تو اون تایم به مغزم هجوم آورده بودن. کلاس مجازی هم خوب بود. تصمیم اینه که این ترم درس ها رو از همون ابتدای کار جدی بگیرم و پیگیر باشم. بی حوصلگیم امروز تکرار شد چندین بار چون تا حدود ساعت ۶ و خوردی غروب، آب نداشتیم. مادام بوواری رو یه مقدار خوندم. شب هم رفتیم بیرون برای خرید لباس. که من چیزی نخریدم. فکرم درگیره این روزا. یه رویداد مجازی هم تو راه رفتن به خرید و حتی حین خرید شرکت کردم که برام جالب بود صحبت های ارائه دهنده ش. یه تلنگر خوبی بود برای من جهت فعالیت بیشتر. آره گفتم که فکرم درگیره این روزا. خیالم تخت نیست. به چیزای مختلفی فکر میکنم.
215
امروز از اون روزای پر برنامه بود. سعیم اینه که در شروع ترم، درس ها رو به خوبی گوش بدم. تمرکزم رو حین تدریس استاد، در حد قابل قبولی نگه دارم و بخشی از مفاهیم رو سر کلاس به خاطر بسپرم. بابا اینا باید میرفتن ساری. برای همین امروز خوشبختانه مجبور نبودم خودم بشینم پشت فرمون. میزان خوابم ناکافی بود. به خاطر اینکه شب تقریبا دیروقت رسیدیم خونه و منم نیمه های شب خوابم برد. دانشگاه خوب بود. بافت غدد و زبان تخصصی و بافت تنفس. سر کلاس زبان متوجه شدم که سوال میپرسه از دروس ترم قبل. منم که جلو بودم گزینه معقولی برای قربانی شدن جهت جواب دادن به سوالا به شمار می اومدم. پای تخته هم رفتم و مثل یه سری دوستان، مجبور بودیم املای کلمات رو بنویسیم. راستش از خط خودم خوشم اومد! حس کردم خوش خط و درشت مینویسم واژه ها رو. بعضی بچه ها بلد نبودن. مثلا نیا که یکی از تاپ های کلاسمونه، گاهی املات بعضی از لغات رو در حد یکی دو حرف اشتباه مینوشت و یا معنای بعضی از کلمات رو از خاطر برده بود. به علاوه اینکه من سعی کردم حضور فعالی در جواب دادن به سایر سوال ها داشته باشم و عموما جواب میدادم. تجربه ی ۳ و نیم ساله ی بیمارستان رفتنم زمان کارشناسی، اینجا کمی به دادم رسیده بود. بعد از اتمام کلاس، استاد سوال چالشی پرسید: کیا از اومدن به رشته ی پزشکی پشیمون شدن؟ بعدش هم در مورد جایگاه اجتماعی پزشک صحبت کرد. گفت اگه برای پول اومدین بهتره راه دیگه ای رو امتحان کنین. صحبت های جالبی بود. انگار نیاز داشتم اون لحظه این حرفا رو بشنوم. به من تلنگری زد و اجازه داد که بیشتر راجع بهش فکر کنم. یه تایم یک و خوردی ساعته ای اضافه داشتم برای شروع کلاس بافت. از اونجایی که روال استاد بافت اینجوری بود که حضور غیاب نمیکرد و براش مهم نبود، یه حس قوی به من میگفت که برم و معطل نشم. ولی از طرف دیگه، یه حس قوی دیگه ای به من پیشنهاد میکرد که حضور داشته باشم. به حس دومم گوش کردم و تایم خالیم رو با حضور تو کتابخونه و چک کردن سوشال مدیا گذروندم. معلوم شد که قراره تئوریه بافت تنفس رو تو یه جلسه تموم کنیم. هم خوبه و هم بد. نکته ی بدش این بود که احتمالا کلاس امروز قراره خیلی طول بکشه. نهایتا سر انجام خوبی داشت. به کسایی که حاضر بودن، بارم کوچکی به عنوان ارفاق تعلق میگرفت. منم به یه سوال جواب دادم که احتمالا بابت اون هم یه نمره ی تشویقی دیگه بگیرم. البته با بارم ناچیز ولی همین هم غنیمته واقعا. بعد از اتمام کلاس با اسنپ بچه های آمل رفتم شهرک. خیلی خوابم میومد اونجا و انگار یه چرتی زدم. حاج بابا اینا نبودن و بعدش با دایی اینا اومدن. در ادامه ی روز اتفاقی نیفتاد ولی اون سنگینی هفته ی اول دانشگاه، از روی دوشم برداشته شد. همینم خوبه. من گاهی اوقات نیاز دارم به همین چیزای کوچیک دلخوش باشم. جواب دایرکت های مه رو ندادم. واقعا خالیم از لحاظ ذهنی. نمیدونم چی بگم و چجوری رفتار کنم. حتی نمیدونم اصلا چرا اینجوری شدم. آیا باید تولدشو تبریک بگم؟ آیا باید کادویی براش آماده کنم؟ سر همین چیزای بدیهی موندم چیکار کنم.
214
کمی دیر از خواب پا شدم ولی تقریبا به موقع راه افتادم. دانشگاه خوب بود. سر هر دو کلاس حضور غیاب شد و حضورم تو هر دو تا کلاس تیک خورد. حضور غیاب دومی به صورت رندوم بود که اسم منم لای اسامی بود. سعی کردم به خوبی درس های امروز رو گوش بدم. تغذیه داشتیم و ایمونولوژی. بعد دانشگاه با طاها برگشتیم. خواب بعد از ظهر من، آشفته بود. صحبت از گرفتن یه خونه مجردی برای منه در حالی که من چیز دیگه ای ترجیح میدم و اولویت من چیز دیگه ایه. هر چند خونه مجردی یا کلا اجاره یه واحد آپارتمان، برای من خیلی خوبه ولی من اولویت بالاتری از اون رو حس میکنم وجود داره. غروب هم رفتیم سمت خونه خاله گل و یه مقداری اونجا نشستیم و شامم اومدیم خونه ی حاج بابا. دایی و محسن اومدن. مه دیشب یه پستی برام فرستاد. هنوز ندیدمش. نمیدونم که باید ببینم یا نه. دیشب بابت یه موضوعی که به منم ربطی نداره البته، از دستش حرص خوردم و اعصابم خورد شد. بازم یکی از ترجیحاتم، دوری از این فضا بود. حس کردم خیلی داره منو درگیر خودش میکنه.
213
امروز رفتم دانشگاه. بد نبود. یه سری بچه ها از عینکم تعریف میکردن. چیز خاصی هم نداره آنچنان. میم رو هم دیدم امروز. کلاس بعد از ظهر که بیوشیمی بود، کنسل شد و کلاس خودمون هم چندان طول نکشید. بعد از ظهر یه مقدار کتاب خوندم. یه مقداری بی حوصله هستم. موقع برگشتن تو ماشین با خودم حرف زدم و مشکلات رو باز کردم و سناریو های احتمالی هر کدومشون رو هم بررسی کردم. قصد رفتن به باشگاه رو داشتم ولی تماس عیسی بابت انتخاب رشته ی پسرش، باعث شد که نرسم. برای شب ذرت رو با سس کره و پاپریکا و همینطور دیپ ماست و فلفل حاضر کردم که برای تجربه ی اول، بد نشد. ط حالمو پرسید. بهش گفتم خودمم نمیدونم. و واقعا همینه. خودمم نمیدونم چمه. حس میکنم نیاز دارم به یکم خلوت و دوری. آدمای مختلفی منو ناامید میکنن در حالی که واقعا نمیخوان منو ناامید کنن. مثلاً مه. حس میکنم آدم قابل اعتمادی نیست دیگه و خیلی تشنه ی توجهه. من از این آدما خوشم نمیاد. در واقع میشه گفت حالمو بهم میزنن.
212
شروع ترم جدید و رفتن به دانشگاه. طبیعتاً اولین بار ها سختن. اولین حضور در کلاس ترم ۳ هم برای من چنین حال و احوالی داشت. تعطیلات تابستانه ی من تقریبا ۲ ماه بود و حدود ۲ هفته زودتر از آغاز رسمی سال تحصیلی، کلاس ها رو شروع کردیم. آناتومی تنفس داشتیم. استاد هم به نسبت خواست جلسه ی اول رو یه مقدار جدی تر باشه. منم سعی کردم به خوبی گوش بدم. دیدن همکلاسیا بعد از ۲ ماه، اتفاق کم و بیش مضطرب کننده ای بود. البته نه در اون حدی که باعث افت عملکردم بشه. بعضی از همکلاسیا نسبت به ظاهرم اظهار لطف میکردن. طبیعتاً این موارد باعث افزایش روحیه ی من شدن.
211
امروز صبح املت درست کردم. باب میل من نشد چون عجله ای شد. بعدش رفتیم دارالفنون. کیانی رو دیدیم و کلی صحبت کردیم. اون بحث کار رو تو پنج دقیقه ی آخر تقریبا گفتیم و مابقی از اون رو به معاشرت در مورد خودم و چیزای مختلف پرداختیم. بابا هم رفت اداره و درمورد امکان سفر بازنشسته ها از طرف اداره پرس و جو کرد. مشخص شد که مشهد و اصفهان جزو مقاصد بوده. بعدش رفتیم شنبه بازار. هوا کمی گرم بود و بازار هم به شدت شلوغ. همچنان جاده ها پر تردد هستند. یه فرصتی پیش اومد که بریم داروخانه و من نمیدونم چرا یک دفعه ای تصمیم گرفتم بحث کار تو داروخونه رو پیش بکشم. احتمالا علتش خلوتی و حضور دکتر داروساز بود. به هر حال بهش گفتم که چه رشته ای میخونم و اونم هندونه گذاشت زیر بغلم و با لفظ دکتر خطابم کرد. بعدشم به همکارش گفت که اسم منو بنویسن و گفت که یکی دو تا از همکاراشون احتمالا قصد جابجایی دارن. ساعت کارش با توجه به شرایط من میشه از ۴ تا ۱۰ شب که اگه بخواد همه روزه باشه، خیلی سخت میشه برام. به هر حال قراره که اونا زنگ بزنن در صورت میسر بودن شرایط. بعد از ظهر اتفاق خاصی نیفتاد. کمی از اینکه نتونستیم ازرو بریم یا ویشگون و بتلیم، سرخورده بودم. اینجوری که مشخص شده قراره آخر هفته دایی اینا با همسایه شون، آقای خدایار، بیان شمال و احتمالا ما باید میزبانی کنیم. یه مقدار از مادام بوواری فلوبر رو خوندم که منو جذب خودش کرد. سعی دارم که برنامه های روزانه م رو مکتوب کنم تا این دو هفته ی آخر تابستون رو مدون تر پیش ببرم و حدالامکان به یه سری اهدافم برسم.
210
امروز اوضاع آب خیلی بهتر از دیروز بود و میزان قطعیش، کمتر بود. دیشب خواب خوبی داشتم. صبح هم زود بیدار شدم ولی بعدش خوابیدم دوباره. جوکر دیدیم که خیلی خوب بود واقعاً. موقعیت های کمدی زیادی داشت. کتاب برج فرازان امروز و در واقع امشب، بالاخره تموم شد. مدت زمان زیادی همراه من بود. هدی امروز اومد خونه مون و دوباره مسائل خونوادگی پاش باز شد به خونه مون. واقعا من یکی دیگه نمیکشم کش اومدن این قضیه رو. کتاب ادام بید رو امروز اینترنتی سفارش دادم. خیلی دو دل بودم که این کارو بکنم یا نه ولی نهایتاً انجامش دادم. گالینگورش رو خریدم اونم با قیمت ۷۵۰ تومن. شومیزش رو نشر نی میده ۶۰۰ و خوردی و منم با خودم گفتم که فعلا که خیلی نایابه نسخه گالینگور این کتاب و ثانیا اگه تجدید چاپ بشه احتمالا از ۷۵۰ بیشتر میشه. شایدم یه سری پیج ها و فروشگاه ها گرون تر از این بدن. آخرای امروز نماینده پیام داد که دو تا از کلاسهای فردا کنسله! خیلی خوشحال شدم. فقط حیف که نهارم رو رو رزرو کرده بودم. انگار واقعا آمادگی کلاس فردا رو نداشتم. یه حس فرح بخشی سر تا پام رو گرفت و واقعا حالم بهتر شد! واقعا عجیبه چنین تغییر مودی با این خبر. مه امروز حالمو پرسید. جوابشو دادم ولی یه جورایی سرد. احتمالا خودشم متوجه شد. نمیدونم تا چه حد کارم اشتباهه ...
209
بحران قطعی آب خیلی اذیتمون میکنه. تقریبا ۲۰ ساعت در روز آب نداریم. جور خاصی نگذشت امروز. رفتیم بابلسر تا برای تدریس بریم مدرسه که بسته بود. یه مغازه کت و شلوار فروشی رفتیم و مدلاشو دیدیم. برای ثبت نام باشگاه هم یه مقدار پیگیری کردیم و دو جا رو دیدیم. کمی برج فرازان خوندم. من و بابا دو مرتبه رفتیم خونه ی بابابزرگ که آب بگیریم. پس فردا هم دانشگاهم شروع میشه. مه هم بعد از چند روز برام پست فرستاد تو اینستا و بعدشم حالمو پرسید. کلیپ رو دیدم و جواب محترمانه ولی خشکی دادم ولی هنوز جواب احوال پرسیش رو ندادم.
208
امروز روز خوبی بود و خوش گذشت. شب نتونستم زیاد بخوابم و حدودای دو ساعت خوابیدم. قطع بودن آب و اعصاب خوردی حاصل از اون، باعث شد که نتونم راحت بخوابم. صبح خیلی زود و تقریبا بلافاصله بعد از اینکه آب وصل شد، دوش گرفتم. بعد از اون یه سری کارای شخصیم و انجام دادم و خوابم نبرد و بیدار موندم. صبح رفتم نون گرفتم. چندان خوب پیش نرفت این بخش از قضیه. ننه به من تقریبا با اکراه در ابتدا احوال پرسی کرد و به من گفت میوه ی کمیاب شدی! ناراحت شدم از این طرز برخورد. عمو علی هم اون هیری ویری اومده بود و من نتونستم جواب خاصی بدم. ولی به وضوح ناراحت شدم. پیش بابابزرگ هم ارتباط در ابتدا کمی سرد بود. بعدش اوضاع یه مقدار خیلی کم، بهتر شد. عمو هادی هم مثل همیشه بود. با عمو علی چندان میلی نداشتم صحبتی کنم و حتی حضور داشته باشم پیشش چون از حرفی که به بابا زد به شدت ناراحت بودم و هستم. آماده شدنمون تقریبا هول هولکی شد چون از قبل برنامه ای براش نبود. صبحونه ی نسبتا کاملی خوردیم. راه افتادیم. به شدت خوابم میومد حین رانندگی. جای بسیار خوبی پیدا کردیم. خلوت و یه حالت مرتع مانند. نزدیک به آب. خیلی خوش گذشت. هم از لحاظ غذا، هم معاشرت، هم زیبایی طبیعت و ... یه سیدی با اسبش اومده بود و به ما میگفت بچه ها رو سوار اسب کنین. بنده خدا سرش درد میکرد و قرص میخواست و من بد شنیدم و فکر کردم گوشت میخواد! از این سو برداشت خودم ناراحت شدم. ولی قرص همراهم بود خوشبختانه. خیلی عجیبه که رندوم از خونواده ای که یه جا نشستن قرص مسکن بخوای و اونا هم از قضا داشته باشن! بعد از تموم شدن کارمون تو اونجا، تصمیم گرفتیم بریم به آب گرم گوگردی که نزدیک اونجا بود. با پرسش و پاسخ جاشو پیدا کردیم ولی مسیر رسیدن به اون رودخونه، یه کوچولو سخت بود. به هر سختی که بود، گذر کردیم. من حین طی مسیر، یکی از دمپایی هام ول شد تو آب و با سرعت رفت. من اولش بیخیال شدم ولی بعد لابلای سنگ ها و تو رودخونه، دویدم تا اینکه یه جایی دستم بهش رسید. پیروزمندانه پام کردم! چشمه آب گوگرد منظره خیلی قشنگی رو به وجود آورد. رنگ آبی با بوی گوگرد. اون اطرافش آب در حال جوشیدن بود. عکسای جالبی ثبت کردیم. برگشتنی احساس خستگی مضاعف میکردم. همون مقدار کوتاه تو آب بودن و البته دویدن، باعث شده بود پام خسته بشه. یه عکسی که خواهرم گرفت رو استوری کردم و لایک نسبتا خوبی گرفتم. ف و مه و سما هم لایک کردن. بعدشم که رسیدیم خونه، با قطعی آب مواجه شدیم. نمیدونیم چیکار باید بکنیم. آب خیلی خیلی مهمه.
207
روز خوبی نبود. قطعی آب و برق، امونمون رو بریده. مدت زمان قطعی آب امروز در حد یه رکورد بود و هممون رو تحریک پذیر کرد. امروز کار خاصی نکردم. عمه سر ظهر اومد که تونستم یه سری حرفا رو بهش بزنم و کمی خالی کنم خودمو. وعده های غذاییم امروز صاحاب نداشت. اشتغال زیادی به گوشی داشتم كه سرچ های متعدد رو هم شامل میشد.
206
امروز یه مقدار از کسالت و روزمرگی های روز های اخیر فاصله گرفتم. تصمیم گرفتیم به مراسمی که دعوت شدیم، بریم. ظهر رفتیم خونه ی حاج بابا. راستش خیلی به من خوش نگذشت. موقع دوش گرفتن صبحم، آب قطع شد و از این بابت هم اعصابم خورد بود. لازانیایی که سر صبح خوردم باعث شد که اشتهای زیادی برای غذا نداشتم در ادامه ی روز؛ هرچند که مقوله ی غذا ارتباط مستقیم و نزدیکی داره با میزان تحریک پذیری و اعصاب خوردی من. بعد از ظهر تصمیم گرفتیم چند جا سر بزنیم، هر چند که من چندان موافق نبودم. اول کار رفتیم خونه عمه علیه. عمه خونه نبود. منم ماشین رو موقع رفتن به کوچه شون از یه فاصله خیلی تنگ و نزدیک یک ماشین رد کردم و حس خوبی داشتم که این کار رو به خوبی انجام دادم. بعدش رفتیم خونه حاج آقاداش. دده چندان حالش خوب نیست متاسفانه. بعدشم رفتیم خونه حاج آقا دایی. عمار اینا هم بودن اونجا. در مورد درسم یه مقدار صحبت شد اونجا. عمار فکر میکرد که من انصراف دادم یا یه همچین چیزایی و تصور نمیکرد که من مدرک لیسانسم رو دارم. مدرسه کنار خونه حاج آقا دایینا، حس خیلی خوبی رو در من زنده میکنه. هر چند که من هیچوقت نرفتم اونجا، ولی خودم رو در قالب یه کودک دبستانی تصور میکنم؛ به همراه سرگرمی ها و دوست داشتن های خاص اون دوره. هنوز وقت زیادی داشتیم تا رفتن به مهمونی امشب. رفتیم یه سر سمت سجرو و نیم ساعت، چهل دقیقه ای رو اونجا توقف کردیم. یه مقدار تنقلات گرفتیم. خیلی حس خوبی داشت. هوا غروب تر شده بود و تاریک تر و خنک تر. رودخونه بغل دستمون بود. صدای آب واقعا آرامش بخشه. از دیدن خونه های تو دل جنگل و کوه غرق در شور و شوق میشم و دلم غنج میره! برگشتنی یه سر رفتیم سید نظام الدین. اونجا هم خیلی حس خوبی گرفتم و اتفاقا تنها نبودم مثل مورد قبلی؛ مامان هم حس منو داشت. خیلی آرامش بخش بود محیط اونجا و از لحاظ روحانی و معنوی، احساسات خوبی بر من وارد شد. حالم بهتر شد در مجموع. بعدشم رفتیم مراسم. خوب بود در کل؛ هر چند مواقعی بود که حوصله م کمی سر میرفت. شام هم خوب بود. بعدشم رفتیم خونه. تقریبا ۹۰ درصد مسیر رو من روندم. متاسفانه سرچ های مختلف، امروزم همچنان ادامه داشت ...
205
بیحوصلگی و کسالت روزای قبلم رو همچنان به دوش میکشم. کلاس یوگا ثبت نام کردم! خیلی یهویی و بدون برنامه ریزی قبلی. ولی حس کردم به یه چیز جدیدی نیاز دارم. یه تغییر، یه عادت خوب. از قضا به یوگا هم علاقه داشتم و علاوه بر اون، شرایط زندگیم تو مقطع فعلی، نیازم به یوگا و یا تحرکی که باعث بشه ذهنم کمی آروم بگیره، رو توجیه میکنه. صبح مثل روزای قبل دیر پا شدم. صبحونه ی مفصل ولی دیروقتی خوردم و همین موضوع باعث شد که اوضاع بقیه وعده های غذاییم، طبق نیاز بدنم و در زمان درست خودش برطرف نشه. در حد کمتر از یک دقیقه سوار بر تریلی بودم. خیلی حس خوبی داشت و منو پرت کرد به دوران کودکی. اون زمان میتونستیم تریلی رو خودمون برونیم. با روشن کردن و تعویض دنده و ایناش هم آشنا بودیم کامل. عشق این بودیم که خودمون بشینیم پشت رول. حس قدرت عجیبی بهمون میداد. کتاب برج فرازان رو پیش بردم و تقریبا یک فصلش مونده. یه قسمت زخم کاری دیدیم که بد نبود. چلسی مساوی کرد و اعصابمو داغون کرد. واقعا این عملکرد سینوسی تیم اعصاب منو خورد میکنه. دکتر زنگ زد که امشب بریم مسجد محله شون. مثل اینکه با بابا از قبل هماهنگ کرده بود. کلی اصرار که بیاین و از این حرفا. نرفتیم نهایتا. من تصمیم داشتم شام بپزم. لازانیا پختم و پیتزای مارگاریتا. خیلی خسته شدم و دست مامان درد نکنه که خیلی کمکم کرد مخصوصا تو جمع کردن وسایل و خمیر درست کردن. خمیر خیلی خوبی تونستیم درست کنیم و البته بیشتر زحمتش با مامان بود. همه چی خوب از آب در اومد؛ طعم غذا، غلظت سس ها، رنگ و لعاب، در اومدن خمیر. ولی موقع پخت، یه لحظه حواسم پرت شد و پیتزای اولی سوخت. خیلی خیلی ناراحت شدم. اصلا یه لحظه ترسیدم چون شعله های آتیش از تو محفظه های فر میزد بیرون. سریع خاموش کردم که از پخش شدن شعله و آتیش جلوگیری کنم. متاسفانه تو اون لحظه نتونستم خوب خودمو کنترل کنم و غرغر ها و عصبانیتم رو با صدای بلندی نثار خونواده م کردم. اونا رو مقصر کردم که چرا حواسشون نبوده. بعدش خیلی ناراحت شدم. ولی خیلی کش پیدا نکرد قضیه. از طعم لازانیا و پیتزای دومم خیلی راضی بودم و واقعا خوشمزه بود. من که بیشتر نتیجه این کار رو زحمت مامان و خواهرم میدونم. و البته دلگرمی های بابا هم این وسط خیلی باارزش بود. پس از مدت ها آشپزی کردن به من مزه داد. هر چند خسته شدم ولی یه جورایی تراپی برام محسوب شد و از اون حالت یکنواخت منو کشید بیرون. انتخاب واحدم رو امروز نهایی کردم یه جورایی. کلاس یوگا رو نرسیدم برم امروز چون ثبت نامم دیشب نهایی شد و امروز جلسه ی سوم گروه بود. تصمیم گرفتم جلسات قبل رو کار کنم و بعد خودمو برسونم به گروه. راستش یه مقدار ذوقشو دارم. امیدوارم جدی باشم در رابطه باهاش. یه سری ویدیو های مقدماتیش رو تونستم ببینم. بابت دستمم ناراحتم. کی خوب میشه واقعا برام سواله. اگه به این اطمینانه برسم که چیز خاصی نیست، حتی با وجود ردش روی پوستم هم نگران نمیشم. مشکل اینه که اون اطمینان خاطره هنوز صد در صد به سراغم نیومده. حتی بعد از ویزیتم با دکتر. و این موضوعیه که بحران فکری ایجاد کرده برام.
204
خواب زیادی داشتم در طول روز. خیلی بی حوصله و بی انرژی بودم. بابا موقع نماز صبح اومد پیشم و پیگیر حالم شد. فکر میکرد اتفاقی افتاده برام که اینقدر پکرم. ازم خواست که بگم چی شده. ولی واقعا اتفاق خاصی نیفتاده بود. ولی همین پیگیریش، حالمو بهتر کرد. تمام اعضای خونواده به سهم خودشون امروز سعی کردن حالمو یه مقدار بهتر کنن. این موضوع واقعا برام ارزشمند بود. افعی تهران رو امروز تموم کردیم و باید بگم واقعا شوکه شدم از پایان بندیش. من دوست داشتم این سریال رو و بقیه هم مثل من بودن و جذاب بود از نظرمون. انتخاب واحدم رو امروز صبح انجام دادم. نرسیدم باشگاه برم. به خاطر همون انرژی نداشتن و بی حوصلگی. سعی داشتم امشب پیتزا درست کنم، حتی وسایلش رو هم خریدم ولی اینقدر بی رمق بودم که نتونستم کاری پیش ببرم. قصد دارم یه دوره ی یوگا ثبت نام کنم و شرکت کنم. کاملا یهویی شد. بدم نمیاد یوگا رو تجربه کنم ولی مطمئن نیستم که مفیده برام یا نه.
203
کسل کننده بود راستش. حال روحیم خوب نبود و در طول روز بی حوصله و پرخاشگر و کسل بودم. علت واقعیش رو هم نمیدونستم. برج فرازان رو تا حد خوبی پیش بردم. یک قسمت افعی تهران دیدم. صبح زیاد خوابیدم و این موضوع واقعا منو ناراحت و ناامید میکنه. به علاوه اینکه حس میکنم انرژی زیادی از دستم میره. سرچ ها مجددا شروع شدن و اینبار با موضوعات جدید. به وضوح دارن جون منو میگیرن.
202
بیهوده گذروندم. نمیدونم چمه ولی حال و حوصله ندارم و بی رمقم. خونه حاج بابا اینا هم رفتیم کم و بیش همین بود. یه مقدار برج فرازان رو پیش بردم. چند قسمتی هم فرندز دیدم. به نظرم شاید نیاز باشه دوباره بگم: نمیدونم چمه ولی حال و حوصله ندارم و بی رمقم.
201
امروز؟ خب جوری خاصی نگذشت یعنی کار خاصی نکردم. یه قسمت فرندز دیدم. مطالعه ای نداشتم و کتاب جدیدم، یعنی سقوط پاریس، رو تحویل گرفتم. حاج میرزا عمو اینا هم با مجتبی شام اومدن خونه مون. دیشب هم البته یه مقداری با سما صحبت کردم. در مورد مهاجرت و درس من و خودش و علاقه مندی ها و از اینجور چیزا. مثل اینکه به طراحی لباس علاقه داره و داره تو یه دوره ی مجازی هم شرکت میکنه. به کسی نگفته بود مثل اینکه و چنین چیزی رو به من گفت و ابراز کرد. ۳ تا عکس هم از طراحی هاش برام فرستاد. مکالمه ی جالبی بود. حس خوبی به من داد.
200
دویستمین پست تقریبا پیوسته و هر روزه م تو این وبلاگ! عدد بزرگیه برای من. فکر نمیکردم به این تعداد برسه ...
خب امروز صبح نزدیک بود خواب بمونم برای جلسه کاری که محمدحسین میگفت. ساعتم زنگ خورد ولی اونقدر ناهوشیار بودم که علتش رو درک نکردم و بعد از ۱۰ دقیقه ناگهانی از خواب پریدم. رفتیم جلسه. راستش تقریبا همونی بود که بابا حدس میزد. من آنچنان وایب خوبی دریافت نکردم. نزدیک ۲ ساعت صحبت کردیم. من حس کردم به یه سوال که در انتهای توضیحاتشون پرسیدم، جواب ندادن. به هر حال منم سعی کردم تو اون جلسه صرفا شنونده نباشم و حرفام رو واضح بزنم. بعدش رفتیم مدرسه. دیدن دوباره ی مدرسه ای که توش سه سال درس میخوندم خیلی لذت بخش بود. همکارای بابا رو دیدیم و سلام و علیک کردیم. یه بنده خدایی بود که پسرش دارو میخوند و به من میگفت که خوب شد رفتی پزشکی. در حالی که من سعی کردم بهش بفهمونم که اوضاع اینجا هم چندان جالب نیست ولی اون معتقد بود که اوضاع داروسازی خیلی چنگی به دل نمیزنه. سعی کرده بود که پسرش رو تشویق کنه به تحصیل و جلوی پسرش از این حرفای منفی نزنه. بهرام هم بود. بنده خدا چقدر خوشحال شد وقتی منو دید و کلی لطف داشت به من. واقعا خوشحال شدم. بابا بعدش اداره کار داشت و منم رفتم کتابفروشی بغلش. چند تا کتاب قیمت قدیم دیدم. نهایتا نامه به فلیسه ی کافکا رو از نشر نیلوفر خریدم. اونم با جلد وکیوم شده. هیچ وقت فکر نمیکردم حالا حالا ها این کتابو بگیرم چون قیمتش بالا بود و احتمالا باز هم بالا میره. بعد از ظهر تقریبا به کار خاصی نگذشت. غروب رفتم مسجد. بعدشم رفتم پیگیر بسکتبال شدم. شب هم که زنگ به محمدحسین و خواستم مهلت پاسخگویی رو تمدید کنم تا فردا ظهر. باز یه صحبت نسبتا طولانی داشتیم. نمیدونم. سعی میکنم احساساتم رو درگیر این قضیه نکنم. به ر پیام دادم امروز.
198
روز جالبی نبود. شب بد خوابیدم و بیدار شدنم با یه جور دلهره بود. خواب بعد از ظهرم هم همین بود. کابوس دیدم انگار. دغدغه های دو سه هفته پیش تا حدی برگشتن دوباره. حرفای تو ماشین خودمو گوش ندادم. خانم دکتر زنگ زد به من و یه مقدار صحبت کردیم راجع به کار. بهش پیام داده بودم که من بهش زنگ بزنم ولی خودش زنگ زد. یه خورده مقالاتی که تو پروپوزال ازشون استفاده کرده بودم رو خوندم. ۲ قسمت فرندز دیدم. کتاب نخوندم. بیحال بودم امروز یه مقدار. البته اوضاع سرماخوردگیم رو به بهبوده. مه به من پیام داد. هم تو اینستا پست فرستاد و هم یه سوال به نظرم الکی پرسید تو تلگرام. درست جوابشونو دادم ولی خیلی هم گرم و صمیمی نبود جوابم. ولی بی ادبانه هم نبود. سرد؟ شاید. دو قسمت افعی تهران دیدیم. تازه داره جالب میشه داستان. قفلی زدم رو آهنگ پاریس آیسم. همون یک دقیقه ی اولش خیلی خوبه. چلسی امروز بازیو شش- دو برد. جونم رو به لبم رسوند اون اوایل ولی نتیجه ی خوبی گرفته شد!
197
چندان روز خوبی نبود امروز. خودم اینجوری حس میکنم. دغدغه های فکری زیاد، منو به زندگی بیمارگونه پیش میبره. رفتم دانشگاه صبح. شب قبل نتونستم خوب بخوابم. به خاطر سرماخوردگی، انرژی و توان اینو نداشتم که صبح پاشم و به کارام برسم. تقریبا دیر راه افتادم و از اونجایی که باید بابا رو میرسوندم مدرسه، دچار چالش هم شدم. به هر حال با یه جور اعصاب خوردی رسیدم دانشگاه. از اونجایی که تو راه کولر نگرفته بودم و ماسک هم روی صورتم بود و کمربند ایمنیم بسته بود، خیس عرق شده بودم. حتی استاد هم متوجه شد و اینو ازم پرسید. پرسید که چرا ماسک دارم و منم گفتم کسالت دارم چند روزه. بنده خدا برای من چایی آورد. شکلات هم از یخچالش آورد بیرون. حرکت دلنشینی بود برام. یه مقدار از کارو بردم جلو. اون هم کاری که در مورد پروپوزال قرار بود انجام بده رو انجام نداد. در حالی که چیز خاصی نبود. این موضوع به من ثابت کرد که اونم چندان کار خاصی نکرده تو این زمینه. خودشم یه جایی اعتراف کرد که این مدلی کار تا حالا انجام نداده. موقع برگشتن، با خانم زرگری هم صحبت شدم و در مورد ریسرچ و این جور چیزا ازش سوال پرسیدم. نهایتا یه تیکه از کار موند که میفته برای دوشنبه. منم وقت دارم که از این فرصت استفاده کنم و چک کنم کارو یبار. برگشتنی تو گت مارکت یه چیز شیرینی گرفتم که حالم از این بدتر نشه. تو ماشین در مورد چیزای مختلف صحبت کردم و سعی کردم خودمو قانع کنم که یه رفتارهایی رو نداشته باشم. منتهی فکر نمیکردم تاثیر این حرفم در حد کمتر از ۲ ساعت باشه! مشخص شد که میل بیمارگونه ی من به پیدا کردن ته و توی این قضیه ی به خصوص، قوی تر از اون چیزیه که فکرشو میکردم. به طوری که بعدش مرتب جستجو میکردم. بعد از ظهر دکترینا اومدن. واقعا حوصله شو نداشتم. ولی باید می اومدم. تصمیم گرفتم موقع اذان برم مسجد و کار مامانو انجام بدم. رفتم اونجا. یه خورده حال و هوام بهتر شد. بعضیایی که من نمیشناختمشون از پشت ماسک هم میشناختن و سلام علیک میکردن باهام. حالا من نمیدونستم کین اینا! اعتراف میکنم تو تغییر روحیه م موثر بود. با ر یه مقدار صحبت کردیم. قصد نداشتم جوابشو بدم ولی نهایتا تصمیم گرفتم که این کارو بکنم. مکالمه رو اون پیش میبره اصولاً. خیلی مشتاق دیدنمه انگار. در حالی که من فعلا اینجوری نیستم.
196
امروز سرفه های بیشتری نسبت به روزای قبل داشتم. صبح خاله اینا و حاج بابا اینا بی خبر اومدن. اونم با کلی بند و بساط: خمیر برای پخت نون، وسایل آش و کباب. من معمولا اگه مودم خوب نباشه، از این میزبانی ها خوشم نمیاد و امروز هم یکی از اون روزا بود. متاسفانه حوصله نداشتم امروز. خوب شد قبل از اینکه اینا بیان، روتین روزانه م رو انجام داده بودم. مقداری کتاب برج فرازان رو پیش بردم. یه اپیزود پادکست رختکن بازنده ها رو گوش دادم. اپیزود دومش. با اینکه خیلی طرفدارش نشدم، ولی تجربه ی خوبی بود. حرفای خوبی توش گفته شد و باعث شد یه این موضوع فکر کنم که اتفاقی خیلی بدتری برای آدمای دیگه هم پیش نیاد؛ اونم آدمایی که جوون هستن، از لحاظ ظاهری و درسی و کاری شرایط خوبی دارن و به علاوه اینکه این مشکل رو برای همیشه با خودشون حمل میکنن و اتفاقا رو کیفیت زندگی شون، تاثیر زیادی داره. یه مقدار به صورت ذهنی برنامه ریزی درسی کردم و حتی در حد چند جمله، درس خوندم! امروز نسبت به روزای اخیر، مجددا یه اشتغال وقت گیری به پوستم داشتم و حس کردم لکه ی دیگه ای تو همون حدود کشف کردم. نمیدونم قبلا بوده یا نه ولی کشف های جدید، منو به وضوح مضطرب میکنن. حتی این ایده اومد به ذهنم که دکتر که اینا رو ندید، پس شاید نمونه برداری نیاز بود همون جلسه؟ سرچ های گوگلم بعد از مدت ها شروع شد. اینا خبرهای خوبی نیستن چون کیفیت زندگی رو به شدت میارن پایین. میخوام سعی کنم بهشون توجه نکنم. این ایده رو داشته باشم که از قبلا هم ممکنه وجود داشتن و من تازه الان دیدم(که غیر محتمل هم نیست). جای غیر قابل دیدی تقریبا قرار گرفته. به علاوه اثر ویتامین سی شبانه رو هم درنظر بگیرم. کار پروپوزال رو نرسیدم انجام بدم. عوامل مختلفی دخیلن: تنبلی، کسالت، مریضی، همین اشتغال فکری جدید. یه کتاب امروز سفارش دادم: سقوط پاریس. چیز خاصی ازش نشنیده بودم و اعتراف میکنم که بیشتر رو حساب قیمت مناسبش و کلکسیونی کردن کتابخونهم، به خریدش فکر کردم.