صبح حین مسیر با خودم مرور کردم اتفاقات اخیر رو. راه حل ها رو گذاشتم کنار هم. نمی‌خواستم به نتیجه ی قطعی برسم، فقط میخواستم اوضاع رو برای خودم باز کنم تا با دید روشن تری به قضیه نگاه کنم. نزدیک دانشگاه متوجه شدم ماشین صدا میده و فرمونش سفت شده. وقتی که پارک کردم متوجه شدم روغن زیادی ازش ریخته شده و از زیر ماشین هم دود میاد. یه مقدار دستپاچه شدم. چون فرمون ماشین یه مقدار سفت شده بود، حدس زدم روغنی که ریخته شده مال هیدرولیک ماشین باشه. به بابا زنگ زدم. اونم همینو گفت و قرار شد بیاد. رفتم کلاس. عقب جا نبود و ناچارا رفتم جلو. کلاس طولانی بود. وسط آنتراکت خودمو به استاد معرفی کردم. در حد اینکه آشنا بشه با من و قصد نداشتم که ازش بخوام حضور الان منو اجباری ندونه چون زمان کارشناسی باهاش کلاس داشتم. بعد کلاس با بابا رفتیم تعمیرگاه. شاید یه حدودای ۲ ساعتی اونجا منتظر موندیم و سرپا وایستادیم. چند بار اصرار کرد که من خودم برم خونه ولی نخواستم برم. یه مشغولیت جدیدی هم همون حین پیدا کردم و احساس کردم بخشی از ساعد دستم نقاط قرمزی روش وجود داره. به فاصله ی کم و با شکل آشنا. این اشتغال ذهنی کم کم منو درگیر خودش کرد و از لحاظ فکری و روحی به شدت خسته م کرد. بعد از ظهر اتفاق خاصی نیفتاد. قصد داشتم برم باشگاه ولی بجاش تصمیم گرفتم اتاقمو ردیف کنم و منظم کنم. خیلی بهتر شده الان. نماینده هم دیر وقت بهمون اطلاع داد که فردا گروه ما هم آزمایشگاه بافت داره. متنفرم از این کلاس گذاشتنای بدون اطلاع قبلی.