345

دیشب یکی از بدترین و نا آماده ترین شب های قبل امتحان رو گذروندم. اونم امتحانی که با استادش معاشرت کاری و رو در بایستی دارم. خراب کردم امتحانو. بابت این موضوع به شدت ناراحتم. حس می‌کنم آبروم رفته جلوی استاد مربوطه. خیلی حس بدی دارم در این مورد. از اینکه بابا رو صبح بیدار کردم که بیاد منو ببره هم از دست خودم ناراحتم. که چرا بهش زحمت میدم. حالا اگه جریان برعکس بود، احتمالش زیاد بود که من با غرغر بیام این کارو انجام بدم. عمو مهدی رو دیدم تو نونوایی و یه مقدار باهم صحبت کردیم. باشگاه رفتم امروز. روز جدید از یک دوره ی ۱۲ روزه و شهریه رو هم پرداخت کردم. با محمدرضا، احسان و دبیر یه مقدار معاشرت داشتیم بعد تمرین. سفارش کتاب آرزو های بر باد رفته رو نهایی کردم و قسط وام دانشجویی رو هم پرداخت کردم. ذهنم درگیر امتحان امروزه و دل و دماغ نیستم. حتی این روحیه رو که بیام برای جبران، دو تا امتحان باقی‌مونده رو خوب بخونم تا نمره ی خوبی کسب کنم رو هم ندارم.

344

دیشب ر به من پیام داد. یه موزیک فرستاد. بعد از شاید ۲ ماه بی خبری. یه معاشرت کوتاهی هم داشتیم که البته چون من خیلی دل و دماغ نبودم، سرد جواب می‌دادم. امروز صبح اومدم دانشگاه. برای تمرین آناتومی. خوب بود تمرین. جدا از اون، متوجه شدم که من تنها نیستم تو خراب کردن امتحان زبان و بخش مهمش اینه که این بچه ها حس نمی‌کنن خراب دادن. این باعث شد که من حس کنم شاید انتظارات از خودم رو خیلی بالا بردم و شایدم اینطور نباشه و ری‌اکشن من واقعی بوده. به هر حال اینکه کم‌کاری کردم که توش شکی نیست. بابا بنده خدا خیلی منتظرم موند امروز. فردا آناتومی ادراری تناسلی امتحان دارم و الآنم مشغول خوندنم. چیز خاص دیگه ای برای گفتن نیست، به جز یه سری چیزای همیشگی.

343

چیز زیادی برای گفتن نیست. درس خوندم. کنسول بازی کردم. برای مامان اینستاگرام نصب کردم. دیشب خواب ف رو دیدم و دروغ چرا، دلتنگشون شدم. هم ف و هم مه. ولی نمی‌دونم چرا، نمی‌خوام برای پیام دادن پیش قدم بشم و تقریباً مطمئنم که اونا به اون شکلی که من بهشون فکر میکنم، به من فکر نمیکنن. صبح وقتی از خواب بیدار شدم، در یک اقدام ناگهانی، تولد محمدعلی رو پیامکی بهش تبریک گفتم. یه کوچولو شک داشتم که امروز بوده یا نه. ولی امروز بود و تشکر کرد ازم. دلم میخواد امشب بیشتر درس بخونم. البته که این جزوه ای که دستمه واقعا سخته خوندنش.

342

امروز چیز زیادی برای گفتن نداشت. مغروق در افکار. بعد از مدت ها با کنسول بازی کردم. درس هم یکم خوندم. دلم برای خواهرم تنگ شده. امیدوارم بیشتر درس بخونم و کمتر سر گوشی باشم. فیلم جنگ جهانی سوم رو گذاشتم دانلود بشه تا ببینیم چطوریه. یه قسمت خاتون هم دیدیم. خوب بود به نظرم.

341

روز خوبی نبود امروز و خیلی حال و حوصله ی نوشتن ندارم. شب خیلی بدی رو گذروندم. ترکیبی از بی‌خوابی و فکر و خیال و درس خوندن. امتحان امروزم خوب نبود. شاید بشه گفت بد بود حتی. درس ۳ واحدی هم بود متاسفانه و امید داشتم که میتونم نمره ی خوبی بگیرم. ولی الان، کاملا ناامیدم. باشگاه رفتم. امروز رو پا بود. رفته بودم پیش استادم که نبود. زنگ زدم و پیام هم دادم و جوابی نداد. بعد از چند ساعت، پیام داد و عذرخواهی کرد که فکش رو عمل کرده و قادر به صحبت نیست. دلم می‌خواد زندگی در لحظه رو هی به خودم یادآوری کنم. ولی Overthinking نمی‌ذاره. کیفیت زندگیم خیلی خیلی پایینه و تعریفی نیست اوضاع روحیم.

340

دیر از خواب پا شدم. خیلی هول هولکی و سریع، رفتیم خونه ی بابابزرگ اینا تا روز پدر رو تبریک بگیم و هدیه روز پدر رو هم بدیم. بعد از اون، من پیشنهاد دادم بریم بیرون. رفتیم شهر کتاب و من کتاب یادداشت های اینجانب لیانید آندری‌یف رو گرفتم. بعدش رفتیم سه شنبه بازار و اونجا یه بوته گل گرفتیم و یه مقدار خرت و پرت دیگه. یه نون سنگک هم تو راه گرفتیم که خیلی خوشمزه و برشته بود. علی رغم خواب زیادم، باز مجدد بعد از ظهر خوابیدم. فردا امتحان زبان دارم و علی رغم اینکه مهم ترین درس این ترممه و ۳ واحد هم هست، شاید به زور ۲۰ درصدش رو خوندم. نمی‌دونم چرا این ترم اینجوری شدم. شب امتحانی به معنی واقعی کلمه. باشگاهمو امروز رفتم. خوب بود. امروز دو نفر دیگه هم به من گفتن که خوب لاغر کردی و هیکلت جمع تر شده. واقعیتش خیلی احساس خوبی به من دست داد از این جملات. اما توام با این حس خوب، دلشوره و اضطراب قدیمی سراغم اومد دوباره. برای همین باید مجددا یادآوری کنم: آرامش خاطر و خلوت بودن ذهن، یکی از مهم ترین خواسته های فعلیمه.

339

دیشب شب امتحانم محسوب میشد. میزان خوابم شاید به عنوان خوابِ شبِ امتحان کافی بود، اما کیفیتی نداشت و با دغدغه بود. خصوصا اینکه من یه فصل از جزوه رو هنوز نخونده بودم و مرور فصل های خونده شده هم مونده بود. به هر صورت، با کلی بدبختی حدودای ساعت ۵ پا شدم و شروع کردم به درس خوندن. امتحانم رو خیلی خوب دادم و فکر میکنم فقط یک غلط داشته باشم. اوضاع نمره ی بافت عملیم، باب میل من نیست. جالب اینکه خودم نرفتم پیگیری کنم نمره‌م رو و طاها مه خودش رفته بود و جستجو کرد؛ بدون اینکه من چیزی بهش بگم. نتیجه اینکه اوضاع من تو بافت عملی ادراری تناسلی و تنفس خوبه ولی تو بافت غدد، چندان جالب نیست. البته از اونجایی که میزان واحدش کمه، من به پاس شدن راضیم. بابا از فرصتی که من داشتم امتحان می‌دادم، استفاده کرده بود و تو دانشگاه یه دور زد. تو دانشکده به مناسبت روز پدر، پذیرایی می‌کردن که بابا هم پذیرایی شد! و همینطور تو سالن، جشن روز پدر بود که بابا اونجا هم رفته بود و به منم تلفنی گفت که بیام. ردیف‌های جلو هم نشسته بود! من یه چند دقیقه ای بودم و بعدش اومدم بیرون تا ببینم مهدی اینا چیکار کردن بافت عملی رو. جشن هم تموم شد و بابا رفت سمت ماشین. سخت نگرفتم به بابا که چرا رفتی! خوشحال شدم و از اینکه این کار باعث خوشحالیش شد، بیشتر خوشحال شدم. مثلا بیام غر بزنم و مخالفت کنم که چی بشه؟ کامش رو تلخ کنم؟! خب رفته اونجا و حداقل بیکار نبوده و بهش خوش گذشته. چه اصراریه که بیام بگم بهش که چرا رفتی و از اینجور حرفا. اکبریان امروز ازم خواست که تا حد ممکن، بیام تو فعالیت های فرهنگی دانشگاه مشارکت کنم. نه به شدت قبل، ولی به شکل تعدیل شده سر بزنم. تو مسیر برگشت و تو ماشین، من و بابا در مورد خرید ماشین جدید و مدل های مختلف و اینجور مسائل صحبت می‌کردیم. بعد از ظهر یه خوابی داشتم که به شکل متناقضی، هم خواب راحتی بود و هم خواب نا آروم. بعدش رفتم باشگاه. تمرینات امروزم مربوط به دست و شکم بود و سنگین بود نسبتا. همون ابتدای ورزش، یکی از کسایی که باهاش تمرین میکنم برای من یه تشک آماده کرده بود. اولش متوجه نشدم و به خیال خودم رفتم یه تشک بردارم. ولی وقتی بعدش متوجه شدم که واسه منم برداشته بود، حس خیلی خوبی گرفتم. درسته که کار خاصی نکرد ولی من از همین چیزای کوچیک، لذت می‌برم. با آدمایی که تا حالا کمتر باهاشون معاشرت می‌کردم، بیشتر صحبت کردم و این موضوع هم یکی از پوینت های مثبت امروز بود. نمی‌دونم میرسم امروز برای زبان بخونم یا نه. نمی‌دونم میتونم با کنسول بازی کنم یا نه. نمی‌دونم کی خوابم می‌بره حتی. یکی از بزرگترین خواسته هام تو مقطع فعلی، آرامشه که به قلب و ذهنم بیاد. یک خواسته ی بزرگِ همیشگی دیگه، سلامتیه. و یکی دیگه، اینکه قدر لحظاتم رو بدونم و از زیستن در زمان حال لذت ببرم. ذوق عزیزانم رو کور نکنم و انرژی منفی بهشون منتقل نکنم. قدر چیزا و کسایی که عزیز هستن برام رو بدونم و متوجه باشم که قرار نیست چیز خیلی ویژه ای از زندگی بخوام. در عین حال اینکه آینده نگری میکنم، به فکر الانم باشم. مبادا که حسرت بخورم ...

338

بی‌حال و خسته بودم امروز. انرژیم کم بود. درس خوندم. نمره ی فیزیو کلیه هم اومد. باورم نمیشه که این درس هم مویی پاس کردم. خیلیا افتادن البته. ولی خب هر چی که بود تموم شد انگار. امروز دلم برای ف خیلی تنگ شد. نمیدونم، شاید به خاطر نوسانات هورمونی باشه.

337

امروز هم میشه گفت میشه به نسبت زیاد خوابیدم. به گل های اتاق یه رسیدگی جزئی کردم. دن آرام رو پیش بردم و حدودا ۲۰ صفحه مونده که جلد اولش تموم بشه. درس نخوندم و احتمالا امشب بخونم. اینکه معلوم نیست اوضاع تعطیلی ها چجوریه، به این وضعیت درس نخوندنم بیشتر دامن میزنه. البته که این حرف بهانه س ولی خب. دکتر و خونواده ش امروز پس از مدت ها اومده بودن سمت ما و دکتر با بابا رفته بودن بیرون که صحبت کنن و خونواده ش خونه ی ما بودن. دلم میخواد اگه مشکلی پیش نیاد، دوشنبه یه طبیعتی بریم. احساس میکنم نیاز دارم به چنین چیزی. باشگاه هم رفتم امروز. خیلی خسته شدم. واقعا هم سنگین بود تمرینات امروز و حسن ختام تمرینات امشب، سه ست ۶۰ ثانیه ای پلانک و Wall sit بود. تو خود بخوان حدیث ازین مجمل!

336

امروزم به شکل خاصی نگذشت. سعی کردم درس بخونم چون به هر حال فردا امتحان داشتم. چون دیر بیدار شده بودم و دیر صبحانه خورده بودم، اشتهای نهار زود هنگام رو نداشتم و در نتیجه با بقیه اعضای خونواده سر سفره ننشستم. البته اینکه یه مقداری بدخلق بودم و غذا یه مقدار باب میل من نبود هم تو این نبودنم بی تاثیر نبود. بابا اینا خواهرم رو حدودای ۱۲ بردن دانشگاه و منم خودم تنهایی نهارم رو خوردم. یه استراحت و خواب بعد از ظهری آشفته داشتم. بعد از ظهر رفتم حمام و یه مقدار اوضاع اخیر زندگیم و همینطور مواردی که باید بهشون اهمیت بیشتری بدم رو بررسی کردم. فکر میکنم این اواخر، تونستم به اینکه زندگی در زمان حال رو، بهتر و بیشتر تجربه کنم، نزدیک تر شدم. البته شاید پیشرفتم خیلی زیاد و محسوس نبوده، حتی شاید یه جاهایی رو درجا زدم، ولی فکر میکنم متوجه ی اهمیت زندگی کردن در کنار چیزایی که برات اهمیت دارن، شدم. اتفاق عجیب امروز بعد از بیرون اومدنم از حموم اتفاق افتاد. مثل اینکه فردا دانشگاه ها تعطیله و دانشگاه ما هم اعلام تعطیلی کرده و حتی امتحانات هم کنسله! واقعا خبر عجیب و غیر قابل پیش‌بینی بود. نمی‌دونم چرا اینقدر یهویی چنین چیزی اعلام شد. به هر حال، من که خوشحال شدم و دیگه بعد از اون درس نخوندم. البته اگه بگن فردا امتحان برقراره، اوضاع من خیلی خطری میشه! الان که دارم فکر میکنم، می‌بینم خیلی برام سخت میشد اگه قرار بود شب رو بیدار می موندم. تنبلی کردم و دیروز رو درس نخوندم. من همین الانش خوابم میاد، چجوری می‌خواستم پای درس و کتاب باشم؟! حالا امیدوارم که کنسلی امتحان فردا پابرجا باشه.

335

امروز بیش از اندازه خوابیدم. درس رو هم میشه گفت پیش نبردم. باشگاه هم بعد از چند روز غیبت، رفتم و با اینکه مشخص بود که آمادگی بدنیم افت کرده، ولی روحیه و جو امروز باشگاه رو دوست داشتم. مامان رو بردم بیرون که برای بابابزرگ هدیه ای به مناسبت روز پدر بخره، برای خودش کفش بخره و یه سری خریدای دیگه‌ش رو انجام بده. نمره فیزیک هم اومد. شدم ۱۸. با اینکه مطمئنم همه رو درست زدم ولی این مشکل منو انگار بقیه بچه ها هم دارن. فیزیو تنفس هم شده بودم ۱۶. بابا اینا برام یه ادکلن دیور ساواج هم خریدن. فیلم و عکسای دیشب رو امروز چند بار دیدم. عدم آمادگیم برای امتحان شنبه یه مقداری منو مضطرب کرده. از اون بدتر اینه که خیلی تلاشی هم برای بهبود این وضعیت نمیکنم و تنبلیم برای درس خوندن بیشتر شده.

334

با اینکه شب قبل رو بیشتر از شب های امتحانیِ اخیرم خوابیده بودم، اما در کمال تعجب، درس رو به میزان کمی پیش برده بودم و شاید حدود هفتاد درصدش مونده بود. یه مقداری شاید دلم گرم بود به اینکه می‌گفتن از نمونه سوالاتش میاره و یه مقدار هم چون قبلا خونده بودم. ولی با این حال توجیه جالبی به نظر نمی اومد. با خستگی و خواب آلودگی جزوه رو خوندم. یه مقداری هم وسطاش می‌خوابیدم و کلا، مطالعه ی بی کیفیتی داشتم. درس ۲ واحدی هم بود و نگران بودم که نتونم خوب عمل کنم. به هر حال، خودمو به یه جایی رسوندم و تو ماشین هم نمونه سوالات رو خوندم و هم جزوه رو یه دور مرور کردم. قبل امتحان با مهدی صحبت می‌کردیم. امتحان هم عینا از نمونه سوالاتش اومد و من ۲۰ سوال رو تو کمتر از ۴ دقیقه شاید جواب دادم. ولی بعد امتحان و وقتی که از سر جام پا شدم، یه اشتباهی مرتکب شدم که کاملا یهویی بود و انگار هول شدم. مشارکت ناشیانه در ت بود و به اون شکل هم نبود. ولی من تمام روز رو با این حس بد ناشی از اشتباهم، گذروندم و از دست خودم عصبی و ناراحت بودم که چرا چنین اشتباهی رو مرتکب شدم. در نتیجه وقتی بعدش خواستم به کتابخونه برم و یا با دوستام معاشرت کنم، حالت گرفته ای داشتم با اینکه امتحانم رو عالی داده بودم. پیش استادم هم رفتم. بنده خدا دهن و فکش رو جراحی کرده و به سختی حرف میزنه. احتمالا به کلاس های قبل عید نرسه. من میخواستم یه آپدیتی از پروژه ازش دریافت کنم که آپدیتی نداشت. موضوع دهنش رو برای من تشریح کرد و از بابت پرتقال و مرکبات خیلی زیاد تشکر کرد و خواست که از خونواده م هم تشکر کنم. قبلش رفته بودم پیش بچه ها که قرار یه جلسه گذاشته بودن تا در مورد بحث خلاصه نویسی و علوم پایه و اینا صحبت کنن. من حواسم کاملا سرجاش نبود به دلایل مشخص و معلوم. برگشتنی هدی به من زنگ زد و راهنمایی میخواست برای سی تی اسکنش. با احمد صحبت کردم و اون بنده خدا هم کمک خیلی بزرگی بود برام و میخواد برام پیگیری کنه. یهویی بحث تطبیق واحد به نظرم اومد. رفتم آموزش دانشکده که یکی از کارشناسایِ خانمِ آموزش، با ملایمت و محترمانه جوابم رو داد و منو ارجاع داد به آموزش کل و اونجا هم خیلی محترمانه منو راهنمایی کردن. معلوم شد که به موقع این پیگیری رو انجام دادم. با بابا و خواهرم برگشتیم. دلم براش تنگ شده بود یه جورایی. مامان برای تو راهمون ساندویچ شامی درست کرده بود. منم خیلی گرسنه ام بود و ساندویچش خیلی خوشمزه بود و مزه ی ساندویچای زمان مدرسه رو می‌داد. امروز بعد از ظهر خواب درست و حسابی نداشتم و از طرفی باشگاه هم نرفتم. مهمون هامون تقریبا زود رسیدن. دایی و حاج باباینا اولین گروه مهمونا بودن. هم خستگی داشت و هم خوشی و خنده. بخش زیادی از خوشی و خنده مربوط میشد به جشن تولد بابا و مراسم باز کردن هدیه ها و شوخی های دایی احمد. از یه جایی به بعد، دیگه هر کسی انگار داشت از دریافت هدیه‌ش غافلگیر میشد. خواهرم از دست من غافلگیر شد و من کاملا غافلگیر شدم که برای من هدیه ای خریده. یه فندک خیلی خوشگل که خیلی به دلم نشست. البته دورسی که براش خریدم رو هم دوست داشت و ازش خوشش اومد. عکسا و فیلمای خوبی ثبت کردیم و با دیدنشون خیلی زیاد خندیدیم. مخصوصاً از حرفای دایی احمد که من تقریباً از شدت خنده کبود شدم. شام هم کبابمون خیلی نرم و مغزپخت شده بود. خلاصه خوش گذشت امشب. امیدوارم به بقیه هم خوش گذشته باشه. بعد از شام اومدم روی تخت چوبی حیاط دراز کشیدم. بابا بعدش اومد و وقتی دید که سردمه و متوجه شد که من تنبلی کردم و پتو نیاوردم، برام پتو آورد و یه حس راحتی رو تجربه کردم. به خیریه محک یه مبلغ ناچیزی واریز کردم. تو گروه خلاصه نویسی، گفتم که یه بخش از ویروس رو برمی‌دارم. عمه هم زنگ زد به من و درمورد یه دارو سوال داشت ازم. فردا باید درس بخونم. ایمونولوژی. امیدوارم به میزان قابل قبولی موفق باشم تو این زمینه. دلم میخواد آشپزی هم بکنم. ببینم چی میشه. راستی! آرش دارا آهنگ جدید داده؟!

333

سه سه سه :)

امروز حس درس خوندنم به میزان زیادی کم شد. از عملکرد استفاده ی بهینه از گوشی راضی بودم. با مامان رفتیم بازار و به مناسبت تولد بابا و روز پدر، هدیه خریدیم. از نظر خودمون که انتخاب های درستی داشتیم. به زهرا سفارش کیک دادیم. با دایی تلفنی صحبت کردم که داشت مفاهیم مربوط به فیزیولوژی عصب رو از من می‌پرسید و در مورد درس و دانشگاه و امتحاناتش می‌گفت. دن آرام یه مقداری خوندم و همین. حس می‌کنم نیاز به صحبت یا چت کردن دارم. از طرفی، به خاطر شرایط اضطراب گونه ای که داشتم و دارم، حس میکنم این صحبت کردن، از ته دل و با خیال آسوده نیست و ته تهش یه دغدغه و دلواپسی دارم. برای همین از صحبت کردن اجتناب میکنم. دلم میخواد یه خیال آسوده داشته باشم و کارای روزمره م رو با خیال آسوده انجام بدم. راه رفتن، حرف زدن، غذا خوردن، فیلم و سریال دیدن، درس خوندن و ..

332

شب قبل خوب نخوابیدم. درسم رو تموم نکرده بودم و نگران بودم که میرسم تموم کنم یا نه. ساعت ۲ خوابم برد و چند دقیقه قبل از ۳ بیدار شدم. تقریبا تا ۶ خوندم. دوباره خوابم برد تا ۷:۳۰. باز هول هولکی پا شدم و خوندنم رو ادامه دادم. مرورم از روی گایتون کامل نشده بود و جزوه رو هم کامل نخونده بودم. با بابا رفتیم. به نسبت خوب بود امتحان. راضی بودم. تو دانشگاه با بچه ها جوابا رو چک کردیم. بعد از ظهر یه مقدار خوابیدم و راه افتادیم سمت خونه حاج بابا. دایی اینا اومدن و حسین هم همراشون اومد. الانم اینجاییم. یه مقدار فیزیک پزشکی خوندم. تو دانشگاه که بودم یه نفر رو از دور دیدم که خیلی شبیه ف بود. گفتم شاید دانشکده کار داره و از دور داشتم نگاهش می‌کردم. یه حالتی به من دست داد که انگار نمی‌خواستم ببینمش. یه حالت دلخور بودن انگار. اومدم گوشه تر و سرم رو آوردم پایین و زمین رو نگاه کردم. نهایتاً که رد شد از کنارم، دیدم که ف نیست. نمی‌دونم. حس میکنم نسبت بهشون خیلی حساس رفتار میکنم ..

331

دیشب داشتم با مه حرف می‌زدم. یه جاهاییش حرف میم هم به میون اومد ولی پایان خوبی نداشت صحبتامون و من یه جایی حس کردم که با اون مه‌ی که می‌شناختم، خیلی فرق کرده. یهویی تو ذهنم، خیلی از مسائل حل شد (نمی‌دونم برداشت هام درست بودن یا غلط). نهایتا همینو بهش گفتم و اینکه گفتم حوصله ی توضیح دادن رو هم ندارم و خسته ام و می‌خوام بخوابم. چت رو رها کردم. بعدش بلافاصله نخوابیدم، ولی متوجه شدم که باید روی خودم کار کنم. توانایی دایورت کردن رو بیشتر از قبل تو خودم گسترش بدم. صبح کمی دیر پا شدم ولی کلا امروزم اینجوری بود که مشغول خوندن فیزیو تنفس بودم. از میزان استفاده از گوشیم راضی بودم. میخواستم برای مامان نوبت دکتر غدد بگیرم که یه مقدار دیر کردم و نوبت دهی اینرنتیش پر شد. پای درد و دل های مامان هم نشستم یکم. نمی‌دونم امشب شب بیداری خواهم داشت یا نه ولی امیدوارم امتحان فردامو خوب بدم.

330

شب قبل وضعیت خواب و بیداریم افتضاح بود. میشه گفت به طور پیوسته، خوابی نداشتم و دوره های نیم ساعته چرت می‌زدم و با سختی بیدار می‌شدم و فیزیو کلیه می‌خوندم. حین رفتن به دانشگاه و تو ماشین هم نشستم خوندم. و واقعا خسته شده بودم از خوندن و هم‌زمان این احساس رو داشتم که خونده هام کافی نیستن و انگار مطالب تو ذهنم قاطی شدن. امتحانش هم به نسبت سخت بود. همیشه امتحانای این استاد رو به پاس شدن قانعم. یعنی همین که بتونم رد کنم، برام کافیه. بعد امتحان یه مقدار با بچه ها صحبت کردم. بعد نهار تقریبا ۲ ساعتی خوابیدم. بعدشم رفتم باشگاه. همه ی اینا با بی حوصلگی بود. امیدوارم امشب بتونم یه مقدار فیزیو تنفس بخونم.

329

قرار بود صبح زود حدودای ۴:۳۰ بیدار شم تا درس خوندنو شروع کنم. نتونستم متاسفانه. به شدت خوابم می‌اومد. حتی دیر پا شدم از خواب. تا شروع به درس خوندن کنم تقریبا ساعت ۱۰ شد. بعد از ظهرش رو یه مقدار با برنامه تر درس خوندم و راضی بودم از خودم. ناهار رو تو حیاط و رو تخت چوبی خوردیم. هوای امروز آفتابی بود. امروز هم از میزان استفاده از گوشیم راضی بودم. خوب و کنترل شده بود. فکر میکنم دو یا سه بار دچار یه سری حمله ی اضطرابی شدید شدم. کیفیت زندگی و تمرکزم این روزا کاملا افت کرده و خیلی خیلی کم شده. خواهرم امشب رفت خوابگاه. تو این مدتی که داشت وسایلاشو جمع می‌کرد و به نوعی همه ی خونواده درگیر این موضوع بودن، من به شدت دلتنگش شدم. با اینکه هنوز نرفته بود. نمی‌خواستم بره. قبلا اینجوری نمی‌شدم. حتی موقع رفتنش هم با یه چایی دستم و به بهونه ی اینکه یه نکته رو به بابا یادآوری کنم، اومدم تو حیاط و بدرقه شون کردم. منتظر بودم تا ماشین از سر کوچه مون رد بشه. حتی حس کردم یه بغضی تو گلوم هست. با اینکه یک ساعت و نیم تقریباً باهم فاصله داریم و اونقدرا دور نیستیم، ولی از همین الان دلم تنگ شده. نمی‌دونم چم شده. حس میکنم الان خیلی دارم قدر باهم بودنا رو می‌دونم. بیشتر از قبل، دلم میخواد باهم باشیم. که مبادا یه روزی حسرت بیشتر باهم موندن رو بخوریم ... و مگه زندگی چیه؟

328

صبح زود خواهرمو بردم که آزمون شهرشو بده. خیلی منتظر بودیم تا نوبتش بشه. هوا هم سرد بود و بخاری ماشین رو روشن کرده بودیم و نشسته بودیم تو ماشین. بخشی از درسم رو اونجا خوندم. وقتی خونه برگشتم، خوابیدم. خواب ناآرام و مشوشی داشتم. فیزیو کلیه می‌خوندم در حالی که تمرکز نداشتم، ذهنم تو فکر چیزای دیگه بود. از این تشویشی که تحمل می‌کردم، احساس می‌کردم بدنم تو تب و تاب شدیدیه. به دوش آب‌ گرم پناه بردم. سعی کردم یه مقداری آروم بشینم زیر دوش و تنفس آروم داشته باشم. یک عملکرد مثبت امروزم، استفاده ی به مراتب کمتر از گوشی نسبت به روزای قبل و همینطور اشتغال خیلی کمتر به شبکه های مجازی بود که حس خوبی به من داد. هر چند که زورش به اون تشویش و اضطرابه نچربید. یه اپیزود جوکر و اکنون رو امروز دیدیم. البته من کامل ندیدم. الانم خسته‌ام. دوست دارم فصل ۲۸ کلیه رو ببندم و یه مرور هم بکنم و بخوابم ولی نمی‌دونم چقدر میتونم پیش برم. خواب و خستگی، دارن منو در می‌نوردن‌.

327

شب قبل خواب خوبی نداشتم. بخش زیادی از مرورم رو به امروز صبح زود موکول کرده بودم. صبح تو اون تایم مدنظرم بیدار نشدم و یه مقدار تاخیر داشتم، ولی خب مرور کردن رو شروع کردم. متوجه شدم که من واقعاً آدمی نیستم که صبح امتحان بتونم مرور کنم. امیدوارم این رویه رو برای امتحانات بعدی تغییر بدم و چیز خاصی رو برای صبح امتحان، موکول نکنم. نهایتا اینکه بیدار شدن امروز صبحم، باکیفیت نبود. با بابا رفتیم دانشگاه. خانم اباذری مادرش تو روز مادر فوت کرده بود و بهش تسلیت گفتم. بچه ها رو بعد از هفته ها ندیدن، ملاقات کردم و اون یخ ابتداییم شکست. از این جهت که بعد مدت‌ها همکلاسی هام رو می‌دیدم. پروسه ی امتحان دادن طبق زمان بندی گفته شده پیش نرفت و در واقع خیلی بیشتر طول کشید و بابا خیلی منتظرم موند تو دانشگاه. در واقع وقتی که من رفتم دانشگاه، هنوز بچه های گروه ۲ نرفته بودن که امتحان بدن. آدما ری اکشن های متفاوتی نسبت به امتحان داشتن. مثل اینکه سخت بود و هر کی، یه چیزی می‌گفت. به هر حال لام تشخیص دادن و ملاک تشخیصی گذاشتن و پیدا کردن نمونه ی مدنظر تو یک دقیقه و جدا از اون، استرس و اضطرابی که تو محیط حاکم بود، باعث میشد که بازده بیاد پایین. منم مطالب تو ذهنم مخلوط شده بود و قاطی کرده بودم ملاک تشخیصی ها رو. با میم یه سلام و علیک خیلی ساده کردم. بنده خدا یه دو سه باری از کنارم رد شد و نهایتا بار آخر، سلام کرد. من سعی کردم همون اوایل گروهم برم تو آزمایشگاه و این در حالی بود که حس می‌کردم هیچی نمی‌دونم و همه چی تو ذهنم قاطی شده. یه مقداری منتظر موندیم تو آزمایشگاه که لام ها رو درست کنن. تو این فاصله، گاهی استاد باهامون حرف میزد. من سعی کردم که امتحانم رو خوب بدم و دستپاچه نشم. فکر میکنم نهایتا بد ندادم امتحانو. لام های تنفسی رو درست تشخیص دادم ولی خب مثل خیلیا اعتقاد داشتم که امتحان سخت بود و در واقع، باعث خوشحالی من شد. میشه گفت که کاملا شک دارم راجع به نتیجه‌م. بهتره بگیم نه خوب بود و نه خیلی بد. بابا خیلی معطلم شده بود. بهش گفته بودم بره ولی نرفت. بعدا فهمیدم که یه مقداری دور زده تو دانشگاه و عکس گرفته ولی بازم، خیلی حوصله ی آدم سر می‌ره. من اگه بودم حتما کلی غرغر می‌کردم. باید قدردان این لحظه ها باشم و یادم بمونه. باید از هم بودنون لذت ببرم. بیشتر کل خونواده منظورمه و در وهله ی بعدی، سایر افراد. که مبادا یه روزی حسرت این روزا رو بخورم و با آه و افسوس ازش یاد کنم. تو راه برگشت با بابا داشتیم در مورد وضعیت استخدامی ها و اطرافیانمون که استخدام شدن، صحبت می‌کردیم. دیر رسیدیم خونه و دیر نهار خوردیم و دیر هم چرت زدیم. در واقعا خواب بعد از ظهر من، برای من کافی نبود چون خیلی بی‌حال و بی حوصله و هول هولکی پا شدم. هم باید ماشینو می‌بردم که صندلیشو درست کنن و هم اینکه باید باشگاه می‌رفتم. در واقع خیلی با بی‌حوصلگی و غم پا شدم از جام و طی مسیر کردم. باشگاه امروز، راستش به من خیلی نچسبید. بعد باشگاه و زیر دوش، کاملا یهویی تصمیم گرفتم که بریم بیرون. حس کردم نیاز دارم به این بیرون رفتنه. بارون ریزی هم می‌اومد و هوا سرد بود. قصد اولیه‌م، امیر شکلات بود. مامان هم دوست داشت بریم امامزاده ابراهیم. اول رفتیم امامزاده. من به خاطر این اضطراب ها و ترس هایی که اخیرا تحمل کرده بودم، خیلی نیاز داشتم به یک ملاقات معنوی که قلبم رو کمی آروم کنم. هم نیاز داشتم به این رفتن، و هم یه جورایی اجتناب می‌کردم. از این جهت که انگار با رفتن به یک محیط معنوی، اضطراب هام بیدار میشن و منو غرق خودشون می‌کنن. سعی کردم خواسته هامو بگم. یه خورده تسلی بخوام برای قلب و روح نا آروم، مضطرب، آشفته و غمگینم. حس کردم بعد زیارت، حالم کمی بهتر شد. انگار یه قرضی بود که باید می‌پرداختم و نه از روی اجبار، که از روی اختیار این کارو کردم. بعدش رفتیم امیر شکلات. سه تا کاپوچینو سفارش دادیم. قیمتش بالا بود به نسبت جاهایی که می‌رفتم ولی خب خوب بود در مجموع. فکر نمیکنم امشب برسم چیزی بخونم. اگه خوندم که چه بهتر ولی حس خستگی دارم. اینکه آروم بگیره قلب و روح و ذهنم، یکی از بزرگترین خواسته های فعلیمه.

326

امروزمو هم تیتروار می‌نویسم.

+ بافت عملی خوندم.

+ بخاطر اضطرابی که تحمل می‌کنم، ساعات زیادی رو خواب بودم. بی حوصلگی، غم، استرس و اضطراب شدن چاشنی همیشگی این روزام.

+ باشگاه رفتم بعد دو، سه روز.

+ فردا امتحان دارم و احتمالا بخشی از مود بسیار پایین من، به خاطر همین موضوع باشه.

325

چندان حالم خوب نیست. تیتر می‌خوام بگم ..

بافت عملی خوندم.

رد دد بازی کردم.

با اینکه میخواستم خیلی کم از گوشی استفاده کنم، اما افتادم تو یک لوپ استفاده از گوشی و سرچ های مکرر که همین موضوع باعث شد حالم خیلی بد بشه. در واقع حال روحیم اصلا تعریفی نیست و ناامیدی و اضطراب و افسردگی زیادی تو من جریان داره.

324

صبح زود خواهرم رو بردم آزمون رانندگی. مدتی که منتظرش بودم تو ماشین فیزیو کلیه خوندم. چند دقیقه ی آخر رو هم اومدم پایین از ماشین و قدم زدم یه مقدار. کاملا یهویی تصمیم گرفتم با بغل دستیم که تازه اومده بود و می‌خواست ماشین صفرشو پلاک کنه، باب صحبت و معاشرت رو باز کنم. همین کارو کردم. سهند بود ماشینش و اولین بار بود می‌دیدم. یه خورده که گذشت، یه آقایی که اونم میخواست ماشینش رو پلاک کنه هم بهمون اضافه شد و سه نفری صحبت می‌کردیم. ماشین اون فرد، MVM 315 بود. خیلی جو جالبی شده بود. من داشتم با آدمایی که شاید ۲۰ سال یا حتی بیشتر از من بزرگتر بودن، معاشرت می‌کردم و از این کارم راضی بودم! خواهرم اومد. از چشماش متوجه شدم قبول شده. از اون آقایون خداحافظی کردم و راه افتادیم. بدون غلط بود امروز و قبول شد. خیلی خوشحال بود خودش. رفتیم خونه. امروز زیاد خوابیدم. هم قبل نهار خوابیدم و هم بعد نهار. بی حوصله هم بودم و شدم امروز. اتفاق خاصی دیگه‌ای نیفتاد. یه کوچولو کنسول بازی کردم و الانم خونه حاج بابا اینا هستیم.

323

امروزم معمولی بود. مثل روزای قبل. کار خارج از روتینی انجام ندادم. دن آرام رو پیش بردم. فیزیو کلیه خوندم. باشگاه رفتم. جوکر دیدم. خیلی وقته طبیعت نرفتم. خیلی وقته هم حس میکنم خریدی به جز کتاب و خوردنی نداشتم.

322

درس خوندم امروز. فیزیولوژی کلیه. خوب بود، راضی بودم به نسبت. یه مقدار پلی استیشن بازی کردم. Red dead. دن آرام رو بعد از وقفه ی چند روزه شروع کردم به خوندن و ادامه دادمش. به مامان کمک کردم برای تمیز کردن یخچال فریزر. الانم مامانینا رفتن عروسی و من و خواهرم خونه موندیم. بعد از مدت ها یکم رکاب زدم و شیر و ماکارونی شکلی خریدم چون خواهرم قراره سالاد ماکارونی درست کنه. پسر عیسی سوال داشت ازم در مورد حذف پزشکی و انتخاب واحد و این چیزا که سعی کردم راهنمایی درستی بکنم. یه مقدار هم غمگین بودم امروز. سعی کردم تو نوت گوشیم یه چیزایی یادداشت کنم.

321

کمی دیرتر از حد معمول از خواب پا شدم. چون به برنامه ی درسی معمولم نمی‌رسیدم، برنامه‌م رو تغییر دادم. اینجوری عذاب وجدان درس نخوندم رو با یه کار فریبانه از روی دوش خودم برداشتم. همینطور سختیِ پیوسته درس خوندن امروز رو، که بخوام جبران دیر بیدار شدن صبحم رو بکنم، هم به جونم نخریدم و خواستم صرفاً خودمو آروم کنم. یه مقدار Red dead بازی کردم. کتاب هایی که سفارش دادم، رسیدن و بسیار مشعوف شدم که گالینگور های تاریخی نشر ماهیم، تکمیل شدن. نسخه ی گالینگور تربیت احساسات هم دستم رسید ولی کیفیت کاغذش منو ناامید کرد. یه تایم نسبتا زیادی رو من و خواهرم و همینطور مادرم اختصاص دادیم که چجوری ازشون یه عکس درست و حسابی و به اصطلاح هنری بگیریم! عکس خوبی گرفتیم و استوریش کردم و بازخورد به نسبت خوبی گرفتم. نشر ماهی هم صرفا به لایک استوریم بسنده کرد و ری استوری نکرد. زمزمه ی اومدن خاله اینا به خونمون بود و قرار بود که بیان ولی لحظه ی آخر کنسل کردن. دیروز به خواهرم قول داده بودم که می‌برمش شهر کتاب. به قولم وفا کردم امروز، با اینکه بین این کار و باشگاه رفتنم مردد بودم. دستکش باشگاهم رو تو باشگاه جا گذاشتم و دوست داشتم به بهانه ی همین موضوع هم که شده، امروز رو باشگاه برم. رفتیم شهر کتاب و اون کتاباشو گرفت و من جلوی خودمو گرفتم و چیزی نگرفتم. رفتیم تره بار بعدش و گوجه، گل کلم و کلم بروکلی گرفتیم. نوج هم رفتیم و یه سری خرت و پرت خریدیم. مامان دوست داشت ساندویچ آماده های کاپو رو امتحان کنه. پس یدونه مرغ هالوپینوش رو برای مامان گرفتم و مرغ گریلش رو برای بابا. برگشتنی چون خواهرم گرسنه بود، رفتیم نان سحر. ساندویچ ژامبون بوقلمون گرفت و خیلی اصرار داشت که خودش حساب کنه. براش حساب کردم و نشست تو ماشین خورد. موقع برگشت، یه سر رفتم باشگاه تا پیگیر دستکشم بشم. اول دیدم سرجاش نیست. یه لحظه فکر کردم که نکنه یکی برداشتتش. بعد مربیم گفت که صبر کن تا بیارم و آوردش. دمش گرم. یه خوش و بشی کردم با بچه های حاضر. قاسم هم اومده بود و گفت که لباستو عوض کن بیا. گفتم بخاطر دستکش اومدم و لباس نیاوردم. گفت مگه دیروز نگفتی امروز میای؟ گفتم چرا و ماجرای شهر کتاب رفتنو توضیح دادم. با محمدرضا هم یه خوش و بشی کردم. گفت که کم پیدایی و توضیح دادم که سانس اونا رو حضور ندارم. ولی بد شد یه جورایی. دلم میخواد تایم تمرینی اونا رو هم باشم. به هر حال، از این گفتگو و معاشرت کوتاه لذت بردم و احساس خوبی داشتم. اپیزود پنجم اکنون رو دیدیم امشب. خیلی خوب بود. خیلی زیاد. در حدی که در وصف اون، تو کلوز فرندم استوری گذاشتم. چه صحبت با اون مهمون اصلیشون و چه بخش مولانا شناسی. به طوری که یه تصمیم جدی گرفتم که دوره ی آشنایی با مولانا رو با تدریس همین فرد، شرکت کنم. البته خیلی اتفاقی پیدا کردم این دوره رو و نمی‌دونم آیا تصمیم درستیه یا یه تصمیم هیجانیه!

320

کمی زودتر از روزای قبلم بیدار شدم. تو درس خوندن توفیق چندانی نداشتم. نمی‌دونم چرا اینطوری شدم. دست و دلم به درس نمیره. دلم میخواد شب زودتر بخوابم و صبح زودتر بیدار شم و ورزش کنم. سعی کردم که میزان استفاده از گوشیمو امروز کمتر کنم. باشگاه رفتم بعد دو روز وقفه و تمرین به شدت سنگینی داشتیم. ۱۲ ست ده تایی که بعد هر ست، تعداد آیتم ها یکی اضافه می‌شد. من ۸ ست رفتم و نهمی رو استارت زدم ولی سانس باشگاهم تموم شده بود زمانش. به علاوه اینکه خیلی خسته شدم. مربی هم امروز باهامون تمرین می‌کرد. جوکر دیدیم و احتمالا یه اپیزود دیگه از اکنون رو هم ببینیم. من لورل و هاردی رو تو گوشیم دانلود کردم که ببینمش. Red dead redemption 2 رو روی پلی استیشن نصب کردم ولی هنوز فرصت نکردم که به اون شکل بازی کنم و اول بازیشو دیدم فقط. مه امروز حدودای ظهر به من پیام داد که فارمای کاتزونگ رو دارم یا نه؟ داشتم. میخواست تا اردیبهشت ازم امانت بگیره و بخونه. شام آش رشته داریم و البته من قصد درست کردن پیتزای استیک و زیتون رو دارم. خیلی خسته بودم و میخواستم کنسلش کنم ولی مامان گفت که اگه کمکم کنی، باهم درست می‌کنیم. خمیر رو مامان درست کرد و بقیه چیزاش کار خاصی نداره. زحمت اسلایس کردن گوشت هم با مامان بود و مرینیت رو هم انجام داد و من فقط بهش گفتم که با چه موادی مزه دارشون کنه. امیدوارم نتیجه ی خوبی بگیریم. یه تصمیم یهویی گرفتم. می‌خوام یه چهارچوبی رو برای زندگیم از لحاظ فعالیت های بدنی و ورزشی، مطالعه، تماشای فیلم و سریال در نظر بگیرم با این هدف که این موارد باعث بشن که من کمتر Overthinking داشته باشم. امیدوارم همت کنم و این چهارچوب برنامه‌م رو بنویسم و اونقدر هم کوشا باشم تا بتونم بهش عمل بکنم.

319

امروزم شباهت زیادی به روزای قبل داشت. همون فعالیت ها، همون دغدغه ها، و همون فکر و خیال ها. درس رو یه مقدار پیش بردم. برنامه ریزی جدیدی برای درس انجام دادم و امیدوارم با جدیت بیشتری بهش بپردازم. آرایشگاه رفتم. قبل من یه فرد ۱۸ ساله ای رو صندلیم نشسته بود و آرایشگرم داشت موهاشو فر می‌کرد و ژل میزد به موهاش. ۱۸ سالش بود و میخواست بره دیت. وقتی طرفش بهش زنگ میزد، با یه لحن خجالت گونه ای جواب میداد و یه حالت استرس گونه ای داشت. حتی نمی‌دونست کدوم کافه میخواد بره. اسنپش از محل مبدا رو هم اون فرد مورد نظر گرفته بود. خیلی احساسات صافی به نظرم جریان داشت. خواهرم یه مقدار سرش سنگینه. فشارش یه کوچولو بالاتر از حد معمول، ولی تو محدوده ی نرمال بود. امیدوارم حالش بهتر بشه. بخاری کرسی رو دادم به محمد تا تعمیرش کنه و پمپ آب رو بردم پیش هادی تا با آچار شلاقی، پیچ و بستش رو باز کنه. انگار همین معاشرت ها و دیدار های کوتاه هم میتونن گاهی کمک کننده باشن. دنبال اینم که اضطراب شدیدی که همراهم هست رو کم کنم. دنبال یه سری راهکار های مفید و کارآمدم. امیدوارم هر چه زودتر به نتیجه ی خوبی برسم.

این نکته رو اضافه کنم که کتاب آینه ای در دوردست، که سفارش داده بودم، رسید. از این سری، فقط آخرین تزار رو ندارم که وقتی بابا فهمید که ندارمش، گفت سفارش بده. منم سفارش دادم. بالاخره یکی از اون کالکشن های کتابی که همیشه دوست داشتم داشته باشم، داره تکمیل میشه.

318

فیزیولوژی رو امروز بیشتر پیش بردم. دیشب خیلی خیلی بد خوابیدم. شاید چند بار پریدم از خواب. کابوس های مختلف دیدم. از اون شب‌هایی که دلم نمی‌خواد هیچ وقت تکرار بشه. امروز هم به فکر و خیال گذشت. موضوعش هم مشخصه. بعد از ظهر رفتیم برای خواهرم لپ تاپ بگیریم یا لااقل پیگیری ها و پرس و جو هاشو انجام بدیم. من یه بازی برای کنسول خریدم؛ Red dead redemption 2. یکی از بزرگترین خواسته هام، سلامتی و قدرت فکر نکردن بیش از حد به مسائله. این روزامو خیلی مضطرب گونه می‌گذرونم.

317

امروزم بی‌کیفیت بود؛ با اینکه تولدم بود. صبح زود خواهرم رو بردم راهنمایی رانندگی برای امتحان آیین نامه. متوجه نبودم که ابراهیم هم اونجا منتظره و وقتی که اومد پیشم، یه مقدار معاشرت کردیم باهم. تایم زیادی رو برای پیگیری بیمه م انجام دادیم که اعصاب منو خورد کرد و اوقاتمو تلخ. بعد از ظهر خوابیدم یه مقدار. بعدش با خواهرم رفتیم یه کافه که من یه عکسی بگیرم و به مناسبت تولدم، پستش کنم تو اینستاگرامم. یکی از همکلاسیای فعلیم رو تو کافه ی بغلی دیدم و اونقدر جا خوردم که عاجز شدم از سلام کردن و واقعاً حس ناخوشایندی از این برخورد یهویی داشتم. کافه ای که رفتیم خوشگل بود. سفارش هامون هم خوشگل بودن! چنتا عکس گرفتیم که بد نشدن. همونجا یکیش رو پست کردم. اومدیم خونه و من بعد از مدت‌ها اشتغال زیادی به اوضاع دستم نشون دادم. سرچ های اضطراب آور، گیج کننده، ناامید کننده. خیلی حالمو بد کرد این داستان. نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و دارم با دانش محدودی که دارم و البته با سرچ های خیلی زیادی که انجام دادم، یه نتیجه گیری از اوضاع دستم میکنم. این موضوع شد که اوضاع روحی من افت زیادی بکنه و به طور کلی، مود خوبی ندارم. تو درس خوندن هم توفیقی نداشتم که این موضوع اوضاع امروز منو بدتر می‌کنه.

316

یه مقدار فیزیولوژی کلیه خوندم و یکمم دن آرام. فکر کنم تایم زیادی رو به گوشی اختصاص دادم. باشگاه هم رفتم. فردا تولدمه. برای همین شام رفتیم میزبان و کادو های تولدم رو گرفتم. چیزایی بودن که دوست داشتم: ادکلن و جوراب ضخیم و پول! دلم می‌خواد فردا به مناسبت تولدم، یه اهداف خاصی رو برای خودم معین کنم. یه هنجار های اخلاقی و رفتاری رو برای خودم در نظر بگیرم. رویکرد مناسب تری رو نسبت به زندگی اتخاذ کنم. تصمیمات جدی تری رو باید بگیرم. احتمالا قصد داشته باشم که خیلی به آینده ی دور نگاه نکنم ولی از طرفی، این موضوع رو هم باید در نظر داشته باشم که وقتِ گرفتن یا حداقل فکر کردن به یک تصمیمات جدی تو زندگیم رسیده. دلم می‌خواد اولویت هام رو تو زندگی، واضح تر مشخص کنم. دلم می‌خواد قدر داشته هامو خیلی بیشتر از الانم بدونم: سلامتی، خونواده، تحصیل تو رشته ی مورد علاقه‌م و ..