345
دیشب یکی از بدترین و نا آماده ترین شب های قبل امتحان رو گذروندم. اونم امتحانی که با استادش معاشرت کاری و رو در بایستی دارم. خراب کردم امتحانو. بابت این موضوع به شدت ناراحتم. حس میکنم آبروم رفته جلوی استاد مربوطه. خیلی حس بدی دارم در این مورد. از اینکه بابا رو صبح بیدار کردم که بیاد منو ببره هم از دست خودم ناراحتم. که چرا بهش زحمت میدم. حالا اگه جریان برعکس بود، احتمالش زیاد بود که من با غرغر بیام این کارو انجام بدم. عمو مهدی رو دیدم تو نونوایی و یه مقدار باهم صحبت کردیم. باشگاه رفتم امروز. روز جدید از یک دوره ی ۱۲ روزه و شهریه رو هم پرداخت کردم. با محمدرضا، احسان و دبیر یه مقدار معاشرت داشتیم بعد تمرین. سفارش کتاب آرزو های بر باد رفته رو نهایی کردم و قسط وام دانشجویی رو هم پرداخت کردم. ذهنم درگیر امتحان امروزه و دل و دماغ نیستم. حتی این روحیه رو که بیام برای جبران، دو تا امتحان باقیمونده رو خوب بخونم تا نمره ی خوبی کسب کنم رو هم ندارم.