331
دیشب داشتم با مه حرف میزدم. یه جاهاییش حرف میم هم به میون اومد ولی پایان خوبی نداشت صحبتامون و من یه جایی حس کردم که با اون مهی که میشناختم، خیلی فرق کرده. یهویی تو ذهنم، خیلی از مسائل حل شد (نمیدونم برداشت هام درست بودن یا غلط). نهایتا همینو بهش گفتم و اینکه گفتم حوصله ی توضیح دادن رو هم ندارم و خسته ام و میخوام بخوابم. چت رو رها کردم. بعدش بلافاصله نخوابیدم، ولی متوجه شدم که باید روی خودم کار کنم. توانایی دایورت کردن رو بیشتر از قبل تو خودم گسترش بدم. صبح کمی دیر پا شدم ولی کلا امروزم اینجوری بود که مشغول خوندن فیزیو تنفس بودم. از میزان استفاده از گوشیم راضی بودم. میخواستم برای مامان نوبت دکتر غدد بگیرم که یه مقدار دیر کردم و نوبت دهی اینرنتیش پر شد. پای درد و دل های مامان هم نشستم یکم. نمیدونم امشب شب بیداری خواهم داشت یا نه ولی امیدوارم امتحان فردامو خوب بدم.