726
صبح که بیدار شدم، به مامان گفتم که بریم لباس بگیریم برات. با مامان و خواهرم رفتیم بیرون و به چند تا فروشگاه سر زدیم. یه تعداد لباس گرفتن. بعدش هم رفتیم از مدرس آش گوشت معروفش رو گرفتیم و من جزوه ی مقدمات غدد رو هم تحویل گرفتم. به بوی عطر حساسم و گاهی اوقات سرم درد میگیره. نزدیکای غروب به علت بوی عطر و کم خوابی، احساس سر درد داشتم. تونستم یه چند دقیقه ای بخوابم. باید برای خوندن غدد آماده بشم و برنامه ریزی بکنم. فعلا هم جزوه دارم هم هاریسون ۱۰ سال پیش و هم فیلم های تدریس اساتید.
725
ساعت ۱۰ کلاس آنلاین فارماکولوژی غدد داشتم. مبحث دارو های دیابت. خوب بود. صدای گوشی بلند بود و بقیه اعضای خونه هم میشنیدن. منم تو خواب و بیداری حواسم به کلیات درس بود. استاد موقع خداحافظی خیلی قربون صدقهمون رفت. ما دلمون میخواد دانشگاه حضوری بشه و شما رو ببینیم و شما رو دوست داریم و از این حرفا. حقیقتا استاد دوست داشتنیه. آدم درست حسابی و باشخصیت. نه مثل بعضیا عقده ای. بی حوصله و غرغرو بودم امروز. رفتارم با اطرافیانم خوب نبود. بعد از افطار رفتم باشگاه. روز پا بود و البته WOD هم داشتیم. یه بخشیش رو با شادلو رفتم. دلم میخواد تا سحر رو بیدار بمونم. نمیدونم میتونم یا نه. جلد سوم دن آرام رو دیشب شروع کردم و دوست دارم یه مقداری مطالعه داشته باشم.
724
روز چندان جالبی نبود. خیلی بی حوصله و خواب آلود گذشت. مهلت ارسال پروپوزال های جشنواره تا سه روز دیگه تمدید شد. بابت همکاری که با دانشگاه تو آذر ماه داشتیم، ۱۸۵۰ واریز کردن. کم کم باید درس خوندن و به طور کلی مطالعه رو شروع کنم. اولین کورس هم غدده.
723
نمره ی پاتولوژی نئوپلازیم اومد. ۱۸ شدم. غول این ترم، ژنتیکه. به غیر از دو تا امتحانی که این ترم ندادم، بقیه نمراتی که هنوز نیومدن احتمالا باید در حد قابل قبولی باشن. کار پروپوزال ایده رو با کمک AI پیش بردم. چه کار خسته کننده ایه نوشتن پروپوزال و کارهای این چنینی. مخصوصاً اگه دائما عقب بندازی و وقفه بیفته تو کارت. با علی حدود ۴۰ دقیقه ای تلفنی صحبت کردم. در مورد نحوه ی مطالعه تو دوران فیزیوپات و مسائل دیگه. حاج بابا و حاج مامان و دایی بزرگه بعد از ظهر اومدن خونه مون. رفته بودن خونه ی دایی برای عرض تسلیت و بعدش اومدن خونه ی ما. بعد از افطار رفتم باشگاه. بد نبود؛ میتونست بهتر باشه. بعد از باشگاه و به مناسبت روز مهندس، رفتم برای خواهرم دو تا دسر (یا موس اگه اشتباه نکنم) خریدم. شیر کاکائو هم خریدم که تو این هوایی که نمنم بارون میزنه، گرم کنیم و به همراه دسر بخوریم. اما خاله اینا زنگ زدن که از یه فروشگاه لباس دارن برمیگردن و میخوام بیام خونه ی ما. تقریباً یک ساعتی خونه ی ما بودن و در نتیجه اون برنامه ی من کمی تغییر کرد و شیر کاکائو رو گرم نکردیم. طاها در مورد گروه بندی سمیو پیام داد. من خیلی اهمیت نمیدم و درگیرش نیستم؛ شاید به خاطر اینکه نمیخوام به فردا ها فکر کنم.
722
صبح بابا صدام زد و گفت که دایی نبی فوت شده. خیلی وقت بود که ندیده بودمش و تو کوچه ها باهاش برخورد نکرده بودم. تو بخشی از مراسم تشییع جنازه شرکت کردم و موقع خاکسپاریش حضور داشتم. همیشه یه غمی منو میگیره اینجور موقع ها. یه غم سنگین. یاد یاسر و رضا میفتم. یاد اتفاقات ۲ سال پیش میفتم. یاد داد زدن ها، ضجه زدن ها، گریه کردن ها و جیغ کشیدن ها میفتم. امروز سر مزار مهدی هم رفتم و براش فاتحه ای خوندم. مهدی همکلاسی ابتدایی من بود. بعدش رفتیم خونه ی ننه. خوب شد که دیدمش. عمه هم اونجا بود.
نمره ی فارمای من اومد. شدم ۱۴/۹۸. نمیدونم. بد نیست. باید یه تیکه از پروپوزال ایده های نوآورانه رو بنویسم که تا الان ننوشتم. علی زنگ زد بابت گروه بندی و من مجدداً جواب منفی بهش دادم و عذرخواهی کردم. چندین نفر به من گفتن که بیام تو گروهشون. یا حضوری صحبت کردن، یا تماس گرفتن و یا پیام دادن. از لطف همهشون ممنونم. در عین حال، این حس ناخوشایند سراغم میاد که به خاطر اینکه قبلاً تجربه ی کارآموزی تو بیمارستان رو دارم، دارن سراغم میان و این باعث میشه حس کنم که انگار میخوان از چنین آپشنی که دارم، سوءاستفاده کنن و در واقع خود من شاید چندان اهمیتی براشون نداشته باشم. به هر حال، سعی میکنم خیلی به این موضوع فکر نکنم. یه ویدیوی یک ساعت و ۱۰ دقیقه ای از دکتر قربانی دیدم که داشت روش مطالعه تو دوران فیزیوپات رو میگفت. ویدئوی آموزنده ای بود برام.
721
نمره ی پاتولوژی عملیم اومد. ۱۸ شدم. انتظارشو نداشتم حقیقتا. فکر میکردم کمتر میشم. ارفاق کردن احتمالا. با ماماناینا رفتیم شنبه بازار. بعد از اون رفتیم عطر فروشی و من و خواهرم هر کدوم یه عطر خریدیم. اسم عطر من مومنتومه. یه قاب سیلیکونی هم برای گوشی خریدم. یه مدل سبز. حدودای ساعت ۷ رفتم باشگاه. چند نفرمون روزه داشتیم و بعد از افطار اومده بودیم باشگاه و مربی قسمت WODش رو یه مقدار سبک کرد برامون. اما در مجموع خسته شدم. گرم کردنش هم یه تمرین کامل بود. بعد از باشگاه طاها زنگ زد و در مورد گروه بندی شرح حال عملی، یه ربع بیست دقیقه ای باهم صحبت کردیم. مثل اینکه متوجه شده که گروه ها حداکثر باید ۱۵ تا ۲۰ نفره باشن و میخواست بدونه که جای خالی اعضا رو باید با چه کسایی پر کنه. چند دقیقه ی دیگه در رابطه با ایده های نوآورانه جلسه ی مجازی دارم. هنوز مطالعاتم رو، چه درسی و چه خیر درسی، شروع نکردم.
720
یه شلوار جین خریدم امروز. رنگش تقریباً خاکستریه. در مواقع زیادی از امروز، اعصابم خورد بود. عصبانیم رو سر بقیه خالی میکردم و صدامو میبردم بالا. نمیتونم خشمم رو کنترل کنم و بعدش هم پشیمون میشم. علوی به من پیام داد که برای شرح حال عملی گروه دارین یا تمایل به عضو شدن تو گروهی دارین یا نه. انتظار پیامشو نداشتم حقیقتا. افطار خونه ی دایی بزرگه بودیم. با همون اعصاب خراب رانندگی کردم. تولد دخترخاله هم بود امشب. کیک رو رفتیم از خونه ی حاج بابا آوردیم و تولد رو برگزار کردیم. مطالعه ای نداشتم امروز. باید یه برنامه ای داشته باشم که از این روزا استفاده کنم.
719
امروز موقع سحری که بیدار شده بودم، برق رفته بود. مثل اینکه سیم های برق چند تا از کوچه های محله مون رو یه سری بریده بودن. بنابراین ماه رمضون رو خیلی شاعرانه شروع کردیم. در تاریکی و با نور چراغ قوه های گوشی. حتی آب هم نمیاومد و از ذخایری که تو بطری ها بود، استفاده کردیم. البته از شیر آب حوض یه مقدار آب میاومد.
718
صبح یه مقدار تغذیه رو مرور کردم. با مامان اینا راه افتادیم که من اونا رو رسوندم خونه ی حاج بابا و خودمم رفتم دانشگاه که امتحان بدم. امتحان نسبتا خوب بود. یه استاد کاملا از نمونه سوالات سالهای قبلش داده بود و چالش اصلی، سوالات استاد دوم بود که بعضی از اونا به صورت ریزبینانه ای طرح شده بود. از کتابخونه ی مرکزی دانشگاه پاتولوژی اختصاصی رابینز و همینطور بیماری های غدد هاریسون رو امانت گرفتم. بعد از دانشگاه، رفتم خونه خاله ر تا مواد غذایی که برای کمک به یکی از خونواده ها آماده کرده بودن رو تحویل بگیرم. بعدشم رفتم خونه ی حاج بابا و نهار اونجا بودم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم و با خاله و مهدیار برگشتیم. اونا رو رسوندم دم خونهشون و ما هم رفتیم سمت خونه. خواهرم از شهر کتاب یه مقدار وسیله میخواست که اونجا هم یه سر رفتیم. جواب آژمایش مامان هم آماده شده بود که اونم گرفتیم. کلا پروسه ی آزمایش دادن و انتظار برای جواب اون و دریافت جواب، پروسه ی استرس زاییه. اومدیم خونه و من یه چند دقیقه بودم و بعدش راه افتادم سمت باشگاه. امروز پا هم داشتیم و من وزنه های 40 کیلویی رو برای جلو ران و پشت ران امتحان کردم. هیپ تراست هم بود. قسمت جالب و البته سختش، WODش بود. باید دونفره تیم میشدیم و میرفتیم. تو ۴۰ دقیقه که البته ما تقریباً ۲۰ دقیقه ای تمومش کردیم.خیلی خسته شدم اما خوب بود یعنی ایده ی دو نفره رفتن، ایده ی جالبی بود. سلمان و قاسم باهم رفتن. حاج علی هم تنها رفت چون یار دیگه ای نداشت! من هم با یه آقایی تیم شدم که از لحاظ جثه شبیه هم بودیم اما من اسمش رو نمیدونم! اما حقیقتا خستگی زیادی داشت این واد. امتحانات این ترمم تموم شده البته به جز دو تا امتحانی که ندادم و موجه هم هست. ترم بعدی ۲ اسفند شروع میشه. فرصتی نیست دیگه. مه عذرخواهی کرده که دیشب حین مکالمه خوابش برده. گفته که قرص خواب میخوره و اون آخرا هم اصلا نفهمیده چی داره میگه. منم گفتم مهم نیست. مهم اینه که بتونی راحت بخوابی.