صبح بابا صدام زد و گفت که دایی نبی فوت شده. خیلی وقت بود که ندیده بودمش و تو کوچه ها باهاش برخورد نکرده بودم. تو بخشی از مراسم تشییع جنازه شرکت کردم و موقع خاکسپاریش حضور داشتم. همیشه یه غمی منو می‌گیره اینجور موقع ها. یه غم سنگین. یاد یاسر و رضا میفتم. یاد اتفاقات ۲ سال پیش میفتم. یاد داد زدن ها، ضجه زدن ها، گریه کردن ها و جیغ کشیدن ها میفتم. امروز سر مزار مهدی هم رفتم و براش فاتحه ای خوندم. مهدی همکلاسی ابتدایی من بود. بعدش رفتیم خونه ی ننه. خوب شد که دیدمش. عمه هم اونجا بود.

نمره ی فارمای من اومد. شدم ۱۴/۹۸. نمی‌دونم. بد نیست. باید یه تیکه از پروپوزال ایده های نوآورانه رو بنویسم که تا الان ننوشتم. علی زنگ زد بابت گروه بندی و من مجدداً جواب منفی بهش دادم و عذرخواهی کردم. چندین نفر به من گفتن که بیام تو گروهشون. یا حضوری صحبت کردن، یا تماس گرفتن و یا پیام دادن. از لطف همه‌شون ممنونم. در عین حال، این حس ناخوشایند سراغم میاد که به خاطر اینکه قبلاً تجربه ی کارآموزی تو بیمارستان رو دارم، دارن سراغم میان و این باعث میشه حس کنم که انگار می‌خوان از چنین آپشنی که دارم، سوءاستفاده کنن و در واقع خود من شاید چندان اهمیتی براشون نداشته باشم. به هر حال، سعی میکنم خیلی به این موضوع فکر نکنم. یه ویدیوی یک ساعت و ۱۰ دقیقه ای از دکتر قربانی دیدم که داشت روش مطالعه تو دوران فیزیوپات رو می‌گفت. ویدئوی آموزنده ای بود برام.