718
صبح یه مقدار تغذیه رو مرور کردم. با مامان اینا راه افتادیم که من اونا رو رسوندم خونه ی حاج بابا و خودمم رفتم دانشگاه که امتحان بدم. امتحان نسبتا خوب بود. یه استاد کاملا از نمونه سوالات سالهای قبلش داده بود و چالش اصلی، سوالات استاد دوم بود که بعضی از اونا به صورت ریزبینانه ای طرح شده بود. از کتابخونه ی مرکزی دانشگاه پاتولوژی اختصاصی رابینز و همینطور بیماری های غدد هاریسون رو امانت گرفتم. بعد از دانشگاه، رفتم خونه خاله ر تا مواد غذایی که برای کمک به یکی از خونواده ها آماده کرده بودن رو تحویل بگیرم. بعدشم رفتم خونه ی حاج بابا و نهار اونجا بودم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم و با خاله و مهدیار برگشتیم. اونا رو رسوندم دم خونهشون و ما هم رفتیم سمت خونه. خواهرم از شهر کتاب یه مقدار وسیله میخواست که اونجا هم یه سر رفتیم. جواب آژمایش مامان هم آماده شده بود که اونم گرفتیم. کلا پروسه ی آزمایش دادن و انتظار برای جواب اون و دریافت جواب، پروسه ی استرس زاییه. اومدیم خونه و من یه چند دقیقه بودم و بعدش راه افتادم سمت باشگاه. امروز پا هم داشتیم و من وزنه های 40 کیلویی رو برای جلو ران و پشت ران امتحان کردم. هیپ تراست هم بود. قسمت جالب و البته سختش، WODش بود. باید دونفره تیم میشدیم و میرفتیم. تو ۴۰ دقیقه که البته ما تقریباً ۲۰ دقیقه ای تمومش کردیم.خیلی خسته شدم اما خوب بود یعنی ایده ی دو نفره رفتن، ایده ی جالبی بود. سلمان و قاسم باهم رفتن. حاج علی هم تنها رفت چون یار دیگه ای نداشت! من هم با یه آقایی تیم شدم که از لحاظ جثه شبیه هم بودیم اما من اسمش رو نمیدونم! اما حقیقتا خستگی زیادی داشت این واد. امتحانات این ترمم تموم شده البته به جز دو تا امتحانی که ندادم و موجه هم هست. ترم بعدی ۲ اسفند شروع میشه. فرصتی نیست دیگه. مه عذرخواهی کرده که دیشب حین مکالمه خوابش برده. گفته که قرص خواب میخوره و اون آخرا هم اصلا نفهمیده چی داره میگه. منم گفتم مهم نیست. مهم اینه که بتونی راحت بخوابی.