صبح زود خواهرم رو بردم آزمون رانندگی. مدتی که منتظرش بودم تو ماشین فیزیو کلیه خوندم. چند دقیقه ی آخر رو هم اومدم پایین از ماشین و قدم زدم یه مقدار. کاملا یهویی تصمیم گرفتم با بغل دستیم که تازه اومده بود و می‌خواست ماشین صفرشو پلاک کنه، باب صحبت و معاشرت رو باز کنم. همین کارو کردم. سهند بود ماشینش و اولین بار بود می‌دیدم. یه خورده که گذشت، یه آقایی که اونم میخواست ماشینش رو پلاک کنه هم بهمون اضافه شد و سه نفری صحبت می‌کردیم. ماشین اون فرد، MVM 315 بود. خیلی جو جالبی شده بود. من داشتم با آدمایی که شاید ۲۰ سال یا حتی بیشتر از من بزرگتر بودن، معاشرت می‌کردم و از این کارم راضی بودم! خواهرم اومد. از چشماش متوجه شدم قبول شده. از اون آقایون خداحافظی کردم و راه افتادیم. بدون غلط بود امروز و قبول شد. خیلی خوشحال بود خودش. رفتیم خونه. امروز زیاد خوابیدم. هم قبل نهار خوابیدم و هم بعد نهار. بی حوصله هم بودم و شدم امروز. اتفاق خاصی دیگه‌ای نیفتاد. یه کوچولو کنسول بازی کردم و الانم خونه حاج بابا اینا هستیم.