دیشب شب امتحانم محسوب میشد. میزان خوابم شاید به عنوان خوابِ شبِ امتحان کافی بود، اما کیفیتی نداشت و با دغدغه بود. خصوصا اینکه من یه فصل از جزوه رو هنوز نخونده بودم و مرور فصل های خونده شده هم مونده بود. به هر صورت، با کلی بدبختی حدودای ساعت ۵ پا شدم و شروع کردم به درس خوندن. امتحانم رو خیلی خوب دادم و فکر میکنم فقط یک غلط داشته باشم. اوضاع نمره ی بافت عملیم، باب میل من نیست. جالب اینکه خودم نرفتم پیگیری کنم نمره‌م رو و طاها مه خودش رفته بود و جستجو کرد؛ بدون اینکه من چیزی بهش بگم. نتیجه اینکه اوضاع من تو بافت عملی ادراری تناسلی و تنفس خوبه ولی تو بافت غدد، چندان جالب نیست. البته از اونجایی که میزان واحدش کمه، من به پاس شدن راضیم. بابا از فرصتی که من داشتم امتحان می‌دادم، استفاده کرده بود و تو دانشگاه یه دور زد. تو دانشکده به مناسبت روز پدر، پذیرایی می‌کردن که بابا هم پذیرایی شد! و همینطور تو سالن، جشن روز پدر بود که بابا اونجا هم رفته بود و به منم تلفنی گفت که بیام. ردیف‌های جلو هم نشسته بود! من یه چند دقیقه ای بودم و بعدش اومدم بیرون تا ببینم مهدی اینا چیکار کردن بافت عملی رو. جشن هم تموم شد و بابا رفت سمت ماشین. سخت نگرفتم به بابا که چرا رفتی! خوشحال شدم و از اینکه این کار باعث خوشحالیش شد، بیشتر خوشحال شدم. مثلا بیام غر بزنم و مخالفت کنم که چی بشه؟ کامش رو تلخ کنم؟! خب رفته اونجا و حداقل بیکار نبوده و بهش خوش گذشته. چه اصراریه که بیام بگم بهش که چرا رفتی و از اینجور حرفا. اکبریان امروز ازم خواست که تا حد ممکن، بیام تو فعالیت های فرهنگی دانشگاه مشارکت کنم. نه به شدت قبل، ولی به شکل تعدیل شده سر بزنم. تو مسیر برگشت و تو ماشین، من و بابا در مورد خرید ماشین جدید و مدل های مختلف و اینجور مسائل صحبت می‌کردیم. بعد از ظهر یه خوابی داشتم که به شکل متناقضی، هم خواب راحتی بود و هم خواب نا آروم. بعدش رفتم باشگاه. تمرینات امروزم مربوط به دست و شکم بود و سنگین بود نسبتا. همون ابتدای ورزش، یکی از کسایی که باهاش تمرین میکنم برای من یه تشک آماده کرده بود. اولش متوجه نشدم و به خیال خودم رفتم یه تشک بردارم. ولی وقتی بعدش متوجه شدم که واسه منم برداشته بود، حس خیلی خوبی گرفتم. درسته که کار خاصی نکرد ولی من از همین چیزای کوچیک، لذت می‌برم. با آدمایی که تا حالا کمتر باهاشون معاشرت می‌کردم، بیشتر صحبت کردم و این موضوع هم یکی از پوینت های مثبت امروز بود. نمی‌دونم میرسم امروز برای زبان بخونم یا نه. نمی‌دونم میتونم با کنسول بازی کنم یا نه. نمی‌دونم کی خوابم می‌بره حتی. یکی از بزرگترین خواسته هام تو مقطع فعلی، آرامشه که به قلب و ذهنم بیاد. یک خواسته ی بزرگِ همیشگی دیگه، سلامتیه. و یکی دیگه، اینکه قدر لحظاتم رو بدونم و از زیستن در زمان حال لذت ببرم. ذوق عزیزانم رو کور نکنم و انرژی منفی بهشون منتقل نکنم. قدر چیزا و کسایی که عزیز هستن برام رو بدونم و متوجه باشم که قرار نیست چیز خیلی ویژه ای از زندگی بخوام. در عین حال اینکه آینده نگری میکنم، به فکر الانم باشم. مبادا که حسرت بخورم ...