شب قبل خوب نخوابیدم. درسم رو تموم نکرده بودم و نگران بودم که میرسم تموم کنم یا نه. ساعت ۲ خوابم برد و چند دقیقه قبل از ۳ بیدار شدم. تقریبا تا ۶ خوندم. دوباره خوابم برد تا ۷:۳۰. باز هول هولکی پا شدم و خوندنم رو ادامه دادم. مرورم از روی گایتون کامل نشده بود و جزوه رو هم کامل نخونده بودم. با بابا رفتیم. به نسبت خوب بود امتحان. راضی بودم. تو دانشگاه با بچه ها جوابا رو چک کردیم. بعد از ظهر یه مقدار خوابیدم و راه افتادیم سمت خونه حاج بابا. دایی اینا اومدن و حسین هم همراشون اومد. الانم اینجاییم. یه مقدار فیزیک پزشکی خوندم. تو دانشگاه که بودم یه نفر رو از دور دیدم که خیلی شبیه ف بود. گفتم شاید دانشکده کار داره و از دور داشتم نگاهش می‌کردم. یه حالتی به من دست داد که انگار نمی‌خواستم ببینمش. یه حالت دلخور بودن انگار. اومدم گوشه تر و سرم رو آوردم پایین و زمین رو نگاه کردم. نهایتاً که رد شد از کنارم، دیدم که ف نیست. نمی‌دونم. حس میکنم نسبت بهشون خیلی حساس رفتار میکنم ..