امروزم شباهت زیادی به روزای قبل داشت. همون فعالیت ها، همون دغدغه ها، و همون فکر و خیال ها. درس رو یه مقدار پیش بردم. برنامه ریزی جدیدی برای درس انجام دادم و امیدوارم با جدیت بیشتری بهش بپردازم. آرایشگاه رفتم. قبل من یه فرد ۱۸ ساله ای رو صندلیم نشسته بود و آرایشگرم داشت موهاشو فر می‌کرد و ژل میزد به موهاش. ۱۸ سالش بود و میخواست بره دیت. وقتی طرفش بهش زنگ میزد، با یه لحن خجالت گونه ای جواب میداد و یه حالت استرس گونه ای داشت. حتی نمی‌دونست کدوم کافه میخواد بره. اسنپش از محل مبدا رو هم اون فرد مورد نظر گرفته بود. خیلی احساسات صافی به نظرم جریان داشت. خواهرم یه مقدار سرش سنگینه. فشارش یه کوچولو بالاتر از حد معمول، ولی تو محدوده ی نرمال بود. امیدوارم حالش بهتر بشه. بخاری کرسی رو دادم به محمد تا تعمیرش کنه و پمپ آب رو بردم پیش هادی تا با آچار شلاقی، پیچ و بستش رو باز کنه. انگار همین معاشرت ها و دیدار های کوتاه هم میتونن گاهی کمک کننده باشن. دنبال اینم که اضطراب شدیدی که همراهم هست رو کم کنم. دنبال یه سری راهکار های مفید و کارآمدم. امیدوارم هر چه زودتر به نتیجه ی خوبی برسم.

این نکته رو اضافه کنم که کتاب آینه ای در دوردست، که سفارش داده بودم، رسید. از این سری، فقط آخرین تزار رو ندارم که وقتی بابا فهمید که ندارمش، گفت سفارش بده. منم سفارش دادم. بالاخره یکی از اون کالکشن های کتابی که همیشه دوست داشتم داشته باشم، داره تکمیل میشه.