امروزم به شکل خاصی نگذشت. سعی کردم درس بخونم چون به هر حال فردا امتحان داشتم. چون دیر بیدار شده بودم و دیر صبحانه خورده بودم، اشتهای نهار زود هنگام رو نداشتم و در نتیجه با بقیه اعضای خونواده سر سفره ننشستم. البته اینکه یه مقداری بدخلق بودم و غذا یه مقدار باب میل من نبود هم تو این نبودنم بی تاثیر نبود. بابا اینا خواهرم رو حدودای ۱۲ بردن دانشگاه و منم خودم تنهایی نهارم رو خوردم. یه استراحت و خواب بعد از ظهری آشفته داشتم. بعد از ظهر رفتم حمام و یه مقدار اوضاع اخیر زندگیم و همینطور مواردی که باید بهشون اهمیت بیشتری بدم رو بررسی کردم. فکر میکنم این اواخر، تونستم به اینکه زندگی در زمان حال رو، بهتر و بیشتر تجربه کنم، نزدیک تر شدم. البته شاید پیشرفتم خیلی زیاد و محسوس نبوده، حتی شاید یه جاهایی رو درجا زدم، ولی فکر میکنم متوجه ی اهمیت زندگی کردن در کنار چیزایی که برات اهمیت دارن، شدم. اتفاق عجیب امروز بعد از بیرون اومدنم از حموم اتفاق افتاد. مثل اینکه فردا دانشگاه ها تعطیله و دانشگاه ما هم اعلام تعطیلی کرده و حتی امتحانات هم کنسله! واقعا خبر عجیب و غیر قابل پیش‌بینی بود. نمی‌دونم چرا اینقدر یهویی چنین چیزی اعلام شد. به هر حال، من که خوشحال شدم و دیگه بعد از اون درس نخوندم. البته اگه بگن فردا امتحان برقراره، اوضاع من خیلی خطری میشه! الان که دارم فکر میکنم، می‌بینم خیلی برام سخت میشد اگه قرار بود شب رو بیدار می موندم. تنبلی کردم و دیروز رو درس نخوندم. من همین الانش خوابم میاد، چجوری می‌خواستم پای درس و کتاب باشم؟! حالا امیدوارم که کنسلی امتحان فردا پابرجا باشه.