کمی دیرتر از حد معمول از خواب پا شدم. چون به برنامه ی درسی معمولم نمی‌رسیدم، برنامه‌م رو تغییر دادم. اینجوری عذاب وجدان درس نخوندم رو با یه کار فریبانه از روی دوش خودم برداشتم. همینطور سختیِ پیوسته درس خوندن امروز رو، که بخوام جبران دیر بیدار شدن صبحم رو بکنم، هم به جونم نخریدم و خواستم صرفاً خودمو آروم کنم. یه مقدار Red dead بازی کردم. کتاب هایی که سفارش دادم، رسیدن و بسیار مشعوف شدم که گالینگور های تاریخی نشر ماهیم، تکمیل شدن. نسخه ی گالینگور تربیت احساسات هم دستم رسید ولی کیفیت کاغذش منو ناامید کرد. یه تایم نسبتا زیادی رو من و خواهرم و همینطور مادرم اختصاص دادیم که چجوری ازشون یه عکس درست و حسابی و به اصطلاح هنری بگیریم! عکس خوبی گرفتیم و استوریش کردم و بازخورد به نسبت خوبی گرفتم. نشر ماهی هم صرفا به لایک استوریم بسنده کرد و ری استوری نکرد. زمزمه ی اومدن خاله اینا به خونمون بود و قرار بود که بیان ولی لحظه ی آخر کنسل کردن. دیروز به خواهرم قول داده بودم که می‌برمش شهر کتاب. به قولم وفا کردم امروز، با اینکه بین این کار و باشگاه رفتنم مردد بودم. دستکش باشگاهم رو تو باشگاه جا گذاشتم و دوست داشتم به بهانه ی همین موضوع هم که شده، امروز رو باشگاه برم. رفتیم شهر کتاب و اون کتاباشو گرفت و من جلوی خودمو گرفتم و چیزی نگرفتم. رفتیم تره بار بعدش و گوجه، گل کلم و کلم بروکلی گرفتیم. نوج هم رفتیم و یه سری خرت و پرت خریدیم. مامان دوست داشت ساندویچ آماده های کاپو رو امتحان کنه. پس یدونه مرغ هالوپینوش رو برای مامان گرفتم و مرغ گریلش رو برای بابا. برگشتنی چون خواهرم گرسنه بود، رفتیم نان سحر. ساندویچ ژامبون بوقلمون گرفت و خیلی اصرار داشت که خودش حساب کنه. براش حساب کردم و نشست تو ماشین خورد. موقع برگشت، یه سر رفتم باشگاه تا پیگیر دستکشم بشم. اول دیدم سرجاش نیست. یه لحظه فکر کردم که نکنه یکی برداشتتش. بعد مربیم گفت که صبر کن تا بیارم و آوردش. دمش گرم. یه خوش و بشی کردم با بچه های حاضر. قاسم هم اومده بود و گفت که لباستو عوض کن بیا. گفتم بخاطر دستکش اومدم و لباس نیاوردم. گفت مگه دیروز نگفتی امروز میای؟ گفتم چرا و ماجرای شهر کتاب رفتنو توضیح دادم. با محمدرضا هم یه خوش و بشی کردم. گفت که کم پیدایی و توضیح دادم که سانس اونا رو حضور ندارم. ولی بد شد یه جورایی. دلم میخواد تایم تمرینی اونا رو هم باشم. به هر حال، از این گفتگو و معاشرت کوتاه لذت بردم و احساس خوبی داشتم. اپیزود پنجم اکنون رو دیدیم امشب. خیلی خوب بود. خیلی زیاد. در حدی که در وصف اون، تو کلوز فرندم استوری گذاشتم. چه صحبت با اون مهمون اصلیشون و چه بخش مولانا شناسی. به طوری که یه تصمیم جدی گرفتم که دوره ی آشنایی با مولانا رو با تدریس همین فرد، شرکت کنم. البته خیلی اتفاقی پیدا کردم این دوره رو و نمی‌دونم آیا تصمیم درستیه یا یه تصمیم هیجانیه!