امروز از اون روزای پر برنامه بود. سعیم اینه که در شروع ترم، درس ها رو به خوبی گوش بدم. تمرکزم رو حین تدریس استاد، در حد قابل قبولی نگه دارم و بخشی از مفاهیم رو سر کلاس به خاطر بسپرم. بابا اینا باید می‌رفتن ساری. برای همین امروز خوشبختانه مجبور نبودم خودم بشینم پشت فرمون. میزان خوابم ناکافی بود. به خاطر اینکه شب تقریبا دیروقت رسیدیم خونه و منم نیمه های شب خوابم برد. دانشگاه خوب بود. بافت غدد و زبان تخصصی و بافت تنفس. سر کلاس زبان متوجه شدم که سوال می‌پرسه از دروس ترم قبل. منم که جلو بودم گزینه معقولی برای قربانی شدن جهت جواب دادن به سوالا به شمار می اومدم. پای تخته هم رفتم و مثل یه سری دوستان، مجبور بودیم املای کلمات رو بنویسیم. راستش از خط خودم خوشم اومد! حس کردم خوش خط و درشت می‌نویسم واژه ها رو. بعضی بچه ها بلد نبودن. مثلا نیا که یکی از تاپ های کلاسمونه، گاهی املات بعضی از لغات رو در حد یکی دو حرف اشتباه می‌نوشت و یا معنای بعضی از کلمات رو از خاطر برده بود. به علاوه اینکه من سعی کردم حضور فعالی در جواب دادن به سایر سوال ها داشته باشم و عموما جواب می‌دادم. تجربه ی ۳ و نیم ساله ی بیمارستان رفتنم زمان کارشناسی، اینجا کمی به دادم رسیده بود. بعد از اتمام کلاس، استاد سوال چالشی پرسید: کیا از اومدن به رشته ی پزشکی پشیمون شدن؟ بعدش هم در مورد جایگاه اجتماعی پزشک صحبت کرد. گفت اگه برای پول اومدین بهتره راه دیگه ای رو امتحان کنین. صحبت های جالبی بود. انگار نیاز داشتم اون لحظه این حرفا رو بشنوم. به من تلنگری زد و اجازه داد که بیشتر راجع بهش فکر کنم. یه تایم یک و خوردی ساعته ای اضافه داشتم برای شروع کلاس بافت. از اونجایی که روال استاد بافت اینجوری بود که حضور غیاب نمی‌کرد و براش مهم نبود، یه حس قوی به من می‌گفت که برم و معطل نشم. ولی از طرف دیگه، یه حس قوی دیگه ای به من پیشنهاد می‌کرد که حضور داشته باشم. به حس دومم گوش کردم و تایم خالیم رو با حضور تو کتابخونه و چک کردن سوشال مدیا گذروندم. معلوم شد که قراره تئوریه بافت تنفس رو تو یه جلسه تموم کنیم. هم خوبه و هم بد. نکته ی بدش این بود که احتمالا کلاس امروز قراره خیلی طول بکشه. نهایتا سر انجام خوبی داشت. به کسایی که حاضر بودن، بارم کوچکی به عنوان ارفاق تعلق می‌گرفت. منم به یه سوال جواب دادم که احتمالا بابت اون هم یه نمره ی تشویقی دیگه بگیرم. البته با بارم ناچیز ولی همین هم غنیمته واقعا. بعد از اتمام کلاس با اسنپ بچه های آمل رفتم شهرک. خیلی خوابم میومد اونجا و انگار یه چرتی زدم. حاج بابا اینا نبودن و بعدش با دایی اینا اومدن. در ادامه ی روز اتفاقی نیفتاد ولی اون سنگینی هفته ی اول دانشگاه، از روی دوشم برداشته شد. همینم خوبه. من گاهی اوقات نیاز دارم به همین چیزای کوچیک دلخوش باشم. جواب دایرکت های مه رو ندادم. واقعا خالیم از لحاظ ذهنی. نمی‌دونم چی بگم و چجوری رفتار کنم. حتی نمی‌دونم اصلا چرا اینجوری شدم. آیا باید تولدشو تبریک بگم؟ آیا باید کادویی براش آماده کنم؟ سر همین چیزای بدیهی موندم چیکار کنم.