امروز رفتم دانشگاه. بد نبود. یه سری بچه ها از عینکم تعریف می‌کردن. چیز خاصی هم نداره آن‌چنان. میم رو هم دیدم امروز. کلاس بعد از ظهر که بیوشیمی بود، کنسل شد و کلاس خودمون هم چندان طول نکشید. بعد از ظهر یه مقدار کتاب خوندم. یه مقداری بی حوصله هستم. موقع برگشتن تو ماشین با خودم حرف زدم و مشکلات رو باز کردم و سناریو های احتمالی هر کدومشون رو هم بررسی کردم. قصد رفتن به باشگاه رو داشتم ولی تماس عیسی بابت انتخاب رشته ی پسرش، باعث شد که نرسم. برای شب ذرت رو با سس کره و پاپریکا و همینطور دیپ ماست و فلفل حاضر کردم که برای تجربه ی اول، بد نشد. ط حالمو پرسید. بهش گفتم خودمم نمی‌دونم. و واقعا همینه. خودمم نمی‌دونم چمه. حس میکنم نیاز دارم به یکم خلوت و دوری. آدمای مختلفی منو ناامید می‌کنن در حالی که واقعا نمی‌خوان منو ناامید کنن. مثلاً مه. حس می‌کنم آدم قابل اعتمادی نیست دیگه و خیلی تشنه ی توجهه. من از این آدما خوشم نمیاد. در واقع میشه گفت حالمو بهم می‌زنن.