218
دیشب بد و ناکافی خوابیدم و برای همین صبح خیلی به سختی از خواب پا شدم. موقع رفتنی سعی کردم از اسپاتیفای شافل موزیک گوش بدم ولی وصل نمیشد گوشیم. از شنیدن آهنگای تکراری خسته شده بودم و در یک تصمیم ناگهانی، پادکست گوش دادم. رختکن بازنده ها و اپیزود نیلوفر لاری پور. اپیزود جذابی بود برای من. کلاس صبح بد نبود. استادش از اوناس که یه سری قوانین گذاشته برای کلاس و حضور فعالانه خیلی براش مهمه و یه جورایی خودش کلاس رو به تهییج وا میداره. منم یه سوال جواب دادم که اونم مربوط میشد به معنای Pioneer. داوطلب نشده بودم و همینجوری از روی عادت جوابشو زیر لب گفتم و اون شنید و گفت کی گفت؟ که منم دستمو بردم بالا و خودمو معرفی کردم. برخلاف انتظارم نه حضور غیاب شد و نه کلاس طول کشید. کمتر از یک ساعت کل کلاس بود. من تایم بعدی رو کلاس نداشتم و بنابراین سه چهار ساعتی وقت آزاد داشتم. اول رفتم شهر کتاب. چندین بار قفسه ها رو مرور کردم و چند کتاب از فروشنده پرسیدم که هیچ کدومش موجود نبود. بعد رفتم کتاب سرو. به همین منوال. یه کتاب کوچیک تاریخی در مورد کمونیسم گرفتم ولی بعدش اتفاقی برخوردم به گالینگور های نشر نیلوفر که قیمت چاپ قبلی بود و قیمت الانش خیلی بیشتر بود. قرار نبود خیلی خرج کنم ولی دو تا کتاب خریدم که مجموعا شد ۶۰۰ تومن! در حالی که قیمت فعلی کتاب ها، خیلی بیشتره. حس خوبی داشتم بابت اینکه این کتاب ها رو با چاپ قدیم خریدم و از طرف دیگه یه حس ناراحتی هم داشتم که این ماه رکورد خرید کتاب رو زدم و خیلی هزینه کردم و خیلی نخونده هام دارن زیاد میشن. بعدش رفتم خونه حاج بابا. حاج مامان دکتر بود و نبود اولش. یه چایی داغ هم ریختم رو پام و سوختم. بعدشم کلاس آناتومی تنفس که اونم از شانسم حضور غیاب نکرد. موقع برگشتن، شنیدن اپیزود نیلوفر لاری پور رو تموم کردم و یه مقدار موسیقی تکراری گوش دادم و اپیزود نرگس قربانی رو شروع کردم. اوایل این اپیزود جدید بودم که واقعا از شدت غمناک بودن محتواش، بغضم گرفت و حالم بد شد. به شدت اپیزود سنگینی بود. وقتی اومدم خونه دیدم مامان اتاقم رو ردیف کرده و چیدمانش تغییر کرده. بسته پستی حاوی کتاب ادام بید هم رسیده بود و متاسفانه رنگ جلدش یه مقدار کمرنگ بود و انگار آفتاب خورده بود. از نشر نیلوفر های جدیدم و کلاسیک های جورج الیوت عکس گرفتم و یکیش رو استوری کردم که البته بعدش پاک کردم. تولد مه رو تبریک گفتم که همون لحظه جوابم رو داد. بعدش گفت که کجایی نیستی و من معذب میشم از پیام دادن بهت و از این چیزا. منم سرد و رسمی تقریبا جوابشو دادم و گفتم که معذب نباشه. یه دو سه تا سوال پرسید. قراره با ف و خواهرش و دوستش بره جنگل. بعدشم گفت که تئاتری چشمم رو نگرفته که بریم؟ منم گفتم اطلاع زیادی ندارم. چند دقیقه ی بعدش تلگرام موزیک فرستاد که ندیدم. لست سینم رو برای ر حذف کردم و همون حالت عادی شد. این صحبت با مه و این واقعیت که فردا تولدشه و ف یه پیام واسم نداد که هماهنگ کنیم برای تولدش، خیلی منو عصبانی و ناراحت میکنه. واقعا این بشر برای هیچ کاری پیشقدم نمیشه و چقدر بدم میاد. خیلی دلم میخواد یه جور درست حسابی دیس کنمش ولی هی با خودم میگم که از این حرکات هیجانی نکن. مامان یه مقدار پاش بیشتر درد گرفته امروز. از این موضوع ناراحتم که درد قبلی دوباره اومده سراغش. گفته بودم که درد کشیدن هیچ کدومشون رو دوست ندارم. برای حاج مامان هم امروز یه نوبت دکتر غدد گرفتم. دست خواهرمم یه لحظه وقتی خواستم بگیرم، درد گرفتش که از این بابت هم ناراحت شدم.