خواب زیادی داشتم در طول روز. خیلی بی حوصله و بی انرژی بودم. بابا موقع نماز صبح اومد پیشم و پیگیر حالم شد. فکر می‌کرد اتفاقی افتاده برام که اینقدر پکرم. ازم خواست که بگم چی شده. ولی واقعا اتفاق خاصی نیفتاده بود. ولی همین پیگیریش، حالمو بهتر کرد. تمام اعضای خونواده به سهم خودشون امروز سعی کردن حالمو یه مقدار بهتر کنن. این موضوع واقعا برام ارزشمند بود. افعی تهران رو امروز تموم کردیم و باید بگم واقعا شوکه شدم از پایان بندیش. من دوست داشتم این سریال رو و بقیه هم مثل من بودن و جذاب بود از نظرمون. انتخاب واحدم رو امروز صبح انجام دادم. نرسیدم باشگاه برم. به خاطر همون انرژی نداشتن و بی حوصلگی. سعی داشتم امشب پیتزا درست کنم، حتی وسایلش رو هم خریدم ولی اینقدر بی رمق بودم که نتونستم کاری پیش ببرم. قصد دارم یه دوره ی یوگا ثبت نام کنم و شرکت کنم. کاملا یهویی شد. بدم نمیاد یوگا رو تجربه کنم ولی مطمئن نیستم که مفیده برام یا نه.