187
شب قبل رو خیلی بد خوابیدم. اون شیر قهوه ای که بعد از ظهر خورده بودم انگار مانع خواب من شده بود. این نکته رو هم باید در نظر بگیریم که وقتی چشمام در معرض نور شدید مثل نور گوشی یا تلویزیون قرار میگیره، دیگه خوابیدن بعدش برام سخت میشه. کار پروپوزال انجام شده نبود و این حجم از بیخیالی از من بعید بود. از شدت بیخوابی با خودم گفتم که تا اذان صبح کار کنم روش و بعدش بگیرم تا حدودای 8 صبح بخوابم. ولی نهایتاً خوابم برد و فکر کنم کمتر از 3 ساعت خوابیدم تا اذان صبح. بعد از اون هم با یه جور هول و ولا بیدار شدم چون فکر میکردم ساعت 4 بیدار میشم از خواب. ولی نزدیک 5 بیدار شدم. شدیداً خوابم میومد و اون اضطراب پروپوزال هم نمیذاشت راحت بخوابم. نهایتا با خودم گفتم تا 6 بخوابم و بعدش بیام کارامو بکنم. همینطور هم شد و بدون آلارم قبل از 6 بیدار شدم. سریع رفتم پشت لپ تاپ. همینکه لپ تاپ رو آوردم تو اتاق خودم خیلی اتفاق خوبی بود. و اینکه دیشبم کلی باهاش مشغول بودم و هوش مصنوعی رو روش کار گذاشتم. کار امروزمو انجام دادم با کمک هوش مصنوعی. سعی کردم خودم تایپ کنم مطالب رو که حین نوشتن، بتونم در صورت نیاز ویرایش هم بکنم. تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه به صورت ممتد نشسته بودم. بعدش از خودم راضی بودم چون به نظر خودم کار شسته رفته ای رو آماده کرده بودم. راه افتادیم سمت بابل. احوال خاله رو از دختر خاله تو فتوکپی پرسیدیم. رفتم پیش استاد. نبود اتاقش. ولی بعدش اومد و کلید رو به من داد و گفت کولر هم اگه خاموشه روشن کن منم میام. شاید حدود نیم ساعتی منتظرش موندم. بعدش اومد و بنده خدا عذرخواهی کرد که دو سه تا کار رو سرش ریخته. متن رو بررسی کردیم و ایراد ها رو به من گفت. اینم گفت که وقتمون کمه. نهایتا گفت که من تو تیمش هستم حالا حالا ها و قراره کتاب بنویسه و باهم باشیم و از این چیزا. راستش از این حرفا احساس دوگانه ای به من دست داد. هم خوشحال شدم و هم ناراحت از اینکه مبادا اتفاق ناخوشایندی تو این مسیر برام بیفته. انگار با خیال راحت خوشحالی کردن و رضایت داشتن برای من شده یک آرزو و دستاورد. بعدش رفتیم سمت کاشیکلا. خوش گذشت در کل. اینکه حال و حوصله ی کار کردن رو ندارم هم منو عذاب میده و هم بقیه رو. خیلی تمایل دارم که این عادتم رو ترک کنم. تو مسیر رفتن دیدم ف به من پیام داده. تعجب کردم راستش. خیلی معدود مواردی بوده که اون اول پیام داده. داشت هماهنگ میکرد که کی همدیگرو ببینیم برای تحویل شیرینی. مثل اینکه دندون مه شکسته بود و قرار امروزش با ف رو کنسل کرد. فکر کنم ف انتظار داشت امروز ببینمش. خب نمیتونم پنهون کنم که از پیامش هم جا خوردم و هم خوشحال شدم. جوابشو تازه چند دقیقه پیش دادم. کباب خوبی موقع ظهر خوردیم. مرغش تقریبا یک هفته ای بود که مزه دار شده بود. بعد کاشی کلا رفتیم خونه حاج میرزعمو. اونجا هم خوب بود در هر حال. خیلی از دیدنمون خوشحال شدن و احترام زیادی به ما میذارن. به منم لطف دارن و با لفظ دکتر خطابم میکنن. بعد از اون و تو همین اثنا فکر پوست دستم اومد تو ذهنم دوباره. دوباره فکرای مختلف به ذهنم خطور کرد. دوباره دقت و توجه شروع شد. دوباره سناریو های منفی شروع شد. من واقعا امیدوارم که این موضوع هر چه زودتر حل بشه. دیگه همین. امیدوارم فردا بتونم تا حد قابل قبولی ویرایش پروپوزال رو به سرانجام برسونم.