177
امروز باید حرکت میکردیم. صبح زود پا شدم. خیلی خوابم می اومد. شب قبلش هم مدام فکرم درگیر این لکه قرمز رو پوستم بود. تمام فکر و ذهنم رو درگیر خودش کرده و لعنت به زمانی که این فکر اومد تو سرم. حتی نمیخواستم دوش بگیرم امروز صبح. بس که احساس خستگی و خواب آلودگی و کلافگی داشتم. به هر ضرب و زوری که بود، دوش رو گرفتم و کارامو انجام دادم. اصولاً جمع کردن وسایل سفر برای برگشت، کار خسته کننده ایه. منم مدام در طول روز دستمو چک میکردم. از حیاط مدرسه یه عکس گرفتم. بالاخره راه افتادیم. مسیر برگشت رو من و بابا به نسبت های نزدیک تری رانندگی کرده بودیم. اولین مسیرمون اردبیل بود. فقط رسیدیم بقعه شیخ صفی الدین رو ببینیم که فوق العاده بود. آدم دهنش باز میمونه از این همه زیبایی و هنر. چه نوابغی اون موقع زندگی میکردن. تجربه خیلی خوبی بود و منم عکسای خیلی خوبی ثبت کردم. استوری هم کردم که خیلیا پسندیدن. بعد از بازدید، رفتیم یه جا صبحونه بخوریم. به پای دهخدا نمیرسید ولی بد هم نبود. مسیر مربوط به آستارا و گردنه حیران رو من رانندگی کردم. رانندگی تو گردنه حیران چالشی بود. چون چند تا کامیون اومده بودن و آروم میرفتن و ترافیک ایجاد کرده بودن. از سمت دیگه، مسیر هم شیب زیادی داشت و ما هم تو مسیر سر پایینی بودیم و به ناچار باید ترمز رو زیاد نگه میداشتم. این باعث میشد که به ترمز ماشین فشار بیاد و بوی لنت ماشین خودمون و بقیه در بیاد. این موضوع با اون کلافگی ناشی از تفکر به دستم، اعصابمو حسابی خورد کرده بود. من هم تو یه جاهایی سعی میکردم سریع رد کنم و پشت ماشینا خیلی نمونیم. رانندگی توی گیلان خیلی طولانی شد. منم از یه جایی به بعد دادم به بابا. پام خیلی درد گرفته بود. مسیر طولانی شد و جاده ها باریک و پر دست انداز. نهایتا بعد از زمان طولانی، آستانه اشرفیه توقف کردیم. راستش حس خوبی به من داد توقف تو اون مکان. داخل کولر هم روشن بود و خنک شدیم. باز هم مشغول شدم به مقایسه دستم با عکسای اینترنتی. بعد از آستانه اشرفیه دوباره من نشستم و تا حدودای ایزدشهر رانندگی کردم. اواخر رانندگی خیلی خسته شده بودیم هممون. منم با سرعت میرفتم که هم به ترافیک نخوریم و هم زودتر برسیم. منتهی یه جاهایی دوربین بود و منم سعی میکردم سرعتمو کم کنم و این فکر تو ذهنم اومد که نکنه من چند بار جریمه شدم بابت سرعت؟ یه جاهایی بیخودی به ماشینهای پشت سریم راه میدادم که خودمو به خطر می انداختم در واقع. درد پای من هم شروع شده بود و مدت نسبتا طولانی رو با درد رانندگی کردم. نهایتا جامو با بابا تعویض کردم. هم خسته شده بودم، هم درد نسبتا زیادی حس میکردم، هم حوصله داخل شهری رو دیگه نداشتم. بالاخره نزدیکای ۱۰ شب رسیدیم خونه. خونه هم خدا رو شکر امن و امان بود. گلدونا رو چک کردم. اونا هم وضعیت نسبتا خوبی داشتن. دلم برای خونه تنگ شده. دلم میخواست با خیال راحت استراحت میکردم تو خونه ولی تحویل تکلیفی که باید پس فردا بدم، این آسایش رو از من میگیره. البته که فکر و خیال راجع به پوستم هم بی تاثیر نیست و انرژی زیادی رو داره از من میگیره و منو داره از پا میندازه.