موقع اذان صبح مامان و بابا داشتن در مورد اوضاع دیروز و صحبت هایی که شد، باهم حرف می‌زدن. قرار بود بابا و دکتر امروز صبح زود برن کوه نوردی و زودتر برگردن تا ماهم راه بیفتیم و من به جلسه ی دانشگاهم برسم. دوباره خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت حدودای ۸ بود. از اینکه ناشتا باید صبحونه رو تو شرایط غیر معمول و با حضور مهمون هایی که باهاشون راحت نیستم بخورم، اعصابم خورد بود‌. تازه به اینا باید جمع کردن خونه، مرتب کردن وسایل، جابجایی شون تو ماشین هم اشاره کرد. مامان هم این وسط مدام صدا می‌زد که دیر شد و پاشو باید خونه رو جمع و جور کنیم. این هم مضاف بر علت شده بود. به هر حال صبحونه م رو با کم میلی خوردم. کمک کردم وسایل رو جمع کردیم و گذاشتیم تو ماشین. حتی فرصت کردم دوش هم گرفتم. ولی هنوز باباینا نیومده بودن. تماسی که باهاشون داشتیم گفتن که نیم ساعت تا یک ساعت طول می‌کشه. این موضوع کم کم داشت اعصابم رو خورد می‌کرد. چون جلسه م داشت دیر میشد. از اون سمت خانم دکتر هم مدام می‌گفت که حسن آقا نمیتونه بندازه عقب؟ ای کاش آقای دکتر اونجا آشنا داشت و درست میکرد کارو. انقدر اعصابم از دستش خورد شده بود که دیگه نگو. اینقدر بدم میاد از این رفتارا. از همه شون بدم میاد. صبح هم با وجود اینکه بابا آماده بود، دیر از خواب بیدار شدن و دیر راه افتادن. اوضاع ما هم به خاطر اینا داره تو خطر میفته. مجبور شدم اون آخرا به استادم پیام دادم که هست یا نه. البته قبلش زنگ زده بودم که قطع کرد تلفنمو. دیدم میگه هستم. بعدش هم گفتم تو راه هستم و عذرخواهی کردم. دیدم جواب نداد. باباینا خیلی دیر کردن. منم خیلی توپم پر بود. موقع برگشتن دکتر به من گفت که با استاد حرف می‌زنه و از اینجور چیزا. منم به حالت بی تفاوت و کمی عصبانی اومدم گفتم که دیگه فایده ای نداره. زن و بچه هاشم تو حیاط بودن و من با خلق عصبانی رفتم تو ماشین. حتی زحمت سر و ته کردن ماشینشون رو نکشیدن و بابا ماشینشون رو جابجا کرد. خون خونم رو می‌خورد. از این رفتاراشون داشتم دیوانه می‌شدم. دکتر برمیگرده به بابا میگه که من با ماشین اونا برگردم. موقع برگشتن هم اومد از پشت پنجره شیشه از من پرسید که موضوع تحقیق چیه و اگه در مورد تاریخچه می‌خواین کار کنین من هستم و از اینجور چیزا. در ضمن احساس کردم کار منو بی اهمیت می‌شمره. خیلی بدم اومد. بعدشم خانمش اومد گفت که ببخشید و حق الناس و از اینجور چیزا. وقتی که بالاخره حرکت کردیم من هندزفری رو گذاشتم تو گوشم. هنوز پیامای دیشب مه و ط رو جواب نداده بودم. دیدم مامان و بابا کلا دارن باهم صحبت می‌کنن. صدای گوشیو کم کردم و متوجه شدم بابا از دست دکتر و بچه ش که باهم رفته بودن کوه نوردی خیلی عصبانیه. داشت توضیح می‌داد رفتاراشون رو. من یه احتمالی دادم که شاید این حرفا برای دلخوش کردن منه. عصبانیت من کم نشده بود و فقط سعی کردم جوابی ندم. یه خورده که گذشت به بابا گفتم که آروم تر بره. بابا انگار یه مقداری خیالش راحت تر شد. میشه گفت کل مسیر تا دانشگاه رو اینا در مورد دکتر و خونواده ش صحبت می‌کردن. از حرفایی که می‌زدن و رفتاراشون. وسطای کار استادم پیام داد که من تو جلسه ام و اگه دیدین اتاقم نیستم زنگ بزنین که بیام تو گروه. این پیام یه خورده خیالم رو راحت کرد ولی بعدش این فکر به ذهنم خطور کرد که این فکر می‌کنه حتما من خیلی نزدیکم به دانشگاه. نمیدونه که هنوز بیشتر از یک ساعت مونده. چون منم یک ساعت پیش بهش پیام داده بودم. اون که نمیدونه من کجا هستم الان. برای همین منم جوابشو با تاخیر چند دقیقه ای دادم. خدا رو شکر ماشین ما رو اذیت نکرد. بابا هم یه جاهایی رو تند می‌رفت. یه جا وسط مسیر، تعمیرات جاده بود و چون سرپایینی بود و می‌بایست ترمز گرفته می‌شد، از بابت لنت یه مقدار نگران بودم. خدا رو شکر زود ماشین جابجا شد و ما هم رفتیم. رسیدیم دانشگاه. استاد تو اتاقش نبود. از یکی از کارکنان اونجا پرسیدم کجاست دکتر؟ گفت احتمالا تو آبدارخونه. دیدم اونجا با فیضی دارن املت میخورن. بعد گفت میام چند دقیقه ی دیگه. چند دقیقه ای منتظرش بودم. اون آخرا نماینده رو دیدم که داشتم برنامه ی هر ۴ ترم رو هماهنگ می‌کرد. استاد اومد و رفتم اتاقش. همون اول کار ازش عذرخواهی کردم و قضیه رو توضیح دادم. اونم برخورد خوبی داشت و مشخص شد تا همین نیم ساعت چهل دقیقه پیش تو جلسه بوده. خیال خودمم راحت شد. در مورد کوه و اینا حرف زدیم و نهایتا رفتیم سر اصل مطلب. در مجموع جلسه ی خوبی بود. من بیس رشته ای اساتید علوم تشریح رو نمیدونستم و یه سری اطلاعات خیلی برام جالب بود. مشخص شد که استاد خودش قبلا پرستار بوده و سابقه کار هم داره! بعد از جلسه رفتم پیش خانم دکتر. محمد جعفر هم پیشش بود. وقتی نوبت صحبت من شد از خانم دکتر هم عذرخواهی کردم. یه سری حرفای معمولی زده شد و پرسید که کوهتون سمت پلوره؟ هر دو تا استاد رو دعوت کردم به ییلاقمون. و خانم دکتر دوباره تاکید کرد که این کار به دردم می‌خوره ولی نگفت دقیقا چه شکلی؟ رفتیم خونه. وقتی از خواب بعد از ظهر بیدار شدم دیدم بابا عکس کوه نوردی امروزشون رو استاتوس کرده. واقعیتش ناراحت شدم. چون با حرفایی که امروز تو راه می‌زد، هماهنگی نداشت و چه بسا کاملا برعکسش بود. در ادامه ی روز هم یه مقدار با ط و مه صحبت کردم و البته با ف. ف مثل همیشه صرفا ساپورت می‌کنه و یه چیزای کلی میگه. که البته برای همین هم ممنونم ازش. مشخص شد که آدم آرومیه و کم کم رفتاراش داشت جور در میومد. نرسیدم برم اداره پست امروز. بقیه روز هم به کتاب خوندن و مشغولیت زیاد تو شبکه های اجتماعی با گوشی گذشت. چیزی که امیدوارم کمش کنم.