از امروزم راضی نبودم. به خاطر اینکه هیچ کاری برای پروپوزالم نکردم. تنبلی کردم و البته میزان خواب امروزم زیاد بود. یه مقدار جوکر دیدیم باهم. یعنی هم ظهر و هم شب. کتاب برج فرازان رو در حد قابل قبولی پیش بردم. در مورد پوستم یه لحظه حس کردم بهتر شده واقعا و به چشم میاد. یعنی یه قسمتش کاملا کمرنگ شده و همرنگ پوستم شده. خیلی خوشحال شدم ولی سعی کردم هم‌زمان نسبت به این اتفاق، امیدوار و ناامید باشم. به خونواده م نشون دادم و تایید کردن همشون. بعد از سه شب، امروز محلول تقویتی سرم رو زدم و تنبلی نکردم در این زمینه. به نذرم ادا کردم. بعد از ظهر یه اتفاقی افتاد که حالمو بد کرد. منو شگفت زده کرد. تو اکسپلور اینستام یه کلیپ اومد که یکی توش بازی می‌کرد که خیلی شبیه ف بود. اصلا همه جوره شبیهش بود. باورم شده بود خودشه. چندین بار کلیپ رو دیدم. به قطعیت رسیده بودم. اینکه به ما چیزی نگفته بود، عجیب نبود چون کلا این مدلیه. نمی‌دونم چرا این اتفاق منو ناراحت کرد. اون فروشگاهم تو آمل بود و کاملا منطقی بود همه چی. قیافه ش، نیم‌رخش، لبخندش، صداش، همه چیش. شاید ازش انتظار نداشتم کلیپ بازی کنه اونم تو این سبک. جا خوردم بیشتر و حس کردم نمی‌شناسمش و تمام حرفایی که راجع بهش به من می‌گفتن، درست بوده! واقعا حالم بد بود. نیاز داشتم یه جوری تخلیه شم. رفتم رکاب زدم. بعد از مدت ها چسبید و سعی کردم تو شب یه مقدار با خودم صحبت کنم. از اونجایی که رکاب براش مشکلی پیش اومده بود و دائماً میومد پایین، نتونستم خوب سواری کنم و لذت ببرم. به ناچار زودتر برگشتم خونه. همون رکاب زدنه از لحاظ تغییر روحیه، تاثیر کمی رو من گذاشته بود. با خود ف صحبت کردم. بهش در مورد کلیپ گفتم. حتی نمی‌دونست من راجع به چی صحبت می کنم! مشخص شد که اون نیست. یه حس شادی عجیبی تو من شکل گرفت. در حالی که من می‌دونم همش اشتباهه. نباید انقدر متاثر باشم ازش. نباید انقدر حالم وابسته به اون باشه اونم کسی که روحشم خبر نداره. یه جوری باید این مسئله رو حل کرد وگرنه این منم که ذره ذره نابود میشم. از ناامیدی تا خوشحالی و امیدواری من فقط چند ساعت بود ولی همین چند ساعت هم برای من عذاب آور بود. در حالی که نباید اینجوری باشه. من واقعا نباید حالم وابسته به اون باشه. باید بدونم که از اون بر میاد هر کارررررری بکنه! هر کاری. و می‌دونم برای آدمی با مشخصات اون، این موضوع اصلا چیز عجیبی نیست.