دیشب وقتی حدودای ساعت ۴ از خواب پریدم، حس سبکی خیلی خوبی داشتم. دردم کاملا برطرف شده بود و حالم خیلی بهتر بود. صبحانه رو تو زمان خودش خوردم. امروز روز دکتر رفتنمه. برای همین یه جورایی اضطراب دارم براش و اونقدر تمرکز ندارم که به بقیه کارام برسم. از صبح تا ظهر کار خاصی نکردم. جز اینکه کافکا در کرانه رو تموم کردم و فرصت کردم تا کتابی که قبلا نصفه کاره گذاشته بودم، یعنی برج فرازان، رو دوباره ادامه بدم. خوشم نمیاد نیمه کاره رها کنم. سعی کردم این ساعات منتهی به دکتر رفتنم، از حجم فکر و خیال و سرچ های گوناگون کم کنم. بعد از ظهر ولی نتونستم بخوابم. البته قصدشو نداشتم ولی خب یه چرت کوتاه چندان ضرر نداشت. به بعضی از کارای شخصیم رسیدم. زمان رفتن شد. سعی کردم تند رانندگی نکنم. اول رفتم ترمینال و بلیط حاج باباینا رو گرفتم. اطراف مطب اصلا جای پارکی پیدا نمیشد. مجبور شدم یه دو دور بچرخم تا یه جای نسبتا خوب پیدا کنم. وقتی رفتم مطب، دیدم هفت هشت نفری نشستن. واقعا نمی‌تونستم صبر کنم. طاقتشو نداشتم. دوست داشتم زودتر وضعیتم مشخص بشه. اونجا نشستم هم به دستم نگاه می‌کردم و انگاری دو سه تا لکه ی دیگه منتهی خیلی کمرنگ رو هم پیدا کردم. دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. طاقت نداشتم. بالاخره بعد از حدود یک ساعت، نوبتم شد. رفتم داخل. دکتر جوون و خوش برخوردی بود. منم علائمم رو توضیح دادم. اونم منو معاینه کرد و توضیحاتشو گفت. مشخص شد که لکه ی اون قسمت ربطی به پسوریازیس نداره ولی من از امای بعدش می‌ترسیدم. خلاصه بگم اینجوری بود اوضاع که اون لکه منشأ عروقی داره چون عروق ریز در اون دیده می‌شد. من واقعا تو دلم غوغا بود که چی می‌خواد بگه چون می‌دونستم تو بدخیمی ها هم نیاز به خون بیشتر میشه. البته طبق سواد خودم. خلاصه بگم اینجوری گفت که مورد من انگار یه حالت خوش‌خیمی داره. متاسفانه حافظه ی من یاری نمیکنه که دقیقا حرفاشو تو اون لحظه به خاطر بیارم و این چقدر بده. ولی حس می‌کنم که این عبارات رو بکار برد: چیز خاصی نیست، نگرانش نباش، مورد خوش خیمیه. البته اینو هم اضافه کرد که اگه تعدادش بیشتر شد باید بیای تا نمونه برداری بکنم. همین جمله اعصابم رو خورد کرد و منو خیلی ناامید کرد. حرفش، حرف درستیه ولی انگار من نمی‌خواستم قبولش کنم یا اینکه ذهنم سریعا رفت سراغ بدترین سناریو ها. اون وسطاش اشاره ای کردم به اینکه علوم پزشکی میخونم و اینکه از بیماری های مختلف می‌دونم، منو مضطرب تر می‌کنه. ازم پرسید رشته م چیه؟ گفتم پزشکی. گفت چرا زودتر نگفتی؟ بعدش با لحن آقای دکتر منو مورد خطاب قرار داد که بعضی از دانشجو های پزشکی دچار یه شرایطی به اسم هیپوکندریازیس میشن که هر بیماری که راجع بهش مطالعه میکنن رو حس میکنن خودشون دارن. البته من این سندروم رو میدونستم. تهش هم دو تا سوال در مورد مو و ضد آفتاب پرسیدم که با حوصله جواب داد و معاینه کرد. به من گفت ریزش موهام هورمونیه. اون آخرش هم گفت سه ماه بعد بیا. من دوباره نگران شدم که راجع به مو میگه یا راجع به پوست؟ نکنه نکته ای رو ازم پنهون می‌کنه؟ از اونجایی که این جمله رو بعد از نسخه نوشتن داروی مربوط به مو گفت، ذهنم دو به شکه که دقیقا برای کدوم مورد منو میخواد ببینه؟ این مورد هم جزو دو موردی بود که منو دچار چالش کرد. هر چند که آخر سر من ازش پرسیدم که آقای دکتر خیالم از بابت پوست راحت باشه؟ اونم انگار گفت آره یا همچنین چیزایی که من متاسفانه دقیق خاطرم نیست. بعدش رفتم داروخونه. آماده کردن دارو های من طول کشید. من متاسفانه عادت بد سرچ کردن رو اونجا هم از دست ندادم و شروع کردم به سرچ های جدیدتر. اونجا هم حالم چندان خوب نبود. بابت همون ۲ مورد. در کل، حین مسیر برگشت اوضاع من چندان جالب نبود. به ف پیام دادم که میتونم حدودای ساعت ۶ ببینمش؟ اونم گفت که عصر کاره و عذرخواهی کرد و اضافه کرد که چهارشنبه آفه. رفتم خونه حاج باباینا بلیط رو دادم. خیلی خوشحال شد بنده خدا. موقع برگشتن تو کمربندی غربی راننده ی ماشین به من گفت که شلنگ بنزینت آویزونه! اینم یه موقعیت اضطراب آور دیگه اونم از نوعی که کلی بابتش سر آتیش سوزی ماشین قبلی، تروما گذروندیم. ناچارا یه جا زدم کنار. دیدم چیز خاصی نیست. شاید منظورش قطره های آب کولره. به بابا زنگ زدم. اونم تایید کرد و گفت بیا. اگه چیز خاصی نیست و بوی بنزین حس نمیکنی، بیا. اشتباه کرده طرف. به هر حال با مجموعه ای از اضطراب راه افتادم. تو راه هم کاملا فکرم بابت موضوعات امروز مشغول بود. تو مسیر، باز مجبور شدم بزنم کنار و یبار دیگه چک کنم. اومدم خونه. جریان رو توضیح دادم. ولی قیافه م شبیه شکست خورده ها بود و از اونایی که خبر بدی بهشون دادن. دوباره به چیزای بدتر فکر کردم و متاسفانه گزینه های جدیدی برای سرچ کردن پیدا کردم .حس میکنم دارم داغون میشم. تمام اعضای خونواده به طرق مختلف این هشدارو به من دادن که فکر و خیال رو تمومش کنم و اینقدر وسواس گونه به بدنم و مخصوصاً دستم نگاه نکنم و به حرف دکتر اعتماد کنم. گمونم بهترین راهکار باشه. من اومدم و اون بخش های نسبتا امیدوار کننده ی حرفای دکتر رو کامل فاکتور گرفتم و چسبیدم به یکی دو موردی که محض احتیاط بیشتر و طبق عرف گفت. و تازه از دل همون ۲ مورد بر می‌دارم به بدترین سناریو ها فکر میکنم و کلی چالش و دغدغه ی جدید به ذهن خودم اضافه میکنم. خودمم خیلی از این بابت ناراحتم و متوجه هستم کاملا که وضعیت ناتوان کننده ای رو داره برای من به وجود میاره. ولی این چیزی نیست که یک مرتبه ناپدید بشه. باید آروم آروم کمش بکنم تا بتونم تازه به یه حد معقولی از اهمیت دادن برسم. امیدوارم اون روز دیر نباشه. و همینطور امیدوارم مشکل من جدی و حاد نباشه.