176
دیشب با وضع خیلی بدی خوابیدم. فکر کردن راجع به اوضاع پوستم، منو در موقعیت بسیار اضطراب آور و ترسناک و ناراحت کننده ای قرار داده بود. انگار که راجع به BCC بودنش شکی نداشتم. یکی از بدترین شب هایی که میتونستم داشته باشم. تمام طول روز این فکر با من همراه بود و لذت مسافرت رو به کامم تلخ میکرد. هر موقعیتی که پیدا میکردم، سریع دستم رو نگاه میکردم و بررسی میکردم. یا اینکه داخل اینترنت سرچ های گسترده ای انجام میدادم. صبح اشتهای صبحانه نداشتم. به ناچار کمی پنیر و خیار خوردم. قرار بود امروز به بازار بریم. موقعی که میخواستم مسواک بزنم و خواستم دستمو چک کنم، حس کردم اون التهاب تو نقطه ی دیگه ای از دستم هم وجود داره. این موضوع انگار کمی امید داده بود که آیا ممکنه BCC نباشه؟ رو همین حساب، کمی و فقط به میزان خیلی کمی، از فکر وخامت اون در اومدم. صدای هواپیما های متعددی رو شنیدم که تصور کردم برای آمادگی دفاعیه. صبح زود رفتیم بازار. پیدا کردن جای پارک و پارکینگ یه معضل بود. وقتی که رسیدیم به بازار، متوجه شدیم از ساعت ۱۰ تقریباً باز میکنن. هم تعجب کردیم و هم داشتیم کلافه میشدیم از اینکه اون زمان حدودا ۲ ساعته رو چیکار باید بکنیم. به ناچار این تایم رو تو معدود مغازه ها و پاساژ هایی که باز بودن، گذروندیم. قیمت کیف ها و کفش ها با تصورات ما همپوشانی نداشت. بازار که باز شد، شروع کردیم بازار گردی. پنیر لیقوان خوبی خریدیم و البته صابون مراغه رو هم از قلم ننداختیم. از هر دو جا، شماره ای گرفتیم که در صورت رضایت و لزوم، غیر حضوری سفارش بدیم. یه جا رفتیم شیرینی گرفتیم که من برای مه و ف هم یه شیرینی به عنوان سوغاتی گرفتم. دوغ بازاری خوردیم که خیلی مشتی بود! دوباره اون جستجو و سرچ تو بازار و تیمچه ها متأسفانه برقرار بود. اون جایی که دوغ لیوانی میفروختن، یه صبحونه سرا بود که توش شلوغ بود و ملت سرشیر عسل و شیر داغ میخوردن. واقعا هوس کردم چنین صبحانه ای رو ولی اون موقع وقتش نبود. از یه تعداد تیمچه ها بازدید کردیم. برگشتیم به پارکینگ. خروج از پارکینگ هم برای ما چالشی بود چون فضای تنگی داشت و راهنمایی خوبی هم صورت نمیگرفت. بعد از بازار رفتیم خانه ی شهریار. اونجا هم جای جالبی بود. حالت موزه طور داشت. بعد از اون هم رفتیم خانه ی پدر پروین اعتصامی. اونجا هم همینطور. خونه ی قدیمی و زیبایی بود. بعد از ظهر، داشتیم برنامه می چیدیم که کجا بریم. تصمیم گرفتیم بریم وادی رحمت و پارک ائل گولی. اول رفتیم وادی رحمت. راستش فضای اونجا به من آرامش نسبی خوبی داد. فضای عاشقانه و عارفانه ای بود. از شهدا خواستم که واسطه بشن که خدا مشکلات ما رو حل کنه. سر مزار آیه الله آل هاشم هم رفتیم. اون روبرو یه حسینیه اعظم هم بود. فضای اونجا هم آرامش بخش بود. یادبود هایی برای شهدای جاوید الاثر گذاشته بوده بودن. البته یادبود و مزار شهدای محراب هم اونجا بود. بعد از اون، رفتیم پارک ائل گولی. خیلی زیبا بود. مخصوصاً زمانی که شب شد. اینجا گویا کاخ شاهزادگان قاجار بوده و البته قدمت کل مجموعه به خیلی قبل تر بر میگشته. تصمیم گرفتیم قایق پدالو سوار شیم. صف نسبتا طولانی رو رد کردیم و مدت نسبتا زیادی منتظر موندیم. من یک دفعه متوجه شدم وزن من به حداکثر وزنی که تو تابلو راهنما بهش اشاره شده نمیخوره. از این بابت کمی نگران شدم. از مسئولش پرس و جو کردم و مشخص شد که ایرادی نداره. قایق سواری خیلی خوب بود. خیلی وقت بود چنین لذتی رو تجربه نکردیم. شب شده بود و منظره خیلی قشنگی با حضور چراغ های نورانی کاخ، شکل گرفته بود. عکسای خوبی ثبت کردیم. مجددا متأسفانه فکر و ذهن من درگیر پوستم شده بود و حین قایق سواری هم عکسا رو میدیدم. حتی وقتی که تو صف، منتظر بودیم. این اشتغال ذهنی آخرش منو نابود میکنه. سعی کردیم تو تایم مقررش تموم کنیم. بعدش هم بستنی خوردیم که وانیل توت فرنگی بود و حقیقتا چسبید. من امروز این قضیه پوستم به مامان و خواهرم گفتم. خیلی خیلی کم از اون بار سنگینی که باید حمل میکردم کم شد. جفتشون میگفتن به عکسا شبیه نیست. نگران این بودم که به خاطر دلخوشی من این حرفو میزنن. گه گاهی اگه با هر کدومشون تنها میشدم، کلافه شون میکردم از سوال پرسیدن. عکسا هم چیز زیبایی نداشتن که اونا مشتاق به دیدنش باشن. از این بابت، واقعا اذیتشون کردم. به آخر سفرمون رسیدیم. خیلی خسته بودیم و فقط تونستیم بخشی از وسایلمون رو داخل ماشین بذاریم. فکر کنم هممون دلمون برای قزوین، زنجان و تبریز تنگ بشه. مسافرت خیلی خوبی بود.