دیشب کمی سخت خوابم برد. صبح زود بیدار شدم. تصمیم داشتیم بریم صبحونه دهخدا. من و بابا صبح دوش گرفتیم و من بقیه رو تهییج کردم که زودتر کارهاشون رو انجام بدن و زودتر راه بیفتیم. راستی دیشب محل استقرار مون خیلی شلوغ شد. یعنی مسافرای خیلی زیادی اومده بودن. یه خبر شوکه آوری که امروز صبح شنیدیم ترور شهید اسماعیل هنیه بود. خیلی جا خوردم. اونم تو تهران این اتفاق افتاد. واقعا ناراحت کننده بود. به هر حال، راه افتادیم. صبحونه ی دهخدا فوق العاده خوش مزه بود و ما چهار آیتم: املت، نیمرو، عدسی و لوبیا رو سفارش دادیم. اصل داستان، همون پیاز داغش بود که مزه ی عجیبی داده بود. بعدش خواستیم بریم سرای امینی ها و کلیسا که مشخص شد جفتشون بسته ن. رفتیم بازار قدیم. اونجا هم هنوز بیشتر مغازه ها باز نکرده بودن. ولی خب اون حس نوستالژی که درش وجود داشت، خیلی جالب بود. چند عکس از مغازه های مختلفش گرفتم. سرای امینی ها رفتیم. خیلی قشنگ بود. هم محوطه ی بازش و هم داخل حسینیه ش و هم داخل سردابش. متاسفانه برق رفت و ما نتونستیم درست و حسابی عکس بگیریم از فضای داخلی. بعدش رفتیم کلیسا. یه جای خیلی نقلی و کوچیک که البته بیشتر بازارچه محصولات صنایع دستی محسوب می‌شد. ولی خب من لذت بردم از بازدید از اونجا و عکسای خوبی هم گرفتیم. یه مغازه ی صنایع دستی هم تو راه رفتیم. خیابان سپه و ضمایمش رو هم بازدید کردیم. اومدیم جامون. بعد از ظهر کمی خوابیدیم. من خواب بدی دیدم انگار. سر صبح هم از صبحونه ی دهخدا استوری گذاشتم. بعدش داشتیم مذاکره می‌کردیم که ادامه ی مسافرت به چه شکل باشه و کجا ها رو بریم. نهایتا بعد از ظهر رفتیم سرای سعد السلطنه رو دوباره با دقت بیشتری بازدید کردیم. من خواستم حنا بزنم که صاحبان اون مغازه گفتن نمیشه. البته اولش با یه مقدار پوزخند جواب دادن که یه مقدار خجالت کشیدم راستش. که شاید اصلا نباید مطرحش می‌کردم. یه جا رفتیم بستنی و فالوده خوردیم که اون هم واقعا خوب بود. بعدش هم رفتیم مسجد جامع قزوین که اون هم مکان قدیمی و باستانی محسوب می‌شد. حین مسیر تو تاکسی و اسنپ، من و مامان و خواهرم اون پشت کلی شوخی و خنده می‌کردیم. من بابت غذا های امروز صبح، شکمم درد گرفته. امیدوارم امروز بتونم چند صفحه ای کتاب بخونم و بتونم حین سفر، به اون کار علمیم هم برسم. همینطور امیدوارم که ادامه ی مسیر به ما خوش بگذره و تجربه ی خوبی رو ثبت کنیم؛ در کمال تندرستی و آسایش.