182
سرم درد میکنه. حالم خوب نیست. فردا باید برم دکتر پوست. این روزا و ساعات آخر خیلی دارن مسخره میگذرن. سر و چشمم درد گرفته از بس سرچ کردم و عکس دیدم و فکر و خیال کردم و سناریو چیدم تو ذهنم و فکرای مختلف کردم. بابا نیستش و بعد از ظهر از کوه میاد. قطعی آب هم به مشکلاتمون اضافه میکنه و اعصاب مارو خورد تر میکنه. بخش زیادی از کتاب کافکا در کرانه رو خوندم. چند صفحه ای کوتاه مونده که به دلیل حال ناخوشم زورم نمیرسه که بخونم. وعده های غذایی امروزم کاملا نامناسب بوده و بخشی از حال ناخوشی و سردردم ناشی از همینه. مجبور شدم مسکن بخورم که اونم افاقه نکرد و ناچار شدم دوش آب گرم بگیرم. موقتا تسکین داد اما همچنان سر درد همراهم هست. در مجموع، امروز روز خوبی نبود.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:4
توسط H
|