امروز رفتم دانشگاه. هر چقدر بخوام زود حرکت کنم بازم چندان توفیقی حاصل نمیشه. با این تصور که استاد راهنما چه ری اکشنی نسبت به تکلیف سریع‌السیر من میده. به هر حال رفتم دانشگاه. استاد بود. بنده خدا عذرخواهی کرد که دیروز تماس نگرفته و به قول خودش می‌خواست همون لحظه به من زنگ بزنه که شنبه برم پیشش :/ گفت که سه تا جلسه داشته و منم این موضوع رو اضافه کردم که آدم بعد از سه جلسه و بعد از ساعت ۱۲ ظهر، خسته میشه. به هر حال صحبت های تعارف گونه ای در ابتدای کار داشتیم. منم یه توضیح کوچیکی از فعالیت اخیرم دادم. گفتم که مقاله های بیشتری خوندم و دو تا نمونه ی پایلوت آوردم. نمونه رو خوند و خوشش اومد. بعدش گفت که بریم سراغ بقیه ی کار و زودتر بنویسیم. خبر خوبیه! خوشش اومد و امیدوارم در ادامه ی کار بتونم موفق باشم. البته احتمالا نیاز دارم که نمونه ی جدیدی رو جایگزین این دوتا بکنم. پیام مه رو حین رفتن به بابل دیده بودم. گفته بود دیشب معده‌ش درد گرفته. نمی‌دونستم که باید برم آمل یا نه و نمی‌دونستم که بابا اوکی هست یا نه. بعد از اتمام کارم به بابا زنگ زدم. گوشی نگرفت. به مامان زنگ زدم. اون پیشنهاد بهتری داد. گفت به مه زنگ بزنم و ببینم چیکاره حسنه. اگه میاد که هیچی و اگه نه، بهش بگم که بعد از ظهر شاید برم آمل بابت تعمیر گوشیش. زنگ زدم. تو بابل بود. خونه ی حاج باباینا رفتم امانتی رو گرفتم. خاله کشور هم اونجا بود. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. یه جورایی خوشحال شدم از دیدنش. رفتم سر قرار. ترافیک نسبتا سنگینی بود تو بابل. جای خوبی هم نتونستم پارک کنم و فاصله داشت با محل. با تاخیر رسیدم. مه اومده بود، با ظاهری که یه جورایی اگزجره به نظر می‌اومد. پیش من این دفعه نسبت به دفعه پیش راحت تر بود، و شاید هم مصرفش بیشتر شده بود و دو تا نخ سیگار کشید. اونم سیگار به نظر گرون! حرفایی مختلفی زدیم. با گوشی من به ر پیام داد!!! و در کمال تعجب اون هم بعد از چند دقیقه جوابمو داد. راستش من حین صحبت با اون چندین بار خبرهایی که باب میل من نبود رو شنیدم. چه در رابطه با خودش و دایره ی گفتگو هاش، چه در رابطه با ف و ارتباطات اون. حس کردم به من خیانت شده. یه استوری هم گذاشت که من از یکی خوشم میاد و اسمشو نمیگم. استوریش رو دیدم تو گوشی خودش ولی گفته که منو هاید کرده! می‌گفت تو کلوزش گذاشته و جواد رو هم تو کلوزش قرار داد. این موضوع اعصاب منو بیشتر خورد کرد. تونستم یه جورایی غیر مستقیم این موضوع رو بهش بگم ولی نمی‌دونم متوجه عمق قضیه شد یا نه. در مجموع از معاشرت امروزمون راضی نبودم اونقدر. موقع برگشتن برق قطع بود. یه صحبت هایی هم اون بین راجع به محمدرضا شد. یه جاهایی هم از دستم به وضوح عصبانی شد. نهار رو دیر خوردم ولی عجب نهاری بود! یه قیمه جا افتاده خیلی خوشمزه که شبیهش رو خیلی وقت بود که نخورده بودم. بعد از نهار یه مقدار با ر چت کردم. من طبیعتاً معذب بودم و اون به نسبت راحت تر. تا یه جایی رسوندیم صحبتو ولی نه اون حدی که اون می‌خواست. البته این نظر منه. بعد از ظهرم، به سرچ طبیعتاً گذاشت. حتی اگه نخوام هم جستجو میکنم. جواب پیام مه رو دادم ولی پیامای دیگه ش رو بی جواب گذاشتم‌. با ف هم صحبت کردم. البته یه جاهاییش بد بود. حس میکنم از دستم ناراحت شد از اینکه خواستم از دیدنش طفره برم. گفت که خودش میاد می‌گیره و اگه نشد، خودمون بخوریم و همین که یادش بودیم از ما ممنونه. من سریع گفتم من این شیرینی رو برای اون خریدم و حتما به دستش می‌رسونم. تشکر کرد و کلا خوشحال شد که به یادش بودم. بعدش خواستم ازش دو تا سوال بپرسم. تو تلگرام یه مقدار باهم حرف زدیم. خیلی هم حرف نزدیم ولی نظرشو راجع به دو تا موضوع خواستم. متوجه شدم که کلا پیشقدم نمیشه برای صحبت. در مورد اون پیج اینستاگرامم پرسید و یه جورایی حس کردم که دلش میخواد من بنویسم دوباره. در مورد وبلاگ هم که گفتم، بدش نمی اومد که آدرسش رو داشته باشه. البته این احساس منه. شاید اشتباه باشه. مشخص شد که دایره اطرافیانش کمه و این موضوع رو اصلا معضل نمیدونست. حتی یه فرصت میدونست برای اینکه می‌تونه توش خودش باشه. و بخش ناامید کننده قضیه این بود که اون با مه تصمیم گرفتن که منو با ر مچ کنن. این موضوع خوبی نیست. این یعنی اون دید منو نسبت به خودش، منتهی نسبت به من، نداره. اون در بهترین حالت منو دوست خودش می‌دونه حالا شاید دوست صمیمی. از اینکه دیدم برای نوشته ام ارزش قائله خوشحال شدم. ولی خب موضوعات ناامید کننده همیشه هستن.