169
اعصابم از آب قطع شدن طولانی مدت دیروز خورد شده بود. صبح هم آب به صورت منقطع وصل شده بود و امانم رو بریده بود. اما خبر بد امروز، این نبود. یکی از غیرقابل باور ترین و تلخ ترین خبرهایی که میتونستم بشنوم. امروز مشخص شد که آخرین عضو خونواده ای که با انفجار گاز خونه شون دچار سوختگی شد، فوت کرد. وقتی که عکسشو گذاشتن، متوجه شدم آشناس. این فرد همون حمید آقایی بود که شاگرد بابا بود و ما ازش عسل میخریدیم. شوک خیلی بدی به ما وارد شد. باورمون نمیشد و تو بهت و ناباوری بودیم. همه ی اعضای خونواده چنین احساسی رو داشتیم. بابا گفت بریم خونه شون برای تسلیت. تو این گیر و دار، آب هم قطع بود. به هر حال، آب بالاخره وصل شد و ما رفتیم خونه حاج بابا. اونجا چندان خوش نگذشت. هم شلوغ بود، هم پای بحث سیاسی باز شده بود و ... بعد از نهار و استراحت راه افتادیم سمت خونه دده. دده خیلی شکسته تر شده و تقریبا مارو نمیشناسه. با این حال دیدار خوبی بود. حال و هوامون عوض شد. برگشتنی اومدیم وسایل شیرینی فروشی و خرید کردیم. و مشخص شد دایی اینا امشب خونه ی ما نمیان. پس ما تصمیم گرفتیم که برگشتنی بریم خونه ی شاگرد بابا برای تسلیت. اول رفتیم آرامگاه محلشون که خانم و چهار تا بچه ش دفن شده بودن. خیلی ناراحت کننده بود. و بعد با پرس و جو آدرس خونه شون رو پیدا کردیم و برای تسلیت رفتیم اونجا. نهایتا با یکی از همکارای بابا هم مسیر شدیم. خیلی وضعیت ناراحت کننده ای بود. هم شدت انفجار خیلی سنگین بود و هم علتش شاید یه چیز کوچیکی بود. فضای حزن سنگینی اونجا حاکم بود. با این حال پدر مرحوم خیلی روحیه ی مقاومی داشت و محکم بود. حرفایی که همکار بابا برای تسلی خاطر میزد خیلی خوب بود و منو به فکر فرو برد. واقعا ناپایداری دنیا.