55
نوشته ی امروزم باز دیر شد. اعصابم رو خورد میکنه این موضوع. دیشب با مه حرف میزدم و گفتگوی خوبی بود. برقشون مثل اینکه رفت و اینترنتش هم قطع شد. صبح خواب خوبی داشتم. بیدار شدم نوتیف پیام مه و ف و طاها رو گوشیم اومد. پیامای بدی نبودن و باعث لبخند زدن من شدن. با تاخیر نسبتا زیادی جوابشونو دادم. مهمون اومد خونه مون. کمی قلعه بازی کردم و خرید هم کردم. بعد از ظهر خوابم میومد و رفتم رو تخت حیاط دراز کشیدم. باد میومد و صدای سوت زدن باد می اومد. درخت ها تکون میخوردن. هوا هم نسبتا سرد بود و مامان هم داشت رو گاز بیرون مرغ و پیاز داغ حاضر میکرد. منم با پتو دراز کشیده بودم. حس خیلی جالبی بود. غرق در فکر شده بودم. به این فکر میکردم اگه بزرگ بشیم چه اتفاقاتی میفته برامون. به این خونواده هایی که بچه های کوچیکشون، دوستای پدر مادرشون رو عمو و خاله میزنن فکر کردم و خوشم اومد. مهمونی برگزار شد. خوب بود به نسبت و مشکل خاصی نداشت. خاله اینا برام عطر خریدن. با مه هم مجددا حرف زدیم که اونم خوب بود. چلسی با یونایتد بازی داره. ۲ هیچ جلو بودیم و با کلی مسخره بازی ۲ ۲ شده فعلا. عمر ما کم شد از دست این چلسی.