66
دیشب خدا رو شکر بابا مرخص شد. خدا رو هزاران مرتبه شکر کردم. از امام علی هم تشکر کردم. عجب روز عجیب و طولانی رو گذروندم. تجربه ی نیمه های شب تو بیمارستان روحانی، چیزی بود که برای اولین بار برام اتفاق افتاده بود. اون سکوت، اون نگرانی، اون دغدغه، اون فکر به آینده. موقع شام رفتم یه ساندویچ آماده خریدم با رانی تو ماشین نشستم خوردم. مدام حالشو میپرسیدم. درد داری، نداری؟ نفستو حبس کن و از این چیزا. پرستاری که اومد نوار قلب بگیره چند تا نوار گرفت که تقریبا همشون نویز داشتن. به علاوه پرستار میگفت که تغییرات هم داره. اینو گفت من انگار جونم در اومد. این اتفاق یعنی باید منتظر چیز جدی تری باشیم. با کلی دغدغه و نگرانی چند بار ECG گرفتیم. آخرش اومد آخرین و اولین نوار رو کنار هم مقایسه کرد و گفت نه شبیهن. خیالم راحت شد کمی. آزمایش تروپونین مجدد هم ازش گرفتن. میبایست یک ساعتی مجددا صبر میکردیم. با پرستارش در مورد ترخیص و شرایط فعلیش و این جور چیزا صحبت میکردیم. تقریبا یک ساعت بعد من رفتم استیشن که بپرسم جواب این آزمایش اومد یا نه. رزیدنت رفت که چک کنه. تو اون چند دقیقه ای که داشت میگشت، دل من مثل سیر و سرکه میجوشید. نهایتا گفت منفی و من واقعا خوشحال شدم و امیدوار تر شدم. بعدش مقداری موندیم و اجازه ی ترخیص هم صادر شد. یه صحبت کوتاه و جالبی در مورد مشابهت فامیلی با مسئول واحد ترخیص اونجا داشتم. خیلی چیزا رو تنهایی و برای اولین بار تجربه کردم. حس خیلی عجیبی بود. حس میکردم مسئولیت فوق العاده ای رو دوشمه. شب تو آرامش و خنکی هوا و خلوتی جاده برگشتیم خونه. خیلی خسته بودیم. یه چایی و نون خوردم و رفتم که بخوابم. طبیعتاً خوابم کافی نبود. دغدغه آماده نبودن برای کوئیز امروز رو هم داشتم. رفتیم بابل. دانشگاه هم رفتم. اتفاق خاصی پیش نیومد. کوئیز هم خوشبختانه تو گروه های دو نفره بود و خوب بود. از طاها هم تشکر کردم. بعد از ظهر رفتیم مطب مامانش. یه مطب خیلی شیک. منتظر موندیم. با بابا رفتم برای معاینه. دکتر شرح حال گرفت. صدا های قلبی رو گوش داد. رفت بابا رو اکو کرد و من همونجا داشتم میدیدم. تهش گفت که این علائم بیشتر آتیپیکه و خاص آنژین صدری نیست. بیشتر ربطش داد به همون آرتروز. البته برای میترال یه عارضه خفیف گزارش کرد که گفت جای نگرانی نیست و ۳ سال دیگه بیاد برای اکوی مجدد. هزینه ش یکمی زیاد شد که نزدیک یک سومش رو به ما تخفیف دادن. برگشتنی رفتیم خونه ی بابابزرگ و عمو علی. خوب بود به نسبت. وقتی اومدیم خونه من نوار و گزارش اکو رو دیدم. دیدم که رو برگه نوار قلب نوت گذاشته شده که احتمال سکته قلبی و موج T کمی بلند شده. و زیرش نوشته شده بود از لحاظ نرمال نبودن، تو سطح متوسطه. من واقعیتش ترسیدم و همچنان هم ترس باهامه. با اینکه دکتر نوار رو دید و پیش خودمون گفت که نوار مشکلی نداره و خوبه، بازم من خیلی دلهره دارم. پس این نوت چیه داستانش؟ نگرانم.
ظهر موقع نهار هم صدرا یه حرفایی در مورد بورس و اینا زد که آره معلوم نیست که پولم کجا رفته و از این جور چیزا. یه جورایی منم داشت متهم یا توبیخ میکرد؛ حداقل به نظر بابا لحنش شوخی نبود و جدی بود. که من همونجا جلو روش رفتم دارایی هاشو نشون دادم و اونم کلی تعجب کرد و خیالش راحت شد یه مقدار. بابا هم گفت سریع این مدارک اسکرین شات بگیر و بفرست.
چلسی تا الان ۴ گل زده. پالمر هتتریک کرده.
دلم برای فاطمه تنگ شده. فردا احتمالا میاد. امیدوارم اتفاق بدی نیفته. امیدوارم حال بابا بهتر بشه.