امروز بعد از تقریبا یک ماه رفتم دانشگاه. حس بدی نداشت، خوب بود بعد از مدت ها دوری. با میم و آ یه سلام و علیکی داشتم. حس می‌کنم خیلی محترمانه رفتار می‌کنن نسبت به من. سر کلاس جورسرایی خواب داشت منو می‌برد. دکتر هم امروز چند بار زنگ زد و کاراشو به هر شکلی که بود انجام دادم. یه بهانه ای هم شد برای تجدید دیدار با کارشناس های فرهنگی. محمدنیا در مورد ماشین پرسید و قرار شد فردا پیگیری کنه. علی اصغر یا امین بابت لباسی که تنم بود به من گفت که چقدر جذاب شدی. البته نمی‌دونم تمسخری توش مستتر بود یا نه ولی خوب شنیدنش بد نبود. البته سعید هم به من گفت چاق شدی. تحرکم کمه. باید بیشترش کنم. بعد از ظهر یه حالت کسالت ناشی از مریضی داشتم و حس راکد بودن به من دست داده بود. یه دوش گرفتم و کمی سر حال شدم. آماده شدیم رفتیم بابلسر. امانتی های دکتر رو دادیم‌ بعد عسل خریدیم که من با نون شیرمال شاهرودی خوردم و عجب ترکیبی بود. اصلا فکر کنم همون لحظه رو گلوم اثر گذاشت. رفتیم موبایل مامان رو نشون دادیم و نهایتا با بابا تصمیم گرفتیم برای مامان لباس بخریم. مامان دو تا لباس گرفت که خیلی دوستشون داشت. برگشتنی هم صحبت در مورد پزشکی و این جور چیزا شد. من از بحران سالمندی گفتم و یه گوشه چشمی به تخصص هم داشتم. داشتم به تخصص چشم فکر می‌کردم که سعی کردم زودتر ذهنمو ازش دور کنم و اینقدر به چیزای خیلی دور فکر نکنم. آخر شب فاطمه زنگ زد. اولش فکر کردم برای امتحان آماده نیست و داره گریه می‌کنه ولی بعد فهمیدم برای شایعات مربوط به اسرائیل و اینا نگرانه. شایدم داشت گریه می‌کرد. من ناراحت شدم واقعیتش. ولی مثل اینکه یکی از بچه ها تو خوابگاه بهشون گفته بود که موشک اسرائیل از بالای آسمون مازندران رد شده. که مشخصا چیز چرتی گفته. بعد از صحبت با مامان، کمی آروم شد و منم آروم شدم از اینکه آروم شد. براش کوله پشتی و یه مانتو هم خریدیم امروز.