58
صبح رو با کلاس شروع کردم. خواب بدی هم دیده بودم. سر کلاس بین خواب و بیداری بودم و دوباره خوابیدم و این بار هم خواب بد دیدم. وقتی بیدار شدم متوجه شدم یه دفعه ای یه کلاس دیگه هم گذاشتن و من نمیدونستم و طبیعتاً شرکت نکردم و فکر کنم خیلیا شرکت نکردن. ولی اعصابم خورد و کلم خراب شد. بعدش رفتم حموم. پای گوشی بودم بعدش. بعدشم رفتیم نون رو تحویل دادیم. امروز خیلی حوصله نداشتم. به ذهنم اومد که برای سفر آخر هفته به جای اینکه با بابا برای ترکمن صحرا صحبت کنم راجع به رشت و ماسال صحبت کنم. چون فاصله شون نسبتا یکیه. هر چند ترکمن صحرا خیلی قشنگه ولی من چون ف اونجا رفته و پیشنهادش داده دوست ندارم برم، حداقل تو مقطع زمانی فعلی. خودم خواسته بودم که پیشنهاد بده ها ولی الان نظرم برگشته کامل. نمیدونم این چه مرضیه. بعد افطار مسجد رفتیم. با بابا در مورد این موضوع صحبت کردیم و دیدم بابا مثل همیشه مخالف نمیکنه. این یعنی احتمال رفتن وجود داره. باید ببینیم چی پیش میاد. من که به این سفر خیلی نیاز دارم. وقتی خونه اومدیم بازی چلسی رو دیدم که تو دقیقه ی آخر با تیم رده آخری مساوی کرد و اعصابمو خورد کرد. ولی از طرف دیگه هدی زنگ زد به من گفت که من تو جریان اون شکایت تبرئه شدم و قاضی بیمه رو محکوم کرده. خبر خیلی خوبی بود و خیلی خوشحال شدم. به خاله زنگ زدم و خاله هم خیلی خوشحال شد. خبر خوشحال کننده ی بعدی چاپ مقاله ی بابا بود. مثل اینکه ۴ تا مقاله آماده ی چاپ شده و خبر خوبیه. امیدوارم خوب پیش بره. فردا هم خیلی رندوم طور کلاس تعیین کردن که نه معلومه که تشکیل میشه یا نه و نه زمانش معلومه. دیوانه س این یارو. آها جواب پیام ف رو هم دادم و سعی کردم جوری بشه که بتونم بازم باهاش مکالمه داشته باشم ولی اون جواب چندانی نداد و منم سعی کردم دیگه چیزی نگم. غم انگیز ولی حقیقت؛ آدم خودخواهیه و تقریبا هیچوقت پیشقدم نمیشه برای انجام کاری. به این جور آدما نمیگن دوست، هر چقدر درون گرا باشه میتونه گاهی اوقات پیام بده و حالمو بپرسه.