صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم مامان درد زیادی رو دیشب و صبح تجربه کرد. ناراحت شدم براش. حتی نمی‌تونست خودشو از این سمت یه اون سمت جابجا کنه. طاقت درد کشیدن و بیماری عزیزانم رو ندارم. صبح تا ظهر رو کار خاصی نکردم. سعی کردم یه مقدار فیزیولوژی بخونم که موفقیت آمیز نبود چندان. ط بعد از اون پیاماش باز پیگیر ماجرا شده بود که چرا من حالم یهو عوض شده بود. بیشتر اوضاع صبح من به پیگیری حال مامان گذشت. یه مقدار کمکش کردم و خونه رو جاروبرقی کشیدم. قرار بود بعد از ظهر برم باشگاه. ولی از اونجایی که دیر نهار خوردیم و منم بین خواب و بیداری بودم بعد از ظهر، نرفتم باشگاه. انرژیش رو نداشتم واقعا علی رغم اینکه یه روز مونده بود از اشتراکم. بعد از ظهر یه مقدار رفتیم سر وقت کار بابا. هر چند بازم چندان انرژی نداشتم. اومدیم بابل. ای کاش نمی‌اومدیم. پر از سر و صدا و شلوغی. امیدوارم تهش به خیر ختم بشه. یه مقداری فرصت کردم آناتومی بخونم. امیدوارم حال مامان بهتر بشه و اینقدر درد نکشه.