شب رو هم دیر خوابیدم و هم بد. اضطراب اینکه امتحان رو چیکار می‌کنم نمی‌ذاشت راحت بخوابم. درس مهمی هم بود. موقع نماز صبح بیدار شدم. دودل بودم که صبح زود برم دانشگاه یا بخوابم و دیرتر برم. همین خودش باعث اعصاب خورد کنی من شده بود. نهایتا تصمیم بر این شد که بخوابم یه مقدار چون هم خوابم میومد هم حس می‌کردم که دانشگاه برم بازده خوبی ندارم. دوش گرفتم. باید چند مبحث رو صبح مرور می‌کردم که این هم باعث اعصاب خوردی من می‌شد. تصمیم گرفتم به بابا بگم که منو ببره. تو مسیر هم خوندم. اومدنم هول هولکی شد و منو عصبی تر کرد. همیشه هر کار می‌کنم باز همون دقیقه ی 90 میرم بیرون. رسیدم دانشگاه. به موقع رسیدم و زود رسیدم. کارت ورود به جلسه م رو دختر خاله فتو زده بود و آماده کرده بود. وقتی رسیدم متوجه شدم که از اون نمونه سوالا، فقط یکیش مال استاد ما بود و بقیه که سخت بودن مال یکی دیگه بود. این موضوع خوشحالم کرد و به من اعتماد به نفس داد. در کمال تعجب شروع امتحان با وقفه ی 45 دقیقه ای همراه بود. تو این بازه ی زمانی من با اطرافیانم صحبت کردم، یه مقداری هم مرور و بررسی داشتیم که اتفاقا تو امتحان هم اومد. پشت سر من م نشسته بود که اون دقیقه ی نودی تر از من بود و سریع هول هولکی با کلی استرس اومد و یه سلام ریزی هم به من کرد. مخاطبینم در کل شامل طاها، رضا وحیدی، موحد، محمد نصیر، یلدا، دختر گلستانیه، دانیال بودن. برای مرور یه نکته رفتم جلو که دفترچه م رو ببینم که بعد از چند لحظه، نیایش هم به من اضافه شد و ازم خواست همون نکته رو ببینم. امتحان شروع شد. به نسبت سوالا خوب بود. خوش شانس بودم نسبتا که شانسی هامو تقریبا درست از آب در اومدن. استاد هم اومد ازش دو سه تا سوال پرسیدم. حین امتحان جوابامو چک کردم. تقریبا مطمئن شدم که پاس میشم. بعد از امتحان رفتم برای کارت ورود به جلسه پیگیری کردم که طرف گفت چیز خاصی نیست و بعدا بیا درستش کنیم. با سعید صحبت کردیم یه مقدار. در مورد کتاب و امتحان و چیزای مختلف. تو محوطه دیدم که سینا با م داره خوش و بش می‌کنه. خیلی کنجکاوم بدونم که بین این دو تا چی هست. نهار خوردم. با بچه های خوابگاهی یه مقدار گپ زدم. بابا اومد دنبالم و رفتیم. بابا خونه خاله اینا هم رفته بود. گت مارکت آب و بستنی گرفتم. بعد از ظهر رفتم حموم و سبک شدم. ط هم نصفه شب به من وویس داده بود که جوابشو دادم. چقدر دلش میخواد با پسرا و به طور خاص با اون پسره دوست بشه! و سر همین با یه ذوق خاصی به من وویس داد. وقتی منم یه مقدار احتمالات دیگه رو گفتم یه جورایی تو ذوقش خورد و من سعی کردم که دیگه چیز خاصی نگم در این مورد. زندگی خودشه دیگه. منم که دیگه هیچ حسی بهش ندارم. یه مقدار با مه هم حرف زدیم. اونم از ف خبر نداشت. قرار بود ببینتش جمعه. پس مثل اینکه ف گاهی اوقات واقعا خوددار میشه. حالا معلوم نیست دلیلش چیه. شاید از ما بهترون پیدا کرده‌. شایدم درگیر کاره. احتمالا من دارم خودمو گول می‌زنم چون مطمئنا روابطش با مه از من بیشتره. مسلما همینه. استوری تولد طاها رو گذاشتم. شب مسجد هم رفتم بعد از مدت ها. منتهی خیلی کسل و بی حوصله بودم. شام پیتزا داشتیم. همین. الان امیدوارم عملی آناتومی و فیزیو رو بتونم خوب بدم.