کلاس ۱۰ امروزم کنسل شد. یه مقداری با بچه ها معاشرت کردیم. بعدش به پیشنهاد علی موتور سواری کردیم. تجربه خیلی خوبی بود. قبلش رفتیم یه سر معاونت فرهنگی و من میخواستم با محمدنیا در مورد کارت تردد صحبت کنم. احمد هم اونجا بود و یه مکالمه و کاری که انتظار داشتم ۵ دقیقه یا حتی کمتر از اون، تموم بشه به حدودا ۱ ساعت به طول انجامید. با احمد در مورد مسائل مختلف از علم و استخدامی و هوش مصنوعی گرفته تا چیزای دیگه صحبت کردیم و عجب صحبت دلنشین و مفیدی بود. به نوعی ذهن من رو تو مسائل مختلف باز کرد. بنده خدا یه کاری هم باید انجام می‌داد و چند بار مدیر فرهنگی و محمدنیا اومدن که ببینن چطوره اوضاع منتهی خودش به هم‌صحبتی با ما ادامه می‌داد. محمدنیا یه هماهنگی اولیه با سر نگهبان کرد که بعداً متوجه شدم احتمالا خودش همون حدودا با من تماس گرفته. بعدش با موتور رفتیم داخل شهر و من لباسم رو عوض کردم. همون‌جوری که گفتم تجربه ی بسیار جالبی بود و البته کمی ترسناک چون خیلی به ماشینا نزدیک بودیم و گاهی سریع هم می‌رفتیم. دو جفت جوراب ورزشی هم گرفتم. مجددا رفتیم دانشگاه و نهار خوردیم و رفتیم پیش مهندس جلالی. اونجا هم صحبت دلنشینی داشتیم. با بچه ها در مورد پیشرویی شون تو فیزیو قلب می‌پرسیدم و متوجه شدم یه عده ای قابل قبولی هنوز خوب شروع نکردن و از این جهت خیلی عقب نیستم‌. آناتومی هم چیز خاصی نداشت فقط شانسی که آوردم این بود که بعد از اینکه کلاس به ظاهر تموم شد با طاها و مسعود و حسن نتاج صحبت می‌کردیم که استاد اومد و شاکی شد که چرا بچه ها رفتن. هر چی گفتیم که نماینده گفته قبول نکرد. نهایتا اون تعداد کمی که اونجا بودیم، حاضر خوردیم و عجب شانسی آوردیم. برگشتنی رفتم شانار. کتاب چراغ سبز ها رو تموم کردم. یه مقدار فیزیو خوندم که همین الان هم در حال خوندنم. ولی یه مقدار اهمال کاری هم داشتم امروز. آها فکر کنم امروز موقع ورود به دانشگاه ف رو دیدم. مطمئن نیستم ولی از لحاظ ظاهری و تیپ، خیلی شبیهش بود.