117
امروز رفتم دانشگاه. دیشب اینقدر خسته بودم و تنبلی کردم که گزارش کار رو ننوشتم. میخواستم بعد از نماز صبح بنویسم که یه خیال باطل بود. خوابم برد و نسبتا طولانی هم شد. تو دانشگاه نوشتمش ولی خب از این به بعد ترجیح میدم زودتر بنویسم که اینقدر دقیقه 90ای نشه. رفتیم مولاژ و یه مقدار تمرین کردیم. نیما و بچه ها رو دیدم و یه حال و احوالی کردیم. فکر میکنم دیگه شوخی در مورد Unfortunately رو باید تمومش کنم چون خیلی داره کش پیدا میکنه. برگشتنی تو خونه یه مقدار جو سنگین بود. بعد از ظهر و شام هم مهمون داشتیم. خاله اینا نتونستن بیان. حال مادر مه رو هم جویا شدم. بعد رفتن مهمونا مامان احساس درد میکرد تو پاش. من اون ماه های قبل رو دوباره یادم اومد و گرفته شد حالم. آخراش یه مقدار بهتر شد ولی گفت که چند روز پیش هم یه درد مشابهی رو داشته. به هر حال نگرانی من از اوضاع بیماری مامان هم به شرایط فعلیم اضافه شد. با ط داشتم چت میکردم الان. به نظر خوب میومد صحبت ولی یه چیزی گفت که خیلی هم عادی به نظر میرسید ولی خب من یه مقدار گرفته شد حالم. اون احساسی که نباید بابت موفقیت هام بهش افتخار کنم دوباره اومد سراغم. شایدم درست باشه. من که به موفقیت خاصی نرسیدم. خودم رشته مو دوسش دارم و خیلی هم شکرگزارم ولی خب منم دیگه!