125
یه مقدار فیزیولوژی خوندم. ساعات زیادی رو بیحوصله، شاخ و عصبانی بودم. یه علتش شاید مربوط میشه به جواب چرت و پرت دادن مه. بار دیگه هم پیام منو سین کرد و سه چهار ساعت بعد یه جواب یه خطی نوشت. منم اولش میخواستم جوابشو ندم ولی بعدش یه تیکه ای انداختم که فکر کنم متوجه منظورم نشد. شایدم پشیمون بشم بعدا از این کارم ولی واقعا اعصابم خورد شد. دست خواهرم رو درد آوردم اتفاقی و خیلی ناراحتم بابتش. از این که درد میکشه ناراحتم. فقط امیدوارم چیز جدی نباشه و یه ضرب دیدگی باشه که خودش خوب شه. آمل رفتیم برای کار مامان که خیلی طول نکشید و تقریبا دست از پا دراز تر برگشتیم خونه. یه مقدار فیزیولوژی رو تو ماشین خوندم. آها یه دلیل اینکه اعصاب نداشتم شلوغی و بهم ریختگی خونه بود. ط هم یه دو سه تا پیام داد و منم گفتم نهایتا، که حوصله ندارم و اونم خواست بیشتر از من بکشه بیرون ولی من تا الان جوابشو ندادم. کار ثبت نام بابا رو قبل شام انجام دادم و خیال خودم و خودشو راحت کردم. یه باری بود رو دوش من. بنده خدا چیزی نمیگفت ولی دوست داشت زودتر انجام بشه که تکلیفش زودتر مشخص بشه. امیدوارم فردا روز مفید تر، با حوصله تر و با بازدهی بیشتری باشه.