105
دیشب رو دیر خوابیدم و امروز خوابم کافی نبود، با این حال به نسبت زود پا شدم. بابا قرار شد که با دکتر بره کوهنوردی. ما هم قرار شد شام بریم بابل. من نتونستم کار مفیدی امروز بکنم. با اینکه باید فیزیولوژی میخوندم، تنبلی زیادی از خودم نشون دادم و سرم تو گوشی بود. رفتم نون سنگک گرفتم که هم خودم خوشحال شدم و هم مامان. یه مقدار با ف صحبت کردم که خوب بود. تونستم برای امتحان فردا یه مطالعه ی قابل قبولی داشته باشم. شکمم امروز خیلی درد میکنه و احساس نفخ زیادی دارم. موقعی که میخواستم ماشین رو بذارم خونه ی حاج باباینا سوتی دادم و بد رفتم و یه سمت ماشین افتاد تو چاه و صدای شدیدی داد. اعصابم داغون شد. وقتی رفتم داخل دیدم از زیر ماشین قطره قطره آب میچکه. سریع کاپوت رو بالا زدم تا ببینم چی شده. عصبانیتم رو تو این مدت سر مامان خالی میکردم و مقصرش میکردم چرا خوب به من فرمون نداده و حرف منو گوش نداده. برآورد اولیه این بود که انگار مخزن آب رادیاتور پایینش سوراخ شده چون از اونجا آب میچکید. این وسط حاج بابا و حاج مامان هم اومدن که اصلا حوصله ی توضیح واقعه رو بهشون نداشتم چون به شدت عصبانی بودم. همچنان عصبانی و مات و مبهوت بودم. رفته رفته نشتی آب کم شد و به جایی رسید که دیگه نمیچکید. من ماشین رو روشن کردم که ببین وضعیت آمپر آب ماشین چجوریه و فنش کار میکنه یا نه. خوب بود و چیز غیر عادی دیده نمیشد. نگاه من معطوف به ورودی منبع آب شد که برام سوال شده که چرا اونجا خیسه؟ چند دقیقه بعد بابا اومد. قضیه رو من و مامان بهش گفتیم. بابا هم دمش گرم عصبانی نشد و خوب برخورد کرد. آخرش هم باهم بررسی کردیم و متوجه شدیم چیز خاصی نشد. جلو آهنش ضربه دیده و آسببی به منبع وارد نشده. خیالم راحت شد و یه نفس راحت کشیدم. بعدشم رفتم به درسم رسیدم. الان هم داریم میریم ساری. در واقع تو ماشینم که اینو وقایع رو ثبت کردم.